• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

درحال تایپ عشقه فوتبالی

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
نام رمان:عشقه فوتبالی
نویسنده:بهار
ژانر:طنز،عاشقانه،فوتبالی
خلاصه:درمورد دختری که عاشقه فوتباله و همچنین عاشقه یه بازیکن از لحاظ طرفدار ولی یه روز اونو از نزدیک میبینه و باهاش ماجرا های خوبی رقم میزنه
پایان خوش
 

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
بهار
حسنا:بهار بسه دیگه دست از سر اون توپ بردار انقد شوتش کردی بد بخت داره میترکه
_این توپ دوسته منه خودم میدونم کی بسه دیگه شوتش نکنم
حسنا:باشه مربی گفت سری بریم
توپو گرفتمو رفتم تو زمین من بهارم بیستو دو سالمه موهای بلند قهوه ای دارم با چشای قهوه ای قدمم بلنده عاشقه فوتبالم فک کنم تا الان متوجه شده باشین که من عاشقه فوتبالم رفتیم تو زمین
مربی:قبل از اینکه چیزی از رقیب بگم خوب گوش کنین امروز مربی و بازیکنای پرسپولیس و استقلال قراره بیان و بازیای شمارو ببینن و برنده از داخلش بهترین بازیکن انتخاب میشه و میتونه یه بار بره و بازیه تیم مورد علاقشو تماشا کنه پس تلاش کنین که بتونین برین
همه ذوق مرگ شدن به جز من البته شدم ولی به رویه خودم نیاوردم بعد از یک ساعت تیم حریف اومد و بازیکنا و مربی های تیما اومدن همه بچه ها جیغ کشیدن من اصلا ولی یواش با چشم دنبالش گشتم تا دیدمش کنار امید عالیشاه نشسته بود سری چشمو برداشتم بازیکن مورد علاقم سیامک نعمتیه ولی به روی خودم نیاوردم رفتیم تو رختکن تا لباس بپوشیم همه بچه ها داشتن راجب بازیکنا حرف میزدن
زهرا:وای حسینو دیدی؟
مونا:حسینو ول کن شجاع فقط
سمیرا اومد پیشم
سمیرا:تو چی چرا به روی مبارکت نمیاری
منو اون کلا با هم مشکل داریم
_مثله شما نیستم بیفتم غش کنم براشون بنابراین تو دلم خوشالیمو می کنم
یه ایش گفتو رفت رفتیم تو زمین بعد از خوندن سرود ملی و انتخاب کردن زمین شرو کردیم بازی کردن
دقیقه هشتاد و نه و ما چهار دو جلوییم همرو هم من زدم باید پنج تایی بشیم یهو یکی روم خطا کرد افتادم پام درد گرفت ولی بلند شدم خیلی درد داشتم ولی با هزار جور بدبختی توپو شوت کردم که گل شد و داور سوتو زد دوباره ردیف شدیم مربیا اومدن کنار تیم ما
فرهاد مجیدی:بازیتون خیلی خوب بود
یهیی گل محمدی:بازیتون عالی بود با بازیکنای تیم مشورت کردیم و اون کسی که میتونه بره ورزشگاه شمایی
منظورش به من بود
_ممنون
مجیدی:میتونی با بازیکن مورد علاقتم عکس بگیری
_اگه خودشون بخوان من میخوام با اقای نعمتی عکس بگیرم
اومد پیشم
ادامه دارد...
 

