Welcome!

با سلام کاربر گرامی به انجمن رمان ایران خوش آمدید ! با ثبت نام ، شما قادر خواهید بود تا با سایر اعضای جامعه ما به بحث و تبادل نظر بپردازید.

ثبت نام کنید !

درحال تایپ شهر رویا | Haavush Radكاربر انجمن رمان ایران

  • شروع کننده موضوع ♧~HaavusH _Rad~♧
  • تاریخ شروع
♧~HaavusH _Rad~♧

♧~HaavusH _Rad~♧

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
3 April 2019
ارسال ها
1,000
فهرست
دخترهنداونه ای
دخترغار نشین
پسر دیوانه
قلمرو دیوها
تمساح خفته

پسر پادشاه
 
♧~HaavusH _Rad~♧

♧~HaavusH _Rad~♧

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
عضویت
3 April 2019
ارسال ها
1,000
این داستان
دخترهندوانه ای


به نام خداوند هفت آسمان.........‏خداوندگار خورشید و ماه​


روزی روزگاری توی این دنیای بزرگ، یه روستای كوچیكی وجود داشت كه چهار تا خواهر به نام آنا، الا، لنا و النا در كنار پدر و مادرشون زندگی می كردند.
فصل، فصل سرد زمستون بود و ننه سرما چارقد سفیدش رو روی زمین سرسبزِ زیبا پهن كرده بود و همه جا یكدست سفید و برفی بود.
آنا و الا و لنا كه دخترای نوجوان خونواده و تو زیبایی همتا نداشتن؛ اما النا دختر كوچیكه مثل خواهراش صورت زیبایی نداشت؛ ولی به جاش یه قلب خیلی مهربون داشت.
دخترای بزرگ مجبور بودن برای كمك كردن به خونواده، هر روز صبح زود تو گرمای تابستون و چله زمستون راهی چشمه آب زلال از كوه بلند بالای روستا می شدن؛ ولی النا كه خیلی از اونا كوچیك تر بود، تو خونه با عروسكای خودش و خواهراش خاله بازی می كرد یا به تماشای برنامه كودك می نشست.
دخترا از این موضوع ناراحت بودن و هر كدوم دلشون می خواست جای النا باشن.
یه روز ابری كه دخترا برای رفتن به كوه داشتن آماده می شدن، النا پیش پدرش رفت و گفت :
- بابا جون میشه امروز همراه خواهرام به چشمه برم؟
پدر به النا لبخند می زنه و می گه:
- عزیزدلم تو برای رفتن به كوه بلند كوچولویی و خیلی زود خسته راه می شی.‏
النا غمگین نگاه خواهراش می كنه و دوباره به پدرش اصرار كرد، پدر اون وقتی دید النا خیلی دوست داره به این سفر كوتاه مدت بره بالاخره اجازه رفتن رو بهش می ده.
النا با خوشحالی سوار اسب لنا و همراه بقیه راهی چشمه كوه بلند می شه.
اون روز به همه دخترا خوش گذشت؛ مخصوصاً برای النا كه اولین تجربه كمك كردن به خانواده رو می چشید.
موقع برگشت به خونه بود؛ اما هوا طوفانی و ابرهای سفید كم كم جاشون و به ابرهای سیاه بارونی دادن و بارون تند شروع به باریدن كرد. جوری كه رودخونه ها جاری و دره ها پر آب شدن. دخترا با هر سختی كه بود از كوه پایین اومدن؛ ولی وقتی به ورودی روستا رسیدن دیدن كه پل شكسته، آنا كه خواهر بزرگ تر بود روبه خواهراش كرد و گفت:
- دخترا می بینین! پل شكسته و ما مجبوریم از داخل رودخونه رد شیم.
آنا اول از همه و بقیه پشت سرش راه افتادن؛ اما طولی نكشید كه آب تعادل اسب آنا و الا رو به هم زد و اونا رو تو رودخونه پرت كرد؛ ولی خوشبختانه آنا و الا نجات پیدا كردن. این بار خواهر دومی، لنا رو به خواهراش كرد و گفت:
- اگه همه ما سوار یه اسب بشیم، بار اسب سنگین میشه و سرعت آب دیگه نمی تونه تعادل اسب ها رو بهم بزنه.
دخترا به حرف لنا گوش كردن و همه سوار اسب یك اسب شدن و به دل آب زدن.

این داستان ادامه دارد....‏
 
بالا