درحال تایپ داستان کوتاه ماتریالیسم| هکرقلب(حسنا) کاربر انجمن رمان ایران

Clara

Clara

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
8 June 2018
3,737
7,481
143
19
نام داستان کوتاه: ماتریالیسم
نویسنده : هکر قلب
ژانر: تخیلی؛ اجتماعی؛ طنز
ناظر: @Farzad007
خلاصه:
دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم وابسته به مادیات است و معنویات در آن کمرنگ شده است . حالا روایت داستانی که من می‌نویسم . دنیای ماست اما کسانی که در آن زندگی میکنند ما نیستیم .موجوداتی هستند به نام زامبی‌ها و خوناشام ها؛ اما در بین این‌ها موجودی عجیب به نام انسان زندگی می‌کند؛انسانی که می‌خواهد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Farzad007

Farzad007

ناظر رمان
ناظر رمان
13 August 2019
78
394
53
تبریز
BC6182F7-FDAF-4B21-9FDC-1530B1B7D6C2.png
خواهشمندم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران

جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش و پاسخ رمان نویسی⚜

برای درخواست جلد رمان بعداز ده پست در تاپیک زیر درخواست دهید:
تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران

و برای تحویل جلد رمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران

بعد از ارسال 20 پست، لازم است درخواست نقد و تگ دهید:
قوانین درخواست تگ رمان
تایپک جامع درخواست نقد
قوانین نقد رمان (بسیار مهم)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
Reactions: helia_L
Clara

Clara

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
8 June 2018
3,737
7,481
143
19
نگاهی به ورق های در دستش انداخت؛ بار‌ها می‌خواست بازی را برگرداند اما پشیمان شده است. بی‌بی دل از دست کشید و انداخت.نگاه خبیثانه‌ی سامی روی خودش حس کرد. خودش خوب می‌دانست این بازی می‌تواند زندگی خودش و انسان‌های باقی مانده را نجات دهد. انسان‌هایی که به خاطر یک چیز بی‌اهمیت خودشان را نابود کرده‌اند.
با چیزی که از دست سامی انداخته شد؛ لعنت بر خودش فرستاد.کاش می‌توانست بازی را برگرداند .اما دیگر فایده‌ای نداشت. سه هفت دیگر رویش انداخته شده بود و با اعصابی داغون هشت ورق از روی وسط برداشت. اما ته دلش هنوز امید داشت؛ می‌توانست با دو هشت و یک سربازی که دستش بود بازی را ببرد. سامی با لبخندی پررنگ سه خشت را انداخت. آن سه نفر دیگر نگاهی به سامی کردند.
شاهرخ زیر چشمی به او نگاه کرد .سرباز را برداشت و بازی را به کلاه تبدیل کرد. شانسش را داشت که بازی را ببرد.
دو ورق هشت را انداخت و ورق شماره دو دل را رویش انداخت و ورق‌هایش را جلوی سامی که تنها دو ورق دیگر در دستش بود گرفت. با اخم‌های درهم به او نگاه کرد و ورقی از دستش کشید.
- نمی‌ذارم ببری!
از حرفش ته دلش لرزید. در این بازی خیلی حرفه‌ای نبود؛ با یک غفلت ممکن است تمام دار وندارش ب باد دهد.
ورق سه دل روی زمین بود و تنها کاری می‌توانست انجام دهد که سامی نبرد .بازی را برگرداند. حالا فرصتش را داشت . بازی تغییر داد سرباز گشنیز روی ورق سه دل انداخت و گفت:
- گشنیز!
صدای قهقهه‌ی سامی بالا گرفت.
- می‌دونستی ابلهی؟!
ورق سرباز روی سربازانداخت و بلند گفت:
- دل؛تک ورق!
زنگ خطر برایش به زنگ خورد؛ باید تمام تلاشش را می‌کرد و نمی‌گذاشت او این بازی ببرد.
شاهرخ هم یکی از ورق‌های در دستش را انداخت عدد چهار بود. تنها امیدش به سیامک و سیاوش بود که بازی را عوض کنند.
اما هیچ کدام از آن‌ها بازی را تغییر ندادند یا از بانک برمی‌داشتند یا ورقی از دل می‌انداختند.
- باختی دختر!امشب باید برام سنگ تموم بذاری!
نگاهش به دستش کرد یک تک دل داشت و می‌توانست شانس دیگری را امتحان کند.
- کورخوندی!
تک دل را انداخت. نیم نگاهی به شاهرخ انداخت. ورقی از وسط برداشت شانسش گرفت تک گشنیز بود و آن را روی تک دل انداخت.
تره‌ای از موهایش را به داخل شالش فرستاد و لبش را با زبانش تر کرد و منتظر شد تا سیاوش چیزی بیندازد او دو گشنیز روی تک انداخت و ورق‌هایش را جلوی شاهرخ گرفت. بی‌اهمیت به تعارف آن‌ها ورق ده گشنیز را انداخت . تنها دو ورق دیگر داشت . سیاوشم تک ورق شده بود؛ اما از سیاوش نمی‌ترسید. صدای سیامک هم در آمد که تک ورق شده بود. نمی دانست باید چه کند و چهار زامبی تک ورق دارند و تنها خودش است که دو برگ دارد. سامی در گوشش لب زد.
- کی کور خونده؟
تنها ورق گشنیزش را روی باز انداخت و گفت:
- بالا منتظرم!
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)