داستان کودکانه "جک و لوبیای سحرآمیز"

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

  • انجمن رمان ایران تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است. ★ از قرار دادن هرگونه فعالیتی در انجمن که خلاف شئونات جمهوری اسلامی ایران باشد، خودداری کنید؛ زیرا با فرد خاطی برخورد رسمی می‌شود. ★
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کوکیッ

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
1,727
7,037
زمان آنلاینی
0
240
23


داستان جک و لوبیای سحر آمیز



روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند . اما یک روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند .

مادر جک به جک گفت : « برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم . » بنابراین جک به بازار رفت . در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت : « جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز به من می فروشی ؟ » جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد ، اما پیرمرد گفت : « اگر امشب این لوبیا را بکاری ، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد . » جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز عوض کرد . وقتی به خانه بازگشت ، مادرش فریاد کشید : « چقدر نادانی ! حالا از گرسنگی می میریم . » و بعد از این حرف ، لوبیا را از پنجره به بیرون انداخت .

صبح روز بعد جک از خواب برخواست و از خانه بیرون رفتد و با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است . پیرمرد راست گفته بود . جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است . بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت ...وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان به بالا رفتن ادامه داد و بالا رفت تا این که سرانجام به ابرها رسید .

در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت . به طرف قصر رفت و جلوی در با خانم بسیار بزرگی روبرو شد . جک مودبانه به زن گفت : « ممکن است لطفا مقداری غذا به من بدهید ؟ » زن گفت : « به نظر می رسد پسر خوبی باشی . بیا توی قصر تا به تو چیزی بدهم . »

بدین ترتیب جک وارد آشپزخانه قصر شد . اما به زودی قصر شروع به لرزیدن کرد . تامپ ! تامپ ! تامپ! زن گفت : « زود باش ! بپر بیا اینجا ! » و با عجله جک را به داخل بخاری دیواری هل داد . جک دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و غول بزرگی را دید . غول همین که به آشپزخانه یورش برد نعره کشید : « بوی چی می آید ؟ » زن پاسخ داد : « شاید بوی پس مانده های همان گوشتی باشد که ناهار دیروز باقی مانده . »

غول با شنیدن اینجواب قانع شد و پشت میز نشست و غذایی که زنش برایش درست کرده بود خورد . هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد و به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر را به لرزه درآورد . جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید ، یکی از کیسه های طلا را قاپید و تلوتلو خوران به طرف ساقه لوبیا دوید . از آن پایین رفت ... تا این که صحیح و سالم به باغچه خودشان رسید . جک و مادرش مدتی با آن طلا ها گذران زندگی کردند و هنگامی که طلاها تغریبا تمام شده بود ، جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت .



جک و لوبیای سحر آمیز


آن قدر بالا رفت تا این که به قصر غول رسید . همان زن دوباره او را به درون برد و مقداری شیر و نان به او داد . اما قبل از آن که غذایش را تمام کند قصر شروع به لرزیدن کرد تامپ ! تامپ ! تامپ! به محض آن تامپ ! تامپ ! تامپ! به درون بخاری دیواری پرید ، غول همراه یک مرغ وارد آشپزخانه شد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بکن ! » مرغ یک تخم طلایی کرد . چند لحظه بعد غول شروع به چرت زدن کرد و خروپفش سراسر قصر را به لرزه انداخت . تامپ ! تامپ ! تامپ! از توی بخاری دیواری بیرون خزید و مرغ را بغل کرد و به سمت ساقه لوبیا دوید .

وقتی که جک به خانه رسید مرغ جادویی را به مادرش نشان داد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بگذار » مرغ یک تخم طلا گذاشت . جک خیلی به خودش مغرور شد و لی مادرش گفت :« جک ، من دیگر نمی خواهم که از آن ساقه لوبیا بالا بروی ، چون دردسر می شوی . » اما چیزی نگذشت که جک دوباره حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت سری به قصر بزند . بنابراین یک روز صبح زود برخاست و از ساقه لوبیا بالا و بالا رفت .

از پنجره بازی به درون قصر خزید و چیزی نگذشت که صدایی آشنا شنید . تامپ! تامپ! تامپ! غول وارد شد و یک چنگ طلایی روی میز گذاشت . به چنگ دستور داد بنوازد و چنگ خود به خود آهنگ زیبایی نواخت . کم کم موسیقی لالایی ، غول را به خواب برد و خروپف او قصر را به لرزه انداخت . جک به طرف میز خزید و چنگ را قاپید . اما در همان حال که داشت به طرف در می دوید چنگ با صدای بلند فریاد زد : « ارباب! دارند مرا می دزدند » .

غول ناگهان از خواب پرید و گفت : « هوم ، بوی آدمیزاد می آید . چه زنده باشد و چه مرده ، الان استخوانهایش را خرد و خمیر می کنم و از نان درست می کنم . » غول با دیدن جک غرش وحشتناکی سر داد و نعره زد : « تو را برای صبحانه می خورم . » جک به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دید ، همچنان که غول به دنبال جک از ساقه لوبیا پایین می رفت ، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد .



قصه کودکانه جک و لوبیای سحر آمیز


جک همان طور که از ساقه پایین می آمد ، فریاد زد : « مادر ! مادر ! یک تبر برای من بیاور ! » مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد ، اما با دیدن غول از وحشت شروع به لرزیدن کرد . جک از ساقه پایین پرید ، تبر را قاپید و شروع به شکستن ساقه لوبیا کرد . گرومب ! ساقه لوبیا سرنگون شد و غول را هم با خود به زمین انداخت . جک با دیدن گریه مادرش خیلی ناراحت شد . از آن روز به بعد جک با همه توان خود شروع به کار کرد و در نتیجه مادرش خیلی خوشحال شد .

بیشتر روزها صدای آنها از کشتزار بگوش می رسید که همراه تغمه زیبای چنگ آواز می خواندند . مرغ جادویی همچنان تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش دیگر فقیر نبودند . با گذشت سالها ، جک بزرگتر شد و نظر شاهزاده خانم زیبایی را به خودش جلب کرد . وقتی شاهزاده خانم موافقت کرد که با او ازدواج کند جک نمی توانست بخت و اقبال خودش را باور کند . اکنون جک نه فقط یک مرغ جادویی و یک چنگ داشت که آهنگهای دلنواز می تواخت ، بلکه یک شاهزاده خانم هم ، همسرش شده بود !
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
A داستان کودکانه اسراف داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
A داستان کودکانه پچ پچ داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه روزی که استخوان مریض شد... داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه: ماهی رنگین کمان و دوستانش داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "پلیس جنگل" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "طاووس و کلاغ" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "آش خوشمزه" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه " گنجشک فراموش کار" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "ببعی چاق و چله" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "سیاره سرد" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "ملخ طلایی" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه " شتر لنگ" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 1
کوکیッ داستان کودکانه "سگ ولگرد و استخوان" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "سارا به مدرسه می‌رود" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
K جمع آموری کتاب داستان برای کودکان متفرقه 0
Love_the_rain درحال تایپ داستان شروع دوباره |Love_the_rain کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 4
Love_the_rain درحال تایپ داستان کوتاه،کادوی روز زن |Love_the_rainکاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
Love_the_rain درحال تایپ داستان کوتاه لاغری | love the rain کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
Arezoo.M درحال تایپ داستان کوتاه ماتیسا | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 6
مریم سعادتمند درحال تایپ مجموعه داستان کودک دیو کوچولوی مهربون | مریم سعادتمند کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 4
مریم سعادتمند درحال تایپ داستان کوتاه رقصنده‌ی ضمیر | مریم سعادتمند کاربر انجمن ایران داستان‌های درحال تایپ 38
شکآرچی مهم همگانی_ تاپیک جامع درخواست نقد داستان کوتاه | انجمن رمان ایران درخواست نقد 0
شکارچی مهم اعلام پایان داستان کوتاه کاربران| انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
شکارچی آموزشی عناصر داستان به مشابه یه ارکستر| انجمن رمان ایران آموزش نقد نویسی 17
ოεℓɨŋム درحال تایپ داستان کوتاه طلسم گرگینه|ოεℓɨŋム کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 2
ف درحال تایپ داستان کوتاه تخم مرغ داستان‌های درحال تایپ 0
Niaz.kh درحال تایپ داستان هم‌کلاسی| نیاز خدایی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 2
Albatross اخبار داستان اهنگ.Stay Gold. اخبار موسیقی ایران و جهان 0
Albatross اخبار داستان آهنگ.Your Eyes Tell. اخبار موسیقی ایران و جهان 0
Albatross داستان کوتاه پاهای هری! داستان های کوتاه خارجی 1
silvermoon داستان طنز فرق نیمرو درست کردن خانم‌ها با آقایون مطالب طنز 0
silvermoon داستان طنز سیندرلا ایرانی مطالب طنز 0
Fatemehmacani70 آموزش داستان های خارجی معروف متفرقه 0
Mj12 کتاب های شعر و داستان اندروید اندروید 83
Narges_D داستان مرغ کنتاکی روانشناسی 0
Narges_D يک داستان روانشناسی 0
R داستان فیلم بروکلین بی مادر خارجی 0
Narges_D داستان هاي روانشناسي روانشناسی 0
jja90 داستان‌ کوتاه این،من هستم؟ | jja90 کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 15
ysmn♡nfs درحال تایپ داستان کوتاه ریشه در خاکستر | یاسمن کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 2
B کامل شده داستان نسیم خنک | BlackBerry کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 19
محنیل درحال تایپ داستان کوتاه "طلسم پریزاد" | نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 0
E_hA درحال تایپ داستان کوتاه فراموشی تلخ||Habib| کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 5
R داستان فیلم جنگ ستارگان Rise of Skywalker خارجی 0
محنیل درحال تایپ داستان‌ کوتاه همبازی من| نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
PsYcHo داستان اتاق آبی از سهراب سپهری داستانک و حکایت‌های ایرانی 3
E_hA داستان‌های کوتاه علی سلطانی داستانک و حکایت‌های ایرانی 2
E_hA داستان‌های کوتاه عاشقانه داستانک و حکایت‌های ایرانی 1
E_hA داستان های کوتاه و آموزنده برای نوجوانان داستانک و حکایت‌های ایرانی 8
E_hA داستان های کوتاه روزبه معین داستانک و حکایت‌های ایرانی 9

موضوعات مشابه

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)