داستان کودکانه "سارا به مدرسه می‌رود"

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

  • انجمن رمان ایران تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است. ★ از قرار دادن هرگونه فعالیتی در انجمن که خلاف شئونات جمهوری اسلامی ایران باشد، خودداری کنید؛ زیرا با فرد خاطی برخورد رسمی می‌شود. ★
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کوکیッ

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
1,727
7,037
زمان آنلاینی
0
240
23


داستانهای کودکانه



اواخرفصل تابستان بود. مرتب سارا به مادرش می گفت: مادر جان پس کی به مدرسه می رویم ؟مادر می گفت: دختر گلم عجله نکن بگذار چند روز دیگر بگذرد ؛آن وقت به مدرسه می روی سارا چند روزی آرام می گرفت ؛ولی دوباره همین سوال را از مادر پرسید .



مادر که متوجه علاقه بسیار زیاد دخترش به مدرسه شد تصمیم گرفت خاطره اولین روز ی را که خود به مدرسه رفته بود برای دخترش تعریف کند . برای همین وقتی موضوع را به سارا کوچولوگفت :سارا خیلی خوشحال شد وزود کنار مادر نشست واز مادر خواست هرچه زودتر خاطره را برایش تعریف کند .


مادر که چشمش را برای یک لحظه بست آهی کشید و گفت:یادش بخیر آن شبی که فرداش به مدرسه می رفتم از خوشحالی خواب به چشمم نمی رفت؛ مرتب از مادرم سوال می کردم پس کی صبح می شود که من به مدرسه برم. بلاخره هر جوری بود شب را در کنار مادر خوابیدم صبح زود از خواب بیدار شدم آنقدر خوشحال بودم که نمی دانستم چه کار کنم مادر که قبل از من بیدار شده بود. صبحانه را آماده کرده بود من هم با سرعت صبحانه خوردم.لباس هایم راپوشیدم کیف تازه ام را برداشتم. وبا مادر به طرف مدرسه رفتیم وقتی وارد حیاط مدرسه شدیم. مرتب از مادر درمورد همه چیز سوال می کردم. مادر برام توضیح می داد. دختر گلم اینجا حیاط مدرسه است ببین چقدر زیباست. از این به بعد تو با دوستات در این جا بازی می کنید در همین بگو مگو بودیم که خود را جلو در کلاس دیدیم یک خانم زیبا با لباسهای روشن انگار منتظر من بود با روی بسیار باز به من خوش آمد گفت و یک شکلات به من داد .


-دختر گلم خیلی خوش آمدی از مامان جونت خداحافظی کن تا تو را به دوستات معرفی کنم .من هم از مامانم خداحافظی کردم و در حالی که خانم معلم دستم را گرفته بود؛ وارد کلاس شدیم .ولی چه کلاسی ! آنقدر کلاس را زیبا کرده بودند. که نگو ونپرس .بادکنک های زیبا،اسباب بازیهای جالب ،عروسک ،ماشین،تلویزیون ،سی دی ورادیو ضبط برای چند لحظه فکر کردم شاید اشتباهی اومده باشیم آخر بیشتر کلاس به یک مجلس جشن تولد شباهت داشت . خانم معلم در گوشم گفت:


- دختر گلم اسمت چیه من هم خیلی یواش گفتم :شیوا خانم معلم رو به شاگردان کرد وگفت بچه ها ی گل نگاه کنید، یک دوست برای ما اومده .


بچه ها گفتند :کیه کیه خوش آمده .


در حالی که دست من در دست خانم معلم بود گفت: خودش با صدای بلند اسمشو به شما میگه .


- شیوا محمدی


خانم معلم گفت برای شیوا که دوست تازه ماست یک کف بلند بزنید . بچه ها یک کف بلند زدند. هر کدام از بچه ها می گفت: بیا کنار من بشین وقتی به بچه ها نگاه کردم. فاطمه همسایه خودمان را شناختم فوری رفتم و کنار او نشستم .بچه های دیگر هم یکی یکی آمدند وخانم معلم با همه مثل من رفتار می کرد وقتی همه آمدند خانم معلم گفت: به نام خدای مهربان بچه های گل سلام حالتون خوبه همگی خیلی خوش آمدید. اینجا کلاس ماست .اسم من شهلا ابراهیمی است من را فقط خانم معلم صدا کنید .


- بچه های گل دوست دارید با هم یک بازی انجام دهیم . همه با صدای بلند گفتیم : بله


- هرکدام از شما همدیگر را بگیرید با هم دیگر قطار بازی می کنیم .صف گرفتیم خانم معلم جلوتر از همه ایستاده بود.وهمه او را گرفتیم خانم معلم بلند گفت : بچه ها می دانید قطار وقتی راه می ره چه می گه؟ همه گفتیم :


- هوهو چی چی


با همین صدا راه افتادیم به طرف حیاط مدرسه. رفتیم ورفتیم تا جلو دستشویها رفتیم خانم گفت قطارایست .


- بچه های گل اینجا دستشویی است. هر وقت کار دستشویی داشتید. باید این جا بیاید واین جا را کثیف نکنید وآب را نیز از آبخوری بخورید..بعد هوهوچی چی کنان به طرف اتاق دفتر رفتیم .در آنجا دو خانم خیلی مهربان بودند .خانم معلم گفت: بچه ها می دانید اینها کی هستند.
- خانم مدیر


- آفرین به شما


خانم مدیر د رحالی که لبخند به لب داشتند آمدند وگفتند: بچه ها سلام من خانم مدیر هستم اگر کاری با من داشتید من اکثرا" در اتاق دفتر هستم. در این حال یک خانم مهربان دیگر آمد .وسلام کرد .وگفت: بچه ها من هم خانم ناظم هستم. اگر در داخل حیاط مدرسه برای شما مشکلی پیش آمد بیاید پیش من .بعد از آنجا خداحافظی کردیم وبه نمازخانه وآبدار خانه رفتیم در آبدار خانه آقای خدمتگذار بود.او گفت :بچه ها من کلاس ها را نظافت می کنم شم در این کار من را کمک میکنید. همه گفتیم : بله بعد ابه کتابخانه وفروشگاه هم رفتیم .در فروشگاه بسکویت ،کیک،ساندیسوچیزهای دیگری هم بود. همه با ما مهربان بودند .آن روز ما بازی کردیم.نقاشی کشیدیم. وبا مدرسه وبچه ها آشنا شدیم. در آخر وقت مادر به دنبالم آمد وبعد از خداحافظی به خانه رفتیم واز این که همه با ما در مدرسه اینقدر مهربان بودند خیلی خوشحال بودم .خدا خدا می کردم. که زود روز بعد بیاد و من دوباره به مدرسه برم . در همین موقع سارا گفت: خوش به حالت مادر فکر می کنی مدرسه ما هم مثل مدرسه شما باشه مادر دستی به سر وروی ساراکشید وگفت: آره عزیزم شاید هم بهتر!


سارا در حالی که به مادر و مدرسه اش فکر می کرد؛ مرتب دعا می کرد. خدایا زودتر مدرسه ها باز بشن .تا من بتوانم به مدرسه برم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Bi Efandi
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
A داستان کودکانه اسراف داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
A داستان کودکانه پچ پچ داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه روزی که استخوان مریض شد... داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه: ماهی رنگین کمان و دوستانش داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "پلیس جنگل" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "طاووس و کلاغ" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "جک و لوبیای سحرآمیز" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "آش خوشمزه" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه " گنجشک فراموش کار" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "ببعی چاق و چله" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "سیاره سرد" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه "ملخ طلایی" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
کوکیッ داستان کودکانه " شتر لنگ" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 1
کوکیッ داستان کودکانه "سگ ولگرد و استخوان" داستان کودکانه به قلم نویسندگان 0
K جمع آموری کتاب داستان برای کودکان متفرقه 0
Love_the_rain درحال تایپ داستان شروع دوباره |Love_the_rain کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 4
Love_the_rain درحال تایپ داستان کوتاه،کادوی روز زن |Love_the_rainکاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
Love_the_rain درحال تایپ داستان کوتاه لاغری | love the rain کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
Arezoo.M درحال تایپ داستان کوتاه ماتیسا | گل سرخ کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 6
مریم سعادتمند درحال تایپ مجموعه داستان کودک دیو کوچولوی مهربون | مریم سعادتمند کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 4
مریم سعادتمند درحال تایپ داستان کوتاه رقصنده‌ی ضمیر | مریم سعادتمند کاربر انجمن ایران داستان‌های درحال تایپ 38
شکآرچی مهم همگانی_ تاپیک جامع درخواست نقد داستان کوتاه | انجمن رمان ایران درخواست نقد 0
شکارچی مهم اعلام پایان داستان کوتاه کاربران| انجمن رمان ایران قوانین و اطلاعیه‌ها 0
شکارچی آموزشی عناصر داستان به مشابه یه ارکستر| انجمن رمان ایران آموزش نقد نویسی 17
ოεℓɨŋム درحال تایپ داستان کوتاه طلسم گرگینه|ოεℓɨŋム کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 2
ف درحال تایپ داستان کوتاه تخم مرغ داستان‌های درحال تایپ 0
Niaz.kh درحال تایپ داستان هم‌کلاسی| نیاز خدایی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 2
Albatross اخبار داستان اهنگ.Stay Gold. اخبار موسیقی ایران و جهان 0
Albatross اخبار داستان آهنگ.Your Eyes Tell. اخبار موسیقی ایران و جهان 0
Albatross داستان کوتاه پاهای هری! داستان های کوتاه خارجی 1
silvermoon داستان طنز فرق نیمرو درست کردن خانم‌ها با آقایون مطالب طنز 0
silvermoon داستان طنز سیندرلا ایرانی مطالب طنز 0
Fatemehmacani70 آموزش داستان های خارجی معروف متفرقه 0
Mj12 کتاب های شعر و داستان اندروید اندروید 83
Narges_D داستان مرغ کنتاکی روانشناسی 0
Narges_D يک داستان روانشناسی 0
R داستان فیلم بروکلین بی مادر خارجی 0
Narges_D داستان هاي روانشناسي روانشناسی 0
jja90 داستان‌ کوتاه این،من هستم؟ | jja90 کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 15
ysmn♡nfs درحال تایپ داستان کوتاه ریشه در خاکستر | یاسمن کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 2
B کامل شده داستان نسیم خنک | BlackBerry کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های پایان یافته 19
محنیل درحال تایپ داستان کوتاه "طلسم پریزاد" | نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 0
E_hA درحال تایپ داستان کوتاه فراموشی تلخ||Habib| کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 5
R داستان فیلم جنگ ستارگان Rise of Skywalker خارجی 0
محنیل درحال تایپ داستان‌ کوتاه همبازی من| نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 1
PsYcHo داستان اتاق آبی از سهراب سپهری داستانک و حکایت‌های ایرانی 3
E_hA داستان‌های کوتاه علی سلطانی داستانک و حکایت‌های ایرانی 2
E_hA داستان‌های کوتاه عاشقانه داستانک و حکایت‌های ایرانی 1
E_hA داستان های کوتاه و آموزنده برای نوجوانان داستانک و حکایت‌های ایرانی 8
E_hA داستان های کوتاه روزبه معین داستانک و حکایت‌های ایرانی 9

موضوعات مشابه

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)