• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

درحال تایپ من شبی باختم

شاپرک

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
4 September 2020
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
10
امتیاز
10
محل سکونت
مشهد
نام داستان: من شبی باختم
ژانر :اجتماعی،درام
خلاصه: دو داستان متفاوت از دو دختر . دخترانی خوش قلب و مهربان که دست روزگار انها را فرینگ ها از ارزوهایشان دورشان میکند. و داستان پسری که گول خورده و نفهمیده خودش را از چشم همه می اندازد شاید تقصیرش از ان چیزی که همه به او نسبت میدهند کمتر است .یک روایت از واقعیت های این روزهای مردمان اطرافمان
نام شخصیت ها : سارا ،فائزه ،پرهام

پارت یک
لیلی نبودم ،مجنون نیستی ...
شیرین نبودم،فرهاد نیستی...
تو آتش بودی ...
من هم آتش شدم ...
شاید همرنگ روزگار شدن همین است...
من گذشتم و از من گذشت ...
من خاکستر شدم ...
من شبی باختم ...

سارا :
التهاب سنگینی در معده ام حس میکردم . سرمو به شیشه ی سرداتوبوس چسبوندم . از گوشه ی چشم به جاده و ماشینهای در رفت و امد نگاه کردم.
لبخندی روی لبام نشست .
آقای نجم .... آقای رضا نجم.... همون پسری که حرف کمال و جمالش توی دانشگاه دهن به دهن بین دختر ها میچرخید. معروف بود به درست بودن و درست کاری ...
یادم رفت به اون روزی که توی سایت اموزش و پرورش برای تاییدیه ی کاورزی در روستایی نزدیک تهران رفتمو و دیدم عجباااا ...اونم همون روستا رو انتخاب کرده بود. اون روز به حساب منطقم گذاشتم پای اتفاق و درخواست نیرو ی بیشتر معلم اون روستا.
اخ یادم افتاد به روز اول مهر ...خنده ی ریزی کردم . وقتی منو دید به خودش ظاهر متعجب گرفت بیخبر از اینکه من قبل ورودم له اتاق مربیان و معلمین صداشو شنیدم که سراغمو میگرفت از یکی از همکاران ... لبخندم عمق گرفت. اوایل برام جای تعجب داشت. این حرکاتش و سعی میکردم باز هم با منطق ساراگونه ی خودم جلو برم اما روزی که یکی از سگ های عظیم الجثه ی یکی از ویلاهای اطراف روستا به من حمله کرد و من خشک زده ایستاده بودم و مونده بودم چیکار کنم .آقای معلم عجیبمون عین یه بتمن ظاهر شد و با یه چوب چماق مانند بثولی دخل سگ بیچاره رو ادرد . وقتی نگاهش بمن رنگ پریده ی روح مانند افتاد با عجله به سراغ بهیار روستا رفت . و من در این بین زمان با اب قندی از جانب یکی از روستایی ها حالم جا اومد به سمت محل سکونتم در اون روستا رفتم . چیزی نگذشته بود که صدای در اومد و بعد از گشودن در آقای معلم ناجی پشت در بود . بر خلاف بقیه اوقات که زیاد تو صورت هیچکش نگاه نمیکرد اینبار تو صورت من کنکاش میکرد تا حالمو بفهمه و خب من که به چشمای هیچ مردی نمیتونم خیره بشم جز محارم سرمو انداختم پایین و با این کارم بخودش اومد و نفسی از سر اسودگی کشید و بعد از پرسیدن حالم با جدیت متذکر شد بیشتر مراقب خودم باشم و اطراف روستا پرسه نزنم و خطرناکه. اون روز با هیچ منطقی نتونستم منکر علاقه ی اون نسبت به خودم بشم
تک خنده ای کردم ولی با یاد اوری ماجرای دیروز که باعث این بازگشت یکهویی من به خونمون شده بود لبخندم خشک شد ...
غرق شدم در افکار دیروز .انگار دقیقا پشت همون میزم و برگهای امتحانی کلاس دوم رو تصحیح میکنم .
در کلاس زده شد بچها تعطیل شده بودند و کلاس خالی بود. زهرا یکی از دانش اموزانم درو باز کرد و نفس زنان و پر عجله گفت: خانوم اجازه؟
و انگشتشو به نشونه اجازه بالا گرفت و بدون اجازه دادن من ادامه داد:خانوم اقا معلم تو باغ صیف الدین خان کارتون داره.
و بدون هیچ حرفی از جانب من درو بست و رفت.
چشمای من مات جالی خالی زهرا بود . خب حقیقتا میدونستم چه حرفیو میخواد مطرح کنه با من . ولی اینکه تو باغ صیف الدین خان که تو این وقت سال پر رفت و امده برام جای تعجب داشت. و ذهنی که میگفت: جواب من چیه؟؟؟؟ حس من چیه؟؟؟؟؟
به ضمیر خودم نهیب زدم :چته سارا؟؟مگه دختر دبیرستانی هستی؟خجالت بکش مثلا بیست و سه سالته ...
چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بخدا توکل کنم. اینو خوب میدونستم بدون مشورت با خانواده ام هیچ کاری نمیکنم. کمی که اروم شدم برگه هارو مرتب و دسته کردم و بلند شدم چادرمو مرتب سرم کردم و صافش کردمبرگه هارو داخل کیف دستی ام گذاشتم و با یه بسم الله از مدرسه خارج شدم ...

