• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

در حال ویرایش رمان اين بود زندگي |سمیه سادات هاشمی جزی کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
295
امتیاز واکنش
261
امتیاز
150
*بهزاد
شادی دوباره انگار، به زبان‌آوری احساس من به مذاقش خوش نیامد! اخم‌کرده سرش را پایین انداخت،‌ و چشم از من گرفت! نمی‌فهمم شادی چرا با من چنین بی‌رحم است! او که می‌گویید کسی در زندگی‌اش نیست! نفسی عمیق کشیدم تا خشمم را فروخورم، آرام آنچه ذهنم را درگیر کرده بود گفتم:
-شادی یه سؤال می‌پرسم، جان من راست شو بگو باشه؟
شادی تعجب‌زده سربالا کرد و تند گفت:
-چی رو راست بگم؟
نگاهش که به نگاهم گره خورد، گرگرفت همه پیکرم! نمی‌دانم چرا چشمانش را روی خودم می‌بینم دستپاچه می‌شوم! نه انگار که من مردی چهل‌وسه‌ساله هستم و باید خودارانه تر عمل کنم! چه بر سرم آورده بود عشق شادی که به‌مانند پسران نوجوان قلبم با نگاهش پرشتاب می‌زد! دستی به پیشانیم کشیدم تا حواسم جمع شود، وقتی دایی در آپارتمان گفت سیاوش با شادی کاری کرده که شادی به‌هیچ‌عنوان قصد ازدواج ندارد هزاران فکر به سرم آمد به‌هرروی آگاه هم بودم این موضوع بی‌گمان که شخصی بوده و شادی می‌توانست به من نگویید شمرده گفتم:
-ببین شادی جان من نمی خوام تحت‌فشارت بزارم، فقط یه سؤال می‌پرسم،‌ جوابش با خودت، ببین این‌جور که من فهمیدم قضیه خیـ*ـانت سیاوش رو اصلاً هیچکدوم به‌جز علی در جریان نبودید...
خواست میان حرفم را بگیرد که گفتم:
-گوش بده، من نمی خوام بدونم چی بین شما بوده، این و متوجه ام که هرچی هست شما نمی خوایین کسی بدونه، اوکی یه موضوع شخصیه و من احترام می‌زارم، فقط شادی میخوام بدونم اون عوضی ضربه‌ای بهت‌زده که ترس از ازدواج داری؟
آنی انگار چیزی یادش بیفتد اندوهگین به چشمانم خیره شد، لـ*ـبش را زیر دندان گرفت و سرش را پایین انداخت، دستانش را مشت کرد و نفس‌های بلند عصبی کشید! پس دایی راست می‌گفت، موضوع تنها خیـ*ـانت نبوده؛ یک قدم جلو رفتم خواستم دست زیر چانه‌اش برم و در چشمانش خیره شوم تا حقیقت ماجرا را بفهمم، اما می‌دانستم شادی عصبی ست و شاید من دیوار کوتاه شوم
-ها شادی؟ جواب نمی دی؟ به خدا نمی خوام فضولی کنم فقط می خوام بدونم تو من رو داری با اون مقایسه می‌کنی؟ آره! شادی جان اون کاری کرده که تو آسیب ببینی و می‌ترسی که من هم همون آسیب رو به تو بزنم؟
این را که گفتم شادی سرش را بالا کردو فریاد زد:
-چی از جونم می خوایی بهزاد؟ دنبال چی می‌گردی؟ مگه جوابت رو از من نگرفتی، چرا ولم نمی‌کنی؟ مگه نگفتی می خوایی بری، خوب برو؟ پس الان این جا چی کار می‌کنی؟ بهزاد تورو به خدا ولم کن، چرا می خوایی خوردم کنی؟ اون آشغال به اندازه کافی لهم کرده تو این وسط چی میگی؟
خواستم دست جلو برم و درآغوشش گیرم که دستش را به نشانه اخطار بالا بردو گفت:
-به من نزدیک نشو ادای عاشق هارو هم در نیار که همه اتون شکل همین، شما مردها هیچ احترامو ارزشی برای یک زن قائل نیستید، فقط خودتو نو می‌بینید و خوشحالی خودتون رو، فقط کافیه چیزی باب میلتون نباشه، مثل یه شی‌ء بی‌ارزش با زن برخورد می‌کنید.
