درحال تایپ رمان تمنای عاشقانه‌ای آرام | *Nafas* کاربر انجمن رمان ایران

  • شروع کننده موضوع *Nafas*
  • تاریخ شروع
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93
نام رمان: تمنای عاشقانه‌ای آرام
نام نویسنده: Saba.Sedighi
نام ناظر: @Azita_Ta
پالایشگر: @*Nafas*
ژانر رمان: عاشقانه، تراژدی، درام، غمگین

خلاصه رمان:
داستان روایت یک زندگی پر از تنش و سختی است. روایت زندگی دختری زیبا و دارای اخلاقی عالی اما رنج دیده! دختر قصه ما مشکلات زیادی رو متحمل میشه و سختی‌هایی رو می‌کشه که شاید هر کسی رو از پای در بیاره و این سرآغاز زندگی جدیدی هستش که دختر قصه ما رو تغییر میده و این میون عشقی به زندگی او راه پیدا می‌کنه که...
 
آخرین ویرایش:
Azita_Ta

Azita_Ta

مدیر تالارطراحی
عضو کادر مدیریت
مسئول مسابقات
ناظر رمان
مدیر تالار طراحی جلد
نویسنده انجمن
ناقد انجمن
17 February 2019
217
855
93
19
دیار تنهایی


خواهشمندم قبل از تایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران

جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش و پاسخ رمان نویسی⚜

برای درخواست جلد رمان بعداز ده پست در تاپیک زیر درخواست دهید:
تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران

و برای تحویل جلد رمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران

بعد از ارسال 20 پست، لازم است درخواست نقد و تگ دهید:
قوانین درخواست تگ رمان
تایپک جامع درخواست نقد
قوانین نقد رمان (بسیار مهم)


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93
مقدمه:
کنار خیابان، در برابر مرگ و زندگی ایستادم؛ در خیال عشق و دلتنگی‌های عاشقانه بی‌مهابا اشک ریختم و اشک‌هایم، یکی پس از دیگری چون رود جاری می‌شدند.
شلاق‌های بی‌امان باران، به صورتم اثابت می‌کرد و با طنازی به پایین می‌لغزید.
در کنار جدول ها نشستم. ثانیه‌ای بعد وجودم آتش گرفت. صدای دلنشین دنیایم بود که مرا صدا زد؟ آری صدای دلنشین جان جانانم بود، با همان لحن زیبایش اسمم را به زبان آورد. آری خودش بود...!
صدایش روحم را خراش داد، قلبم ایستاد، دستانم سرد شد، گلویم خشک شد و توان مقابله نداشتم اما هر طور که بود به سمتش بازگشتم.
خودش بود، مرد من! زیر هجوم غم‌ها و فتنه‌ها لبخند زدم. دنیایم در چشمان زیبایش خلاصه شد. چقدر عاشقانه این مرد را می‌پرستیدم!
قدم‌هایش محکم و قوی بود؛ گویی بازگشته بود و با قدم‌هایش قصد نابودی این زندگی کذایی را داشت.
برای دقایقی جهان در برابر عظمت و جلالش ایستاد.
دستش را دراز کرد؛ دستان یخ بسته‌ام را در دستان گرمش قرار دادم. در برابرش ایستادم. دستم را فشرد و آغوشش را گشود.
سرم را روی سینه‌ی سپر شده‍‌اش فشردم. این یک رویا نبود؛ این آغوش امن‌ترین جای دنیا برای آرام گرفتن بود.
گرمای وجودش، بغضم را قلقلک داد. در میان لبخند و خوشی اشک ریختم.
مرد من! دنیای من! جانان من! بازگشته بود...!
از آغوشش جدا شدم و رو به سوی خیابان و آدم هایش ایستادم. بغضم را فرو دادم و با عشق زمزمه کردم.
- اینجا پایان غم هاست! آخر سختی‌ها و پایان دنیای بدون خنده و دلخوشی! چون تو دیگه برگشتی!
حس شکستن دنیای غم‌ها را لمس کردم. حس نابودی مرگ رویاهایم را سرنگون کردم.
این بار دستش را فشردم و فریاد زدم تا دنیا در برابر عاشقانه‌ی ما تسلیم شود.
- من خوشبختم...!
 
آخرین ویرایش:
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93
* به نام خدا *

وارد اتاق شدم؛ در را محکم بهم کوبیدم و پشت به در، آرام روی زمین لغزیدم. بی‌پروا اشک می‌ریختم و حس شکست را با وجود یک به یک سلول‌هایم لمس می‌کردم. آری من دوباره شکسته بودم؛ این بار بدتر و پر قدرت‌تر از قبل!
شاید در آن هیاهو، روشنی سیگار و مستی شربی حالمان را خوب می‌کرد؛ اما مگر این اعتیاد و از خود بیخود شدگی همیشگی بود؟ دل بسر کردم و این من شده‌ام نابود! شاید مرگ آرامش را به ما هدیه می‌کرد؛ اما او هم لیاقت می‌خواست!
ثانیه ای بعد صدای فریادها قطع شد؛ هق‌هق مادرم سکوت مرگ‌بار بعد از دعوا را در هم می‌شکست. صدای بسته شدن در خبر از پایان جنگی دگر می‌داد.
دستم را بر زمین گرفتم و بلند شدم؛ توان برداشتن کوچک ترین قدمی از عهده‌ام خارج بود.
هر طور که بود خودم را به تخت رساندم و چنگ انداختم تا لباس‌ها و کیفم را بردارم؛ اما زانوانم سست شد و بر زمین افتادم.
دیگر به چه امید بلند شوم؟ دیگر چگونه در چشمان معصوم مادرم و پر درد پدرم نگاه کنم؟
بهتر که شدم بلند شدم و با تمام توان باقی مانده‌ام که حتی از بودنش هم مطمئن نبودم روی پاهای بی‌جانم ایستادم.
آماده شدم و فقط طلب دوری از این فضای خفقان را می‌کردم. حس ماهی را داشتم که از آب بیرون افتاده باشد و تقلای بازگشتش به آب را می‌کند.
این خانه برای من خشکی بود و همهمه مردم...! نمی‌دانم چه باید بکنم؛ من دیگر جانی ندارم که بجنگم اما پدرم! مادرم!
آخر دل دیوانه‎ی من طاقت داشت؟ مگر این دل چقدر محکم بود که به این شیوه به مرگ دعوت شد؟
برابری با پدری که حالا از همیشه شکسته‌تر بود کارم را سخت می‌کرد؛ پدری که برای من نقش یک اسطوره بود! یک امپراطور! یک قهرمان و قوی‌ترین مرد! حال، در این شرایط شکسته بود.
شانه های به پایین متمایل شده به همراه کمری که حالا از زور خستگی و ناتوانی خم شده بود و غم، در یک به یک سلول‌های جسمش بیداد می‌کرد.
اما جدای تمام این‌ها مادرم بود. غم خوارم! کسی که همیشه کنارم بود و آغوشش آرامشی وصف‌ناشدنی داشت.
چطور می‌توانستم اشک‌هایی را که چون مروارید از چشمان عسلی زیبایش فرو می‌چکید را تحمل کنم؟! اما تمام این زجرها و گریه‌ها تاوان داشت؛ تاوانی سخت!
کاش می‌توانستم همانند اشک‌های مادرم جمع شوم و در آخر سقوط!
دلم دیگر مرده بود؛ من هم همان اول به همراهش مردم! همان لحظه‌ای که پدرم در برابر دنیا زانو زد و مادرم با اشک‌هایش طلب بازگشت من را می‌کرد؛ اما، در جهانی که من پا گذاشته بودم هیچ بازگشتی وجود نداشت!
از خانه خارج شدم. از خودم، وجودم و هر چیزی که مال من بود بدم می‌آمد. چرا من؟! چرا ماهور فرجاد؟ چرا تک دختر حاج محمد فرجاد؟!
در خیابان، بدون توجه به ماشین ها، به انسان ها، به شهر و حتی بی‌توجه به دنیا! قدم بر می‌داشتم؛ اما مقصدی پیش رو نبود! فقط می‌‍رفتم.
یادآوری اشک‌های مادرم مثل یک شمشیر زهرآلود روحم را خراش می‌داد؛ اما گویی این روح من هنوز پایدار بود و زهر شمشیر، برایش چون عسل شیرین و به دل می‌نشست!
وقتی خودم را یافتم و به دنیا بازگشتم، در برابر خانه‌ای بودم که الهه‌ی مرگم در آن زندگی می‌کرد.
آری آنجا خانه‌ی تنها عمویم بود؛ دشمن خونی من و زندگی‌ام!
کسی که مسبب اشک‌های مادرم بود! مسبب داغ دل پدر عزیزتر از جانم بود!
خواستم بازگردم؛ خواستم بروم و چشمم به این خانه‌ی شوم نیوفتد ولی نمی‌شد؛ اما چرا؟ مگر این خانه‌ی آن مرد نبود؟ خانه‌ی همان مردی که دل من را خون کرده بود؟! مگر صاحب‌خانه همان نبود که دنیای زیبایم را به جهنم بدل کرده بود؟! پس چرا نمی‌رفتم؟

 
آخرین ویرایش:
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93
اما نه! حالا که می‌اندیشم می‌فهمم باید بمانم. باید بمانم و تاوان بگیرم! تاوان دنیای جهنمی و دل به خون نشسته خودم نه! آن‌ها دیگر مهم نبودند اما تاوان قطره‌های مرواریدی مادرم و دردهای انباشته شده بر قلب و روح پدرم چرا! آن‌ها تاوان داشتند؛ تاوانی سنگین!
قدم هایم آرام و با طمانینه بود. مقابل در که ایستادم دستم را بالا بردم تا زنگ را بفشارم که در باز و چهره‌ی پیمان در چارچوب در نمایان شد.
با دیدن چهره‌اش برای لحظه‌ای دستم که بالا بود خشک شد، دهانم گس و تلخ شد، معده‌ام سوخت و هجوم محتویات داخلش به درون دهانم را احساس کردم.
بدون درنگ به سمت جوی کنار خیابان رفتم و تمام محتویات معده‌ام را بالا آوردم.
در این چند روز اخیر چیزی نخورده بودم و تنها آب بالا می‌آوردم.
دقایقی بعد که حالم بهتر شد سر بلند کردم و با دستانی که درونشان لیوانِ آبی بود مواجه شدم.
به سمتش بازگشتم که چهره نگران پیمان بر پرده چشمان نمایان شد.
پیمان: خوبی دختر عمو؟! بیا این آب قند رو بخور.
لحظه‌ای از ذهنم عبور کرد؛ پیمان چقدر با پدرش فرق داشت. او مهربان بود اما پدرش...! تنها سنگدلی پیش نبود.
پیمان مرا می‌فهمید؛ آری او مرا درک می‌کرد. پیمان اگر عاشق بود حرمت عشق را می‌دانست.
- خوبم ممنون! ببخشید این چند روز اصلا حال خوبی ندارم. میشه باهات صحبت کنم؟!
پیمان: باشه اول این رو بخور حالت خوب بشه.
- من خوبم پیمان، گفتم که این چند روز حالم همین جور بوده.
با سری افتاده گفت:
پیمان: به خاطر کارها و حرف‌های بابا؟
خجالت در صدایش موج می‌زد. آن مرد با این پسر چه کرده بود؟!
سوالش را بی‌جواب رها کردم؛ شاید این گونه شرمنده‌تر نمی‌شد.
- میشه صحبت کنیم؟
کلافه دستی میان انبود موهای قهوه‌ای‌اش کشید و بعد از چند ثانیه گفت:
پیمان: خیله‌خب بلند شو بریم داخل.

 
آخرین ویرایش:
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93
برایم بودن یا نبودن پدرش فرقی نداشت. اگر قرار بود صحبت کنم چه بهتر که نزد خودش به زبان می‌آوردم. در برابر پسرش، کسی که طعمه‌ی این دردسرهاست. شاید گفتن این حرف‌ها برای پیمان، کمی شرم و خجالت را به دل مرد مغرور و خودخواه راه دهد.
حتی دیگر در توان ندارم که با لقب عمو صدایش کنم. هیچ لقبی برازنده‌ی او و بدی‌هایش نیست!
پیمان با پدرش فرق داشت. او منطق را می‌فهمید اما پدرش...!
با سر موافقت کردم و از زمین جدا شدم؛ پشت سر پیمان آرام قدم بر می‌داشتم.
وارد حیاط دلباز و بزرگ خانه که شدیم، ذهنم پر کشید بر آشیانه‌‌ی خاطرات گذشته‌ام! خاطرات شیرینی که با پیمان داشتم؛ تداعی لحظات زیبای گذشته! یادآوری زمانی که 5 ساله بودم و پیمان 8 ساله! در حیاط بزرگ خانه می‌دویدیم و صدای بلند خنده‌هایمان با صدای زیبای گنجشکان و برگ‌های پاییزی که زیر پاهایمان خورد می‌شدند در هم آمیخته میشد.
مسافت طولانی حیاط تا خانه را پیمودیم؛ از پله‌های مرمر و زیبای مقابل در ورودی بالا رفتیم و در برابر در ایستادیم.
پیمان در را گشود و با دست اول مرا به ورود دعوت کرد.
ببخشیدی آرامی گفتم و وارد خانه شدم. همان نما و همان زیبایی گذشته! سال‌ها بود که دیگر پا به این خانه نگذاشته بودم.
وسط پذیرایی ایستاده بودم که با حرف پیمان به سمت اولین مبل قدم برداشتم.
پیمان: خوش اومدی! بشین.
سپس خودش بر روی یکی از مبل‌ها روبه‌روی من نشست.
سرم را پایین انداخته بودم. هنوز نمی‌دانستم باید چه بگویم! سعی در چیدمان جمله‌هایم داشتم که پیمان مبادا با شنیدن حرف‌هایم ناراحت یا آزرده خاطر شود.
پیمان: خب؟
با حرفش سرم را بالا گرفتم اما به چهره‌اش نگاه نکردم. خوب می‌دانستم هنگام گفتن حرف‌هایم چه عکس العملی دارد؛ به همین خاطر نمی‌خواستم با دیدن چهره‌اش در بیان حرفم سست شوم.
- راستش... پدرت تا چند ساعت پیش خونمون بود و... وقتی حال بد بابا رو دید از خونه زد بیرون...
نفس‌های پر صدایش خجالتم را زیاد می‌کرد اما بالاخره به زبان آوردم! هرچه که بود و باید می‌شنید!
آرام‌تر از قبل ادامه دادم.
- پیمان! تو بهتر از هر کسی من رو درک می‌کنی. ما با هم بزرگ شدیم و خیلی‌خوب هم دیگه رو می‌فهمیم. من نمی‌خوام به زور پدرت باهات ازدواج کنم! نه اینکه تو بد باشی نه، تو خیلی‌خوبی پیمان... خیلی! اما من همیشه دوست داشتم با کسی که عاشقشم ازدواج کنم؛ کسی که از ته قلبم دوستش داشته باشم. من تو رو هم دوست دارم! خیلی بیشتر از هر کس دیگه‌ای، اما فقط به عنوان یه برادر! پیمان... من... من... نمی‌تونم تو رو خوشبخت کنم. متوجه هستی؟
نفسی از سر آسودگی کشیدم. بالاخره گفتم و این بار سنگین را هر چند کم اما از روی دوش خود برداشتم.
فقط سرش را تکان می‌داد و گویی هیچ احساسی نسبت به جملات من نداشت!
این بار با تحکم بیان کردم تا دیگر ترس به دلم راه پیدا نکند.
- پیمان نمی‌خوام از دستم ناراحت بشی. من دوست ندارم هیچ‌کس از دستم ناراحت بشه بخصوص تو! پیمان من نمی‌خوام این حس برادری از بین بره. من نمی‌خوام این دید برادری و خواهری که از بچگی همراهم بوده عوض بشه. من نمی‌تونم برات همسر خوبی باشم! هر چند خوب باشم برای تو نمی‌تونم ایده‌آل باشم. یادته بهم می‌گفتی تو اگه 10 سالت هم که باشه با اخلاق و کارهات می‌تونی یه مرد رو خوشبخت کنی؟ اما حالا من اینجام که بگم خوبی‌های من، من رو یه همسر خوب نمی‌کنه! من نمی‌تونم تو رو خوشبخت کنم ولی در عِضای این همیشه مثل یه خواهر، یه حامی پشتت و کنارتم! پیمان... میشه من رو فراموش کنی؟ میشه برام مثل برادر نداشتم باشی؟!
از خودم و حرف‌هایم متنفر بودم. پیمان برادرم بود اما نباید دلش را می‌شکستم! دست رد به سینه‌اش زدم و این شکست برای مردی همچون پیمان غیر قابل‌قبول بود. من دلش را شکسته بودم؛ دل تنها برادرم را! ناراحتی برادرم قلبم را به درد می‌آورد.



 
آخرین ویرایش:
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93

نباید می‌گفتم و نگفتم. از نقشه‌های شوم پدرش برای زندگی نابود شده‌ی من! از نقشه‌هایثی که در دیدار اول با پدرش در چشمان حیله‌گرش دیده بودم هیچ نگفتم تا مبادا بیشتر از این خرد شود! له شود و نسبت به من سردتر!
پیمان سکوت را شکست. بالاخره این سکوت کذایی شکسته شد.
پیمان: چرا نمی‌گی؟ چرا نمی‌گی که همه چیز رو درباره‌ی نقشه‌های بابام می‌دونی؟ چرا نمی‌گی از همه‌ی اتفاقاتی که قراره سرت بیاد با خبری؟ چرا نمی‌گی که می‎دونی چی تو سر بابام هست؟!
این بار مستقیم چشمانم را نشانه گرفت و آخرین تیر را آرام و ملایم پرتاب کرد.
پیمان: تو چرا انقدر خوبی ماهور؟ با اینکه می‌دونی قراره چی به سرت بیاد میگی برادرم بمون؟ میگی نمی‌تونم خوشبختت کنم در صورتی که منه احمق باید بگم نمی‌تونم جواهری مثل تو رو خوشبخت کنم؟ چرا ماهور؟ فقط بگو چرا؟
چه می‌گفتم؟ تیرش به هدف خورده بود؛ من خلع سلاح شده بودم! دیگر نمی‌توانستم زبان باز کنم و سخن بگویم.
سکوت کردم. بلند شد و به سمتم آمد؛ روبه‌رویم پایین مبل زانو زد و خودش را بیشتر به طرفم مایل کرد.
پیمان: چرا انتظار داری با این همه خوبی فراموشت کنم و مثل برادرت باشم؟ چطور می‌تونی بگی از این همه خوبی و خوشگلی بگذرم؟ ماهور... من مثل بابام نیستم! این رو مطمئن باش. ماهور هر طور شد خوشبختت می‌کنم! نمی‌ذارم دست بابام به خودت و مال و اموالت برسه! فقط کافیه قبول کنی!
اشک‌هایم رهایم نمی‌کردند؛ در این دنیا شاید فقط اشک‌هایم بودند که از من حمایت می‌کردند!
من روی غرور برادرم پا گذاشته بودم. او در برابرم زانو زد و خواست همسرش باشم! سوگلی و بانوی خانه‌اش باشم!
هر کلمه‌اش را که با خود مرور می‌کردم چون خنجری روح و قلبم را خراش می‌داد. او ادامه می‌داد اما دریغ از شنیدن کلمه‌ای از حرف‌هایش توسط من...!
حال و هوایم از همیشه خراب‌تر بود. نمی‌دانم چرا! برای حرف‌های پیمان یا حرف‌هایی که زده بودم و خیلی راحت دل شکسته بودم!
من یک قاتل بودم! قاتل غرور پیمان! من با حرف‌هایم غرور او را کشته بودم و چگونه خود را باید می‌بخشیدم؟!
مگر من کسی بودم که غروری را پایمال کنم؟ دلی را بشکنم؟ عشقی را پشت پا بزنم؟ نه! من چنین آدمی نبودم؛ اما نمی‌توانستم خودم و زندگی هر چند سیاه و نابود شده‌ام را خیلی راحت قربانی و تقدیم کنم.
احساس می‌کردم اکسیژنی برای ادامه‌ی حیات، در کف اختیار ندارم.

 
آخرین ویرایش:
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93
مسخ حرف‌های پیمان بودم که صدایی آشنا قلبم را بیشتر فشرد.
محسن: به به برادر زاده عزیزم! راه گم کردی؟ با حضورت شرف‌یابمون کردی عمو جان!
لحنش پر از تمسخر و عذاب بود. پیمان از روی زمین برخواست؛ من هم به سمتش بازگشتم.
تمام یک ماهی که با گریه چشم بر هم می‌گذاشتم، پدرم هر روز شکسته‌تر و مادرم هر روز بیمارتر میشد ولی او هیچ تغییری نکرده بود.
همان سلابت و غرور که زندگی من را به گند کشیده بود.
زبانم خشک بود و توان بیان کلمه‌ای حرف را نداشتم؛ احساس می‌کردم کلمات از رویارویی با این مرد در خجالت و عذابند!
در برابرم ایستاد؛ چهره‌اش خنثی بود؛ هیچ‌چیز را نمی‌توانست از آن چهره عبوس و پر غرور خواند!
مدت‌هاست که از این چهره وحشت دارم، شاید مدت‌های خیلی طولانی! خیلی!
محسن: بلند شو!
آنقدر بلند و با تحکم کلمات را به زبان آورد که نتوانستم سر پیچی کنم. از روی مبل بلند شدم و روبه‌رویش بدون هیچ‌گونه احساسی ایستادم.
محسن: من از حرفم دست نمی‌کشم. حالا که می‌دونی چی توی سرم هست، پس به نفعته قبول کنی. تنها راه ازدواج با پیمانه وگرنه خبرهای خوبی از پدر مادرت نمی‌شنوی!
بغض گلویم را با بی‌رحمی چنگ می‌انداخت. چرا اینقدر بی‌احساس و خودخواه بود؟! من! هم خون او بودم. تک دختر برادرش اما او! تمام حرمت‌ها را زیر پا گذاشته بود و بی‌توجه به دیگران و زندگی خراب شده‌ی من یِکه تازی می‌کرد.
پدرم به من یاد داده بود در برابر بزرگ‌ترم مؤدب باشم. حتی اگر آن فرد دشمن بود.
با صدایی بغض آلود زمزمه کردم:
- جون من به خانوادم بنده! چرا باهامون این کارها رو می‌کنید؟ پدرم برادرتونه و منم برادر زادتون! مال دنیا انقدر ارزش داره که حرمت برادری رو زیر پا بذارید؟! توی تمام این سال‌ها پدرم براتون کم نذاشت. حقش اینه؟ حقش اینه که از تنها برادرش که همیشه پشتش بوده نارو بخوره؟ جواب خوبی‌های پدرم اینه؟ به جای این‌که پشتش باشید جلوش وایسید؟ اون عمو محسنی که من می‌شناختم خیلی فرق داشت خیلی!
سخت بود اما با هر جان کندنی بود به زبان آوردم.
- عمو من چه گناهی کردم؟!
قهقهه‌ای شیطانی کل خانه را در بر گرفت. پیمان در سکوت به حرف‌های پدرش و من گوش می‌داد و لحظه به لحظه سرش پایین‌تر می‌رفت.

 
آخرین ویرایش:
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93
با صدایش چشم از پیمان گرفتم و در چشمانش خیره شدم.
محسن: برادر زاده عزیزم! تو پیش خودت چی فکر کردی؟ 18 سال پیش توی همچین روزی پدرت که نه اما برادرم تو رو از کنار خیابون پیدا کرد...
امروز تولدم بود. آری! تولد 18 سالگی و ورودی غم‌انگیز به دوره‌ی جوانی! اما هضم حرف‌های دیگرش برایم سخت‌تر از مرگ بود.
من... من فرزند واقعی پدر و مادرم نبودم؟ نه این امکان نداشت. پدر من حاج محمد فرجاد بود؛ مدیر بزرگترین شرکت‌ها و کارخانه های تجاری در تهران! آری پدر من حاج محمد بود و بس!
- چرا سعی داری من رو با این حرف‌هات گول بزنی؟ پدر من حاج محمدِ و تمام!
پوزخند صدا دارش عذابم را بیشتر می‌کرد اما چرا این میان پیمان سخن نمی‌گفت؟ چرا نمی‌گفت پدرش دروغ می‌گوید؟ چرا سر بلند نمی‌کرد و با تعجب حرف پدرش را انکار نمی‌کرد؟
همین می‌توانست مُهر تاییدی بر تمام حرف‌های پدرش باشد اما من نمی‌خواستم این حقیقت تلخ را بپذیرم.
محسن: تو فکر می‌کنی من دروغ میگم؟ می‌تونی از باباجونت بپرسی. تو یه دختر بدبختی که برادر ساده من دلش به حالت سوخت و تو رو بزرگ کرد... پس ادعای این رو نکن که من عموتم و اون پیرمرد و پیرزن مادر پدرت هستن و برات مهمن.
انگار دنیا روی سرم آوار شد و برای لحظه‌ی کوتاهی حس یتیم بودن در وجودم رخنه کرد و رعشه به اعضای بدنم انداخت.
فریاد زدم؛ جوری که تمام ستون‌های خانه به لرزه درآمد.
- داری دروغ میگی! دروغگو!
و با داد مشت به سینه‌اش می‌کوبیدم و می‌گفتم:
- تو دروغ میگی دروغگو... دروغگو... دروغگو!
پیمان سعی در جدا کردنم داشت اما من! حتی حال خراب خودم را هم نمی‌فهمیدم.
گیج بودم و اختیار یک به یک حرکاتم از عهده‌ام خارج بود.
من واقعا بچه سر راهی بودم؟ من دختر واقعی خانواد‌ام نیستم؟ مامان مهشید و بابا محمد پدر مادر واقعیم نیستند؟
وقتی به خود آمدم و افکارم را کنار زدم با شدت بیشتری به سینه‌اش مشت می‎زدم و پیمان هم نمی‌توانست از شدت آتش وجودم از نفرت را کم کند.
در حرکتی ناگهانی دستانم را در هوا گرفت و محکم با دستانش به عقب پرتابم کرد. چند با تلوتلو خوردم اما لحظه‌ای پایم به پایه‌ی عسلی کوچک گیر کرد و با شدت به عقب پرتاب شدم.
صدای فریاد‌های پیمان که نامم را به زبان می‌آورد برایم کم‌کم گنگ میشد.
لحظه پرت شدنم اصابت سرم را با چیزی محکم بود و دردی را در کل سرم احساس کردم؛ جیغ بلندی کشیدم و بعد سیاهی تمام دیدم را فرا گرفت.
 
*Nafas*

*Nafas*

مدیرارشد
عضو کادر مدیریت
مدیرارشد
7 August 2019
155
1,539
93

*هایکا *

به در خانه که رسیدم ماشین پیمان را کنار خیابان پارک کردم و از ماشین خارج شدم.
وسائل و لباس‌هایم را از صندوق عقب ماشین برداشتم و به سمت در رفتم.
وسائل را زمین گذاشتم و دست در جیب کردم تا کلیدی که پیمان قبل رفتنم داده بود را درآورم.
با کلید در را باز کردم و بعد از برداشتن ساک و پلاستیک‌ها به داخل حیاط رفتم و با پایم در را پشت سر بستم.
به سمت در ورودی قدم برداشتم که صدای جیغی از داخل خانه به گوش رسید. هراسان وسائل را بر زمین گذاشتم و به سمت در رفتم.
وارد که شدم در قسمت پذیرایی پدر پیمان را دیدم که بالای یک مبل ایستاده و به زمین خیره بود و صدای فریادهای پیمان سکوت را برهم می‌زد.
پا تند کردم و با دیدن چهره‌ی زیبای دختر که حال در دریایی از خون شناور بود در جا خشک شدم.
برای دقایقی از هستی جدا شدم! این همه زیبایی چشم‌گیر واقعا زبان زد بود. به یاد حرف‌های پیمان درباره دختری زیبا رو که ماهور نام داشت و دختر عمویش بود ذهنم پر کشید سمت کمالاتش که همیشه پیمان از تعاریف آنها خسته نمی‌شد.
مهربان، زیبا، مؤدب و حیا عفت زبان زدش با آن صورت شیفته کننده مُهری بود بر افکارم و آری او! هیچ‌کس جز ماهور فرجاد نمی‌توانست باشد!
ماهور فرجاد! همان دختری که همیشه پیمان درباره‌اش سخن می‌گفت و من تنها پوزخند می‌زدم. همان دختری که من با حرف‌های پیمان او را یک دختر نجیب نمی‌دیدم و او را گرگی در پوست بره تصور می‌کردم؛ اما دختر روبه‌رویم افکار پوچم را بهم می‌ریخت و در دل نهیب میزد که او بره‌ای واقعی است.
به دنیای حال بازگشتم. دنیایی که در آن ماهور چون ماهی از آب بیرون افتاده جان می‌داد.
پیمان حق داشت که نمی‌توانست از چنین فرشته‌ای بگذرد.
با فریاد پیمان چشم از ماهور غرق در خون ستاندم و به پیمان خیره شدم.
پیمان: چرا نگاه می‌کنی؟ داره می‌میره باید ببریمش بیمارستان!
به خود جنبیدم و سرم را تکان دادم. پیمان بدن نحیف دخترک را در آغوش کشید و پشت سر من از خانه خارج شد.
وارد ماشین شدیم و بعد از سوار کردن ماهور، ماشین از جا کنده شد و به طرف بیمارستان شتافتم!

هرچه می‌رفتیم گویی بیمارستان هم دورتر میشد و ماهور جان می‌داد اما بیمارستانی پیدا نمی‌شد.
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)