داستان کوتاه گورایسانا | حبیب.آ کاربر انجمن رمان ایران

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

  • انجمن رمان ایران تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است. ★ از قرار دادن هرگونه فعالیتی در انجمن که خلاف شئونات جمهوری اسلامی ایران باشد، خودداری کنید؛ زیرا با فرد خاطی برخورد رسمی می‌شود. ★

E_hA

معاون بازنشسته
بازنشسته انجمن
1,547
4,296
زمان آنلاینی
57m
239
14
[UWSL][UWSL]نام رمان: گورایسانا[/UWSL][/UWSL]
[UWSL]ژانر: تخیلی[/UWSL]
[UWSL]نام نویسنده: حبیب.آ[/UWSL]
[UWSL]ناظر: @Nightmare [/UWSL]
[UWSL]خلاصه‌ی رمان: گورایسانای جوان، درون دهکده‌ای رشد کرده و مهارت‌های جادویی‌اش را می‌آموزد.[/UWSL]
[UWSL]در زمانی که او برای رفتن به اردویی با انسان‌هایی عادی همراه می‌شود، اتفاقی عجیب می‌افتد...[/UWSL]

[UWSL]گورایسانا اسم شخصیت اصلی رمانه و از خود در آوردیه.[/UWSL]

[UWSL][UWSL]امیدوارم لـ*ـذت کافی رو ببرید.[/UWSL][/UWSL]
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

E_hA

معاون بازنشسته
بازنشسته انجمن
1,547
4,296
زمان آنلاینی
57m
239
14
به نام دادار مهرداد
[UWSL]با قدم‌هایی آرام به سمت مدرسه کوچک دهکده‌ی‌شان که درست در مرتفع‌ترین بخش دهکده قرار داشت، حرکت می‌نمود. یک پیراهن چهارخانه‌ای و تنگ را به همراه یک شلوار آبی رنگ که پاچه‌هایش در اثر برخورد با شئ تیزی پاره و سوراخ‌سوراخ شده بودند، به تن کرده بود. سرمای هوا را با جان دل تحمل می‌کرد؛ چرا که به آنها قول داده بودند که بعد از اتمام آموزش‌هایشان، مکانی برای زندگی‌شان بیابند و لباس‌هایی مناسب با آب‌وهوای دهکده برایشان تهیه نمایند. مدرسه‌ی شیکیا یک مدرسه برای رشد و پرورش نیرو‌های درونی انسان‌ها بود. مدرسان این مدرسه، با پیدا کردن نقاط قوت افراد، به آن‌ها آموزش می‌دادند.[/UWSL]
[UWSL]ـ سلام گورایسانا. [/UWSL]
[UWSL]با صدای نازک و لطیف شخصی، ایستاد و به سمت صدا برگشت. یکی از همکلاسی‌هایش درون آن مدرسه‌ی عجیب و غریب بود. دستی به موهای بلندش که با وزش باد، به رقـ*ـص در آمده بودند کشید و با لحنی که مهربانی از آن می‌بارید گفت:[/UWSL]
[UWSL]ـ سلام دیوید! خوب هستی؟[/UWSL]
[UWSL]دیوید یکی از بهترین دوستانش به شمار می‌آمد. چرا که او از همان دوران کودکی‌اش پدر و مادرش را از دست داده بود و همین باعث میشد، رفتار بهتری نسبت به گورایسانایی داشته باشد که هیچ‌گاه پدر و مادرش را ندیده بود. این دو کودک به شکل عجیبی هم ‌دیگر را درک می‌کردند و از هم در برابر یاوه‌گویانی که درون مدرسه‌شان وجود داشتند، دفاع کرده و مایه‌ آرامش‌ همدیگر می‌شدند. [/UWSL]
[UWSL]ـ خوب؟ فکر نکنم تا وقتی تنهایی وجود داشته باشه کسی خوب باشه؛ اما من تنها نیستم، پس خوبم. تو چطور؟[/UWSL]
[UWSL]شنیدن این کلمات، از زبان کودکانی چون او بسیار عجیب است؛ اما آن‌ها چه کنند که مجبورند زود بزرگ شوند و زود هم رشد کنند. اگر این‌طور نباشند می‌میرند و این قانون نانوشته‌ی طبیعت بسیار تلخ است. شاید با خود بگویید که این دو پسر هشت ساله چطور با کلمات بازی می‌کنند و دردشان را این‌قدر واضح اما با کنایه به دیگران نشان می‌دهند؟ آخر مگر می‌شود پسری هفت یا هشت ساله این‌طور حرف بزند؟ پاسخش ساده‌ است. این دو درد کشیده‌اند و اگر نتوانند قدرتمند باشند، مرگ تنها چیزی‌ است که انتظارشان را می‌کشد.[/UWSL]
[UWSL]گورایسانا نگاهی به موهای طلایی رنگ و کوتاه دوستش انداخت. از نظر او این دوستی همان چیزی‌ بود که او می‌خواست و به آن نیاز داشت. برای همین هم دلش نمی‌خواست که دیوید از او ناراحت بشود. برای همین هم علی‌رغم میل باطنی‌اش لبخندی بر روی لبان خشک‌شده‌‌اش نشاند و با لحنی مهربان گفت:[/UWSL]
[UWSL]ـ من هم مثل تو فکر می‌کنم. هردوی ما تنها هستیم؛ اما دوستی‌مون نمی‌ذاره که کسی بهمون آسیب برسونه و آزارمون بده.[/UWSL]
[UWSL]دیوید دستانش را بالا آورد و با نگاهی به اطرافش آن‌ها را بر روی شانه‌های گورایسانا گذاشت:[/UWSL]
[UWSL]ـ نیازی نیست وقتی که با من هم هستی انقدر دروغ بگی. من که می‌دونم تو داری از بودن توی این‌جا زجر می‌کشی. پس چرا با دروغ‌هات خودت رو اذیت می‌کنی؟ [/UWSL]
[UWSL]گورایسانا متعجب از رفتار دیوید، با دستانش دیوید را پس زد و بعد با لحنی سرزنش آمیز گفت:[/UWSL]
[UWSL]ـ اولین قانون مدرسه اینه که ارتباط فیزیکی توی راه و توی مدرسه ممنوعه. بعدش هم مگه نگفتم هیچ‌وقت وارد ذهن من نشو؟ پس چرا دوباره ذهنم رو خوندی؟[/UWSL]
[UWSL]دیوید چند قدمی به عقب برداشت و دستانش را درون جیب‌های کوچک شلوار آبی رنگی که مخصوص مدرسه‌شان بود فرو نمود و با لبخند چندش‌آوری به چشمان گودافتاده و سرخ‌شده‌ی او خیره شد:[/UWSL]
[UWSL]ـ قوانین مسخره‌ی مدرسه برام مهم نیست؛ اما در مورد ذهنت. من قدرت خوندن ذهنت رو کامل ندارم. فقط میتونم دروغ رو از راست تشخیص بدم. حالا هم بهتره زودتر بریم به سمت مدرسه. وگرنه استاد با اون پای لعنتیش از دهکده پرتمون می‌کنه بیرون. [/UWSL]
[UWSL]بعد از زدن این حرف، با قدم‌هایی آرام به راهش ادامه داد و گورایسانا را تنها گذاشت. آخرین باری که دیر به مدرسه رسیده بود، استاد نیروهای ذهنی، او را برای مجازات به طبقه‌ی دوم مدرسه‌ برد بعد از پا به سقف یکی از اتاق‌های طبقه ی دوم آویزانش نموده و با تیغه‌ی پایش هشت ضربه محکم به کمرش زد و باعث شد که او به مدت پنج روز بیهوش شود. برای همین هم بود که او از آن استاد می‌ترسید.[/UWSL]
[UWSL]***[/UWSL]
[UWSL]گورایسانا چند دقیقه دیر‌تر از استاد نیروی‌های درونی وارد کلاس شد. برای همین هم سه ساعت اول را درست در جلوی کلاس ایستاده مدام، فنجان‌های فلزی و کوچکی را که استاد به او داده بود با آب دو سطل سمت چپش پر کرده و بعد از رفتن یک دراز و نشست آنها را درون دو سطل چوبی و قهوه‌ای رنگی که در سمت راستش قرار داشت خالی می‌کرد و زیر لب صفت‌هایی را به خودش نسبت می‌داد و آن‌قدر بلند آن کلمات را به زبان آورد که تمام بچه‌ها به او خندیدند. همین خنده‌ها استاد نیروهای درونی را تشویق کرد که او را پیش از پیش تحقیر کند.[/UWSL]
[UWSL]ـ خب بچه‌های عزیز مواظب باشید که دیر نیاید. وگرنه مثل این پسرک گستاخ مجبور می‌شید هزار جور بلا رو که یکیشون کمر درد و درد شکمه رو تحمل کنید.[/UWSL]
[UWSL]گورایسانا که دیگر تحمل این تحقیر‌ها را نداشت، فنجان را پر از آب نمود و آن را به سمت سر طاس و بدون موی استادش نشانه گرفت و بعد آن‌ها را پرتاب نمود. هردو فنجان به سر استاد برخورد کردند و بعد بر روی زمین افتادند. همه از تعجب دهانشان باز مانده بود و با چشمانی گرد منتظر واکنش استادشان بودند. گورایسانا این‌بار نیروی درونی‌اش را درون دستانش جمع کرد.سابقه نشان داده بود که او در زمان عصبانیت نیرویش چند برابر شده و همه چیز را نابود می‌کردند. برای همین همه‌ ترسیده با فریاد می‌گفتند:[/UWSL]
[UWSL]ـ نه![/UWSL]
[UWSL]ولی گورایسانا خشمگین بود و بدون توجه به کسی، دستانش را به سمت استادش گرفت و نیرویش را فرستاد. ابتدا دستانش گرم شدند و نیرویی نامرئی از دستانش خارج شد؛ اما چند لحظه‌ی بعد، آتش بود که از دستان او خارج شده و به سمت استادش می‌رفت. خودش هم از این بابت تعجب کرد؛ اما به روی خودش نیاورد و با خود گفت:[/UWSL]

ـ بهتره. حداقل می‌فهمه چطور باید صحبت کنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nightmare، ♧~HaavusH _Rad~♧ و joker_bah***

E_hA

معاون بازنشسته
بازنشسته انجمن
1,547
4,296
زمان آنلاینی
57m
239
14
پلیز نظر
گمان می‌کرد با این آتش، آسیبی هرچند کم به او می‌رساند؛ اما با دیدن شعله‌های آتشی که از کنار سر استادش به سمتی می‌رفتند متعجب و نا‌امید شد و دستانش را پایین آورد و نیرویش را ذخیره نمود. استاد لبخند موزیانه‌ای زد و بعد از اینکه با دستانش پایین ردایش را تکاند، به سمت او رفت و با اخم غلیظی رو به او گفت:
ـ اوم! قدرت جدیدت مبارک! می‌بینم قدرت جدید به دست آوردی؛ ولی این مهم نیست. دنبالم بیا.
بعد از زدن این حرف، با قدم‌هایی استوار و محکم از در کرمی رنگ و فلزی کلاس خارج شد. گورایسانا که می‌ترسید همان بلایی که سر دیوید آمده است، سر او نیز بیاید، با ترس با او هم‌قدم شد. نمی‌دانست استاد برای چه او را از کلاس بیرون آورد. برای همین هم کمی ناراحت و هراسان بود؛ چرا که ممکن بود آسیبی به او برساند. بدی آن دهکده همین بود دیگر، کسانی را که خانواده‌ای نداشتند یا خانواده‌ی‌شان رهایشان کرده بودند را به این مدرسه‌ی آموزش‌های نیرو‌های درونی می‌فرستادند تا از شر آن‌ها رها شوند و دیگر برایشان این مهم نبود که چه بلایی سرشان می‌آمد. استادان این مدرسه هم از همین بی‌توجهی استفاده کرده و همه را مورد تمسخر قرار داده و یا با مجازات‌های سرسام‌آورشان آنها را مورد آزار قرار می‌دادند.
ـ گورایسانا! نترس! قراره بریم پیش استاد آتش. کسی که هیچ‌کس جز من و تو ندیدیمش. ایشون هم قدرت آتش رو دارن. تو توان کنترلش رو نداری. من هم درست مثل تو هستم؛ اما من فقط نمی‌تونم هر موقع که خودم میخوام ازش استفاده کنم و توانایی فرستادنش به اطراف رو به خواست خودم دارم؛ اما تو همین‌قدر هم کنترل رو نیروت نداری.
گورایسانا بعد از‌ این‌که این‌ حرف‌ها را از او شنید با خیالی راحت، نفس عمیقی کشید و چشمانش را به آرامی بست و بعد بازش نمود. استاد از این حرکت او متوجه آرامشش شد و روی زمین زانو زده و او موهایش را با دستان درازش به سمتی زد و با لبخندی او را به آغـ*ـوش کشید و بعد از روی زمین بلند شد و به سمت پلکان مرمرین ساختمان مدرسه که درست در پشت راهروی طویل میان کلاس‌های پیش زمینه و اصلی قرار داشت، حرکت نمود. گورایسانا متعجب از این رفتار‌‌های عجیب استادش، به فکر فرو رفته و با خود می‌گفت:
ـ نه به اون اخم وحشت‌ناکش توی کلاس و نه به این مهربونی بی‌اندازه‌ش توی راهروی مدرسه. واقعا آدم عجیبیه!
***
درون کلاس همهمه‌ای به وجود آمده بود. دیوید، با نگرانی به در قهوه‌ای رنگی که درست در مقابلش قرار داشت چشم دوخته، منتظر بازگشت استادش بود. بقیه‌ی افراد داخل کلاس‌، با بی‌خیالی گورایسانا را به استهزا می‌گرفتند و همین، باعث می‌شد دیوید عصبی شود. یکی از آموزش دیدگانی که سه سال را با موفقیت گذرانده بود و در آن سال، چهارمین سال آموزشش را می‌گذراند با شیطنت نگاهی به دیوید انداخت و رو به او گفت:
ـ گورایسانا! آه! این آخه اسمه که این پسرک بی‌لیاقت داره. بیشتر اسمش شبیه اسماییه که برای میمون‌ها می‌ذارن. نظر تو چیه دیوید؟
دیوید با خشم نگاهی به پسرک انداخت و به زبان مخصوص روستایشان گفت:
ـ اسم خودت بیشتر شبیه اسم میمون‌ها است. راستی اسمت چه بود؟ ادویان؟!
ادویان که انتظار شنیدن چنین پاسخی را از دیوید نداشت، چشمان میشی رنگش را بست و با مشت بر روی میز که مقابلش بود کوبید:
ـ تو چطور می‌تونی انقدر بی‌شخصیت و گستاخ باشی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nightmare و ♧~HaavusH _Rad~♧
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
Love_the_rain درحال تایپ داستان کوتاه،کادوی روز زن |Love_the_rainکاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
Love_the_rain درحال تایپ داستان کوتاه لاغری | love the rain کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
Arezoo.M درحال تایپ داستان کوتاه ماتیسا | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 6
مریم سعادتمند درحال تایپ داستان کوتاه رقصنده‌ی ضمیر | مریم سعادتمند کاربر انجمن ایران داستان‌های درحال تایپ 38
شکآرچی مهم همگانی_ تاپیک جامع درخواست نقد داستان کوتاه | انجمن رمان ایران درخواست نقد 0
شکارچی مهم اعلام پایان داستان کوتاه کاربران| انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
ოεℓɨŋム درحال تایپ داستان کوتاه طلسم گرگینه|ოεℓɨŋム کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 2
ف درحال تایپ داستان کوتاه تخم مرغ داستان‌های درحال تایپ 0
Albatross داستان کوتاه پاهای هری! داستان های کوتاه خارجی 1
jja90 داستان‌ کوتاه این،من هستم؟ | jja90 کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 15
ysmn♡nfs درحال تایپ داستان کوتاه ریشه در خاکستر | یاسمن کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 2
محنیل درحال تایپ داستان کوتاه "طلسم پریزاد" | نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 0
E_hA درحال تایپ داستان کوتاه فراموشی تلخ||Habib| کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 5
محنیل درحال تایپ داستان‌ کوتاه همبازی من| نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
E_hA داستان‌های کوتاه علی سلطانی داستانک و حکایت‌های ایرانی 2
E_hA داستان‌های کوتاه عاشقانه داستانک و حکایت‌های ایرانی 1
E_hA داستان های کوتاه و آموزنده برای نوجوانان داستانک و حکایت‌های ایرانی 8
E_hA داستان های کوتاه روزبه معین داستانک و حکایت‌های ایرانی 9
ق آموزشی اعلام برندگان مسابقه داستان کوتاه زبان انگلیسی 0
ق آموزشی اعلام آمادگی جهت شرکت در چالش داستان کوتاه انگلیسی زبان انگلیسی 7
•*ŋegar•* داستان‌های‌طنز کوتاه ʕ•̫͡•ʕ•̫͡•ʔ•̫͡•ʔ مطالب طنز 10
M کامل شده داستان کوتاه قبلا پرنده بودم | mk7697 کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 16
helia_L داستان کوتاه درباره اتحاد داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
joker_bah*** کامل شده داستان کوتاه آخرین غروب خورشید | joker_ban*** کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 45
? کامل شده داستان کوتاه سارنیا| avin._.ar کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 20
M کامل شده داستان کوتاه آجودانیه|mohamad_h کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 22
کامل شده داستان کوتاه سیاره فاراوات | مهدی.ج کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 45
Arian داستان کوتاه| انجمن رمان ایران سایر آثار پایان یافته 0
Moonlight درحال تایپ "داستان کوتاه" بنویسیم. داستان‌های درحال تایپ 1
A داستان کوتاه درباره اتحاد داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
HASNA درحال تایپ داستان کوتاه رقص با شیطان|حسنا(هکر قلب )کاربر انجمن ایران رمان داستان‌های درحال تایپ 14
HASNA کامل شده داستان کوتاه جهنم سبز|حسنا(هکر قلب)کاربر ایران رمان داستان‌های پایان یافته 15
HASNA کامل شده داستان کوتاه نقابی از هفت چهره|حسنا(هکرقلب)کاربر انجمن ایران رمان داستان‌های پایان یافته 15
غزل نارویی کامل شده داستان کوتاه ویولن آتشین|غزل نارویی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 15
Mr.Shahin ی داستان کوتاه جالب .. داستانک و حکایت‌های ایرانی 1
|AräM| داستان کوتاه ساعت بزرگ داستان های کوتاه خارجی 0
|AräM| داستان کوتاه نژاد انسان داستان های کوتاه خارجی 0
|AräM| داستان کوتاه " The purpose of life " داستان های کوتاه خارجی 0
|AräM| داستان کوتاه " Funny story Of Elevator " داستان های کوتاه خارجی 0
|AräM| داستان کوتاه ماهی گیری " Go Fishing " داستان های کوتاه خارجی 0
|AräM| داستان کوتاه گاوچران "Cowboy" داستان های کوتاه خارجی 0
|AräM| داستان کوتاه سطح اولیه "Sean and the birthday" داستان های کوتاه خارجی 0
PsYcHo داستان های کوتاه آلمانی داستان های کوتاه خارجی 2
Asteria ▶داستان های کوتاه متنوع◀ داستانک و حکایت‌های ایرانی 21
Mobina داستان های کوتاه طنز داستانک و حکایت‌های ایرانی 3
K جمع آموری کتاب داستان برای کودکان متفرقه 0
Love_the_rain درحال تایپ داستان شروع دوباره |Love_the_rain کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 4
مریم سعادتمند درحال تایپ مجموعه داستان کودک دیو کوچولوی مهربون | مریم سعادتمند کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 4
شکارچی آموزشی عناصر داستان به مشابه یه ارکستر| انجمن رمان ایران آموزش نقد نویسی 17
Niaz.kh درحال تایپ داستان هم‌کلاسی| نیاز خدایی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 2

موضوعات مشابه

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)