یا خدا چه بر سر شادی آمده؟ این حرف‌ها چیست؟ در میان اشک‌هایش گیجی مرا که دید مظلومانه‌تر فرياد زد:
-بهزاد تو رو به خدا همین الآن برو نزار آوار به شم روی سرت که دیگه روی نگاه کردن توی چشم بقیه رو ندارم، من الان گيجم، داغونم، علي حرف هايي زد كه بيشتر خورد شدم.
چنان صدای فریادهایش همراه با گریه بلند بود که علی و دایی و زن دایی به درون حیاط دویدند! شانه‌های شادی از گریه می‌لرزید، چرا نمی‌گذاشت در آ*غو*شش بگیرم! با مشت بر دهان بی‌صبر خودم کوبیدم،‌ خدایا تاب گریه شادی را ندارم، علی به کنارم آمد، زن دایی او را در آ*غو*ش گرفت، علی دست بر شانه‌ام گذاشت و آرام گفت:
-بهزاد اذیتش نکن، معلومه داغونه، معلوم نیست اون عوضی چه بلایی سرش آورده، یکم حوصله به خرج بده، عمو قسم داد بین خودمون بمونه، اما هیچکدوم از جریان خیـ*ـانت خبری نداشتند.
بردباری به خرج دهم! آخر تا به کی؟ زمانی که شادی دوباره سهم دیگری شد؟ به دایی ملتمسانه نگاه کردم، او شرمنده سری به نشانه تأسف تکان داد،‌ خدایا راز این خانواده چیست که بعد از طلاق هم می‌تواند آن هارا در هم شکند! شادی از شدت گریه مانند شکست‌خورده‌ها روی زمین نشسته بود وزن دایی داشت با گریه شادی را بـ*ـو*سه‌باران می‌کرد اما شادی گریه‌اش شدیدتر شد! گریه‌اش داشت دیوانه‌ام می‌کرد، نتوانستم سکوت کنم، گفته بودم این دختر مرا دیوانه می‌کند؟ مانند دیوانه‌ها روی زمین کنارش نشستم، دستانم را روی زانوهایم می فشردم که یک وقت برای نوازش شادی تکان نخورند، با صدایی لرزان کنار گوش شادی گفتم:
-میرم عزیزم میرم که اذیت نشی، اما اجازه بده مثل یه دوست کنارت باشم اجازه بده بهت زنگ بزنم اجازه باهات حرف بزنم، شادی پسم نزن که من بخاطرت خیلی شکنجه شدم، شادی توروخدا امیدمو نا امید نکن، هروقت خودتو پیدا کردی بذار کنارت باشم خواهش می‌کنم، بهم نه نگو، شادی من تا هروقت بگی پات می‌ایستم، به شرافتم قسم که مردونه می مونم، فقط من رو با اون عوضي مقايسه نكن.
 

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
295
امتیاز واکنش
261
امتیاز
150
شدت گریه شادی کم شد! قطره اشک از چشمانم روانه شد، دایی جلو آمد دست شادی را گرفت و از زمین بلندش کرد، شادی شرمنده به چشمان اشک بارم نگاه می‌کرد و آرام اشک می‌ریخت، علی برادرانه شانه‌ام را فشرد و بلندم کرد، ای‌کاش علی نبود، شاید شادی دلش نمی‌خواست شکستنش را علی ببیند؛ علی برادرانه گفت:
-خوددار باش مرد حوصله کن.
دایی به علی نگاه کرد و یک مرتبه گفت:
-علی امشب حسابی شرمنده تو شدم ناحق یقه‌ات روگرفتم، از کار زندگی افتادی، حلالم کن عمو جان.
علی سربه‌زیر گفت:
-این چه حرفیه می‌زنید عمو! شما بزرگ‌تر من هستید تو دهنمم بزنید حق دارین.
اشک از چشمم پاک کردم، باید خجالت بکشم در این سن گریه گریبان گیرم شده، اما چه کنم تاب افسرده بودن شادی را ندارم. دایی که انگار احترام ویژه‌ای برای علی قائل بود گفت:
-شرمنده‌ام نکن، شاید قسمت بوده امشب بیایی اینجا و باعث خیر باشی، علی به‌جز تو توی این جمع هرکدوم حرفی بزنیم، شاید اشتباه باشه، تو که بیرون گودی یه راهنمایی بکن، من و مادر شادی دلمون با بهزاده، به خود شادی هم گفتم باد همیشه گندم نمیاره یوقت های هم خاک با خودش میاره، پس عاقلانه تصمیم بگیره، بی عجله، چون بهزاد تعریف کردن نداره و مایه افتخارمونه اما از طرفی شادی ترس ازدواج داره، اما می‌ترسم پشیمون بشه از جواب منفیش، توکه بی طرفی بگو برادری کن در حق شادی، فکر درست چیه؟
از تعریف‌های عمو نسبت به خودم خوشحال شدم، شادی سر به زیر اشک از چشم پاک کرد و ناباورانه با پدرش مخالفت نکرد، علی دستی دور کمرم انداخت و گفت:
-عمومن به خدا قصد دخالت ندارم، ولی امر می‌فرمایید چشم، من مثل یه برادر پیشنهادم رو میگم، ولی در اصل جواب با خود شادی خانم هستش، خوب اول از همه این طور که مشخصه دختر عمو احتیاج به کمک دارن، حالا اون کمک چه بهتر یک مشاور یا یه روانشناس باشه یا یه دوست صمیمی، به هرحال گویا به خاطر گذشته هنوز ایشون آمادگی شروع یه زندگی جدید رو ندارن و به گفته خاله نسبت به تمام مردها بدبین شدند، این که چه برسر دختر عمو گذشته بماند، اما به نظر من اشتباه‌ترین مورد اینکه وقتی هنوز از زندگی قبلی ذهنشون خالی نشده، یه نفر دیگه رو درگیر کنن، به هر حال هیچکس بی عیب نیست و طرف مقابل هم انتظار سرحال و سرزندگی داره، اما با روحیه منفی گذشته مطمعنن کار به مشکل میخوره؛ بالاخره هم زن هم مرد کاستی‌هایی دارند، باید اینقدر روحیه اماده ای داشته باشن که صبورانه با مشکلات روبه رو بشن، من از شما می خوام لطفاً الان درمورد بهزاد تصمیم نگیرید! بخدا بهزاد دلش پاکه، من از چشماش می‌فهمم که چقدر دلبسته به این ازدواجه، تورو خدا با عجله همه چیزر و تموم نکنید.
علی به شادی نگاه کردو گفت:
-شادی خانم خودخوری کردن چیزی رو دوا نمی کنه، شاید ظاهر درست و خوب باشه، اما خودخوری باعث میشه که یک مرتبه از کوره در برین که این برای آینده خیلی بده، برادرانه میگم از کسی کمک بگیرین، یا حداقل پیش یه فرد مثل یه مشاور برین و حرف هاتونو بزنید، این بدبینی شما به مردها به شدت ضربه میزنه به آینده اتون لطفاً عجول نباشید.