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
کنارم وایساد خیلی خوش حال بودم ولی به روی خودم نیاوردم باهش عکس گرفتم و تشکر کردم
_ببخشید لطفا بذارین بچه ها هم با بزیکن مورد علاقشون عکس بگیرن
مجیدی:باشه
همه رفتن تا عکس بگیرن منم چون پام درد میگرفت رفتم گوشه زمین نشستم پام خیلی درد میگرفت یهو یه نفر جلوم وایساد سرمو بلند کردم سیامک بود حالا تو دلم سیامک صداش میکنم
_ببخشید آقای نعمتی کاری دارین با من؟
سیامک:اون صحنه گل آخرتونو خیلی دوست داشتم حتی بخاطر درد پاتون باز تلاش کردین میشه باهاتون یه عکس بگیرم؟
_با من؟
سیامک:بله
سرمو تکون دادم باهاش عکس گرفتم دیدم شجاع،امید اومدن با حسینی از استقلال با میلاد زکی پور و مطهری و غلامی و غفوری اومدن تا با من عکس بگیرن باهاشون عکس گرفتم و خودمم باهاشون عکس گرفتم
_من برم فعلا
همشون سرشونو تکون دادن رفتم بیرون یه تاکسی گرفتمو رفتم بعد یه ربع رسیدم رفتم تو برادرام اومدنو بغلم کردن خواهرمم همین طور اسم برادرام پرهام و آرشامه اسم خواهرمم بارانه
باران:چطوری بری؟
_اوکیم الان نم میخوام برم بخوابم
مامان:بچمو ول کنین بذارین بره
سری رفتم تا بخوابم
ادامه دارد....
 

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
با تکونای باران از خواب بلند شدم
_باران چته بذار بکپم خیر سرم
باران:پاشو ساعت شیشه
_چیکار کنم که شیشه؟
باران:باشگاه نداری؟
_مرخصی گرفتم دو روز الانم بذار بخوابم
باران:خب بخواب
رفت دیگه نتونستم بخوابم گوشیمو گرفتم رفتم تو اینستا دیدم سیامک عکس منو خودشو گذاشت پستش زیرش نوشت بهترین بازیکن دختر امسال بهار نعمتی
عجب بابا عجب لایکش کردم یهو دیدم بهم درخواست داد قبول کردم همینجوری داشتم میگشتم برا خودم یهو عکسمو دیدم که نوشته بود بهترین بازیکن زن امسال بهار نعمتی وا من شدم؟ صدایه پرهام اومد
پرهام:خواهرمون معروف شد
آرشام:فداش بشم من
بابا:خدایا شکرت
رفتم دم آیینه موهامو شونه کردم لعنتی خیلی بلند بودش بعدم دم اسبی بستمو رفتم پایین به همه سلام کردمو رفتم آشپزخونه یه چی بخورم مامان عدس پلو درست کرد نشستم خوردم ازش تشکر کردم رفتم تو اتاقمو لباس ورزشی پوشیدم
_مامان من میرم بیرون
مامان:باشه عزیزم مواظب باش
سرمو تکون دادم رفتم بیرون پیاده روی حدود یه ساعت داشتم راه میرفتم که یهو بارون شرو کرد باریدن خیلی بدجور بود سری دوییدم یهو یه ماشین برام بوق زد اهمیت ندادم دوباره زد اهمیت ندادم دوباره زد رفتم دم پنجرش کشید پایین سیامک بود
سیامک:بیاین بالا برسونیمتون
_نه خیلی ممنون خودم میرم
سیامک:لطفا لج نکنین و سوار شین
قبل از اینکه بشینم کفشمو عوض کردم رفتم تو برادرشم بود به هر دوشون سلام کردم حرکت کرد بهش آدرسو دادم
سیامک:شما بیرون چیکار می کنین مگه پاتون درد نمیگرفت؟
_درد این که چیزی نیست من بخاطر فوتبال حاضرم هر کاری بکنم
سعید:انقد به فوتبال علاقه دارین؟
_از بچگی
ادامه دارد....
 

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
سیامک:فکر نمیکردم یه دختر انقد به فوتبال علاقه داشته باشه
_من خیلی به فوتبال علاقه دارم
یواش به باران پیام دادم دو نفر دارن میان خونمون اومدن ضایع بازی در نیارین چاییم درست کنین
سعید:ببخشید ولی شما تک دخترین؟
_نه دو تا برادرو یه خواهر دارم خودم بچه سومم
سعید:بهتون نمیخوره
بعد بیست دقیقه رسیدیم
_لطفا بفرمایین بالا
سیامک:نه خیلی ممنون
_لطفا بفرمایین منو تا خونمون رسوندین یه چایی بخورین لطفا
سیامک:باشه
باهم رفتیم تو همه باهاشون سلام کردن رو مبل نشستن به باران گفتم براشون چایی ببره خودمم رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم یه لباس بلند پوشیدم موهام خیس شده بود سشوار کشیدم بعدم بستم شالمو گذاشتمو رفتم پایین دیدم با پرهامو آرشام خوب گرم گرفتن باهم خوشو بش میکنن بارانم چایی براشون آورده بود رو مبل نشستم
سیامک:خانوم نعمتی بازیه بعدیتون کیه؟
_هفته بعد باید بریم مشهد
سیامک:مهمانین؟
_بله
گوشیم زنگ خورد عماد بود پسر عمومه مثله پرهامو آرشامه برام فقط پیش این سه نفر شیطونی میکنم
_سلام عماد خان چطوری؟
عماد:چطوری خواهر گرام ما خوبیم
_خوبم سحر خوبه؟
عماد:خوبه فردا میخوایم بریم بیرون میای؟
_فردا مرخصی دارم باشه میام ساعت چند؟
عماد:سه
_باشه
عماد:میام دنبالت فردا
_باشه فعلا کاری نداری؟
عماد:نه خدافظ
_فعلا
قطع کردم
آرشام:عماد بود؟
_آره گفت فردا بریم بیرون
پرهام:به ماام گفت ولی ما فردا قراره با سیامکو سعید بریم بیرون
سعید:نیاین کلتونو میکنیم
خندم گرفت
_خوب دوست شدین
سیامک:برادراتون باحالن
یه لبخند زدم بعد از چند دقیقه بلند شدن خیلی تشکر کردنو بازم برادرای گراممو تهدید کردن و رفتن
ادامه دارد....
 

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
سیامک
سعید:ازشون خوشم اومد هم باحالن هم با ادب
_منم ولی از بهار خیلی خوشم اومد
سعید:دختر باحالیه منم ازش خوشم اومد
_مغروره ولی فقط پیش برادراش شیطونه
سعید:درکل دختر خوبیه
سرمو تکون دادم
گوشم زنگ خورد دیدم
_ای خدا
سعید:کیه؟
_بنظرت؟
سعید:آها ولش جواب نده
حرفشو گوش کردم حرکت کردم
سعید:خسته شدم
_چیکار کنم باهات گل یا پوچ بازی کنم؟
سعید:بزرگ تر کوچیک تری گفتنا
_کی الان اهمیت میده فردا باید برم تمرین بازی بعدی با سپاهانه
سعید:خوبه میبیرین
_شجاع زنگ زنگ فردا توام بیای
سعید:چرا من؟
_انتقام اون روزو بگیره
سعید:آها باشه میام
دیگه تا موقعی که برسیم خونه حرف نزدیم
****
بهار
رو تختم دراز کشیده بودم رفتم یه سر تو اینستا دیدم باران لایو گذاشته رفتم توش سیامک و سعیدم بودن تو سعید گفت باران خانوم منو بیارین بالا حوصلم سر رفت بارانم آوردش بالا دو تایی داشتن حرف میزدن کی اینا همدیگرو فالو کردن؟ یهو سیامک اومد دایرکتم یکم حرف زدیم خب حوصلم سر رفته بود ساعت دو شبم بود آدم خوابش نمیاد حوصلش سر میره دیدم تماس تصویریه اینستا گرفت جواب دادم حرف زدیم باهم فردا اونم باید میرفت تمرین با سپاهان بازی داشتن ماام بابد میرفتیم بلاخره این مرخصیم تموم شد میرم تمرین ولی حوصله اون سمیرا رو ندارم ایندفه کوبوندمش بخدا با سیامک خدافظی کردم چون هر دو باید میخوابیدیم سرمو گذاشتم رو بالشتو آروم خوابیدم
ادامه دارد....
 

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
بهار
گوشیم زنگ خورد برداشتمش بدون اینکه ببینم کیه جواب دادم
_الو
کسی جواب نداد
_الو
صفحه گوشیمو نگا کردم ناشناس بود قطع کردم وا چه آدمایی پیدا میشن رفتم پایین پرهام و آرشام پایین رو مبل نشسته بودن
_سلام
پرهام:سلام آجی
آرشام:سلام خواهری چرا آماده نشدی؟
_برا باشگاه؟
آرشام:نه مگه قرار نبود با عماد بری بیرون؟
وای اصن روزارو اشتبا گرفتم
_یادم رفت میرم آماده بشم
سری رفتم بالا یه مانتوی آبی با شلوار سفید پوشیدم شالمم آبی گذاشتم ریملو برق لبم زدم رفتم پایین
پرهام:وای وای خواهری جیگر شدی
خندم گرفت
آرشام:حیف شدا وگرنه خودم میگرفتمت
_عجب به دوس دخترت بگم؟
آرشام:ندارم
_باز بعدن حرف میزنیم
گوشیم زنگ خورد عماد بود
_الو
عماد:بیا پایین
_اومدم
از همه خدافظی کردمو رفتم پایین درو باز کردم یه ماشین جلو درمون وایساد که ازش سیامکو سعید بیرون آومدن
_سلام
سیامک:سلام
سعید:سلام
_بچه ها بالان منم با اجازتون برم
سیامک:ممنون بسلامت
سعید:بسلامت
رفتم تو ماشین عماد نشستم
عماد:سلام خوشگله
_نگفتم اینجوری صدام نکن
عماد:پرهام صدات میکنه چی؟
_بیخیال بریم دیگه
حرکت کرد تا بریم
ادامه دارد....
 

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
عماد:برا چی اون بازیکن پرسپولیس با برادرش همیشه خونتونن؟
_با پرهامو آرشام رفیقن
عماد:مطمئنی دلیل دیگه ای نداره؟
_چخبرته اومدن که اومدن تو چیکار داری؟
عماد:نکنه شما هم عاشقشون شدی
اخم غلیظ کردم بدون اینکه بخوام که ماشینو نگه داره دره ماشینو باز کردمو پرت شدم پایین درد داشتم ولی بروم نیاوردم اومد طرفم سری
عماد:این چه غلطی بود کردی؟
_هر غلطی دلم بخواد می کنم به توام ربطی نداره
از کنارش رد شدم هر چیم میگفت گوش نمیدادم یه تاکسی گرفتمو رفتم طرف خونه بعد ده دقیقه رسیدم ماشین سیامکشون هنوز بود رفتم تو همه تعجب کردن
آرشام:بهار اومدی؟
_آره
پرهام:مگه نرفته بودی با عماد؟
_اسمشو پیشم نیارین لطفا
باران:چیشده؟
_ چی گفتم الان؟
کسی دیگه حرف نزد
سعید:خب بهار خانوم شما و باران خانومم با ما بیاین
_نه جمع پسرونس منم خونه هستم بارانم میخواد بره خونه رفیقش ممنون
سعید:اما..
_آقای نعمتی ممنونم ایشالله یه وقت دیگه
ادامه دارد.....
 

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
بچه ها رفتن منم رفتم تو اتاقم گوشیم زنگ خورد دوباره همون ناشناس بود جواب دادم
_الو
جواب نداد
_الو چرا جواب نمیدی؟
قطع کردم
_اه مردم آزار
رفتم یه دوش گرفتم موهامم بذور خشک کردم رفتم پایین دره یخچالو باز کردم خب ببینم چی داریم حوس فلافل کردم مامان همیشه وسیله هاشو میخره درست میکنه از فیریزر درش آوردم تا یخش آب بشه کاهو و سسم داریم خب خوبه یهو یکی در زد رفتم دم آیفون عه اینا برگشتن چرا؟ درو باز کردم هر چهارتاشون اومدن تو
_چیشد؟
سیامک:متاسفانه جایی که میخواستیم بریم امروز تعطیل بود کل برنامه ها خراب شد
خندم گرفت
_اشکال نداره باز یه روز دیگه خب من میخوام فلالفل درست کنم دوست دارین؟
همشون جیغ کشیدن عین بچه های پنج ساله خندیدم خب کم پیش میاد که بخندم
پرهام:بلاخره خنده های خواهرمو دیدم
آرشام:خیلی وقته دلم حوس این خنده هارو کرد
رفتم بغلشون کردم
سعید:اه سیامک یه دخترم نشدی من حسودیم شد
سیامک:به من چه تو خودت چرا دختر نشدی؟
سعید:من بزرگ ترم پس تو باید میشدی
_عه چه خبرتونه؟ خب باشه خواهر شمام هستم
حس کردم سعید خوش حال شد ولی سیامک یکمی ناراحت
سعید:اجازه هست خواهرمو بغل کنم؟
به پرهامو آرشام نگا کردم با سر تایید کردن رفتم بغلش کردم سیامکم بغل کردم
_خب پس از این به بعد منو بهار صدا بزنین
سعید:پس توام منو سعید صدا کن
سیامک:منم سیامک صدا کن
یه لبخند زدم
_برم غذا درست کنم شما هام بشینین پاسور بازی کنین
رفتم آشپزخونه تا شرو کنم به غذا درست کردن چهره سیامک هنوز تو ذهنم بود ولی یهو خندش اومد تو ذهنم عه چم شده یهو؟ حتما بخاطر اینه که خیلی طرفدارشمه خندم گرفت شرو کردم به درست کردن
ادامه دارد....
 

Baharkhanom

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
21 March 2020
ارسال ها
82
امتیاز واکنش
103
امتیاز
80
غذارو بردم تا بخورن خودمم نشستم وای نوشابه نبود بلند شدم
سعید:کجا میری؟
_میرم نوشابه بگیرم بدون نوشابه نمی چسبه
سیامک:منم باهات میام شبه خوب نیست تنها بری
_نه ممنون آقای نعمتی خودم میرم
سیامک:اول باهات میام دوم سیامک نه آقای نعمتی
_باشه
سری رفتم لباس بپوشم رفتم پایین باهم رفتیم بیرون راست میگفت خیلی تاریک بود یهو یکی صدام زد
عماد:بهار
رومو اونور کردم اخم غلیظ کردم اومد پیشمون
عماد:چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
_جواب میدم جواب هر کسیو نمیدم
عماد:الان من هر کسی شدم؟
_با اون کارت آره
به سیامک نگا کرد
عماد:این چی این همه کسه؟
سیامک اخم کرد
_آره همه کسه مثله تو نیست که اون کارو کنه و منم مجبور بشم خودمو پرت کنم از ماشین
سیامک:چیکار کردی؟
نگاش کردم
_هیچی
سیامک:بهار
عماد:چقدم صمیمی
عصبی شدم دسته سیامکو گرفتم
_صمیمیت ما به تو ربطی نداره
عماد:اگه دوس داری باهاش ازدواجم بکن
سیامک:باهاش ازدواجم میکنم
به سیامک نگا کردم
سیامک:باهاش ازدواج می کنم اولین کارتیم که بخوام پخش کنم به تو میدم
عماد عصبی شد سیامک دسته منو گرفتو رفتیم سرم پایین بود مغازم نرفتیم یه راس رفتیم خونه
سعید:نوشابتون کو؟
سیامک:نگرفتیم
تعجب کردن
پرهام:چطون شده؟
منو سیامک به هم نگا کردیم و قضیرو تعریف کردیم اونام عصبی شدن
آرشام:این عماد و خودم میکشم پرهام پاشو
_نه داداش بیخیالش
پرهام:وای نه
نگاش کردیم
سعید:وای خدا
به اونم نگا کردیم
سیامک:چی شده؟
سعیدو پرهام گوشیشونو نشون دادن عکس منو سیامک تو اینترنت بود همین یه دقیقه نوشته بود ازدواج دو فوتبالیست معروف پرسپولیس و تیم دختران بهار نعمتی و سیامک نعمتی
_کاره عماده کی ازمون عکس گرفت؟
پرهام:از فردا خبر نگارا جمع میشن باید چیکار کنیم؟
گوشیه سیامک زنگ خورد نگاش کرد
سیامک:اینا یه دقیقه ای شرو شد
سعید:کیه؟
سیامک:مهدی
گوشیه منم زنگ خورد حسنا بود
_باید چیکار کنیم؟
ادامه دارد....
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا