درحال تایپ کابوس بیست سالگی من|مبینا مجد كاربر انجمن رمان ایران

4.30 star(s) 12 رای ها
مبینا

مبینا

نویسنده انجمن
گوینده انجمن
22 August 2019
51
558
83
21
IMG_20190921_142001.png
نام رمان:کابوس بیست سالگی من
نام نویسنده‏: مبینا مجد
ژانر: عاشقانه، ماجراجویی، طنز
نام ناظر :♧~HaavusH _Rad~♧
پالایشگر:@☆~itf.fatemegoolnaz~☆
خلاصه:‏
‏قصه‌ی دخترکی را روایت می‌کند که با همه‌ی ناملایمت‌های زندگی دست از تلاش برای رسیدن به رویاهایش بر نمی‌دارد. عشق، شاید یک عشق یک طرفه به او قدرت و جرأت جنگیدن با غول دو سر سرنوشت را بدهد. به راستی عشق او یک طرفه است؟
و اما اشتباه، اشتباهی در گذشته، که تاوان سنگینی دارد.
آیا باز هم عشق فریادرس او خواهد بود؟شاید هم عشق معجزه‌ایست که ممکنِ همه‌ی ناممکن‌های زندگیست.
همراه دخترک شیطون و قوی قصه ی ما باشید...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
♧~HaavusH _Rad~♧

♧~HaavusH _Rad~♧

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت

خواهشمندم قبل از تایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران

جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش و پاسخ رمان نویسی⚜

برای درخواست جلد رمان بعداز ده پست در تاپیک زیر درخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران

و برای تحویل جلد رمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران

بعد از ارسال 20 پست، دلخواه است درخواست نقد و تگ دهید:
قوانین درخواست تگ رمان
تایپک جامع درخواست نقد
قوانین نقد رمان (بسیار مهم)
 
مبینا

مبینا

نویسنده انجمن
گوینده انجمن
22 August 2019
51
558
83
21
مقدمه
هیچ آدمی زندگی‌اش آن نیست که دقیقاً می‌خواهد، برای همین در ذهنش آن چیزی که نیست را بازسازی می‌کند؛
این زمینه پیدایش هنر است.
روزگاری شده که حقیقت هم لباس دروغ به تن میکند و راست راست در خیابان ها پرسه میزند و عشق نشسته است کنار خیابان و کلاهی به سر کرده و گدایی میکند
جان دلم در این ناتمامی زندگی، تنها چیزی که منجی آدمی است، عشق است؛
عشق خیلی تفاوت دارد با علاقه، با اشتیاق، با نیاز، با شور و هیجان لطفا عشق را با سایر احساسات اشتباه نگیرید
عشق پدیده بسیار پیچیده‌ای ست که بسیار به ندرت اتفاق می‌افتد و هرکسی شایسته ی حضور آن در دلش نیست
عشق تنها عامل نجات آدمی ست از معضلات حیات و هستی.
 