پارت دو
توی راه سعی کردم به موضوع فکر نکنم اخه مطمئن بودم اگه قبلش متمرکز بشم روی حرفام بدتر گند میزنم ... به بافت روستا نگاه کردم. یه بافت نیمه شهری. نیمی سنتی و گاه بگاه بینش خونه های تازه ساخت و دو سه طبقه و اطراف ردستا هم بخاطر سرسبزیش ویلاهای زیبا. با تمام تلاشم برای فکر نکردن بازم تو فکر رفت و سوال کردم از خودم :چرا با اینکه پیش بینی کردم این روز رو بازم به جوابم فکر نکردم ؟واقعا چرا؟؟؟
با صدای سلام یکی از مادرای شاگردام بخودم اومدم و سلام کردم. جویای شرایط درسیه دخترش بود و من تو اون لحظه چیزی که اصلا حضور ذهن نداشتم همون بود پس با خوش خلقی از جلسه ی اولیا مربیان بعد از چند روز نعطیلی رسمی خبر دادم و ازش درخواست کردم اونجا باهم حرف بزنیم. اونم قبول کرد و از هم خداحافظی کردم. تا باغ صیف الدین خان پنج دقیقه راه مونده بود .باغ زیبایی که بخاطر صاحب قدیمی اون که بسیار هم دست و دلباز بوده به این نام معروف شده .
به باغ رسیدم . نگاهی کردم. تعجب کردم و ابروهام بالا رفت.شاگردای مدرسه تو این ساعت باید خونه باشند اینجا چی کار میکردن؟ یکی از شاگردا پسر تپل که کچل کرده بود اومد طرفم و گفت : خانوم سلام.... خانوم خوبین؟... خانوم شمام اومدین امروز کمک به اولیا؟ ... خانوم کلاس پایینا هم میان؟
خندم گرفت تند تند و مسلسل وار سوال میکرد و تو هر جملش یکی دوتا خانوم بود.
لبخندی زدمو گفتم: نه امیر حسین جان من از برنامتون خبری ندارم .اقا معلمتون کوش؟؟؟
امیر با دست گوشه ای نشون داد و بعد از اجازه گرفتن از من رفت.
به سمت اقای نجم رفتم چادرمو بالا گرفتم تا کمتر خاکی شه و دربین راه به بچها نگاه کردم . هوم برنامه ی جالبی بود. بچها برای کمک به اولیا اومده بودن باغ میوه چیدن . به اقای نجم رسیدم .نگاهش کردم رو دوتا جعبه میوه نشسته بودو تخته شاسی رو پاهاش گذاشته بود و انگار داشت طراحی میکرد. خوب میدونستم هنرش عالی بود تو دانشگاه. با سلامی اونو متوجه خودم کردم .
سری بلند کرد و سریع بلند شد .جواب سلاممو داد .حالمو پرسید با تشکری جوابشو دادم . یکم مکث کردم شاید خودش بگه .دیدم نوچ آقا مستاصل واستاده . سری بلند کردم. ده سانتی از من قدش بلند تر بود فک کنم و تیپ مردونه ی خوبی داشت پخته تر از سنش بود . پرسیدم:آقای نجم کاری با بنده داشتید؟؟
دستی به پشت گردنش کشید و با استرش گفت:
خانوم فتاحی ....من و شما.. خوب ...همو از دوره دانشگاه میشناسیم... من....ینی شما ... خب
اگه استرس و خجالت اجازه میداد کلی میخندیدم از این جسته گریخته حرف زدنش . دسته کیفم از خجالت خیس عرق شده بود
ادامه داد:خانوم فتاحی... شما خیلی خانوم محجوبی هسین .
با این تعریفش خیلی خجالت کشیدم .
اقای نجم: راستش شما تمام معیارایی که.... که من برای هم... همسر آینده ام دارم رو دارید.... خب حالا از شما درخواست ازدواج میکنم .تا هروقت مایلید فکر کنید ...
تیکه اخرو خیلی سریع گفت با اینکه میدونستم ماجرا رو ولی بازم جا خوردم. نگاهی به بچها انداختم که میوه میچیدن. این پا اون پا کردم. نگاه گذرایی بهش انداختم استرس موج میزد تو چهرش. به همون سرعت خودش منم با سرعت گفتم باید فکر کنم و از اونجا دور شدم.
پارت سه
با تکونای دستی روی شونه ام که زن کناریم بود فهمیدم باید پیاده شیم. تشکری کردم. وقتی تو فکر میرم زمانو به کل از دست میدم . از اتوبوس پیاده شدم. ترمینال شلوغ بود حدودا. ساعت هشت بود . تا خونه چهل دقیقه راه بود. به سمت تاکسی خطی ها رفتم .دربستی گرفتم یه مرد میانسال بود . سوار شدیم . پیرمردی با چهری گرمی بود و موهایی که بیشترش سفید شده بود. با لبخند ادرسو پرسید منم متعاقبا لبخند زدم و ادرسو گفتم و تشکر کردم .تو فکر بودم. اینبار پیشنهاد پدرمو مبنی به خرید ماشین برای خودم قبول کنم . اواسط راه بودیم گوشی راننده زنگ خورد. پیرمرد بعد از عذر خواهی گفت که واجبه و باید جواب بده و زیاد طول نمیکشه. منم مخالفتی نکردم. ماشینو کناری زد و جواب داد:الو... سلام دکتر ...ممنون الحمد الله شما خوبید؟ شکر ... بله بله...
از حرفاش چیزی نمیفهمیدم خب کنجکاوی هم نداشتم بدونم .
با صدای یا حسین بلند پیرمرد متوجهش شدم . کمی خودمو جلو کشیدم پیر مرد چهره اش درهم بود دستش روی قلبش و رنگش به کبودی می رفت. هول کرده پرسیدم:پدرجان ،پدرجان،خوبی؟؟؟
ناله نامفهومی کرد..
سریع پیاده شدم و به عابر پیاده نگاه کردم چند نفری در حال گذر بودن .درخواست کمک کردم که اونا هم اومدن کمک .گفتم حالش بده و به پیر نرد اشاره کردم ... اونا هم سریع پیادش کردن و کناری درازش کردن و یه زن کمی اب داد ولی پیر مرد بیهدش شد و رنگش هی داشت به سفیدی میرفت.واقعا هول کردم.مرده گفت قرصی دارویی داره؟ منم جواب دادم نمیدونم. مرد دیگه ای گفت: بیماری قلبی داره؟زنگ بزن اورژانس .
سریع گوشیمو در اوردمو زنگ زدم به اورژانس. از بس هول بودم ادرس محلو نمیدونستم از همون مرده درخواست کردم اونم گفت و تماسو قطع کردم .گوشیو سر دادم جیب مانتوم . کنار پیرمرد نشستم کاملا بیهوش بود و لباش سفید شده بود. خیلی استرس داشتم. خانونی دستسو گاشت رو شونه ام و گفت نگران نباش خوب میشه پدرت.
تو اون بل بشو اونقد گیج بودم که نتونم تکذیب کنم نسبت پدر دختری با پیرمردو البته تو اون وضع مهم هم نبود برام.

پارت چهار

کمی بعد امبولانس رسید. علایم حیاتی پیرمردو چک کردن و گفتن باید منتقل شه بیمارستان . داخل امبولانس گذاشتنش . منم اجبارا با تاکسیه پیر مرد پشت سرشون حرکت کردم . خی دلم هم نمیومد ولش کنم تو اون حال. همون حس نوع دوستی و انسان دوستانه که بقول سهیل در من بیداد میکرد .
به بیمارستان رسیدیم. پیرمردو با برانکارد منتقل کردن اورژانس. منم بعد پارک ماشین نزدیک در ورودی بیمارستان داخل شدم . وقتی رسیدم یه دکتر بالا سرش داشت علایمشو چک میکرد. وقتی رسیدم دکتر پرسید همراهش شمای؟به معنای بله سر تکون دادم. خیلی استرس داشتم . اقای دکتر پرسید :اسم پدرت چیع؟
منم بر حسب عادت گفتم :فرزاد فتاحی .
اسم پدر خودمو گفتم و این برای خودمم تعجب داشت .
دکتر دوباره پرسید سنش؟
منم تخمینی گفتم :55
دکتر بازم سوالای مبنی بر اینکه بیماری قلبی داره یا نه و چه دارو هایی مصرف میکنه پرسید .
منم عاجزانه ابراز بیخبری کردم باعث شد دکتر که مرد میانسالی بود سری به معنای تاسف تکون بده. حتما باخودش فکر میکرد این دختر چه بی مرامه که از حال پدرش باخبر نیس.
برگه ای سمتم گرفت و گفت:احتمالا رگهای قلبش مصدود شده باید عمل شه. برو پذیرش کارای عملشو انجام بده .
برگه رو گرفتمو سمت پذیرش رفتم مسئول پذیرش بعد زدن چند مُهر منو به صندوق فرستاد. به برگه نگاه کردم . مبلغ قابل توجهی بود . خوب من یه حساب پس انداز داشتم بقول مادرم حساب روز مبادا و حدودا دوبرابر اون مبلغ موجودی داشت داخلش. سریع پرداخت کردمو دوباره برگشتم پذیرش .اونم به دکتر اطلاع داد .
چن دقیقه بعد من روی صندلی کنار در اتاق عمل نشسته بودم . پیرمرد که حتی اسمشم نمیدونستم زیر تیغ جراحی رفته بود . حالا باید چیکار کنم؟ خدایا؟ خوب کارم اشتباه بود که نگفتم پدرمه اما تو اون استرس .... باید به پلیس بگم؟خوب خانوادش باید خبردار شن دیگه . یهو یاد گوشیش افتادم. از بیمارستان خارج شدمو به سمت ماشینش رفتم. برگه جریمه ای دیدم پشت برف پاک کن . پوفی کشیمو سوار ماشین شدم ماشینو یکم جلو تر پارک کردم و دنبال گوشیه پیرمرد گشتم. بین صندلی راننده و دنده بود. برش داشتم. یه عالمه تماس بی پاسخ داشت که غیر از دوتا باقیش از اسمی به نام فائزه ی بابا بود. حدث زدم دخترشه. با همون گوشی زنگ زدم. بوق اول به بوق دوم نرسیده جواب داد و صدای دختر جوونی پیچید:

پارت پنجم

صدای دختر از اون ور خط اومد: الو بابا بابا تو چرا انقده اذیتم میکنی قربونت برم؟
مشخص بود که کلی نگرانه و یرای همین پشت سر هم حرف میزد: د اخه چن بار بگم رانندگی برای شما خوب نیس؟ منو میخوای دق بدی؟ بابا؟بابا جانم؟

نفسی کشیدمو گفتم:سلام خانوم .نگران پدرتون نباشید

دختر بدون توجه به حرفم با استرس زیاد گفت: بابام کجاس؟شما کی هسی؟گوشی بابام دس شما چیکار میکنه؟
بین حرفش پریدمو گفتم:نگران نباشید پدرتون حالش خوبه.
هرچند خودم اطمینانی نداشتم
ادامه دادم:حالش خوبه من امروز سوار ماشینشون شدم به عنوان مسافر حالشون بد شد اوردیمشون بیمارستان .الان حالشون بهتره. فقط گوش کنید خانوم . من هول بودم و خوب پدرتون رو نمیشناختم به همین دلیل بجا اسم ایشون اسم پدر خودمو گفتم بنام فرزاد فتاحی وقتی اومدین بیمازیتان خودتون به بیمارستان ماجرا رو بگید . ماشین پدرتون جلوی مغازه کتاب فروشیه جلو تر از بیمازستان پارک کردم .
دختر که حالا نالان و زار بود ادرسو پرسید و من گفتم بعد تشکرش قطع کرد . نگاهم به ساعت گوشی افتاد خدای من یاعت دوازده شبه .
از ماشین پیاده شدم و به سمت بیمارستانحرکت کردم. به استیشن بیمارستان رفتم و حال پیرمرد رو پرسیدم. پرستار بعد چک کردم گفت پدرتون ده دقیقه پیش عملش موفقیت امیز بوده و بردن بخش مراقبت های ویژه تا بیمار وضعیتش دیسیبل شه و خدا بخواد بهدش بیاد .
نفس بلندی از سر اسودگی کشیدم و خدارو شکر کردم.
از پرستار پرسیدم خانوم شیفتتون تا چه زمانیه؟
متعجب جواب داد تا صبح چطور؟
گفتم: شماره منو یادداشت کنید و بیزحمت این سوییچ ها دستتون امانت الان دخترش میاد بدید بهش من عجله دارم.
پرستار انگار اونموقع فهمید که من دختر اون پیرمرد نیستم. لبخندی زد و باشه ای گفت
شماره خودمو خونمونو دادم و اونم یادداشت کرد و گفت:خوب صبر کن دختر عموت بیاد بعد برو .

خندم گرفت تو اون وضعیت.خوب حق داشت کسی تو این زمونه برای یه غریبه اینجور که من نگرانم نگران نمیشد .ولی من اخلاقمه و خوب برای همین نرفتم تجربی چون میدونستم طاقت درد کسیو ندارم.
لبخندی زدم بروش و گفتم کار عقب افتاده ای دارم و عجله دارم صبح میام دوباره.
بعد از تشکر کردن به طرف درب خروجی رفتم. از در که خارج میشدم دختری گریون میومد و ناخواسته بهم تنه زد . و بعد عیه ببخشید سریع دور شد. شونه ای بالا انداختم و خارج شدم.
راستش دلم میخواست بمونم تا دختر بیاد ولی چشمام میشوخت . شب قبلش از استرس و هیجان ماجرای قبلش و اینکه چجور بخانوادم بگمو و اصلا چه جوابی بدم تا صب خوابم نبرد. به سمت تاکسی های خطی بیرون رفتم. هوف خدایا عجب ماجرایی داشتم شکر که به خبر گذشت...
اما اون شب هنوز تموم نشده بود. و تقدیر قرار بود اون شب منو چندین بار تا دم مرگ ببره و من چه بیخبر بودم از این تقدیر و خوش خیال ....
 

پیوست ها

  • 1599223353498.png
    1599223353498.png
    103.2 کیلوبایت · بازدیدها: 0

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا