درحال تایپ رمان نارفیق |نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران

  • شروع کننده موضوع نیلوفرعظیمی
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 رای

رمانم چطوره؟

  • خوب•_•

    رای: 3 100.0%
  • بد -_-

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    3
  • نظرسنجی بسته .
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
105
806
93
14
آبدانان
آدم احساساتی بودم و همچین صحنه‌هایی واقعا من و به وجد میاورد.
نگاهی به حسام غرق در فکر انداختم و صداش زدم، بهم نگاه کرد و با لبحند گفت:
-بیا بریم بشینیم.
به طرف اولین میز خالی که گیرمون اومد رفتیم و نشستیم که بوی رزهای روی میز بهم خورد و عطسه کردم.
حسام بهم نگاه کرد و گفت:
-چت شد یهو؟
درحالی که با دستمال بینیم و گرفته بودم گفتم:
-حساسیت دالم.
حرفم و تودماغی و غلیظ گفته بودم که باعث شد حسام خنده‌اش بگیره.
عطسه‌ی دیگه‌ای کردم که باز حسام خندید، چشم‌غره‌ای بهش رفتم و باز عطسه و عطسه...
حسام پاشد و گفت:
-بلند شو الان میمیری خونت میوفته گردنم.
بلند شدم و دنبال حسام راه افتادم، به طرف در دیگه‌ی رستوران رفت و بازش کرد.
داخل رفتم و با فضای خیی زیباتری از داخل روبه رو شدم ولی خداروشکر گل‌های زیادی وجود نداشت.
رو به حسام گفتم:
-از اول می‌تونستی بیاریم لژ!
خندیدو گفت:
-نمی‌دونستم تو حساسیت داری!
ایشی گفتم و روی یکی از تخت‌ها نشستم، حسام هم کنارم نشست.
مردی که دفترچه و خودکاری به دست داشت به طرفمون اومد و گفت:
-سلام خوش اومدید چی سفارش می‌دید؟
حسام به من نگاه کرد ولی من ساکت بودم و چیزی نمی‌گفتم که خودش گفت:
-دو تا بستنی شکلاتی.
مرد سرش و تکون داد و گفت:
-چیز دیگه‌ای نمی‌خواین؟قلیون؟
-چرا یه قلیون هم بیارین.
-با طعم؟
-دوسیب.
-چشم.
ازمون دور شد با تعجب به طرف حسام برگشتم و گفتم:
-تو قلیون می‌کشی؟
خندیدو گفت:
-اوهوم.
ابروهام و بالا انداختم و گفتم:
-خب می‌خواستی باهام حرف بزنی؟
صداش و صاف کرد و گفت:
-ببین نیکا... من واقعا بهت علاقه دارم و قصدم دوستی‌های الکی نیست و می‌خوام باهم ازدواج کنیم، خودت هم من و خوب می‌شناسی اهل دوستی با دخترا نیستم شغلم هم که خودت می‌دونی هم توی ایلام هم توی ترکیه خونه دارم؛ اگه دلت بخواد می‌تونیم بریم اونجا زندگی کنیم و اگه نه همین جا می‌مونیم خواهش می‌کنم خیی رُک نظرت و بگو.
لبام و جمع کردم و اومدم حرفی بزنم که گوشیم زنگ خورد، امیر بودم.
روبه حسام گفتم:
-باید جواب بدم!
حسام گفت:
-انقدر مهمه؟
با خونسردی گفتم:
-آره.
سرش و تکون داد از جام بلند شدم و به درحالی که به طرف دستشویی‌ها می‌رفتم جواب دادم.
امیر:
-سلام خانومم.
-سلام عزیزم خوبی؟
-به خوبیت تو خوبی؟ کجایی؟
-خوبم. ببین امیر نمی‌خوام درموردم فکر بدی بکنی یا ازم ناراحت بشی می‌خوام حقیقت و بهت بگم.
-گوش می‌دم.
-امروز ترنم اومد خونمون و اذیتم کرد حسام هم اونجا بود و به بهانه‌ی اینکه حالم عوض شه من و آورده کافه، الان... الان ازم خواستگاری کرد...
یه دادی زد که مجبور شدم گوشی و از گوشم فاصله بدم:
-چه غلطی کرده؟؟
-خواهش می‌کنم امیر آروم باش، حالا می خوام برم جوابم و بهش بگم و می‌خوام که تو گوش بدی!
-زود باش برو پیشش نیکا گوشی و بده بهش تا حالیش کنم.
-امیر بیخیال شو.
-چجوری بیخیال شم؟ ها؟ بهت میگم زود باش برو پیشش گوشی و بده بهش.
-امیر جان من بس کن خودم جوابش و می‌دم.
-زود باش!
گوشی و بدون اینکه قطع کنم انداخت متو جیبم و رفتم سرجام نشستم.
گفتم:
-ببین حسام من نمی‌خوام بگم که تو پسر بدی هستی یا خدای نکرده اهل چیزی هستی ولی خب به نظر من مهم‌ترین موضوع توی ازدواج علاقه‌است و آدم تا به کسی علاقه نداشته باشه حاضر به ازدواج باهاش نیست، نمیگم که ازت بدم میاد تو پسرعمه‌ام هستی و مثل برادرم می‌مونی ولی فقط مثل برادرم می‌مونی و من نمی‌تونم به ازدواج باهات فکرکنم.
نفس عمیقی کشید که دلم براش سوخت.
گفت:
-یعنی تو کس دیگه‌ای رو دوس داری؟
-صدالبته، همه‌ی انسان‌ها یه نفر ودوس دارن فقط من نیستم.
 
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
105
806
93
14
آبدانان
با پام رو زمین ضرب گرفته بودم و با استرس اطراف و نگاه می‌کردم.
نگران بودم و عصبی، اگه امیر می‌دید باید چی می‌گفتم؟
با صدای بوق ماشینی از پشت سرم از جا پریدم و به حالت غیظ برگشتم که کیان خندون و دیدم.
با اخم به طرفش رفتم و سوار شدم، با لبخند گفت:
-علیک سلام.
-س...سلام.
دستام و تو هم قفل کرده بودم هنوز حرکت نکرده بود، نفس عمیقی کشیدم کیان مستقیم نگاهم می‌کرد.
چشم‌های قهوه‌ای رنگش پراز احساس بود کمی ترس داشتم، از چشم‌های کیان می‌ترسیدم؛
از احساساتی که باعث می‌شد زندگیم بهم بریزه.
کیان لب باز کرد و گفت:
-نیکا تو...
گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد، کمی مکث کردم می‌دونستم کیه حسم می‌گفت پادشاه قلبم داره زنگ می‌زنه.
نگاهی به صفحه گوشی انداختم که اسم امیر ظاهر شد، کیان نگاهی به صفحه گوشی انداخت بعد نگاه مشکوکی به من که ببینه چیکار می‌کنم.
با کمی تأخیر گفتم:
-کیان من باید جواب بدم.
بعد چند لحظه گوشی و برداشتم که کیان زمزمه کرد:
-بالاخره مال خودمی‌.
امیر با کمی کسلی گفت:
-چه دیر جواب دادی.
نفس عمیقی کشیدم که خودش فهمید می‌خوام یه چیز بدی بگم هروقت سکوت می‌کردم خودش، تا ته‌اش می‌رفت.
با کمی من و من گفتم:
-امیر...
تند گفت:
-جان امیر؟
دلم یه گریه حسابی می‌خواست از اونطرف حسام از اینطرف هم کیان و کاراش.
چشمام و با درد بستم و گفتم:
-هیچی.
-بگو نیکا چی شده؟
با لحن مهربونی گفتم:
-به‌خدا هیچی نشده فقط نگران درسامم.
امیر تک خنده‌ای کرد و گفت:
-قربون خرخونم برم.
اومدم بی‌ادبی بگم که کیان با صدای نسبتا بلند گفت:
-خب عزیزم بریم دیگه.
رنگم پرید سکوت کردم که امیر گفت:
-نیکا صدای چی بود؟
تند گفتم:
-ه...هیچی من باید برم کاری نداری؟
کمی مکث کرد بعد با دلخوری گفت:
-نه تا بعد.
بهم فرصت نداد خداحافظی کنم و سریع گوشی و قطع کرد.
با خشم به طرف کیان برگشتم که با پوزخند گفت:
-تو و امیر مثل دوتا خط موازی هستین.
با خشم گفتم:
-می‌دونی چیه؟ تو دخالت نکن.
خنده‌ی عصبی کرد و ماشین و به حرکت درآورد و گفت:
-یه روزی می‌رسه خودت می‌خوای با من باشی.
حالا نوبت من بود که پوزخند بزنم گفتم:
-با همین خیال شب‌هات و به صبح برسون.
با اخم وحشتناکی که بین ابروهاش جا خوش کرده بود گفت:
-میبینیم تو این بازی من برنده میشم یا امیر.
 