مبینا

مبینا

نویسنده انجمن
گوینده انجمن
22 August 2019
51
558
83
21
✴به نام خداوند خالق هنر✴
-الان دقیقا حکایت نداشتن بند پ هست؛ پول، پارتی اگه این دو تارو داشتم، شما دیگه کلا اهمیتی نمی دادی به اینکه استعداد دارم یا نه.
-دختر خانوم شما چرا متوجه نمی شی؟ میگم سناریوتون کاملا کلیشه ای هست؛ شما مدرک دانشگاهی داری‌؟ تجربه ای داری در این زمینه؟
اینطوری که نمیشه هرکی از گرد راه رسید نویسنده بشه.
-نه مدرکی ندارم، ولی فکر کنم واسه شروع ذوق و استعدادم کافی باشه؛ البته اگه شما ذوقمو کور نکنی.
-شما تشریف بیارین یک دوره کلاسای نویسندگی بنده رو شرکت کنید؛ اونموقع شاید بتونم فکر کنم روش.
-یعنی قشنگ پول جلو چشمتونو گرفته، هیچ چیز دیگه ای رو نمی بینین؛ نمیخوام آقا، من اشتباه اومدم باید برم پیش کسی که دستمو بگیره، نه کسی که بدتر سنگ بندازه جلو پام.
از خواب پریدم، باز هم این کابوس لعنتی
از بس به هر دری زدم بسته بود و هیچکس فیلمنامم رو قبول نمی کرد، یک شب در میون خواب می دیدم در حال دعوا با کارگردانم.
نگاهم به ساعت افتاد، وای من که یه ساعت بیشتر وقت ندارم.
سریع بلندشدم، صبحانه مختصری خوردم و برای یه قرار کاری لباس مناسبی پوشیدم.
آرایشی ملیح کردم و موهامو طوری که فر درشتشو بیشتر به رخ بکشه، یه طرف صورتم ریختم
اسنپ گرفتم و بدو بدو رفتم سمت در،
داره دیرم میشه چرا نمیاد پس؟
تا دفتر حریری بدون ترافیک حساب کنی بیست دقیقه‌ راه هست؛ الان دقیقا من بیست دقیقه وقت دارم ولی تا اسنپ بیاد پنج دقیقه طول میکشه، ۱۰دقیقه هم‌تو ترافیک می مونیم و با این حساب من یه ربع دیر می رسم و از همین روز اول حریری فکر می کنه من آدم بی نظمی هستم.
صدای آلارم گوشیم بلند شد:اسنپ شما رسید‌!
سوار شدم و خودمو تو آیینه ماشین نگاه کردم، نگرانی و استرس کاملا از چهره ام مشهود بود.
همه چی به امروز بستگی داره، امیدوارم اونطوری که میخوام پیش بره.
صدایی از درونم نهیب زد
-نمیره عزیزم، حریری هم مثل بقیه یا میگه خودم پروژه دارم، یا میگه بازیگر ندارم، یا میگه تهیه کننده نداریم
-منِ درونِ عزیزم، میشه انقدر آیه یأس نخونی؟والا خودمم خسته شدم، ولی یادت باشه همیشه، اون که جا میزنه بازنده س.

تقریبا شش ماه پیش برای معرفی فیلمنامم به تماشای تئاتر حریری رفتم، حریری پنجمین کارگردانی بود که فیلمنامم رو می خوند، ولی از همه حرفه ای تر و با شخصیت تر.
 
