• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

درحال تایپ عاشقانه ای در کوچه پس کوچه ها|PERFUMEکاربرانجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

PERFUME

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 May 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
119
امتیاز
60
یارفیق من لا له رفیق

نام رمان:عاشقانه ای در کوچه پس کوچه ها

نام نویسنده:عبیر باوی

ژانر:عاشقانه،اجتماعی

ناظر : @Asaliii83

خلاصه:
عاشقانه ای که درکوچه های خاطرات گذشته
برجای ماند وپس سال ها می خواهد
باز خودی نشان دهد.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

iM.M

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
7 April 2020
ارسال ها
181
امتیاز واکنش
344
امتیاز
150
خواهشمندم قبل از تایپ رمان خود،قوانین زیر را مطالعه فرمایید:

اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران

جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:

⚜پرسش وپاسخ رمان نویسی⚜

برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران

وبرای تحویل جلدرمان :

تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران

بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:

▓قوانین فراخوان نقد و تگ گیری رمان ها▓



 

PERFUME

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 May 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
119
امتیاز
60
«گذشته»
به پاش افتادم و اون حرف نزد،روی دهنم زد و دم نزدم.
- به من ربطی نداره لیلی ،بابات بهم گفت.
هق زدم و گفتم:
_مامان تورو جون هر کی دوست داری به آرزوهام گند نزنید.
-خفه شو(دستش رو تکون داد و النگوهاش اعصابم رو بهم ریخت)این تویی که داری لگد به بختت می زنی.
چین دامنم رو چنگ زدم و بخاطر آرزوهام زجه زدم.
روی کتاب ها بنزین ریخت و پلک نزدم.
کبریت رو روشن کرد و آتیش شدن و آتیش نفرت توی نگاهم جوونه زد.
خدایا آخرین امیدم رو هم قطع کردی.
بی حس خیره مادری شدم که با خونسردی و شوقی که انگار قله اورست رو فتح کرده،داخل خونه شد.
لادن عروسک محبوبش رو روی خودش فشار داد و لب برچیده نگاهم کرد و تند بغلم کرد.به صورت غمگینم نگاه کرد و چشمای سبزش پر آب شد و گفت:
آجی گلیه کلدی؟نالاحت نشو خودم دکتل میشم می ذالمت دلس بخونی،باسه؟
سرم رو توی خرمن موهاش فرو بردم و هق زدم،من هفده سال فقط دارم و به من ظلم شده،تنها امیدم رفت وخدایا پس تو کجایی؟!!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PERFUME

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 May 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
119
امتیاز
60
لادن رو آروم کنار زدم و با پاهای لرزون به سمت کتاب هایی رفتم که هزار خاطره توی تک تک گوشه هاش جا گذاشتم نگاه کردم و جلز و ولزشون روحم رو به درد اورد.
- راحتت کردن، چیه حالا هی سرت توی این کاغذ آشغالا بود؟!!
دست به کمر و با بغض رو به اصغر کفترباز داد زدم:
_به تو مربوط نیست قراضه.
جری تر شد و پرنده رو توی قفس بزرگ روی پشت بومشون پرت کرد و من دلم سوخت و با حرفی که زد بیشتر!
-هه فکر کردی!آخرش می شینی کهنه شوری می کنی!
لگدی به خاکستری پخش شده کنار حوض زدم و داخل خونه شدم.
انگار تموم در و دیوارهای خونه بهم دهن کجی می کردن و جای خالی کتاب های درسیم بیشتر.
روی طاقچه نشستم و از پشت پنجره کوچیک اتاق به حیاط خونه نگاه کردم.هر چند توی خونه همیشه جنگ و دعوا بود اما حیاط رو دوست داشتم و زمانی که دعوام می کردن و نمی تونستم بیرون برم. همین پنجره کوچیک اتاقم میشه تنها همدمم و کسی که حرفام رو می شنوه.اتفاقا اینجوری بهتر هست؛ شاید روزی از فشار حجم حرف هایی که بهم می زنم ترک بخوره،بشکنه،اما به یکی دیگه بازگو نمی کنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PERFUME

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 May 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
119
امتیاز
60
***
از خوشحالیش نکاست و با ذوق به چشمام خیره نگاه کرد وگفت:
- جات خالی با حمید رفتیم آب هویج بستنی خوردیم.
با غم چشم هایی که ترس بهشون اضافه شده بود گفتم:
- بابا می دونه؟!
نه کشیده ای گفت و من ادامه دادم:
- لمیس اگه بابا بفهمه می دونی چه شری به پا می کنه؟!!
انگار تازه چیزی یادش امده باشه با شگفتی نگاهم کرد و گفت:
- راستی کتابات چرا توو حیاط...
حرفش رو با هق هقی که شکست و اونی که من رو توی بغلش کشید قطع شد. نفس عمیقی کشیدم. حس های خواهرانه رو و نالش انگار از ته چاه بود.
- آخه چرا؟
- می دونی؟
- می دونم!
- من شوهر نمی خوام.
- غلط می کنه کسی دردونه لمیس رو چپ نگاه کنه.
- لمیس؟
- جون دلم؟
- خسته ام!
چشمام داشتن روی هم می افتادن اما صداش رو شنیدم که آروم گفت:
- هنوز واسه خسته شدن زود خواهر کوچیکه،هنوز خیلی زود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PERFUME

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 May 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
119
امتیاز
60
***
چشمام رو با درد و کوفتگی مچ دست و پام باز کردم و سعی کردم دور و برم رو واضح تر ببینم.چند بار زور زدم طناب های دور دست و پام رو باز کنم اما انگاری محکم تر از این حرف ها بودن.اتاق نیمه تاریک، جو اتاق رو مخوف می کرد؛ و اتاق بوی نم می داد.
با هزار دردسر خودم رو به در آهنی رسوندم،کف دستام کمی خراش برداشته بودند و خط های نازک خون روی اون ها خشک شده بود.نفس کشیدن توی اون اتاقکی که هیچ درزی هم نداشت سخت بود.
صدای قدم هایی از بیرون می امد و هر لحظه به اینجا نزدیک تر می شد. در با صدای بدی باز شد و سایه ای توی اتاق افتاد.جلوتر امد و من بیشتر توی خودم جمع شدم.جلوی پام زانو زد و دستش رو به سمت مچ پاهام اورد که به خودم لرزیدم.
- می خوام طناب دور پاهات رو باز کنم.
نگاهی به صورت ترسناک تر از صداش کردم و سعی کردم صدام نلرزه و گفتم:
- چیکارم دارین حیوونا ؟
جیغ زدم
-برای چی اینجا اوردینم؟!
طناب رو به طرفی پرت کرد و بی خیال طناب بسته دور دستام،عقب کشید و گفت:
- من این چیزهارو نمی دونم،فقط الان باید بلند بشی جایی بریم (دستش رو روبروی صورتم تکون داد)چیزی که میگم رو آویزه گوشت کن،به من میگن اکبر چاقو کش بخوای فرار کنی قاچ قاچت می کنم،گرفتی؟
از صدای دادش اخمام توی هم رفتن و اون بازوم رو کشید.
- دِ یالا دیگه بلندشو!
- به من دست نزن.
سری از تاسف تکون داد و دستمال مشکی روی چشمام بست.
در باز شد و بیرون رفتیم.
- کجا داریم میریم؟
- نگفتم ساکت شو؟!
- نه!
- الان دارم میگم.
بعد از پنچ دقیقه دستم رو گرفت و گفت:
- همین جا وایسا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PERFUME

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 May 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
119
امتیاز
60
صدای باز شدن در از روبرو امد و دست‌هام کشیده شد و به زمین کوبیده شدم.دستمال سیاه دور چشم هام باز شد و من خیره به مرد و زنی که رو به روم بودند شدم. به همون سرعت نگاه گرفتم.
قدم های مرد استرسم رو بیشتر کرد و به من فهموند که از زن فاصله گرفته و به قدم به سمت بر می داره.
- آرشان تاییدش کن همونی هست که سایه مرگ می خواد؟
صدای با تحقیرش امد که گفت:
همین؟!(داد زد)بلند شو.
چشمام رو با حرص باز و بسته کردم و با درد بلند شدم و چرا دلم نمی خواست نگاهشون کنم؟!
- هی بدک نیست!
لحظه ای نگاهش کردم و در جا خشک شد.
-نه بابا سایه مرگ این رو از کجا گیر اورده؟
-نگفتم نظرت رو بگی!
دست دور کمر اون انداخت و بی توجه به حرف اکبر گفت:
- واجب شد با سایه مرگ معامله کنم!
اکبر داد زد:
- کافیه! می دونی اگه این حرف ها به گوشش برسه چیکارت می کنه!؟
بلاخره صدای اون زن بلند شد.
- صدات رو بلند نکن.
- تو خفه شو هلن،بیا بریم.
دست های بستم رو به طرف در کشید و آرشان گفت:
- لازم نیست از این جا ببریش.
-اتفاقا لازم شد،راه بیوفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PERFUME

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 May 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
119
امتیاز
60
تا رسیدن به ماشین جز سکوت هیچی نبود.طاقت نیاوردم.
- از لادن و آیلینم خبر داری؟
-نه.
- داری مثل(...) دروغ میگی!
- حرف دهنت رو بفهم، ثانیا گیرم که خبر دارم.
سر بلند کردم و دستام می لرزید.
- می دونستم شماها عوضی تر از این حرف ها هستین.
- اره.
ماشین ایستاد و داد زدم:
- دخترای من رو کجا بردین؟هان؟
روی دهنم زد،دنیا دور سرم چرخید،لبم خون بارید و من آوار روی آوار شدم.
بعضی وقت ها به جایی می رسیم که دیگه هیچی نمی خوایم،اصلا جونمون هم دیگه واسمون مهم نیست.انگار رها شدیم و توخالی از احساس و اونجاست که با خودمون می گیم«من چی می خواستم؟!چی شد!»
***
«گذشته»

چادر گلدار بت با گل های ریز گلبهی رو سر کردم و به سمت راهرو دویدم تا لمیس رو همراهی کنم و از همون جا داد زدم:
- مامان من با لمیس میرم که تنها نباشه.
قبل از اینکه اعتراض کنه از در خونه بیرون زدم و در خونه که بسته شد لبخند عریضی زدم و به دو طرف کوچه نگاهی انداختم. به طرف لمیس که سر به زیر به آرایشگاه سر کوچه می رفت قدم برداشتم.
توی یک قدمیش که رسیدم روی شونش زدم و از جا پرید.
- بالاخره امدی؟
- آبجی لیلیت رو دست کم گرفتی ؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PERFUME

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 May 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
119
امتیاز
60
هم قدم شدیم که گفت:
- به نظرت زن عمو فریماه اگه بفهمه عصبانی میشه؟
اخمام توی هم رفت و گفتم:
- بی خیالش بابا! به بهونه نوبت گرفتن برای مامان از آرایشگاه، میریم لباس های عروس رو پرو می کنیم. وای فکرش رو بکن!
چشماش رو یک دور چرخوند و نفسش رو بیرون داد.
- فکرش رو هم نکن!
- مگه چیه ؟ بذار یکی از اون لباس ها رو امتحان کنم.
پر حرص صدام زد و من بی توجه به اطراف ایستادم و لبه های چادر رو بین دستام گرفته، لب ور چیدم.
التماس گونه گفتم:
- لمیس، خواهری؟
عصبانی نگاهم کرد و یک لحظه نگاهش به اون سمت کوچه چرخید و چشماش آنی گرد شدن و ترسیده نگاهم کرد.
- لمیس، عشق اول و آخرم، قربون اون سیبیلات که تو رو کپی برابر اصل آق بزرگ مامان کرده (روی صورتم زدم) این تن بمیره!
با حرص گفت:
- خوبه از شوهر کردن بدت میاد.
- از شوهر بدم میاد، از لباس عروس که بدم نمیاد.
دوباره نگاهش پر اضطراب به اون سمت چرخید و آروم تر گفت:
- لیلی خفه شو.
چشمام رو درشت کردم.
- چرا آخه؟!
- باید بریم.
دستم رو کشید و هنوز قدمی برنداشتم که نگاهم توی دو گوی عسلی شیطون افتاد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PERFUME

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
2 May 2020
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
119
امتیاز
60
هینی کشیدم و با فکر اینکه یک مرد جوون تموم اون حرکاتم رو دیده صورتم از خجالت سوخت!
کیف قهوه ای چرمش رو روی شونش جا به جا کرد و سر به زیر سلام آرومی کرد و از کنارمون رد شد.
محکم روی گونم زدم و وحشت زده لمیس رو نگاه کردم.
- هان چیه ؟! من اشاره کردم خودت خفه خون نگرفتی.
دلخور و عصبی پا تند کردم که قدم هاش رو سرعت بخشید و گفت:
- باور کن، چیزی نشده که!
دماغم رو بالا کشیدم و زیر چشمی پاییدمش و گفتم:
- اصلا،می شناسیش؟
- خنگ خدا مگه نمی دونی؟ خاله گلرخ و عمو رحمتی رو یادت میاد؟
گنگ نگاهش کردم و گفتم :
- خب که چی ؟!
- همسایه روبروییمون، آقای رحمتی بعد از چند سال ماموریت برگشته، این هم پسرشون رادوین بود!
نفسم برای لحظه بند امد. من و خواهرش، رها بساط خاله بازیمون رو دم در حیاط پهن می کردیم.
زمانی که پسر ها فوتبال بازی می کردن، اصغر کفتر باز می‌امد ما رو اذیت می کرد و این می شد شروع دعوای رادوین و اصغر کفتر باز!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 2, کاربران: 0, مهمانان: 2)

بالا