• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

چالش چالش دو | متن

HASNA

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
8 June 2018
ارسال ها
3,505
امتیاز واکنش
7,030
امتیاز
270
سن
20
متن زیر را با استفاده خلاقیت ادامه دهید...


قلکش را بر زمین کوبید. تمام سکه های بیرون ریخته را با دقت فراوانی جمع کرد و شمرد؛ دقیقا شده بود هشت دلار و دوازده سنت...
تمامش را درون جیب های گشادش ریخت و به راه افتاد...
صدای جیرینگ جیرینگ سکه ها، هر لحظه بیشتر و بیشتر خوشحالش می کرد. رنگ سرخ خنده ، یک دقیقه از لبانش رنگ نمی باخت...

________
 

☆~itf.fatemegoolnaz~☆

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
25 September 2019
ارسال ها
1,784
امتیاز واکنش
1,297
امتیاز
240
محل سکونت
♪♥دل روز ♥♪
خوشحال بود . میتوانست به مادرش کمک کند . از خوشحالی حتی درد پاهایش را نیز فراموش کرده بود . بعد از کمی سختی راه رسید به بیمارستان . به سمت پذیرش رفت . با صدای بچگانه ی زیبایش گفت
ـ خاله...مامان من کجاست ؟
پرستار با اخم گفت
ـ بچه ها نباید وارد بیمارستان شوند برو بیرون .
با بغضی که بر گلو داشت گفت
ـ مادرم به من گفت که بروم و پول بیاورم من هشت دلار و دوازده سنت اورده ام خواهش میکنم .
پرستار که خشمش همچو اتش که گویی اب بریزند بر رویش خاموش شده بود گفت
ـ باشد ...نام مادرت چیست ؟
ـ نام مادرم ماریا اگست است .
ـ بیا برویم اتاق مادرت .
پرستار و او با هم رفتند به سمت اتاق ماریا ..
 

Minajam

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 March 2020
ارسال ها
3
امتیاز واکنش
3
امتیاز
20
به طرف خیابانی اشنا گام برداشت الان می توانست او را داشته باشد پشت ویترین به اویی خیر شد که نگاهش سرد و بی فروغ بود با خود فک کرد نباید منتظرش می گذاشتم از دست من رنجیده خاطر شد پس باید از دلش در بیارم دوباره لبخندی مهمان لبهاش شد ووارد مغازه ی اسباب بازی شد...
 

آهید

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
5 July 2019
ارسال ها
186
امتیاز واکنش
1,166
امتیاز
190
سن
15
محل سکونت
یه جای خیلی بد:/
به طرف داروخانه به راه افتاد، باید آن دارو را برای پدربزرگش می‌خرید.
یاد چند روز پیش افتاد که پدربزرگ پیرش در خانه افتاده بود و سرفه‌های خشک و پشت سر همش دل سنک را هم آب می‌کرد.
کمی غم چشمانش را گرفت اما با فکر اینکه الان می‌توانست دارویی برای او بخرد زود جایش را به شوق و خوشحالی داد.
سرش پایین بود که به کسی برخورد کرد و روی زمین افتاد، بالا را نگاه کرد که آه از نهادش برخواست.
کریستین بزرگترین پسر محله بود که به زورگویی و قلدری معروف بود.
یقه‌ای لباس کهنه‌اش را گرفت و از زمین بلندش کرد و گفت:
-مگه کوری؟
با تته پته و به سختی گفت:
-متاسفم، من و ببخش!
خندید و گفت:
-ببخشم؟ باشه!
به آن دو پسر که همراهش بودند اشاره کرد، به طرفش هجوم بردند و او را زیر مشت و لگد گرفتند.
به خاطر ضعیف بودنش تا مرز بی‌هوشی رفته بود که دید مشغول گشتن جیب‌هایش شدند با تمام بی‌حالی نالید:
-خواهش می‌کنم اونا رو نبرید!
اما کریستین و رفقانش قهقه‌ای زدند و بی‌توجه دور شدند.
نیم ساعتی می‌شد که همانطور بی‌حرکت در آن کوچه افتاده بود و آرام اشک می‌ریخت.
که کسی را بالای سرش دید، مردی قدبلند و زیبا مانند فرشته‌ها!
با لبخند گفت:
-حالت خوبه پسرم؟
با ناتوانی گفت:
-پدربزرگم...
مرد دستش را گرفت و کمکش کرد بلند شود و گفت:
-بریم، نگران نباش کمکتون می‌کنم!
 

barana-tanham

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 April 2020
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
44
امتیاز
30
وباهرقدمی که برمیداشت،خودرانزدیک ترونزدیک تربه تصاحب آن لباس ابریشمیه قرمزوپف دارباآستین های طوری می دید...:grlim:
وازشوق تصورخوددرآن لباس رویایی وشرکت درجشن فردا،کمترزخم پای خودراکه ناشی ازکهنه وکوچک بودن کفشش بود احساس میکرد!
 
بالا