آخرین ویرایش:
مبینا

مبینا

نویسنده انجمن
گوینده انجمن
22 August 2019
51
558
83
21
صدای آسانسور منو از افکارم و رویاهام به دنیای واقعی پرتاب کرد:طبقه ی دوم
وارد دفتر حریری شدم، منشیش من رو به سمت اتاقی که در انتهای واحد قرار داشت، هدایت کرد و گفت چند دقیقه منتظر بمونم.
نگاهی به در و دیوار انداختم، دفتر شیکی بود آکواریوم کوچک و زیبایی روی دیوار قرار داشت و مقابلش مبلمانی با سلیقه چیده شده بود.
روی دیوار بزرگی عکس همه ی هنرپیشه ها با سلیقه قاب شده بود؛ فکر نکنم یه نفر هم جا انداخته باشن، داشتم بررسی می کردم ببینم بازیگری هست که عکسش رو دیوار نباشه، که در همون حال، مردی که صداش رو به وضوح می شنیدم از اتاق خارج شد.
لبخند کمرنگی به چهره ی مرد پاشیدم.
نفس عمیقی کشیدم تا استرس باعث لرزش صدام نشه، وارد اتاق شدم.
-سلام آقای حریری، صبحتون بخیر.
-سلام خانوم آراسته، صبح شماهم بخیر، منتظرتون بودم....
-خیلی خوشحال شدم که افتخار دادین متن رو خوندین.
-خواهش میکنم، سرم کمی شلوغ بود، به همین خاطر دیر شد.
-خب خانوم آراسته تو فرمی که پر کرده بودید، نوشته بودید در حوزه تئاترهم فعالیت داشتید، ولی متاسفانه همه اجراهاتون شهرستان بوده؛ امکانش هست فیلماشو ببینم؟
-بله، حتما واستون میارم.
-خیلی هم خوب، قبل از هر چیزی بگین که از کی متوجه شدین استعداد و علاقه دارین؟
-فکر میکنم ۷سالم بود؛ به همراه خانواده رفتیم تئاتر، یه تئاتر موزیکال بود؛ خیلی خوشم اومده بود، بعد از تئاتر، مادرم با دوستش که یکی از بازیگرای تئاتر بود، سلام احوال پرسی کرد؛ منم شروع کردم به شیرین زبونی و چندتا از دیالوگای بامزه ی سریال محبوبی که اون شبا پخش می شد رو، با کلی ادا واسش گفتم؛ اونم بعد از اینکه کلی خندید، گفت برم رو صحنه و همونجا واسه بازیگری تست بدم.
رفتم رو صحنه ی یه سالن ۳۰۰نفری، هیچ وقت یادم نمی ره، انقدر ریلکس بودم که انگار دارم واسه خانوادم جُک تعریف می کنم!
یه دیالوگ بهم گفت و ازم خواست با حالات مختلف چهره بیانش کنم؛ منم اون دیالوگو با ترس، گریه، شادی تکرار کردم.
کارگردان بهم گفت تو تست قبول شدم و به مادرم گفت بهتره دخترتون فعالیتشو تو این حرفه شروع کنه؛ اما مادر پدرم هیچوقت راضی نشدن، نمی دونم چه مشکلی دارن با هنر و هنرمند جماعت!
بابام همیشه می گفت این آرتیست بازیا آخر عاقبت نداره؛ به همین خاطر، رشته ی پرستاری هم از طرف بابام کاملا بهم تحمیل شد.
-خیلی از خانواده ها مثل خانواده شما هستن؛ متاسفانه فقط دوست دارن بچه هاشون دکتر مهندس بشن، ولی خوشحالم که بالاخره موفق شدی راضیشون کنی.
-با هزار تا دردسر و قهر و دعوا!
حریری خندید و ادامه داد
-خب بریم سراغ فیلمنامه، اول نقاط قوت متن رو بهت میگم.
-بنده سراپا گوشم.
-در کل داستان متفاوتیه؛ ذهن خلاقی داری؛ اینکه به محتوای متن تسلط کافی داری خیلی خوبه، اینکه به مشکلات جامعه و مردم پرداختی عالیه؛ مخاطب دنبال داستانیه که حرف دل خودشو بزنه؛ ولی به راه حل هم بپرداز، طوری که جنبه انتقادی برای مسئولین داشته باشه، ولی کاملا محترمانه و داخل چهار چوب.
نظراتش رو دقیق یادداشت می کردم، ادامه داد
-و اما چندتا انتقاد کوچیک از سکانس های مختلف...
 
آخرین ویرایش:
مبینا

مبینا

نویسنده انجمن
گوینده انجمن
22 August 2019
51
558
83
21
***
درد معده باعث شد دست از کار بکشم.
سه ساعت از نیمه شب گذشته بود و من بعد از ناهار، دیگه هیچی نخورده بودم.
بی سروصدا واسه خودم غذا گرم کردم و شروع کردم به خوردن.
ویرایش یه سکانس دیگه هنوز مونده‌ بود،
باید تا صبح تمومش می کردم و صبح نسخه ی ویرایش شده ش رو می دادم به حریری.
حریری آدم با سواد و کار بلدیه، تو همین دو قرار اول از شخصیتش خیلی خوشم اومده، خوشتیپ هم هست؛ مردی میانسال و قد بلند با موهای جو گندمی که به جذابیتش افزوده بود.
خیلی از ایده ی فیلمنامه خوشش اومده بود.
چندتا نظر کارشناسانه داد و گفت هر چه سریعتر ویرایشش کنم تا بتونه یه فکر اساسی واسش بکنه.
***
اواسط مهر ماه بود ولی هوا سوز عجیبی داشت؛ تیپم رو که یه بارونی سفید و شال سورمه ای و شلوار جین آبی سیر بود، با یه جفت کتونی سفید کامل کردم.
تو آیینه آسانسور نگاهی به خودم کردم، با اینکه چشمام از فرط خستگی قرمز شده بود؛ ولی از قیافه و تیپ خودم بیشتر از روزای دیگه راضی بودم؛ شایدم اونروز زیادی خوشحال بودم.
با انرژی مضاعف به سمت دفتر حریری حرکت کردم.
وارد دفترشدم، منشی نبود.
به سمت اتاق حریری رفتم، در زدم و منتظر موندم،صدایی نیومد.
دوباره در زدم و همچنان سکوت
در رو باز کردم.
سرفه ای تصنعی کردم و گفتم
-ببخشید، آقای حریری نیستن؟
مردی که پشت به من، رو به پنجره دفتر، روی صندلی نشسته بود با بی حوصلگی گفت
-نه خانوم می بینید که نیستن!
-بله می بینم، ولی فکر می کنم ادب حکم می کنه وقتی یه خانوم باهاتون صحبت می کنه حداقل به سمتش برگردید.
برگشت و گفت
-خانوم الان اصلا وقت مناسبی واسه آموزش آداب اجتماعی به بنده نیس....
بقیه ی حرفشو متوجه نشدم
با دیدن چهره اش احساس کردم تو خواب نازِ دم صبحم و بازم دارم رویا می بینم و هر آن ممکنه از خواب بپرم!
-خانوم محترم متوجه شدین چی می گم؟
نمی دونم قیافم چطوری بود که گفت
-مثل اینکه شما حالتون اصلا خوب نیست، بیرون تشریف داشته باشید؛ آقای حریری میان.
همه ی توانمو جمع کردم و گفتم
-نه حالم خوبه، از گستاخی شما تعجب کردم!

اخمش غلیظ تر شد، ایستاد و دستاش رو به جیب شلوار کتان کرم رنگش فرو برد و نگاهم کرد، ادامه دادم
-کی تشریف میارن؟
-چه می دونم خانوم، شماهم وقت گیر اوردی ها.

از طرز برخوردش حرصم گرفته بود.
بیش از این موندن رو کنار این گودزیلای بی شاخ و دم جایز ندونستم، درو کوبیدم و اومدم بیرون.
دستپاچه به سمت منشی، که دختر ریز نقشی بود رفتم
-خانوم میشه یکی بزنی تو گوش من، ببینم خوابم یا بیدار؟
- بیداری، همه کسایی که برای اولین بار میان اینجا همین حسو دارن.
لبخندی به صورت خوش فرمش زدم و زیر لب گفتم
-آخه همه که مثل من نمیان اینجا با این گودزیلا کل کل کنن.
-گودزیلا؟!
-نه، نه! هیچی، با خودم بودم.
وای چقدر سوتی میدم امروز!
 
آخرین ویرایش:
مبینا

مبینا

نویسنده انجمن
گوینده انجمن
22 August 2019
51
558
83
21
مضطرب، دفتر حریری رو با قدم هام متر کردم.
فکر کنم خوابم!
آره بابا، خوابم.
دیشب تا صبح نخوابیدم، الان دارم تو خواب راه میرم.
این پسر چرا انقدر بی تربیته؟
این چه برخوردی بود!
آدم با طرفدارش اینطوری برخورد می کنه؟
البته اون که نمی دونه من طرفدارشم.
اَه اصلا حالم از سلیقه خودم بهم خورد!
بذار ببینم، این اینجا چی کار می کنه؟
تک و تنها تو دفتر حریری!
یعنی حریری انقدر بهش اعتماد داره؟
اگه پولای گاو صندوقو خالی کنه بره، چی؟
حتما رمز گاوصندوقم می دونه دیگه!
اصلا مگه اینجا گاو صندوق داره؟
شاید داماد حریری شده!!!
وای یعنی ازدواج کرده؟ پس چرا من نفهمیدم؟؟

با صدای حریری به خودم اومدم!

-خانوم آراسته خوش اومدین.
-اِ! سلام آقای حریری، خوب هستین؟ چیزه...فیلمنامه رو اوردم خدمتتون برای بازخوانی.
-احسنت به پشت کارت، معلومه خیلی ذوقشو داری.
-بله خیلی.
-خیلی خوب، شما اجازه بدی، من متنو می خونم و اگه مشکلی نداشت به امید خدا می ریم سراغ تهیه کننده و انتخاب بازیگر و بقیه مسائل.
-انشالله، این متن خدمت شما.
-خب خانوم آراسته، من بهتون خبر می دم.
-خیلی ممنون، پس من با اجازتون رفع زحمت می کنم.
-قربان شما، به سلامت.
-خدانگهدار.
با منشی‌ خدافظی کردم و به سمت در خروجی راه افتادم، که با صدای بشاش حریری سر جام میخکوب شدم!
-رایان خان اخماتو باز کن که یه نقش واست دارم‌ هلو، بپر تو گلو، بگیربخونش.

نـــه، نـــه؛ نکنه میخواد نقش اول فیلمنامه رو بده به این گودزیلای خوش خط و خال؟!
وای خدا، واسه امروز بسه دیگه، من گنجایشش رو ندارم.
بارها صحنه ی دیدارمونو تصور کرده بودم، ولی حتی یه درصدم فکر نمی کردم اینطوری ببینمش، اونم تو همچین موقعیتی.
سریع خودم رو رسوندم خونه.
چهره ش یه ثانیه هم از ذهنم پاک نمیشد؛ موهای مشکی و خوش حالتش، چشمای تیله ای طوسی رنگش، واــــی قد و هیکلش! چقدر جذابه این پسر.

فقط به خواب نیاز داشتم، باید بخوابم تا بفهمم همه چیزایی که دیدم واقعی بود یا رویا؛ که اگه رویا بود، چه رویای دلچسبی بود؛ و اگه واقعیت بود، باید به یه چیزی شک کرد؛ چون واقعیت یا انقدر شیرین نیست، یا اگه هست با طعمی صدبرابر تلخ تر از این مقدار شیرینی، به انتظار آدم می نشینه.
***
دو هفته از دیدار من با رایان می گذشت، خبری از حریری نبود.
هرشب قبل از خواب صحنه ی دیدارمون رو تداعی می کردم و صبح ها به عشق اینکه دوباره ببینمش بیدار می شدم.
کم کم داشتم ناامید می شدم، که حریری زنگ زد.


-آهــــا آهــــا بیا؛ آهــــا آهـــا بیا، ریز ریز، شُله شله ،عروس چقد قشنگه!
ساده خندید و درحالیکه ازم فیلم می گرفت گفت
-اگه فیلمتو پخش نکردم!
-پخش کن مهم نیس، هیچی دیگه مهم نیـــــس، دیگه بهتر از این چیه ملیسا؟
-هیچی، زحمت کشیدی به هدفتم رسیدی. فقط اون گوشیتو قطع کردی داری قر میدی؟
–آخ ملی، آخ، بازم سوتی، آبروم رفت!
گوشی رو گرفتم نزدیک گوشم و گفتم
–آقای حریری، شما هنوز پشت خطین؟
از شدت خنده، بریده بریده گفت
‌–آره دوست داشتم تو خوشحالیت شریک باشم.
–شرمنده بخدا، من انقدر ذوق زده شدم، یادم رفت تماسو قطع کنم.
–اشکال نداره، بعد از اینکه حسابی قر دادی پاشو بیا دفتر ببینیم باید چی کار کنیم!
–چشم الان میام.
با عجله حاضر شدیم و همراه ملی از خونه به سمت دفتر حریری راه افتادیم.
تو این مدت حریری ترتیب همه چی رو داده بود، باورم نمیشه پروژه انقدر سریع داره پیش می ره؛
از اون بهتر، رایان، نقش کسری(نقش اول فیلمنامه)رو گرفته بود.
رسیدیم دفتر حریری؛ قرار داد رو بستم، حریری جلسه معارفه گذاشته بود.
رایان با همون جذبه کنار حریری نشسته بود‌. نگاهش کردم؛ حواسش به من نبود.
ازفرصت سواستفاده کردم و یه دل سیر نگاهش کردم.
پیراهن جذب سفید رنگ و شلوار جین پوشیده بود و موهاش مثل همیشه به سمت بالا حالت گرفته بود.
تند شدن تپش قلبمو احساس کردم.
دست ملیسا رو فشردم، ملیسا نگاهم رو دنبال کرد و با اطمینان بهم لبخند زد.
دوستی من با ملیسا بر میگرده به ۱۲سال پیش، همیشه تو غم و شادی کنارم بود، به معنای واقعی مثل دو تا خواهر برای هم دلسوز بودیم؛ اخلاقش خیلی شبیه خودم بود و با اینکه چهرمون شباهتی نداشت، همه فکر می کردن خواهریم.
ملی قدش متوسط بود و موهاش خرمایی بود؛ چهره ای زیبا و پوستی گندمگون داشت. قیافش رو دوست داشتم، به دل می نشست.
بعد از اتمام جلسه، با ملی جلوی دفتر حریری ایستادیم، با حرص گفتم.
–پسره فکر کرده از دماغ فیل افتاده، مثل برج زهرمار میمونه.
–کی برج زهرماره؟

یا خدا! این پشت سر من چیکار می کنه؟
 
آخرین ویرایش:
مبینا

مبینا

نویسنده انجمن
گوینده انجمن
22 August 2019
51
558
83
21
برگشتم به سمتش، دست به سینه با حالتی طلبکارانه گفتم
-شما!
وای خدا، چی گفتم؟ کم مونده از تعجب چشماش بپره بیرون! پرو پرو تو چشماش زل زدم؛
رگای پیشونیش از عصابیت برجسته شده بود.
-شما با من مشکلی داری؟
-بله.
-اونوقت چه مشکلی؟
نگاهی به سرتا پاش کردم
-شما سر تا پات مشکله.
نگاهی به سرتاپام کرد وگفت
-نه که شما سرتا پات خوشگله! با اون پاچه های کوتاهت و جورابای گل گلیت.

چیشد؟! این الان از تیپ من ایراد گرفت؟
فکر کنم صورتم از عصبانیت سرخ شده بود
با حرص گفتم
-شما از مد و هنر سر در نمیاری؛ تقصیر خودت نیس.

-شماهم بلد نیستی با یه سوپراستار چطوری حرف بزنی؛ تقصیر خودت نیس.

دستامو از عصبانیت مشت کردم؛ دوست داشتم با همون مشتام بکوبم تو اون کله ی پوکش.
بی تفاوت، شانه ای بالا انداخت و گفت
-آماتوری دیگه.
و در مقابل چشمان پراز خشم من، به سمت کرولای مشکی رنگش رفت.
با صدای جیغ ملیسا، چشم از رایان برداشتم.
-ســـــاده این چه گندی بود زدی؟
-آــــــخ خیلی بد شد، نه؟هر لحظه انتظار داشتم یکی بخوابونه زیر گوشم.
-غلط کرده! ولی توام خیلی بد حرف زدی باهاش، اوندفعه هم که کامل تخریب شخصیتی کردی جوون مردمو.
-واـــی ملیسا، الان ازم متنفر میشه، چرا من همش گند میزنم؟
-بیخیال، بهش فکر نکن دیگه.
-اصن حقش بود؛ می خواست برج زهرمار نباشه!
-آره، چقدر بداخلاقه.
-گودزیلا جورابای منو مسخره می کنه، فکر کردی خودت خیلی خوش تیپی؟
ساده چپ چپ نگاهم کرد و گفت
-خداوکیلی خوشتیپه.
بی تفاوت گفتم
-خب حالـــا.
 
آخرین ویرایش:
مبینا

مبینا

نویسنده انجمن
گوینده انجمن
22 August 2019
51
558
83
21
***
-ساده اون دوستت بود که با خودت اورده بودیش،فیسش واسه نقش خوبه؛ نه؟
-ملیسا؟!ملیسا عالیــــه، هم خوشگله هم‌ خوش ذوق.
-پس حله دیگه، تایم آزاد داره؟
-ایــــــم، نه پرستاره؛ شیفتس عوض میشه همش، یا شبا نیس یا روزا.
-ای بابا، اینطوری که نمی تونه بیاد.
-آره فکر نکنم بتونه؛ یکمم اعتماد به نفسش پایینه واسه جلو دوربین رفتن.
-دو روز با تو‌بیاد سر صحنه، قشـــــنگ یاد میگیره اعتماد به نفس چیه.
خندیدم،ادامه داد
-اینجوری نمیشه ساده.
ده روزه دنبال بازیگریم؛ شانس اوردیم فرخنده تو سکانسای اول نقشی نداشت، وگرنه کار کلا میخوابید. بگرد دنبال بازیگر.
-من که هر کسو می شناختم پیشنهاد دادم.
-آخ آخ، این رفعتی خیلی بد دستمونو گذاشت تو پوست گردو.
-آهــــــا حیدری، حیدری عالیه واسه این نقش؛ چرا به اون نمی گین؟
-خودش مشغوله فیلمبرداریه، چندروز رِست می دیم ببینیم می تونیم یکیو پیدا کنیم؛ من برم به بچه ها بگم همه زورشونو بزنن
-اگه نشد؟
-دیگه اگه نشد یه فراخوان میدم.
-ای بابــــــا، بازم مثل همیشه به بن بست خوردم، اصلا هرجا من پامو میذارم باید یه جوری همه چی خراب شه.
-آی، باز انرژی منفی؟
-انرژی منفی نیس که، بازیگر نداریم!شما میگی من چی کار کنم؟ خودم برم نقش فرخنده ی ریز نقش کوچولو موچولو رو بازی کنم؟
-آ...چرا به فکر خودم نرسید؟
-شوخی جالبی بود آقای حریری!
-من باتو شوخی دارم؟اونم تو این موقعیت.
-نه، ببخشید.
-تو هم پررویی، هم استعدادشو داری، هم علاقشو.
-آخه یه نگاه به من بندازین، من با ۱۷۰قد و ۶۳کیلو وزن کجام ریزه میزه س؟
-حالا ریزه میزه نباشه، دیالوگای مربوط به ریزه میزه بودنشو حذف کن.
-آها...خب اونو حذف کردم چشمای آبی و موهای بلوندش چی؟
-ایـــــم....خب چشمات که عسلیه، تو آفتاب سبز میشه، سبزم که به آبی نزدیکه!
-سبز به آبی نزدیکه آیا؟!
-موهاتم که یا رنگ می کنیم یا پوستیژ می ذاریم.
-من عمرا موهامو رنگ کنم!
-خیلی هم دلت بخواد!
-نه خیلی ممنون.
-ساده خیلی داری حرف میزنی.
-آخه...
-پروژه کنسله!
-نه، نــــه غلط کردم باشه،هرچی شما بگی.
-آفرین، یادت باشه من کارگردانم نه تو.
-بله.
-خب، من برم به بقیه بچه ها خبر بدم؛ راستی موی بلوندم خیلی بهت میاد، الان تصورت کردم، هلو میشی!
-آقای حریـــــــری!!
با خنده گفت
-والا خب.
به سمت بچه ها رفت که هرکدوم مشغول یه کاری بودن.تو واحد آپارتمانی کسریِ قصه جمع شده بودیم و آخرین سکانسی که فرخنده توش نقشی نداشت رو، گرفته بودیم.
از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم، همبازی شدن با رایان؟ وای اگه بشه چــــــی میشه!
حریری رو به جمع گفت
-خب بچه ها، همونطور که می دونین خیلی وقته دنبال بازیگریم و به نتیجه ای نرسیدیم، نقش فرخنده رو قراره ساده بازی کنه، پیشنهادی، انتقادی دارین بگین، کیمیا موهاش با تو دیگه، تونستی لنزم واسش بذار، ببینم چی کار می کنی!
رایان که کمی عقب تر از جمع قدم می زد و با تلفن صحبت می کرد، جلو اومد و به فرد پشت خط گفت
-ببخشید یه دقیقه گوشی‌‌‌...
آقای حریری چی شده؟؟
 
آخرین ویرایش:
مبینا

مبینا

نویسنده انجمن
گوینده انجمن
22 August 2019
51
558
83
21
-هیچی دیگه، قرار شد نقش فرخنده رو ساده بازی کنه؛ به نظرم پتانسیلشو داره.
-چــــی؟ یعنی چی؟
آقا من بعدا باهاتون تماس میگیرم....
تماسو قطع کرد،حریری گفت
-چی یعنی چی؟
-چرا ایشون؟!
-چون من ترجیح دادم ایشون بازی کنه، مشکلی داری شما؟
-بله!
-چه مشکلی؟
-من نمیتونم نقش مکمل ایشونو بازی کنم!

اوه اوه گودزیلا چقدرم ناز داره واسه ما.
از خداتم باشه دختر به این خوشگلی پارتنِرِت شه.
حریری گفت
-ساده زیاد تئاتر بازی کرده، علاقه هم داره، فکرنمیکنم مشکل حس و بیان داشته باشه.
-نه، اصلا مشکل اون نیست.
-پس چیه؟
-کلا نمی‌خوام.
-رایان این رفتارای بچه گانه چیه؟
رایان نگاهی به من انداخت، کلافه دستش رو لای موهاش فرو کرد و گفت
-خانوم آراسته میشه چند ثانیه وقتتونو به من بدین؟
-بله.
به سمت یکی از اتاقا رفت، پشت سرش راه افتادم و جلوش ایستادم.
-بفرمایید
-میدونم عشق شهرت داری و دست به هرکاری میزنی تا یکم مشهور شی، ولی فکر نمی کنی داری از پله اول میپری به پله آخر؟
بعد یهو از پله ی آخر پرت شدی پایین نگی چرا؟

تک خنده ای کردم و گفتم
-آقای محترم اولا که پیشنهاد آقای حریری بود نه من، من استایلم به نقش نمی خوره، واسه همین مخالفت کردم.
دوما، اگه من یهو از پله اول بپرم آخر، جای شما تنگ میشه که حرصشو می خوری؟
-خیلی پررویی!
-چیه انتظار داشتی بگم آره راستـــــی! رایان رامش راست می گه، یه دفعه از اون بالا میفتم پایین ضربه مغزی می شم؛ بهتره نقشو نگیرم بیخیال پروژه بشم، فیلمنامه هم بذارم تو طاقچه خاک بخوره.
-تو فقط ۶متر زبون داری که به درد بازیگری می خوره، همین.
-خب خوبه دیگه، نصف راهو اومدم؛ بعدشم مثل اینکه خیلی با نقش اُنس گرفتین، حواستون باشه من نویسنده ی کارم؛ نباشم، نقش جنابعالی هم نیس.
-وای وای! یه ذره بچه واسه ما شاخ شده
متولد چندی عمویـــی؟
-از اونجایی که شما دیگه داری پیر میشی منو یه ذره می بینی، بابابزرگ.
-ببین، من یه کاری می کنم تو دمتو بذاری رو کولت بری، فیلمنامتم ببخشی.
-ها هـــا، شتر در خواب بینـــد پنبه دانه...
از اتاق رفتم بیرون که شنیدم گفت
-یه شتری نشونت بدم.

اصن لیاقتش همینه که همش باهاش کل کل کنم. لیاقت نداره بهش بگم طرفدارشم که
 
آخرین ویرایش:

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 1) مشاهده جزئیات

  • مبینا

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)