▶داستان های کوتاه متنوع◀

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

  • انجمن رمان ایران تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است. ★ از قرار دادن هرگونه فعالیتی در انجمن که خلاف شئونات جمهوری اسلامی ایران باشد، خودداری کنید؛ زیرا با فرد خاطی برخورد رسمی می‌شود. ★

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
یک بستنی ساده

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج سنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh و MoNsTeR

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
آخه من یه دخترم.!

واقعا داستان قشنگیه



مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود.
من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشیهایم هم متوجه نقص عضو او نمیشدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی میکردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه میکردند و پدر و مادرها که سعی میکردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می شدم و گهگاه یادم میافتاد که مامان یک چشم ندارد.یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یکدفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریهاش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریهاش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا میرود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت میکند. برادرم اشکهایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان رانکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.با دیدن نقاشی اشکهایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه ومامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشیهایم شما را کامل نقاشی میکنم.گفتم: از داداش بدم میآید و گریه کردم.مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشکهایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بینتر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست میبینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، میبینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشیهایت را درست بکشی.فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال پرسی با مامان علت آمدنش را جویاشد.مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم.خانم مدیرپرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلمهای پسرم را میشناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلمها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفهای کرد و با مامان دست داد.لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلمهایی که میشناخت هم احوالپرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمی دانستم ...مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد میشود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت:فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد واین بار با دودست دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد.آن روز عصر برادرم خندان درحالیکه داخل راهروی خانه لیلی میکرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمرهاش را نشان داد.معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسرمن عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم.داداشم گفت: چرا گریه میکنی؟

گفتم آخه من یه دخترم!.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Asaliii83 و Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیلات خود را به دست ﻣﯿﺂﻭﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺳﮑﻪ ﻧﺎﻗﺎﺑﻞ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﺩﺍﺷﺖ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﻏﺬﺍ ﮐﻨﺪ. ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﮔﺸﻮﺩ، ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻏﺬﺍ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺧﻮﺍﺳﺖ. ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩ. ﭘﺴﺮﮎ ﺷﯿﺮ ﺭﺍ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﻫﯿﭻ. ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺐ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﭘﺴﺮﮎ ﮐﻪ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﺮﮎ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺟﺴﻤﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﻮﯾﺘﺮ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻤﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ. ﺗﺎ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﮑﺸﺪ. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ... ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﻬﻠﮑﯽ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪ. ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻭﯼ ﻋﺎﺟﺰ ﺷﺪﻧﺪ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ. ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺸﺎﻭﺭﻩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻓﺮﺍﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﻧﺎﻡ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪ، ﺑﺮﻕ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﺑﻼ‌ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻣﺼﻤﻢ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭﯼ ﺑﮑﺎﺭ ﮔﯿﺮﺩ. ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﺸﻤﮑﺶ ﻃﻮﻻ‌ﻧﯽ ﺑﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺭﺳﯿﺪ. ﺭﻭﺯ ﺗﺮﺧﯿﺺ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪ. ﺯﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻋﻤﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ. ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺧﻮﺭﺩ: ﻫﻤﻪ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﻀﺎ ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﺯﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺴﺮﮐﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪ.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Asaliii83 و Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
  1. داستان حقیقی

    خانمم همیشه میگفت دوستت دارم
    من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...
    ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند...
    همیشه شیطنت داشت.
    ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
    یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،
    من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی...

    گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی
    این را که گفت از کوره در رفتم،
    گفتم خداکنه تا صبح نباشی...
    بی اختیار این حرف را زدم..

    این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...

    بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...
    نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..
    آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...


    از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...
    هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...
    میشود
    با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...
    مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!

    همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...
    شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...

    شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..

    بعدها کارهایم روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...
    من اما...
    آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...
    بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،...
    خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...
    آن شب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد...

    حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد...
    حالا فهمیدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد

    باید بیشتر مواظب حرفها بود
    گاهی زود دیر میشود
 
  • Like
  • Wow
واکنش‌ها[ی پسندها]: Asaliii83، Harley Quinn و Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
روزی مردی خواب عجیبی دید!دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود،دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز میکنند و داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ها پرسید:شما چه کار می کنید؟فرشته در حالی که داشت نامه ی را باز میکرد،گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و درخواست های مردم را،تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت،باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:شماها چه کار میکنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است؛ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است!
مرد باتعجب پرسید:شما چرا بیکارید؟!فرشته جواب داد:اینجا خش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده،باید بفرستند،ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد:بسیار ساده است،فقط کافیست بگویند:«خدایا شکر»
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
داستان احساسی کوتاه : غرور
وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سردو رسمی بود.

به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما بازهم……..
یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سردو رسمی……..
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی میدانستم که این اخرین بار است اخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ……
و دراخر گفت خدانگهدار……
من رفتم و اورفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها….
زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده میگفتند او دیگر شاد نیست نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم..
سالها گذشت او را دیدم این بار جسم بی روجش را در مراسم خاک سپاریش سردی جسمش مرا یاد سخنانش میانداخت حرفهایی سردو بی روح….
دیگر نخندیدم از او هیچی به یادگار نداشتم جز یک نگاه..
دفتر خاطراتش بدستم رسید با اندوهی فراوان ان را ورق زدم اخرین نوشته اش مربوط به اخرین دیدارمان بود خواندم نوشته را :
امروز برای اخرین بار دیمش چقدر زیبا شده بود هم زیبا بود هم مهربان وقتی نگاهم میکرد دلم می لرزید برق نگاهش نگذاشت بگویم که چقدر دوستش دارم …

من دیگر به تنهایی خود فکر نمی کنم به غروری که فاصله را رقم زد می اندیشم…
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
مدیر مدرسه ای در کلکته هندوستان، این نامه را چند هفته قبل از شروع امتحانات برای والدین دانش آموزان فرستاده است:

والدین عزیز
امتحانات فرزندان شما به زودی آغاز می شود.
من می دانم شما چقدر اضطراب دارید که فرزندانتان بتوانند به خوبی از عهده امتحانات بر آیند.
اما لطفا در نظر داشته باشید که در بین این دانش آموزان یک هنرمند وجود دارد که نیازی به دانستن ریاضیات ندارد.
یک کارآفرین وجود دارد که نیازی به درک عمیق تاریخ یا ادبیات انگلیسی ندارد.
یک موزیسین وجود دارد که کسب نمرات بالا در شیمی برایش اهمیتی ندارد.
یک ورزشکار وجود دارد که آمادگی بدنی و فیزیکی برایش بیش از درس فیزیک اهمیت دارد.
اگر فرزندتان نمرات بالایی کسب کرد عالی است. در غیر این صورت، لطفا اعتماد به نفس و شخصیتش را از او نگیرید.
به آنها بگویید مشکلی نیست آن فقط یک امتحان بود و آنها برای انجام چیزهای بزرگتری در زندگی به دنیا آمده اند.
به آنها بگویید فارغ از هر نمره ای که کسب کنند شما آنها را دوست خواهید داشت و آنها را قضاوت نخواهید کرد.
لطفا این را انجام دهید تا ببینید چگونه فرزندانتان جهان را فتح خواهند کرد. یک امتحان یا نمره پایین نبایستی آرزوها، استعداد و اعتماد به نفس آنها را فدا کند.
و در پایان، لطفا فکر نکنید که دکترها و مهندسین تنها انسان های خوشحال و خوشبخت روی زمین هستند.با احترام فراوان
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
امتحان پایانى درس فلسفه بود. استاد فقط یك سؤال مطرح كرده بود! سؤال این بود:شما چگونه مى‌توانید مرا متقاعد كنید كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟
تقریباً یك ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنویسند، به غیر از یك دانشجوى تنبل که تنها 10 ثانیه طول كشید تا جواب را بنویسد!
چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجویان را اعلام كرد،آن دانشجوى تنبل بالاترین نمره كلاس را گرفته بود!!
او در جواب فقط نوشته بود :«كدام صندلى؟!»
نتیجه:مسائل ساده را پیچیده نكنید!

گابریل گارسیا مارکز
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
پسر و پدری در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد،به زمین افتاد و داد کشید:آآآآی ی ی.
صدایی از دور دست آمد:آآآآآآآی ی ی.
پسرک با کنجکاوی فریاد زد:کی هستی؟؟!
پاسخ شنید:کی هستی؟؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد:ترسو!!
باز پاسخ شنید:ترسو!!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید:چه خبر است؟!
پدر لبخندی زد و گفت:پسرم،توجه کن و بهد با صدای بلند فریاد زد:تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد:تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد:مردم می گویند که این انعکاس کوه است،ولی در حقیقت انعکاس زندگی است.هر چیزی بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا به تو جواب می دهد...«اگر عشق را بخواهی،عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی،آن را حتما به دست خواهی آورد.هر چیزی را که بخواهی،زندگی همان را به تو خواهد داد.فقط کافیست که بخواهی،اما فراموش نکن که بهترین را بخواهی!»
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ...

ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد...



دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.

آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند

و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند .

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
توی مطب دکتر نشسته بودم تا نوبتم بشه.فقط دلم می خواست زودتر برم خونه تا برای عروسی شب آماده بشم.آخه وقت آرایشگاهم داشتم!مامانم این چند وقته هی می گفت که برم یک آزمایش بدم.منم برای اینکه خیالشو راحت کنم که چیزیم نیست رفتم آزمایش دادم.اون روزم می خواستم جوابشو به دکتر نشون بدم.
بالاخره منشی منو صدا کرد.با عجله رفتم تو اتاق تا زودتر کارم تموم شه.همونجور وایساده جوابو دادم دست خانم دکتر که...یکدفعه قیافش تغیر کرد.گفت:این آزمایش مال خودتونه؟منم ترسیدم از اینکه نکنه نخواد واقعیتو بگه گفتم:نه مال خواهرمه.سرش رو با اکراه بلند کرد و گفت:تو خون خواهرتون یه مریضی خطرناک وجود داره!افتادم رو صندلی و با صدای لرزون گفتم:یعنی سرطان دارم؟!دکتر که فهمید بهش دروغ گفتم؛اومد کنارم نشست...دستشو گذاشت رو شونم و گفت:با چند بار شیمی درمانی خوب میشی،ناراحت نباش!ولی دروغ تو چشماش موج میزد.

به سختی از جام بلند شدم تا به سمت خونه بیام.پیش خودم فکر میکردم این روزای آخرو چجوری باید بگذرونم؟چجوری توبه کنم؟یعنی اون دنیا چه شکلیه؟یعنی خدا منو بخاطر همه ی غفلتام میبخشه؟
اینقدر به این چیزا فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدم خونه؟درو باز کردم و یک راست رفتم تو اتاقم!مامانم اومد در اتاقمو زد و گفت:پس چرا نرفتی آرایشگاه؟دکتر چی گفت؟مگه نمیای عروسی؟
آخ چه چقدر دلم برا صداش تنگ میشه!یعنی باید از همشون خداحافظی کنم؟از این خونواده ای که هیچ وقت تنهام نذاشتن؟....
تو همین فکرا بودم که دوباره مامانم گفت:چیزی شده؟چرا حرف نمیزنی؟
از اون جایی که بغض گلومو گرفته بود سریع جواب دادم:نه،چیزی نشده فقط حالم خوب نیست،نمی تونم بیام عروسی! بعد مامانم که انگار یکم نگران شده بود گفت:میخوای ماهم نریم؟
نه،می خواستم تنها باشم.پس جواب دادم:«شما برین نگران من نباشین،خوب میشم.»یعنی واقعا خوب میشم؟
خودموبا همون لباس بیرون انداختم رو تخت و شروع کردم به گریه کردن.

چند ساعت گذشت.صدای همهمه میومد.انگار داشتن میرفتن.داشتم به روزای از دست رفته ی جوونی فکر می کردم.به لباسای رنگ و وارنگم که باید از همشون جدا میشدم.با خودم گفتم ای کاش میدونستم این موقع میمیرم؛اون موقع دیگه از زندگیم خوب استفاده می کردم.این قدر دنبال یک کار با حقوق خوب نبودم.الان دیگه هیچکدوم از اون پول ها هم دیگه بدرد نمی خوره!خونه خالی شده بود و سکوتی وحشتناک اونو پر کرده بود.توی خونه شروع کردم به قدم زدن و به در و دیوار نگاه کردن.انگار نگاه خداحافظی بود.

از شدت ناراحتی دیگه قدرت تکون دادن دست و پاهام رو نداشتم.نشستم رو صندلی گهواره ای و بی هدف خودمو تکون می دادم.که صدای تلفن بلند شد.اول نمی خواستم جواب بدم ولی انگار ول کن نبود.آروم دستمو بردم سمت تلفن و گوشی و برداشتم.با صدای گرفته گفتم:بفرمایید؟یکی از اون طرف تلفن با عجله گفت:ببخشید منزل خانم تهرانی؟گفتم:بله امرتون؟
-من از آزمایشگاه تماس می گیرم.
همین که کلمه ی آزمایشگاه رو شنیدم بغض گلوموجمع کرد.با صدای لرزون گفتم:اتفاقی افتاده؟کسی که پشت خط بود گفت:«راستش خانم،گویا آزمایش شما با آزمایش یک بیمار دیگه جابجا شده!لطفا فردا حتما جواب آزمایشی که دستتون هست رو بیارید تحویل بدید و جواب اصلی خودتونو بگیرید.»و قطع کرد.یعنی...من....؟خدایا ممنون که فرصتی برای جبران گذشته بهم دادی.شکر
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود ....

اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد او با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد او ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد

سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود
او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh

Asteria

مدیر بازنشسته
بازنشسته انجمن
3,654
7,637
زمان آنلاینی
7m
480
22
در سال 1974 مجله گاید پست، گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود. نگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، میدانست که هر چه سریعتر باید پناهگاهی بیابد. در غیر اینصورت یخ میزد و میمرد. علیرغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. میدانست وقت زیادی ندارد.



در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود. او میبایست تصمیم خود را میگرفت. دستکشهای خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ زده زانو زدو دستها و پاهای او را ماساژداد. مرد یخ زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک میکردند. کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین میرفت.



ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خودمون کمک میکنیم. خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتونه از بار دلهای خودمون کم کنه.

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام میدهید نه تنها او به شما فکر میکند، بلکه خداوند نیز به شما فکر میکند.

دستهایی که در راه خدمتند، مقدستر از لبهایی هستند که دعا میخوانند.

هنری جیمز میگوید: سه چیز در زندگی بشری اهمیت دارد. نخست مهربانی، دوم مهربانی، سوم مهربانی.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Kimia_rh
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
Arezoo.M محمدی: قرار نیست هرکسی درباره پرتاب‌های من صحبت می‌کند جواب او را بدهم فوتبال داخلی 0
afsson گزینه‌های نیمکت نفت مسجدسلیمان فوتبال داخلی 0
Fati.. معرفی فیلم‌های حقوقی حقوق عمومی 3
Fati.. آموزش ☆ضرب‌المثل‌ های انگلیسی☆ متفرقه 26
T حالت های دعا کردن داروخانه معنوی 0
Shrw اخبار ●●معرفی مقام های شاعران●● قوانین و اطلاعیه‌ها 0
K معرفی خیریه های تهران متفرقه 0
_mahdi.8399_ دلنوشته دغدغه های یهویی |_mahdi.8399_ کاربر انجمن رمان ایران دلنوشته‌های درحال تایپ 4
afsson دیالوگ‌های ماندگار سریال فرار از زندان دیالوگ 3
مریم سعادتمند مهم آموزش‌های مهم ترجمه در پنج تاپیک | انجمن رمان ایران آموزش ترجمه 1
شکارچی مهم درخواست انتقال رمان به تالار های برتر قوانین و اطلاعیه‌ها 4
Dark Girl آموزشی واژه های ادبیات یازدهم تجربی درسی 2
S بعد از کاشت مو چطور بخوابیم؟ + سایر پرسش های متداول ارایش و زیبایی 0
شکارچی قوانین معرفی مدال های انجمن رمان ایران درخواست مدال 0
T روش های صحیح مطالعه رمان| انجمن رمان ایران کارگاه آموزش 0
E کاربرد های روغن خراطین ارایش و زیبایی 0
ماعده حسن زاده عکس های شاخ (دپ) عکس و فتو آرتیست 21
Ďaniýal- موسیقی تاپیک" متون آهنگ های دیسلاو" متن ترانه ها،اهنگ ها 1
Ďaniýal- تاپیک جامع " دانلود آهنگ های بیس دار" دانلود موسیقی ایرانی 3
Ďaniýal- موسیقی " متون آهنگ های خارجی" متن ترانه ها،اهنگ ها 5
Ďaniýal- موسیقی تاپیک "متون آهنگ های ایرانی" متن ترانه ها،اهنگ ها 19
silvermoon ایده های ناب برای ست کردن کفش ها و لباس ها مد و پوشـاک 5
silvermoon راه های تشخیص ماهی سالم از فاسد خانه داری 1
ماعده حسن زاده شعر های حافظ مشاعره 8
Albatross بهترین هتل های ایران از دید گردشگران هتل های ایران 0
silvermoon گالری عکس‌های انیمیشن کوکو کارکترهای کارتونی 6
Albatross رازهای رفتاری ماه‌های مختلف سال تاپیک های دنباله دار 5
silvermoon ۱۱ اشتباه واضح در انیمیشن های مشهور انیمیشن 4
silvermoon 11 سکانس در کارتون‌ های دیزنی که برای کودکان بسیار سیاه بود انیمیشن 10
silvermoon ۱۹ نکته آزاردهنده درباره‌ی کارتون‌ های والت دیزنی انیمیشن 6
معصومه مولایاری شخصیت‌های رمان در انتهای کوهستان سرد| انجمن رمان ایران آلبوم شخصیت‌ها 0
shirin.f درحال تایپ رمان شکوفه های عشق در خرابه های عالم|Shirin.fکاربرانجمن رمان ایران آثار درحال تایپ 12
shirin.f درمان سنگ کلیه و بوی دهان با میوه های تابستانی تازه های علم پزشکی 26
shirin.f زنان در برابر بیماری های عفونی مقاوم ترند متفرقه پزشکی 0
Albatross عکس های شاهزاده بریتانیایی، کد گیاس، لولوش کارکترهای کارتونی 4
Albatross انواع دستبند های خاص مد و پوشـاک 5
silvermoon فوت و فن های آرایش برای زیباتر شدن ارایش و زیبایی 4
silvermoon بهترین مدل‌های تتو ارایش و زیبایی 8
silvermoon نمونه‌های واقعی شخصیت‌های کارتونی انیمیشن 2
Albatross ایین های ازدواج کرمانشاه آداب و رسوم ایرانی 0
Albatross دیالوگ های ماندگار ، شازده کوچولو دیالوگ 15
Albatross دیالوگ های ماندگار ، جوکر دیالوگ 19
Mobina کشف مولکول‌های آلی چهار میلیارد ساله در شهاب سنگ مریخی نجوم 0
Fatemehmacani70 معرفی انیمه های ورزشی انیمه 11
ن . زندی . طنز های باحال مطالب طنز 30
silvermoon دیالوگ‌های کلاه قرمزی دیالوگ 27
silvermoon قانون‌های ساده تا زدن شلوار مد و پوشـاک 0
silvermoon روش های ست کردن کفش پاشنه بلند رنگی مد و پوشـاک 0
Narges_D گروه‌های پرخطر در تجمعات و مراسم شب‌های قدر شرکت نکنند اجتماعی 0
Asteria متفرقه آثار و پاداش احیا در شب های قدر متفرقه 0

موضوعات مشابه

کسانی که این موضوع را دیده‌اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)