▪¤▪خـاطـرات شیـریـن کـاری در مـدرسـه ▪¤▪

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

  • انجمن رمان ایران تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است. ★ از قرار دادن هرگونه فعالیتی در انجمن که خلاف شئونات جمهوری اسلامی ایران باشد، خودداری کنید؛ زیرا با فرد خاطی برخورد رسمی می‌شود. ★

کوکیッ

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
1,727
7,037
زمان آنلاینی
0
240
23
*به نام خالق هستی بخش*

درود درود

خب... بسی از نام تاپیک پیداست اما توضیح مختصری خواهم داد!
خب توی این تاپیک شما اگر خاطره جالب و خنده داری از دوران مدرسه‌تون رو دارید ثبت کنید!


و بیاید لحظات شادی رو کنار هم بگذرونیم!

☆یا حق☆
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: helia_L، Sspring، Mr.Shahin و 5 کاربر دیگر

PsYcHo

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
2,545
22,387
زمان آنلاینی
23m
270
یه روز تو مدرسه مجبور شدیم که کلاسمون رو عوض کنیم...
رفتیم تو یه کلاس که پنکه سقفی داشت...
منم تا معلم دفتر بود رفتم بالای صندلی و به بالای پنکه چند تا گچ گیر دادم...
معلم اومد و بعد 5 دقیقه گفت که پنکه رو روشن کنیم...
بچه ها پنکه رو روشن کردن ولی هی صدای غیژ غیژ میداد:/
بعد از چن وقت این گچ های عزیز آزاد شدن و مثل فشنگ میرفتن اینور و اونور...
خلاصه ما یه روز کلاس ریاضی نداشتیم چون معلم هر یه عددی که می نوشت هی بر میگشت سمتمون تا مچمون رو بگیره... ولی حیف که حواسش به بالای سرش نبود و یه گچ خورد تو پیشونیش ^_^
وای که چقدر اون روز خندیدم ^_^
 

کوکیッ

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
1,727
7,037
زمان آنلاینی
0
240
23
بسمه الله نور :|

خب منم میخوام یه خاطرم و تعریف کنم!

اکثر خاطرات من مربوط به دوران دبیرستانمه که خیلی بهتر و با کیفیت تر یادمه.
اینم یکی از اون هاست!


یه روز مدیرمون همه بچه های پایه دوم دبیرستان و توی نماز خونه جمع کرد و یه مرده اومد برای سخنرانی....:|
موضوع بحث هم راه و آرمانهای شهدا بود :|
مرده هم دقیق نمیدونم جانشین چه فرمانده ایی بود ولی از بروبچ سپاه بود.
هیچی طرف شروع کرد به صحبت کردن.. هی گفت و هی گفت و هی گفت یه جایی از بحثش رسید به موضوع مناطق جنگی بعد گفت کیا اینجا کربلا رفتن؟
عده ایی از بچه ها دستاشون و بلند کردن.... منم بلند کردم!
بعد مرده به من گفت بلند شو و تعریف کن:|
(شانسه ما داریم؟)
هیچی دیگه منم که نیتم خیر بوده بلند شدم و رو به مرده گفتم:
پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
برگشتنی یه دختری خوشگلو با محبت
همسفر ما شده بود همراهمون میومد
به دستو پام افتاده بود این دل بی مروت


یکدفعه کل جمع دراز کشیدن از خنده....
هیچی دیگه برادر سپاهی هم خندش گرفت و علامت داد با دست که بشین...!
از اون طرف معاون هی با دستش عدد ۵ و دفتر انضباطی و نشون میداد ..... یعنی ۵ نمره از انضباط تو کم میکنم......X[


اصلا مهم نبود!!!!
 
آخرین ویرایش:

shaparak1113

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
5
134
زمان آنلاینی
0
60
25
این خاطره رو هیچوقت یادم نمیره راهنمایی بودیم بعد مدیر از صبح هی تو گوشمون میگفت بچه ها ها امام جمعه قرار بیاد سخنرانی کنه حفظ آبرو کنید. بعد از قضا اقای میر تبار اومد راجع به روابط دختر پسری حرف زد منم خواستم یه سوالی کنم سوال اول رو پرسیدم سوال دوم رو اومدم بگم گفتم ببخشید خانم! بیچاره گوشه لبشو گزید بعدش یهو همه ترکیدن از خنده تازه فهمیدم که چی گفتم کلا از خجالت گفتم هیچی دومیش یادم رفت. ولی بنده خدا هم خنده اش گرفته بود هم حرصش :))
 

Hana

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
8
1,065
زمان آنلاینی
0
130
منم از دوران راهنمایی میگم
دوم یا سوم راهنمایی بودیم بعد کلاس ما34 نفر دانش اموز داشت،کلاسای بغلی یه مدت موش میدیدن تو کلاسا جیغ میزدن که موش موش
یبار ما پیام ها نخونده بودیم قرار بود امتحان باش،با بچه هاطرح ریختیم که یهو یکی بگه موش بقیم جییغ و داد بزنن
دبیر اومد جدی لامصب سوالم میدادا،5 تا سوال میداد همه 4 نمره کافی بود یه کلمه ننویسی 4 نمره پر
اومدشو ما برگه گزاشتیم و در حین سوال نوشتن جیغ زدن که موش همه ما پریدیم موش موش همه بیرون کلاس بودیم و کلا اون امتحان پرید:)):)):))
خیلیم لذت بردیم
 

E_hA

معاون بازنشسته
بازنشسته انجمن
1,547
4,296
زمان آنلاینی
56m
239
14
اوم من از کلاس پنجم بگم
یه روز بود، مدرسه تازه افتتاح شده و آش می دادن
یکی از همکلاسی هام اومد آش گرفت که بره، بغل دستیم سس گوجه فرنگی صبح آورده بود تا ماکارونیش رو بخوره. سس رو برداشت و رفت بالا سر بنده خدا، نصف سس رو ریخت رو سرش نصف دیگه ش هم ریخت تو آشش. اون هم آشش رو گذاشت کنار و کل مدرسه رو دنبالش دویید و خلاصه کتک کاری بود. من کاسه آشش رو برداشتم هرچی اک تو باغچه بود رو ریختم توش بعد اتمام دعواشون کاسه رو دادم بهش. تا دیدش ریختش رو صورت بغل دستیم و با یکی از دوستاشم افتادن به جون من بنده خدا :)) و تا خوردم زدن.
شیرین کاری
خوبی بود....
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: سارینا، helia_L، Sspring و 2 کاربر دیگر

ZaHrAm_km

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
354
1,101
زمان آنلاینی
1h 5m
190
مغنعه میکشیدیم بر میگشتن خودمونو میزدیم به بی‌خیالی\\\\:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: سارینا

سارینا

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
38
130
زمان آنلاینی
0
80
خوب خوب نوبتی هم باشه نوبت خاطره منه کلاس هفتم بودم که کلاسمونو عوض کردم هفتم الف بودیم بردنمون کلاس هفتم ب پاییز بود و هوا سرد بود اونوقت کانال کولر ابی دقیقا بالای سر ما بود یهو نمیدونم چیشد کولر باز شد اول صدای غر غر میومد همه با ترس به کولر نگاه میکردیم یهو یه مشت پشم ریخت بیرون چشمتون روز بد نبینه فرض کنید یه گربه که نصفش پشم داره نصف دیگش نداره مثل چی از کانال کولر پرید بیرون همه بچه ها جیغ میزدن و میدوییدن از بس عجله داشتن خوردیم به هم و افتادیم زمین هیچی دیگه گربه بدبخت با تعجب نگاه ما میکرد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross و zahra.ss

zahra.ss

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
20
58
زمان آنلاینی
0
30
خب من تو دبستان با یکی از دوستام خیــــــلی کرم میریخیم.
ی روز اومدیم پاک کن رو روی مییییز انقدر کشیدیم که پدرش دراومد. بعد پُرز هاشو جمع میکردیم میریختیم توی دستمون بعد آروم آروم پشت سر معلما راه میرفتیم یهو رو مقنعه شون پخشش میکردییم. اوناهم که نمیفهمیدن ما دیگه غش میکردیم از خندهه :24:
 
  • Haha
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross

شکآرچی

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
کاربر طلایی انجمن
کاربر V.I.P انجمن
95
214
زمان آنلاینی
3d 22h 34m
80
داخل طول تحصیلم فقط یه بار از مدرسه فرار کردم!
که کلاس هشتم بودم توی تلویزیون دیدم پسره از مدرسه جیم زد خورد به کلم منم مدرسه رو بپیچونم
اگه پدرم توی آموزش و پرورش نبود اخراج میشدم:/
عجب:/
 
  • Haha
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nightmare

helia.z

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
کاربر V.I.P انجمن
245
103
زمان آنلاینی
2d 14h 26m
120
روزی که میخواستیم واسه سرود بریم منطقه مقنعم جر خورد :|
سرماهم خورده بودم.
از اون ورم واسه این که صدامون گرم شه آب جوش دادن بخوریم.یه ضرب رفتم بالا تا جزایر لانگرهوسم سوخت
هیچی دیگه صدام مثه جوجه کلاغا شده بود فااااالش میزد حسابی
کل راهم داشتم مقنعه میدوختم
و در کمال ناباوری دوم شدیم:roflym:
هنوزم تقدیر نامشو دارم.
 

Nightmare

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
108
346
زمان آنلاینی
4d 23h 0m
150
ورزشم افتضاحه!!
تو مدرسه زنگ ورزش والیبال بازی میکنیم. اولین بار که معلم میخواست ازم آزمون بگیره گوشیش زنگ خورد رفت یه کنار.
یهویی از ناکجاآباد یه توپ پیداش شد! داشت میومد سمتم! منم که از توپ میترسم! کشیدم کنار توپ مستقیم خورد تو کله‌ی معلم-_ من اونو نگا کردم اون منو نگاه کرد...
واقعا باید بقیشو بگم؟ هیچی دیگه ورزش ۱۲ گرفتم
 

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)