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
105
806
93
14
آبدانان
لرزی تو بدنم نشست، چرا داشت اینجوری می‌شد؟ چرا زندگی من به این روز افتاد؟
به کیان گفتم:
-میشه بپرسم کجا داری من و می‌بری؟
ابروهاش و بالا انداخت و نوچی گفت.
به بیرون نگاه کردم تو یکی از بهترین محله‌های شهر بودیم.
کیان ماشین و کنار یه در پارک کرد و گفت:
-پیاده شو.
با نگرانی گفتم:
-چی؟
پوفی کشید و از ماشین پیاده شد، با چشم‌هام دنبالش می‌کردم ماشین و دور زد و در من و باز کرد.
گفت:
-پیاده شو یه چیزی جا گذاشتم باید برداریم.
پیاده شدم و شونه‌به شونه‌اش قدم برداشتم.
در خیلی بزرگ سفید رنگی که میله‌های طلایی بالاش داشت رو باز کرد.
داخل که شدیم دهنم باز موند، مستقیم که نگاه می‌کردی حیاط طولانی که همش سنگ‌فرش شده بود و اطرافش چمن‌های بلند و زیبا بود.
سمت راست یه ساختمون خیلی بزرگ سه طبقه با نمای‌ شیری رنگ بود، کنارش پارکینگ قرار داشت که چندتا ماشین لوکس و گرون قیمت داخلش پارک شده بود.
یه لحظه به خودم اومدم و پا تند کردم و به کیان رسیدم که بالای استخر عمیق و پرآب روبه روش ایستاده
بود، به استخر آبی رنگ که نگاه کردم ترسیدم و نفس‌هام به شماره افتاد.
کیان بهم نزدیک شد و بازوم و گرفت، همینطور که به طرف استخر می‌رفت با چشم‌هایی ریز شده گفت:
-نظرت با یه آب بازی چیه؟
ترسیده گفتم:
-نه کیان تورو خدا!
لبه‌ی استخر ایستاده بودم که هلم داد سریع چنگ انداختم و با دوتا دستام محکم دستش و گرفتم.
با لبخند مسخره‌ای گفت:
-اگه بیوفتی توی این آب چی میشه؟
با عجز گفتم:
-می‌میرم.
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
-بهتر، پرپر می‌کنم گل امیرو.
دستام و ول کرد و با ضرب توی استخر افتادم و آخرین چیزی که حس کردم لمس شدن دستام بود.
(امیر)
روی صندلی آشپزخونه نشسته بودم و ناخن‌هام و می‌جوییدم.
اون صدای کی بود؟ نیکا داره چیکار میکنه؟
این روزا خیلی کم بهم زنگ می‌زنه باید حس می‌کنم باور نکرده که من دوستش دارم.
دیگه چیکار باید بکنم؟ اگه برم خواستگاریش شاید همه چی درست بشه ولی باید این راز قدیمی رو بفهمم که چرا خانواده‌هامون با هم مشکل دارن.
آیدین درحالی که زیر لب آهنگی رو زمزمه می‌کرد وارد آشپزخونه شد وگفت:
-چیه؟ پکری؟
آهی کشیدم که گفت:
-نیکا اذیتت کرده؟
اخمی کردم و گفتم:
-نیکا هر کاری بکنه مهم نیست اذیتم بکنه حتی اگه بکشتم هم مهم نیست.
پلاستیکی تخمه از کابینت بیرون آورد و گفت:
-آره برادر من همش اینجوری فکر میکنی که هر کاری دلش می‌خواد میکنه.
با اخم گفتم:
-آیدین بس کن حوصله ندارم.
کنارم نشست و شروع به تخمه شکستن کرد و گفت:
-ببین امیر تو نمی‌تونی به نیکا برسی برادر من بچه فقیر را عاشقی کردن خطاست! بفهم.
سرم را تکان دادم و گفتم:
-آیدین نیکا باهام سرد شده چیکار باید بکنم؟
آیدین لبخندی زد و گفت:
-نگران نباش امشب باهاش حرف می‌زنم تو هم باهاش حرف بزن.
باشه‌ای گفتم و از آشپزخونه بیرون رفتم.
 
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
105
806
93
14
آبدانان
(نیکا)
آروم لای چشمام و باز کردم، جز سفیدی چیزی نمی‌دیدم.
کم کم سایه‌ای محو جلوی چشمام دیدم، چرا چشمام نمی‌دید؟ دیگه می‌تونستم ببینم به کیان ترسیده نگاه کردم.
با لحن مهربونی گفت:
-حالت خوبه؟
گیج و منگ بودم؛
مگه چه اتفاقی برای من افتاده بود؟ جرقه‌ای توی مغزم زده شد و اتفاقات یادم اومد، هل دادن کیان افتادنم تو آب...
بغض گلوم و گرفته بود با صدایی که به خاطر بیهوشی خش دار شده بود گفتم:
-چرا اینکار و با من می‌کنی؟
حالت چهره‌اش تغییر کرد باز می‌تونستم توی چشمای قهوه‌ای رنگش غم زیادی رو ببینم.
دلم براش سوخت، براش ناراحت شدم.
گفت:
-حتما دلیلی برای کارهام دارم.
با مهربونی که سعی در نرم کردن و حرف کشیدن ازش و داشتم گفتم:
-خب دلیلت و برام بگو.
چشماش و بست و گفت:
-نمی‌تونم باور کن نمی‌تونم.
چشماش و باز کرد و بهم نگاه کرد:
-تو باید به من کمک کنی!
با تعجب گفتم:
-چه کمکی؟
کیان گفت:
-باید کمکم کنی بتونم کینه‌ای که نسبت به امیر دارم و از بین ببرم.
روی تختی دراز کشیده بودم کمی خودم بالا کشیدم و گفتم:
-تو از اون چه کینه‌ای داری؟
حالت چهره‌اش غمگین شد و گفت:
-نپرس، فقط بگو کمکم می‌کنی؟
سرم. و تکون دادم و گفتم:
-چیکار باید بکنم؟
بهم زل زد و لبخند محوی روی لباش اومد.
***
باورم نمیشه قبول کردم، خدای من چرا باید اینکار و می‌کردم؟ چرا قبول کردم؟
روی تخت نشستم ولی سریع بلند شدم و کنار پنجره رفتم دوباره روی صندلی نشستم.
بی‌قرار و عصبی بودم از دست خودم از دست کیان از دست همه.
چی باعث شد قبول کنم با کیان دوست بشم؟
چراقبول کردم باهاش دوست بشم؟
پس امیر چی؟
ناخنای بلندم و تو دهنم کرده بودم و می‌جوییدم.
اگه امیر بفهمه؟ اگه ولم کنه؟ صدای زنگ گوشیم باعث شد از جا بپرم،می‌دونستم باعث و بانی بدبختی‌های این روزامه.
به طرف میز کنار تختم رفتم و گوشی سامسونگj5 که به خاطر خیس شدن و سوختن گوشی نازنینم خریده بودم و برداشتم؛
کیان بود:
-سلام نیکا خوبی؟
دست خودم نبود با ترس و لکنت حرف می‌زدم:
-س...سلا...م...خو...خوبم.
با لحنی نگران گفت:
-چرا اینطوری حرف می‌زنی؟
سکوت کردم، صدای نفس کشیدنش نشون از عصبی بودنش می‌داد.
با عصبانیت گفت:
-چند بار بهت بگم لازم نیست از من بترسی؟
چیزی نگفتم که با داد گفت:
-چرا از من می‌ترسی؟
به خودم جرأت دادم و گفتم:
-چون تو ترسناکی، چون داری من و از امیر جدا می‌کنی چون امیر...
با عصبانیت گفت:
-چندبار بگم اسم اون عوضی بی ناموس رو جلوی من نیار!
ترسیده بودم دست‌هام می‌لرزید و اشک از چشم‌هام سرازیر شده بود.
با بغض گفتم:
-خیلی خب، فقط دیگه داد نزن!
لحنش مهربون‌تر شد و گفت:
-چشم، تو چرا گریه می‌کنی؟
دماغم و بالا کشیدم و گفتم:
-دیگه اذیتم نکن.
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

  • نیلوفرعظیمی
  • sogand
  • ♧~HaavusH _Rad~♧
  • لیانا استارک
  • ysmn♡nfs
  • کوه یخی
  • k.n.1383

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)