نمی‌دانم چرا وقتی علی این حرف را زد، چندبار نوک زبانم بود بگوییم توکه به دو هفته نکشیده اقدام به ازدواج کردی، شادی که چند ماه است جدا شده، چرا تجویزت برای دیگران است! اما خود داری کردم، شاید موضوع شادی و علی تفاوت داشته. به شادی نگاه کردم احساس این را می‌گفت، شادی به جهت این که با علی رابـ*ـطه خوبی ندارد مخالفت کند اما با ناباوری، شادی با احترام به علی آهسته یک چشم گفت! متعجب از این شدم که او اگر تا این حد علی را قبول دارد چرا پسش زد! فکرهای بیمار را کنار زدم و از خوشحالی لـ*ـبی به دندان گرفتم، دایی دستی به دور کمر شادی انداخت و گفت:
-بهزاد جان علی راست میگه این طور که معلومه شادی هنوز زخم خورده اس، به والله ا گر می دونستم اجازه نمی‌دادم این همه راهو بیایی که دخترم باعث بشه اشکت دربیاد، شرمنده‌اتم، خوب حالا من یه حرفی می‌زنم، قبول کردنش با شما دوتا، بنظرم دور باشین از هم یه مدتی اما در ارتباط باشید،‌ تا هم دیگرو بشناسین، قرار نیست تو بوق و کرنا کنید فامیل متوجه بشن شما دوتا باهم اختلال می‌کنید، همین که پدرو مادر دوطرف بدونن کافیه، شاید هردوتا تون به نتیجه رسیدین به درد هم نمی خورین،‌ بالاخره چندین سال هستش که شما ایران نبودین و شاید روحیاتی باشه که هردو ازشون خوشتون نیاد، بنظرم پیشنهادم پیشنهاد خوبیه و امیدوارم توی این مدت که باهم دورادور در ارتباطین عاقلانه‌ترین تصمیم رو بگیرین
****
 

سميه هاشمي جزي

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
6 November 2019
ارسال ها
295
امتیاز واکنش
261
امتیاز
150
****

پارت آخر

دو ماه بعد

*بهزاد
-ببین برای من فیلم بازی نکن، چشماتم اینجوری مظلوم نکن، جواب منو بده؛ اون دختره چشم آبیِ کی بود پشت سرت رد شد؟ اصلاً روی چه حسابی یه لحظه نگاهش کردی، ها؟ آقا بهزاد رو دست خوردی، مچتو گرفتم.
نفس‌زنان کلاه گرم‌کن ورزشی‌ام را پشت سر انداختم، روی یکی از نیمکت‌های بـ*ـو*ستان نشستم، خنده از لـ*ـبانم زدوده نمی‌شد، این دختر برای من حکم زندگی را داشت، به چشمان ریز شده و لـ*ـب کج شده شادی خندیدم و گفتم:
-شادی جان به خدا رهگذر بود آخه من کی نگاهش کردم! من موندم تو از کجا فهمیدی چشم آبیه؟ شادی چرا اینجوری می‌کنی عزیزم، تو که پدر منو درآوردی! اصلاً مگه جرات دارم به کسی نگاه کنم؟ صبر کن ببینم، دختر الان ایران باید نیمه شب باشه مگه تو خواب نداری؟
شادی خنده‌اش گرفته بود گرچه پشت چشمی نازک کرد و لـ*ـبش را جلو داد، غرغرکنان گفت:
-نه دیگه نشد، می خوایی بگیرم بخوابم حواسم بهت نباشِ اون وقت ببینم کلاه سرم رفته، آقا بهزاد خان برای هرکی پرفسوری برای من نیستی، کورخوندی من از همین جا تمام اعمالتو زیر نظر دارم؛ اصلاً صبر کن ببینم تو واسه چی هروز میری پیاده روی؟ این همه دستگاه تردمیل چرا نمی‌خری کج خونه بدویی؟ د می دونم، دوست داری بری توی پارک که صحنه‌های طبیعی زنده چه بسا هیجان آور داره ببنی به بهونه پیاده روی؟ آخ بیچاره شادی که اینجا فقط باید اوامر حاج فتاح بزرگ و انجام بده و وقتم نداشته باشه سرشو بخارونه، ولی ببین برو از خدا بترس خوشگل‌تر از من تو خواب ببینی.
صدای خنده‌ام بالا رفته بود عابران پیاده به من دیوانه نگاهی عجیب می‌انداختند، وانگهی با این سنم دوست داشتم بلند بخندم، خوش حال بودم اعتمادبه‌نفس شادی برگشته، شادی خنده‌ام را که دید چشم برگرداندو گفت:
-اره دیگه بخند، یک کلام نگی بر منکرش لعنت‌ها؟ باشه به هم می‌رسیم آقا بهزاد، اصلاً به من بگو پیرمرد واسه چی ورزش می‌کنی این‌همه؟
خنده‌ام در دم قطع شد، می‌دانست چه طور عصبی‌ام کند، اما دستش را خوانده‌ام، سر کیف بود مو سرحال، خوب من هم بلد بودم شرم‌زده‌اش کنم، با دستمال عرق صورتم را پاک کردم، گفتم:
-دوباره گفتی پیرمرد آره؟ باشه شادی خانم بالاخره که دوماه دیگه جواب مثبت به هم میدی اون وقت حضوری خدمت تون پیر مردو نشون می دم کیه؛ بعدشم من میخوام یه پدر قوی باشم، باید ورزش کنم، این کاملاً ضروریه، بانو.
شادی از خجالت و شرم بلند یک بهزاد گفت، قلبم تپشش بالا رفت، دوباره خنده‌ای بلند سر دادم و گفتم:
- جان بهزاد؟ چی شد موش شدی شادی خانم!
شادی اخم ساختگی کرد و گفت:
-کو زن که بخوایی بچه‌دارشی، طفلک آخه کی با یه پیرمرد، ازدواج میکنه؟
خواستم پاسخش را دهم که یک مرتبه شادی مثل شوخی‌های همیشگی‌اش جیغ جیغ کنان گفت:
-وای، وای، اون زنه کی بود از پشت سرت رد شد، این چیه تنش بود؟ خدا مرگم بده، بهزاد توی شرم نداری؟ میری ورزش یا ...! به بابام میگم به هوای ورزش بلند میشی میری پارک یه دل سیر ...، استغفرالله.
بی‌اهمیت به شوخی‌های همیشگی‌اش به نیمکت بـ*ـو*ستان لم دادن دادم، می‌دانستم چطور ساکتش کنم
-شادی رژلبت و عوض کردی؟ خیلی خوشگل شدی دختر؟ به نظرت کی قسمت میشه بیام ایران؟
لـ*ـبی به شرم گزید، دستپاچه دستی به لـ*ـبش زد، همیشه همین بود، دربرابر شوخی‌های من خجالت زده می‌شد، مانند هروز و هربار تماسش گفتم:
-شادی جان کی تموم میشه این انتظار؟ بابا تا دوماه دیگه من دغ می‌کنم، دلت برام نمی سوزه این جا توی این کشور غریب دارم تو تب تو می‌سوزم؟
و دوباره مثل همیشه شادی سکوت کرد، در این دوماه هروقت طلب خواستن کردم، او سربه زیرو شرمگین شد، خجالت کشیدنش برایم لـ*ـذت بخش بود، خواستم حرفم را ادامه بدهم که زیر چشمی نگاه کردو گفت:
-بهزاد یه دختر خوشگل دوباره رد شد.
خدایا این دختر شیرین حتماً که مرا دیوانه می‌کند، گوشی همراهم را به سمت گروه ورزشی محلی بانوان که آن سمت پارک داشتند می‌رقصیدن چرخاندمو گفتم:
-شادی عزیزم بیا یه دل سیر نگاه کن، اینایی که از پشت سرم رد میشن فایده‌ای ندارن که! این گروهو نگاه کن اصلاً روح آدم باز میشهببین چه رقصی می کنن؛ چیه گیر دادی به عابرهای پیاده!
صدای جیغ جیغ شادی، صدای خنده مرا هم بالا برد، بلند شدم و قدم زنان به سمت خانه‌ام رفتم،‌ گوشی همراه را به طرفم خودم گرفتم که شادی گفت:
-خیلی بدی، منو حرص می دی؟ می‌خواستم یه خبر خوب بهت بدم، اصلاً حیف من، قهر قهر قهر.
لـ*ـبش را کودکانه جلو داد و صورتش را از من برگرداند، مثلاً قهر کرده؟ نفسی عمیق کشیدم، از دست دلبری‌های این دختر نمی‌دانستم چه کنم، رسماً درمانده بودم از این دوری،‌ توانم در مقابله با نازهای این دختر دیگر کم شده بود، نمی‌دانستم تا به کی باید منتظر باشم؟ اما همین که می‌دانستم شادی هم به من دلبسته شده صبورترم می‌کرد؛ از بطری آبم یک جرعه آب خوردمو گفتم:
-قهر نکن لیدی، مگه من چی گفتم پشت چشم نازک می‌کنی؟
شادی لـ*ـبخند مرموزی زدو گفت:
-پناه برخدا من کی قهر کردم، فکر کردی از این دخترای لوس فرنگی‌ام، نه جونم من زنگ زدم بگم یکی دوروز در دسترس نیستم، خیلی گرفتارم، نمی‌رسم جوابت تلفن‌ها و پیام‌های فدایت شومت رو بدم گفتم بدونی که یوقت نگران نشی، شما هم خوش باش این دو روز، دیگه کسی نیست زیر نظرت داشته باشه.
گرفتار؟ با تعجب پرسیدم:
-گرفتار چی؟ چی شده؟ واسه چی گشیتو خاموش می‌کنی؟ شادی به خدا دوباره بخوایی بازی دربیاریو من واین ور دنیا از خودت بی خبر بذاری بلند میشم میام ایران، چشمم و روی همچیز می‌بندم دستتو می‌گیرم می‌برمت محضر عقدت می‌کنم.
شادی از تعجب ابرو بالا انداخت، موهایش را پشت گوشش زدو تهدید وار گفت:
-چشم بابام روشن، ببخشد اونوقت شما به چه حقی اینکارو می‌کنید؟
ایستادم کمی زیپ گرم کن ورزشی‌ام را باز کردم،‌ به چشمانش که شر بودن از او می‌بارید هشدار گونه گفتم:
-شادی ببین صبر منم حدی داره ها! داری رسماً بهم توهین می‌کنی؟ الان من شدم چیکاره؟ باشه من هیچ کاره خداحافظ.
این را که گفتم التماس کنان با خنده گفت:
-نه ببخشید بهزاد جان قطع نکن، بدجنس نشو دیگه، مثلاً دارم ناز می‌کنم یه خبری بهت بدم، خیلی بدی، چرا این قدر کم حوصله شدی پیر مرد من!
بدون هیچ سخنی به رخسار زیبای شادی نگاه کردم، یاد روزهای اول ارتباط تلفنی‌ام با شادی افتادم؛ دو ماه قبل پس از برگشتم به سوئیس چه اندازه سخت بود ارتباط گرفتن با او، همه مطمئن بودند شادی روی گفته‌اش می‌ماند، شادی در فرودگاه اندوهگین به چشمانم نگاه کرد و از من خواست که تا جایی که می‌توانم فراموشش کنم، ولی علی مدام به من تأکید می‌کرد پا پس نکشم و روی انگیزه‌ام تمرکز کنم. چیزی که مرا ناامید می‌کرد این بود که شادی بی‌اعتماد به نفس ترین دختری بود که می‌شناختم و این مرا کلافه می‌کرد! شادی در تمام زندگی‌اش به نازپرورده بودن و خودپسندی شناخته‌شده بود ولی حال او باور نداشت که از دید من خواستنی ست، مدام می‌پرسید واقعاً چرا به او شیفته شدم! آخ که چه روزها و شب‌ها که برایش زمزمه‌های عاشقانه گفتم تا باورم کند که دلم گرفتارش شده و چه روزهای که شادی به‌سختی گذارند، او پشت سر هم نزد مشاور می‌رفت و همان روزهای آغازین باحال خراب به خانه اشان برمی‌گشت و من هر شب دقیقاً زمانی که می‌دانستم در ایران سپیده‌دم است و شادی نزد مشاورش رفته، ساعت کوک می‌کردم تا از خواب بیدار شوم و با او تماس بگیرم تا دل داریش دهم تا به او بفهمانم پناهش هستم، یا تنها با نگاهم با کلامم کمی از گریه‌هایش را که علتش را نمی‌دانستم کم کنم!‌ سخت بود، دلم نمی‌خواست شادی غمگین باشد یا گاهی بی‌جهت برآشفته باشد و غرغر کند، دایی گاهی تماس می‌گرفت و از من عذرخواهی می‌کرد به جهت بداخلاقی‌های شادی و هر بار خواهشمندانه می‌گفت بردباری کنم، اما من نوجوانی ناپخته نبودم که زود از خواسته‌ام بگذرم، پس حوصله کردم؛ نمی‌دانم چه بلایی سر شادی آمده بود اما او در نخستین تماس از من خواست که هیچ‌گاه از او درباره سیاوش نپرسم و من بااینکه کنجکاو بودم علت اصلی جدای اش را بدانم اما به حرفش احترام گذاشتم و فکر کردم مهم خود شادی ست نه زندگی خصوصی قبل او و سرانجام، چندهفته‌ای گذشت تا شکیبایی‌ام نتیجه داد؛ چندی است که شادی سرحال و قبراق شده، دگر به من اعتماد دارد، حرف‌هایم را باور می‌کند، مدام از من نمی‌پرسد اگر از او خوشم نیایید چه می‌کنم! مدام از من درمورد استایل‌های مورد علاقه‌ام نمی‌پرسد! نمی‌فهمیدم چرا اینقدر روی ظاهر توجه داشت!‌ گرچه من هربار باحوصله می‌گفتم که ظاهر چه ارزشی دارد در برابر دل دریایی‌اش، برای او از انسانیت می‌گفتم، هزاران بار برایش آدم‌های را مثال زدم که باوجود نقص جسمانی همسرشان عاشقانه زندگی می‌کنند و هر بار با تعجب از او می‌پرسیدم که مگر چه ناکارایی‌ای در اوست که این مقدار ترس به جانش افتاده، وانگهی او هر بار می‌گفت، تنها سؤالم بود همین؛ خدا می‌داند که چه اندازه تلاش کردم او را وابسته خودم کنم؛ حالا دگر او مهربان شده، تأثیر مشاور و مهربانی و صبوری خودم را می‌بینم او مدام حالم را می‌پرسد مدام برایم پیام می‌دهد مدام زیبایی خودش را به رخم می‌کشد که این یعنی او همه به مانند همه دختران ظاهر خودش را دوست دارد؛ ولی هنوز حرفی از جواب خواستگاری نمی‌زند؛ (اما من گفته بودم مرد صبوری هستم؟) شادی با یکدست جلوی رخساره‌اش را گرفت و گفت:
-بهزاد چرا ساکتی! چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی خجالت می‌کشم.
خنده‌ای بلند سردادمو گفتم:
-آخ به قربون خجالتی بودنت بانو، حالا دختر سربه‌زیر بگو ببینم خبر مهمت چیه؟
شادی خمیازه‌ای کشیدو گفت:
-ببخشید خوابم گرفت، فقط خواستم اطلاع بدم دو روزی در دسترس نیستم، به خاطر اینکه از دستم عصبانی شدی، خبرم باشه برای بعد، صبح شما و شب من به خیر بای.
از این رفتار عجیبش عصبی شده غریدم:
-لوس بازی‌ها چیه؟ یعنی چی! مگه بچه‌ای؟ من کی عصبانی شدم! شادی میگی چی شده یا نه؟
شادی اول با تعجب به من نگاه کرد و بعد مانند کودکان لونچ کرد و یک مرتبه گفت:
-قهرم خداحافظ.
و ارتباط را قطع کرد، شگفت‌زده میان خیابان روبه روی خانه‌ام ایستادم! این چه رفتاری بود! شانه‌ای بالا انداخت مو به سمت خانه‌ام رفتم، می‌دانم که چند ساعت دیگر پس از به پایان رساندن کلاسم در دانش‌گاه دوباره تماس می‌گیرد؛ به خانه که رسیدم دوش سردی گرفتم و برای خودم شیری گرم کردم که صدای گوشی همراهم آمد، شماره خواهرم بود جواب دادم
-سلام بر خواهر عزیزم، روزت به خیر چطوری؟
آتیه جیغ جیغ کنان بالا و پایین پرید و گفت:
-داداشی، داداشی دایی زنگ زد گفت می تونینم بیاییم خواستگاری، داداشی شادی راضی شده! هورا...
همان‌طور که لیوان شیر دستم بود، خشک‌شده میان آشپزخانه ایستاده بودم، توان سخن گفتن نداشتم! چه می‌شنیدم؟ آتیه که مرا میخکوب خودش دید با تعجب گفت:
-فهمیدی بهزاد چی گفتم؟ باورت نمیشه؟ به خدا راست میگم، اصلاً بیا از بابا بپرس.
نشدنی بود که شادی دوماه زودتر از موعد جواب خواستگاری‌ام را بده؟ امکان ندارد! آتیه به سمت پدرم که در حال بستن یقه دیپلماتش بود دوید و تلفن را به او داد، جیغ جیغ کنان به پدرم گفت که برایم توضیح دهد حقیقت گفته‌اش را، پدرم مانند همیشه باحوصله و آرام سلامی کرد، آرام روی صندلی نشست مو گفتم:
-بابا این دختر چی میگه؟ باز شوخی‌های مسخره‌اش گل کرده؟
پدرم دستی به محاسنش کشید و گفت:
-مبارکت باشه پسرم، داییت قبول کرده بریم خواستگاری،‌ البته داییت گفت باید بریم ایران صحبت‌های مهمی در مورد محل زندگی شما، تاریخ عقد...
چنان خشمگین شدم که نگذاشتم پدرم ادامه دهد، یک وای بلند گفتم، پدرم با تعجب پرسید:
-چی شده بابا؟ مشکلی هست؟
عصبی به پدرم غریدم:
-بابا شادی خودش می دونه تا دوماه دیگه محاله بتونم ایران برم، خودش میدونه وقت ارائه پایان‌نامه دکتری دانشجوهامه، کتابم به مرحله بین المللی رفته، انقدر همه‌چیزم الآن قاطی و درگیره یک درصد نمی تونم پامو از سوئیس بیرون بزارم.
پدرم اول متعجب زده و بعد با خنده بلند گفت:
-بر پدر پدرسوخته شادی صلوات، عجب دست‌تو گذاشت تو پوست گردو، خوب اشکالی نداره دو ماه دیگه میریم باباجان چه عجله آیه؟ دیگه خداروشکر خیالت راحته که جواب شادی مثبته، مامانت هنوز نمیدونه رفته پیاده‌روی، الآن که بیاد...
آن‌قدر برآشفته بودم که میان حرف پدرم سریع گفتم:
-بابا من باید قطع کنم، ولی شما هم به دایی زنگ بزنید بگین انصاف نیست حالا که پسرم نمی تونه بیاد جواب مثبت بدین.
پدرم خنده‌ای بلند سردادو خواست حرفی بزند که قطع کردم، سریع با شادی اهریمن صفت تماس گرفتم،‌ بله کار خودش را کرده بود، تلفن همراهش را قطع کرده بود، پیامی دادم:
-شادی به ولای علی دستم بهت به رسه من میدونم و تو، فکر کردی کوتاه میام زرنگ خانم، گفتی دو ماه نمی تونه ایران بیاد بزار تا حال شو بگیرم، شادی خانم کور خوندی، بلند میشی با هرکی که فکر می‌کنی باید سر سفره عقد باشه میایی سوئیس همین جا عقد می‌کنیم، بعدشم بقیه برگردن، دختر زرنگ، اگه نیایی دیگه اسم منو نمیاری، فهمیدی دختره لوس بی نمک؟
ایستادم عصبی دور خودم چرخیدم تا دوماه دیگر من چگونه تاب آورم! لعنت به سرکشی‌های شادی، مشتی آب به صورتم زدم به آینه روبه رویم نگاه کردم، صورتم گر گرفته بود از هیجان! مرا چه شده؟ خنده‌ام گرفته بود! صبر و حوصله‌ام کجا رفته بود، می‌دانستم که شادی به من علاقه مند شده، انتظار جواب مثبت را داشتم، اما بی انصاف گفته بود بعد از شروع تعطیلات دانشگاهی من جواب قطعی می‌دهد، به آینه بلند خندیدمو گفتم:
-بر پدر هرچه صبرِ لعنت.

پایان

*رمان دومم تقدیم به دختران و پسران نجیب سرزمینم*

(انسان باشیم، بخاطر خودخواهی دیگران را نابود نکنیم، یاعلی)

دوشنبه ظهر ساعت یک بعداز ظهر 29/2/1399
سميه سادات هاشمي جزي
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا