درحال تایپ مجموعه داستان کوتاه رنگ خدا| دهقانی کاربر انجمن رمان ایران

  • شروع کننده موضوع دهقانی
  • تاریخ شروع
دهقانی

دهقانی

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
132
Reaction score
1,259
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
به نام خدا
نام کتاب: رنگ خدا
نویسنده: محبوبه دهقانی
ژانر: اجتماعی
خلاصه
داستانهای رنگ خدا روایتگر زندگی اقشار مختلف مردمه که شاید به ظاهر ساده و عامی به نظر بیایند اما در آن رنگ و بویی خدایی نهفته است

 
آخرین ویرایش:
Malihe_banoo74

Malihe_banoo74

همراه انجمن
کاربرسایت
عضویت
20 November 2017
ارسال ها
117
Reaction score
885
امتیاز
93
سن
25
محل سکونت
انزلی
نویسنده عزیز
ازاینکه ایران رمان رابرای نوشته های زیبایت انتخاب کردی،سپاس
امیدوارم میزبان بی بدیلی برای اعتمادت باشیم
خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست فرستادن به شواری نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقلمیشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن ایران رمان*​
 
دهقانی

دهقانی

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
132
Reaction score
1,259
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
به نام خدا
نام داستان : آن زن

هوا بارانی بود. با هر گامی که برمی‌داشت گِل از پاشنه کفش کهنه اش به پایین چادرش می‌پاشید. سردش شده بود. چادر نم دارشده از باران را سخت دور خود پیچید. گریه کودک یک لحظه قطع نمی‌شد. پیش پیش اش برای آرام کردن کودک بی فایده بود. درمانده بود! باید به آن سمت خیابان می‌رفت. جوب جلوی راهش هیچ پلی نداشت و تا رسیدن به پل، پنجاه متری راه بود. پایش را بلند کرد و از روی جوب جهشی کرد. تا پای چپش به آن سمت رسید کفش کهنه اش لیز خورد و تا نیمه درون آب فرو رفت. گریه کودک شدت گرفت. برای آرام کردن کودک هیش هیشی گفت که تاثیری نداشت. حسابی خیس شده بود. از این وضع پیش آمده گریه اش گرفت. پای چپش شروع به زغ زغ کرد. به سختی خود را بیرون کشید. از شدت درد پا، اشک در چشمانش حلقه بست. لنگان لنگان خود را به آن سمت خیابان رساند. با دیدن داروخانه نفس راحتی کشید. گریه بی امان کودک جگرش را خش می‌داد. با عجله و پای لنگ خود را به داروخانه رساند. پیش رفت و روبه دخترک پشت میز گفت

_ سلام شیر خشک و یه شیشه شیر می خواستم

دختر نگاهش را از روی زن عبور داد و بی تفاوت گفت

_ چه مارکی؟

_ فرق نمی کنه هرکدوم ارزون تره!

دختر قوطی شیر خشک و شیشه شیر را روی میز گذاشت و گفت

_ برو صندوق حساب کن

زن به طرف صندوق رفت و قیمت را جویا شد. خانمی که پشت صندوق بود بدون اینکه نگاهش را از صفحه گوشی اش بردارد نگاهی گذرا به مانیتور انداخت و بلاجبار چند دکمه ای را روی کیبورد زد وگفت

_ سیو پنج هزار و پانصد

زن تمامی موجودی کیفش را روی پیش خوان گذاشت و دختر بقیه پولش را یک بسته قرص سرماخوردگی داد. زن قوطی شیرخشک و شیشه را برداشت. همان طور که برای آرام کردن کودک تکان تکان می‌خورد روی صندلی داروخانه نشست. پای دردناکش را روی پای راستش گذاشت. کودک را روی پایش خواباند و از داخل کیفش فلاکس کوچکی را بیرون کشید. لبخندی بر لب نشاند و در دل از دوستش به خاطر دادن این فلاکس تشکر کرد. از فلاکس، درون شیشه مقداری آب ولرم ریخت و درب شیر خشک را باز کرد. چند پیمانه شیر هم به آب ولرم اضافه کرد و درش را بست. شروع به تکان دادن شیشه کرد. وقتی از مخلوط شدن شیر خشک و آب ولرم مطمیین شد سر لاستیکی اش را رون لبان کودک گذاشت. کودک گریه اش قطع شد و قر قر کنان دنبال شیر گشت سر لاستیکی را به دهان گرفت و با ولع شروع به مکیدن شیر کرد.

نگاه زن از درب شیشه ای داروخانه به بیرون دوخته شد. آه از نهادش بلند شد. هوا روبه تاریکی بود و دیگر پولی برایش باقی نمانده بود. باید تمام راه را تا خانه پیاده طی می کرد. نگران داروهای همسرش بود پیچاره همسرش! لابد تا الان کلی نگرانش شده بود. نگاهش را از بیرون گرفت و به کودک داد. چگونه از این کودک برای همسرش بگوید. اگر از دل رئوف همسرش خبر نداشت هرگز کودک رها شده کنار سطل زباله را بر نمی‌داشت! مگر زندگی آنها بچه کم نداشت! اما مشکل همسر او؛ و کل درامد خانه ای که بر دوش خودش است! مگر مهم بود؟ فدای یه تار موی همسرش

کار روی دکل برق خیلی دشوار است. چه در سرما باشد یا گرما. افتادنش از ارتفاع سی متری و زنده ماندنش معجزه بود. درست است از گردن به پایین فلج شد اما زن، همین که سایه شوهر بالای سرش بود شکر می‌کرد. او عاشق بود...
 
آخرین ویرایش:
دهقانی

دهقانی

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
132
Reaction score
1,259
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
نام داستان: انباری
خیره به ذغال های سرخ شده بود. نگاهش رو از ذغال ها گرفت و به بست کنار پایش داد. به آرامی دست برد و بست را برداشت. وافور رو به دست گرفت بست را روی سوراخ وافور گذاشت. سیخ رو به دست گرفت و با دقت تریاک رو جا داد. سیخ رو روی زمین گذاشت و انبر رو به دست گرفت. از نزدیکی اش به ذغال آب دماغش راه افتاده بود و فیرت فیرت می کرد. تکه ای ذغال رو با انبر گرفت و به سوراخ وافور نزدیک کرد شروع به فورت کشیدن کرد. دود ناشی از سوختن تریاک از سوراخ حقه عبور کرد و وارد حقه شد، سرد شد و از لوله چوبی به ریه هایش وارد شد. وافور را از دهانش دور کرد بعد از کمی مکث دود را از سوراخهای بینی و دهانش بیرون فرستاد .مزه تلخ دود در دهانش لذت بخش بود. نفسی تازه کرد و دوباره وافور رو به لبهایش نزدیک کرد .صدایی توجه اش را به خود جلب کرد نگاهش به سمت صدا کشیده شد. صدا از پشت صندوقهای انباری بود. بی توجه به صدا شروع به کشیدن شد. با خود فکر کرد سوخته ها به اندازه کافی شده می تونم بدم به اصغر و اندازش تریاک بگیرم.

_ فرید

صدای زنانه متعلق به همسرش بود. نگاهش را از در عبور داد و به همسرش که دست به کمر و عصبانی به او زل زده بود داد.

_ چیه؟

_ خستم کردی... نگاه کن انباری و به گند کشیدی. تو رو به قرآن دست از این کارات بردار تا کی میخوای تو قفس اعتیاد اسیر باشی؟

_ بس کن راحله... مگه چکار با تو داره؟

_ چی چی رو بس کنم....

دیگه به بقیه حرفای راحله گوش نداد. زیر لب زمزمه کرد" باز شروع کرد"

راحله وقتی دید حرفهایش آب در هاون کوبیدن است با حرص و عصبانیت به اتاق رفت. فرید مشغول ادامه کارش شد. باز صدایی از پشت صندقهای پلاستیکی آمد. خواست بی توجه به صدا به کارش ادامه دهد که ترسی به دلش چنگ انداخت " نکنه مار باشه؟" وافور را روی زمین گذاشت با ترس از روی موکت کهنه بلند شد و کفشهای پاشنه برگشته اش را به پا کرد. لخ لخ کنان به طرف صندوقها رفت. نگاهی به پشت آنها انداخت. گنجشکی را یافت که درون صندوقها گیر افتاده بود. " این از کجا اومده تو؟" نگاهش را بالا کشید و به پنجره باز روی دیوار داد. دو باره نگاهی به گنجشک کرد خواست به جای قبلش برگردد که صدای جیک جیک جوجه های گنجشک از پشت پنجره توجه اش را جلب کرد. دلش به رحم آمد دست برد و صندوقها را جا به جا کرد گوشه تیز صندوق دستش را برید بی توجه به خونی که از دستش خارج می شد به جا به جا کردن ادامه داد. گنجشک آزاد شد و به سمت لانه اش پرواز کرد. نگاه به همراه لبخند فرید خیر به گنجشک ماند و ذهنش درگیر شد...
 
دهقانی

دهقانی

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
132
Reaction score
1,259
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
به نام خدا
نام داستان: مَرد
قسمت اول: آن روز لعنتی
ساعت دو بعد از ظهر بود و آفتاب ظالمانه با تمام قدرت می تابید و گرمای بیش از حدش را بر سر مردم فرود می آورد. خیابانها خلوت بود. قاسم عرق روی پیشانیش را زدود و موتورش را کناری پارک کرد. نفسش را با صدا بیرون فرستاد و روبه نفر پشتی اش گفت:
_ عبدالله بپر پایین که رسیدیم.
عبدالله از موتور پیاده شد و عصایش را باز کرد و به قاسم گفت
_ ساعت دو! دیر نیست؟
قاسم نگاهی به ساختمانی که کنارش قرار گرفته بود کرد.
_ بهش گفته بودم دور میایم.
عبدالله عصا زنان به طرف ساختمان رفت و روبه قاسم گفت:
_ جعبه شیرینی و یادت نره برداری!
_ خوب شد گفتی داشت یادم می رفت
صدای ماشینی شنیده شد
عبدالله دست بلند کرد تا زنگ را فشار دهد صدای ترمز وحشتناکی به همراه برخورد دو شی ء به هم به گوش رسید! عبدالله ترسیده گفت
_ قاسم؟
هیچ صدایی نیامد! صدای باز و بسته شدن در ماشین آمد. صورت عبدالله به آن سمت کشیده شد. صدای قدمهایی شنیده شد و بعد "هین" این را آن مرد غریبه بلند گفته بود! مرد غریبه تند قدم برداشت و در گوشه ترین قسمت شروع به عق زدن کرد. عبدالله که خیلی ترسیده بود و هر لحظه بر ترسش افزوده می شد وحشت زده گفت:
_ قاسم... قاسم... چرا جواب نمی دی؟ با توام...
مرد غریبه تازه متوجه حضور عبدالله شد. با آن رنگ پریده و ضعفی که از آن اتفاق برش وارد شده بود وحشت زده از حضور نفر سومی نگاهی به او کرد. وقتی عصای سفید را در دستان او دید نفس راحتی کشید. با پاهایی که به شدت ضعف می رفت به زور بلند شد. تمام بدنش یخ کرده بود. جرات نداشت دوباره به آن صحنه مشمئز کننده نگاه کند. ترس برتمام بدنش چیره شده بود. با یاد آوری صحنه ای که دیده بود باز حال تهوع به او دست داد. با هر بدبختی ای بود خود را به ماشین رساند
_ تو کی هستی؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا قاسم جواب نمیده؟
اشک بی محابا صورت مرد را در بر گرفت. سوار ماشینش شد و دنده عقب گرفت و با سرعت از آن کوچه دور شد. لرز بر تمام بدن عبدالله افتاده بود حتم داشت اتفاق ناگواری برای قاسم افتاده با دستای لرزان زنگ خانه ای که قرار بود باهم در آن قدم بگذارند را فشرد.
***
صدای گریه و شیون فضا رو پر کرده بود. ضجه های دختر جوان و آن کودک معصوم بر سر قبر پدر دل بی رحمترین انسانها رو هم به درد می آورد. صدای شیون زن برای بیوه شدنش دل آسمان را خراش می داد. و صدای یا حسین گفتن مادر و لرزش شانه های پدر بغض را مهمان هر بیننده می کرد. چه کسی جواب گوی پرپر شدن آن عزیز خانواده بود؟ چه کسی جواب گوی یتیم شدن آن دو فرزند بود؟ گویی عجل در شمایل ماشین، پدر را برده بود و غیب شده بود! و غم مهمان ناخوانده آن خانواده شده بود.
داغ از دست دادن فرزند، همسر، پدر به اندازه کافی برای آنها سخت بود چه رسد که شاهد بی تابی بیش از حد حامد هشت ساله که بهانه پدر را می گرفت هم بودند.
***
مرد جوان ترس یک لحظه دست از سرش بر نمی داشت. یک لحظه تصویر مرد غرق در خون از جلوی دیده گانش دور نمی شد. او چه کرده بود؟ باعث مردن یک نفر شده بود. اما اگر خود را معرفی می کرد حتما راهی زندان می شد. نگاهی به بلیط توی دستش انداخت. پس فردا ساعت پنج صبح پرواز داشت. خدا کند تا آن موقع اتفاقی نیافتد. او همان روز فرار کرده بود و به باغشان در خارج از شهر رفته بود. دو روزی را در آنجا سپری کرده بود و وقتی کمی حالش بهترشده بود ماشین را شسته بود تا اثری از آثار تصادف روی آن نباشد. اگر آن روز لعنتی به حرف فرهاد گوش داده بود و کمی استراحت کرده بود خواب مهمان چشمانش نمی شد و آن اتفاق نمی افتاد! تمام ترسش از آن شاهد نا بینا بود. نکند او اشتباه فکر کرده نابینا است؟ ولی نه اگر چشمانش میدید یقینا فردی که قاسم صدایش زده بود را میدید او که چند قدمی بیشتر با آن فاصله نداشت. عصای سفید در دستش هم گویای همه چیز بود.
 
آخرین ویرایش:
دهقانی

دهقانی

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
132
Reaction score
1,259
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
قسمت دوم: زندگی بعد از پدر
زندگی با همه غم و اندوهی که داشت گذشت. چهار ماه از مرگ قاسم می گذشت و زندگی جریان داشت و همه به کارهای روزانه قبل مشغول بودند. اما این وسط در خانواده یک چیزی سر جایش نبود! و آن آرامش قبل بود. خانواده قاسم هر چه از مرگ وی می گذشت بیشتر و بیشتر متوجه نبود او می شدند. تمام افرادی که در هفته اول به آنها یاد آور می شدند، که گرچه قاسم نیست ولی ما هستیم و روی ما حساب کن. حال هیچ کدام از آنها نبودند. روزهای اول هر چند به خاطر ترحمی که به آن خانواده روا می داشتند در دسترس بودند اما یواش یواش این حس عادی شد و در دسترس بودن، کمرنگ!
قاسم یک کارگر عادی بود و هیچ حقوق و مزایایی نداشت. و اینک در نبود او که صبح تا شب کار می کرد و کار میکرد تا زن و بچه اش کم و کسری نداشته باشند حال آنها در مضیقه بودند. مادر خانه به فکر کاری بود باید خود و فرزندان را نجات می داد. اما چطور؟ او هیچ سرمایه ای نداشت تا به کاری زند! بهانه گیریهای حامد برای پدر از یه طرف روحش را خراش می داد و تمام شدن موجودی هم از یه طرف. و در این بین چیزی که بیشتر از هر چیزی ذهنش را درگیر می ساخت حضور وقت و بی وقت صاحب خانه و درخواست دوماه اجاره عقب افتاده بود. در این چند ماه روحش خسته شده بود احتیاج مبرمی به آرامش داشت آرامشی عمیق و واقعی و چه چیز بهتر از مسجد می توانست آن آرامش را هدیه دهد؟ پس وضو گرفت و رو به بچه ها گفت:
_ بچه ها وضو بگیرید می خوایم بریم مسجد
نماز مغرب و عشاء را خوانده بودند و دعا و ثنا هم به اتمام رسیده بود. چقدر روضه بین دعای توسل حالش را بهتر کرده بود چقدر در آن بین به چهارده معصوم متوسل شده بود و مویه کرده بود تا کمکش کنند و او بتواند نان آور خانه شود. بعد از آن گریه ها، رخوت و سستی بر بدنش چیره شده بود و برای برطرف شدن آن حجم از ضعف کمی نشست. مسجد خلوت شده بود و دوتا از خانم های هیئت امناء با هم صحبت می کردند. نا خود آگاه صدای آنها به گوش زن رسید و او هر آنچه صحبت شد را شنید. برای هفته بعد که پانزدهم شعبان بود برنامه داشتند می خواستند بین مردم غذا توزیع کنند. او باید هر طور شده دست به کار شود. او باید مرد خانه می شد و بچه ها را به دندان می کشید و در این وادی سخت، روزگار را می گذراند. به ناگاه رو به آن دو زن کرد
- ببخشید
با صدایش نگاه آن دو زن به سویش کشیده شد. وقتی نگاه منتظر آنها را دید ادامه داد
_ من نمی خواستم صحبتاتون رو بشنوم ولی شرمنده دست خودم نبود شنیدم. ام... گفتید می خواید غذا بپزید من میتونم این کار رو براتون انجام بدم.
آن دو زن که گویی خدا برای آنها از آسمان آشپز به زمین فرستاده لبخندی با خوشحالی زدند و یکی از آنها که مسن تر بود گفت:
_ چه خوب. اتفاقا خانم غلامی آشپزمون بنده خدا هفته پیش سکته کرد و نمی تونه دیگه به کارش ادامه بده. اگه این کار رو برای ما انجام بدید که خیلی خوبه.
همسر قاسم خوشحال از اینکه آنها خیلی راحت پیشنهادش را قبول کرده بودند بود. انگار آن گریه زاری ها افاقه کرده بود و خدا صدایش را شنیده بود! با خود فکر کرد که چطور می تواند برای آن سیل جمعیت غذا تهیه کند او تا به حال برای بیشتر از بیست نفر غذا نپخته بود. تا هفته دیگر زمان داشت و تا آن موقع باید تمرین می کرد اما او بودجه ی این کار را نداشت.
به خانه رسیده بودند. بعد از خوردن شام مختصر، برای خواب آماده شدند اما خواب به چشمان خدیجه (همسر قاسم) نیامد در فکر بود و دلش شور می زد. استرس داشت. نگران آن بود که نتواند از پس آن آشپزی بر بیاید اما اگر موفق می شد یه قدم بزرگ رو به جلو بود.
آن زن نگران بود گرچه به خدا توکل کرده بود اما باز شیطان دست از شیطنت بر نمی داشت و او را وسوسه به شک و تردید می کرد.
اما نمی دانست که خداوند متعال بزرگ تر و بخشنده تر و رحیم تر از آن چیزیست که او تصورش را می کرد. خداوندی که با سخاوت تمام نور مهربانیش را بر سر بندگان نا شکرش می تاباند بدون اینکه در قبالش چیزی را طلب کند. خداوند زندگی بندگان را جوری در کنار هم قرار میدهد که هیچ کس فکرش را نمی تواند بکند که آخر این بازی شطرنج زندگی چه خواهد شد. زندگی انسانها همچون صفحه شطرنج هم روزهای سیاه دارد و هم روزهای سپید و زیبا. و ما باید تمام آن سیاهی ها و سپیدیها را بگذرانیم تا به کمال برسیم و چه خوب است که در وسط راه با انتخاب نا درست از صفحه بازی خارج نشویم.
 
آخرین ویرایش:
دهقانی

دهقانی

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
132
Reaction score
1,259
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
روز بعد طلوع کرد و خدیجه خبر نداشت آن روز، روی قسمت سپید صفحه شطرنج ایستاده. صبح زود برای خرید نان به نانوایی رفت. توی صف پشت سر همسایه شان ایستاد.
خوشحال به خانه باز گشت. درست است که این کارش یک ریسک بزرگ است اما می تواند کمک بزرگی به او باشد. با خوشحالی رو به دخترش کرد.
_ رویا... رویا
رویا همانطور که خمیازه می کشید از اتاقش خارج شد
_ سلام... چیه؟
_ سلام عزیزم. بدو حامد و صدا کن صبحونه بخوریم. امروز خیلی کار داریم باید کمک دستم باشی.
رویا متعجب به مادر نگاهی انداخت و گفت
_ کار؟ چه کاری؟
خدیجه کاسه مربا بالنگ را داخل سفره پهن شده روی زمین گذاشت و نان تازه در کنارش قرار داد. نگاهی به سفره کرد، کره نداشتند. در عوض پنیر بود که خیار و گوجه نداشتند. کتری قل بود بلند شد تا چایی دم کند در همان حال گفت
_ تو صف نونوایی فرشته خانوم رو دیدم. امشب می خواد خانواده عروسش و دعوت کنه. منم بهش گفتم سفارشی که می خواد به آشپز بده رو به من بده. نزدیک پنجاه نفر رو دعوت کرده. باید تا شب برا پنجاه نفر برنج و مرغ بپزیم.
رویا با دهان باز به مادر نگاه کرد
_ مامان! اگه خراب شه هیچ می دونی چه اتفاقی می افته؟
مادر با آنکه کلافه بود و خود هم استرس داشت اما محکم گفت
_ نفوس بد نزن. خدا بزرگه.
و چنان آن جمله را محکم گفت که آرامش به قلب دختر تزریق شد. با پول پیشی که همسایه آورد خدیجه به بازار رفت و مواد لازم را تهیه کرد. او با این فکر که بوی غذا باعث می شود بچه ها از آن غذا بخواهند با اندک پولی که داشت یک مرغ کوچک هم برای خود خرید.
تا شب در آشپزخانه مشغول کار بودند و چون این اولین روز کاریشان بود با چم و خم کار آشنا نبودند و به سختی کارشان پیش می رفت. با این حال غذا عالی شده بود و بوی زعفران و برنج اعلا فضا را عطر آگین کرده بود. بعد از دیدن غذا، همسایه راضی از این اعتماد کردن بود و با هر قاشق غذایی که مهمان ها در دهان می گذاردند به به و چه چه شان بلند بود. و این آغاز کار خدیجه بود. و خبرش برق آسا در محل پیچید و سفارشات روانه.
خدیجه خرسند از این اتفاق همان روز با خدا عهد کرد هر چه برای مسجد کار کرد هیچ دست مزدی نگیرد و فقط برای رضای او قدم بردارد.
 
آخرین ویرایش:
دهقانی

دهقانی

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
132
Reaction score
1,259
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
قسمت سوم: اعتراف
خدیجه سراسیمه خود را به پشت در اتاق جناب سروان رساند. همزمان با او مردی حدودا پنجاه، شصت ساله هم بدآنجا آمد. هر دو منتظر بودند. جناب سروان خدیجه را به داخل خواند. بعد از کمی مقدمه چینی گفت
_ کسی که با مرحوم شوهرتون تصادف کرده امروز خودش رو معرفی کرد. تصمیم با شماست. چکار می کنید؟
خدیجه که غم از دست دادن همسرش تازه شده بود با گوشه روسری اش اشک چشمانش را پاک کرد.
_ الان کجاست؟
_ بازداشگاه
_ میتونم ببینمش؟
سروان همزمان با حرکت سرش بله ای گفت و سرباز را فرا خواند.
_ منصور علیان رو از بازداشگاه بیار
سرباز پا بر زمین کوبید و احترام گذاشت. طولی نکشید که صدای داد و بیداد و سیلی ای که به صورت کسی نواخته شد از بیرون توجه شان را جلب کرد. تقه ای به در خورد. سرباز در را گشود پسری جوان با دستانی بسته در کنار سرباز ایستاده بود و مرد مسن پشت در با عصبانیت به او خیره بود. به دستور سروان داخل شدند. مرد مسن با عصبانیت به منصور گفت
_ من تو رو اینطور بزرگ کردم؟ بزنی و در بری؟ دِ لامصب یه چیزی بگو
و منصور فقط با سری افکنده به زمین خیره بود. رد انگشتانی روی گونه چپش به شدت توی ذوق بود. خدیجه نزدیکش شد و آرام پرسید
_ چرا در رفتی؟
پسر آب دهانش را قورت داد و با صدای مرتعش از بغض، زمزمه کرد
_ ترسیده بودم
خدیجه اشکش روان شد
_ نگفتی ممکنه زنده باشه و با این کار من بمیره؟
پسر قطره اشکی گوشه چشمش پدیدار شد
_ اون مرده بود!
و این بار گونه راستش بود که سوخت. سیلی دومی که از خدیجه خورده بود. مرد مسن گر چه خود سیلی اول را نواخته بود اما هر چه که بود، پسرش بود و با دیدن آن سیلی دردش آمد و خودکار چشمانش بسته شد.
خدیجه رو به سروان کرد
_ با بچه هام مشورت می کنم فردا تصمیمی که گرفتیم رو می گم
با قامتی خمیده و غمی که بر دوشش سنگینی می کرد به طرف در رفت. پرهای چادرش روی زمین کشیده می شد. تمام افراد حاضر در اتاق، با دیدن قامت زن دلشان به درد آمد. و تمام مدت منصور نگاه خیره پدر را روی خود احساس کرد اما با خجالتی که داشت سر بلند نکرد.
***
تقه ای به در خورد. سروان اجازه ورود داد. منصو سر به زیر با موهای پریشان و چهره ای مغموم به همراه سرباز کنارش وارد شد. سرباز احترامی گذاشت و بیرون رفت. منصور داخل اتاق چشم گرداند نگاهش خیره سه نگاه خصم آگین، پدر کشتگی شد. بغض بیشتری بر دلش چنگ زد. نمی توانست نگاه از حامد بردارد. او کوچک بود. در این سن برای او یتیمی زود بود. خدیجه نگاه تحقیر آمیزی به او کرد و روبه سروان لب زد
_ ما هیچ شکایتی نداریم
 
آخرین ویرایش:
دهقانی

دهقانی

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
132
Reaction score
1,259
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
او متحیر از این حرف نگاهش خیره خدیجه شد.
سروان سری از روی تایید تکان داد
_ مطمین هستید هیچ شکایتی ندارید؟
_ بله
بعد از کاغذ بازی های اداری آنها راهی خانه شدند و منصور از بازداشگاه بیرون آمد. او اینطور خیالش راحت نمی شد!
خدیجه کلید انداخت و در را باز کرد کناری ایستاد تا بچه ها داخل شوند. آخر خود وارد خانه شد و در را بست بدون آنکه بداند دو چشم آنها را تا وارد شدن به خانه بدرقه کرده است. منصور به دیواری که پشت آن پنهان شده بود تکیه زد. کف دست راستش را بر صورت کشید و نفسش را با صدا بیرون داد. تکیه از دیوار گرفت و به در بسته خانه نگریست. خانه قدیمی کوچک در حواشی شهر! او باید فکری می کرد نمی توانست بپذیرد چطور آنها با این وضع مالی اشان شکایت نکردند. گرفتن دیه حقشان بود. با فکری مشغول و گامهایی سست از آن محل دور شد.
شب در سکوت فرو رفته بود. گویی خواب بر چشمان منصور حرام گشته. لحظه ای پلک بر هم نگذاشت. چه می توانست بکند؟ او فکر و خیالش آرامش نداشت. با شنیدن صدای اذان از گلدسته مسجد محل به خود آمد صبح شده بود. آستین بالا زد و از اتاق بیرون رفت.
سر سجاده نشسته بود و دستانش را رو به آسمان بلند کرده بود. از خدای عزوجل کمک می خواست. قطره اشکی از دیده گانش جاری شد. او نمی دانست چطور می تواند به آنها کمک کند. فقط میدانست عقل و قلبش او را مشتاقانه در این راه حمایت می کنند. لبخندی از رضایت بر لبانش نشست. او میدانست کاری که میخواهد انجام دهد سخت و پر مشقت است اما ارزشش را دارد.
از ماشین پیاده شد. پای در کوچه نهاد. زنی را یافت که زنبیلی در دست چپ و مشمایی در دست راست دارد که با آن اقلام خرید داخلش، بسی سنگین است. از سنگینی راه رفتن برای زن دشوار. دلش طاقت نیاورد گامی بلند برداشت و خود را به زن رساند. دست برد و زنبیل را گرفت. زن ناگهان حس کرد بار در دستش سبک شد روی برگرداند تا بفهمد چرا. تا به خود بیاید زنبیل در دستان منصور بود. منصور دسته زنبیل را محکم گرفت و در حین سر بلند کردن گفت
_ بدید من براتون میارم سنگی...
با سر بلند کردنش نگاهش در نگاه خشمگین خدیجه گره خورد . صدا در گلویش خفه شد. آب دهانش را به سختی قورت داد و سر به زیر افکند. حواسش نبود که این محل و کوچه آنهاست . با خود اندیشید که زیاد هم بد نشد حال میتواند اینگونه به آنها کمکی کرده باشد.
خدیجه دست برد تا زنبیل را از او بگیرد
_ انقدر بی غیرت نشدم تا از تو کمک بخوام!
آن حرف همچون خنجری در قلب منصور فرو رفت. با خود تکرار کرد" ناراحت نشو خودت قبول کردی پا تو این راه بذاری. پی همه جور سختی هم به خودت زدی"
منصور دستش را عقب کشید و مانع شد. بی توجه به حرف خدیجه به طرف خانه آنها حرکت کرد. خدیجه دندان قروچه ای کرد و گفت
_ مگه با تو نیستم. کری؟ می گم زنبیل و بده
منصور با آرامش به خدیجه نگاهی انداخت و گفت
_ منم جای پسرتون. میارم
_ من به هفت نسلم خندیدم یه همچین پسری داشته باشم. بدش من
_ میارم
خدیجه از ترس همسایه ها جرات بلند کردن صدایش را نداشت و در آن لحظه چقدر دوست داشت سر آن پسرک دیلاق فریاد کشد. با فریادی که خفه اش میکرد گفت
_ کدوم احمقی آدرس ما رو به تو داد؟
_ خودم پیدا کردم
_ تو بیخود کردی
_ از حالا به بعد منو خیلی می بینید
بعد از زدن حرفش به گامهایش سرعت بخشید و اجازه حرف زدن را به خدیجه ندا د. پشت در خانه منتظر رسیدن خدیجه شد. خدیجه با حرص گفت
_ کمکت و کردی؟ حالا هری
_ سنگینه تا تو خونه میارم!
خدیجه که از آرامش منصور بیشتر حرصی می شد گفت
_ حق اینکه پا تو این خونه بذاری نداری
و در همان حال در کیفش دنبال کلید گشت. بعد از کمی جست و جو کردن به خاطر آورد فراموش کرده کلید با خود ببرد. لعنتی به حواس پرتیش گفت. حال چه کند؟ حامد مدرسه است و رویا دانشگاه! برای شب هم سفارش دارد و باید هر چه زود تر دست به کار شود. از بی حواسی اش بغض کرد. به قدری در فکر فرو رفت که پاک حضور منصور را فراموش کرده بود. منصور که حال او را دید، ماجرا را فهمید. زنبیل را بر زمین نهاد و با اجازه ای گفت. خدیجه نگاهی گنگ به منصور کرد. منصور خیزی گرفت و پرشی کرد. بالای در را گرفت و از آن بالا رفت. خدیجه دلش می خواست موهای جوانک را یک به یک بکند اما آبرویش واجب تر بود او باید هر چه زود تر بساط سفارش امشب را حاضر کند. منصور به پایین پرید و در را بر روی خدیجه باز کرد
_ بفرمایید
خدیجه با عصبانیت داخل شد، گرچه که در دل به خاطر حضور منصور خدا را سپاس گفت و گرنه معلوم نبود تا کی باید بدون کلید پشت در می ایستاد؟ به داخل خانه رفت با یا الله گفتن منصور باز به خاطر آورد که بی حواسی کرده و زنبیل را از کوچه با خود نیاورده! منصور زنبیل را روی ایوان خانه گذاشت و گفت
_ کاری نداری
خدیجه بی درنگ جواب داد
_ من هیچ وقت با تو کار ندارم
_ با اجازه
بیرون رفت و در را بست نفسش را رها کرد. سخت بود بیشتر از آن چیزی که فکرش را می کرد!
 
آخرین ویرایش:
دهقانی

دهقانی

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
29 January 2018
ارسال ها
132
Reaction score
1,259
امتیاز
93
محل سکونت
استان اصفهان
قسمت چهارم: حضور موثر
به آرامی گام بر می داشت. استرس داشت. غرق در افکارش بود و نمی دانست در مواجهه با آنها چه بگوید؟ اگر این دلشوره لعنتی نبود کمی صبر می کرد تا صبح به این زودی در این محل نباشد. نباید این وقت صبح مزاحم آنها شود بهتر است یک ساعتی در همین حوالی پرسه زند و صبر کند.
_ اینجا چه غلطی می کنی؟
سر بلند کرد و خیره به حامد که رو به رویش ایستاده بود و کیف مدرسه اش روی دوشش بود کرد. زبانش قفل شده بود انتظار حضور او را نداشت!
_ با تو ام! کری؟ می گم اینجا چکار داری؟
_ پسر خوب آدم نباید با بزرگترش اینطور صحبت کنه!
_ اما باید بزنه و در بره!
با شنیدن صدای ظریف و زنانه ای نگاهش به آن سمت کشیده شد. رویا نزدیک حامد ایستاد. منصور سرش را زیر انداخت. چقدر سخت بود مواجه شدن با آن خانواده با اینکه دفعه قبل با مادرشان رو به رو شده بود اما باز سخت بود. اخمهای دختر و پسر رو به رویش در هم گره خورده بود و خصمانه او را می کاویدند. منصور از این ضعف خود متنفر بود برای لحظه ای چشمان را بیست و نفس عمیقی کشید. سعی کرد آرامش خود را باز یابد.
_ گورت و گم کن و از این محل برو
با شنیدن صدای حامد چشمانش را باز کرد. اگر الان جلوی آنها نایستد کار سخت تر می شود کمی اخم در هم کشید و خیره به حامد شد.
_ به تو ادب یاد ندادند؟
_ شما...
حرف رویا رو قطع کرد و محکم و مقتدر گفت
_ اگه من اون لحظه ترسیدم و فرار کردم اما انقدر وجودش و داشتم برم خودم و معرفی کنم. اگه بخشیدین پس محترمانه حرف بزنید و رفتار کنید اگه هم نبخشیدین برید شکایت کنید! ولی تحقیر نکنید. با جفتتونم...اتفاق بود …عمد نبود. مطمئنا اگه پدرتونم الان زنده بود راضی به این جور برخورد نبود.
بغض به گلوی آن دو چنگ زد. هر دو نحوه برخورد پدر خود با دیگران را به یاد آوردند. پدرشان مردی خوش اخلاق و خوش مشرب بود. هیچ کس از او هیچ بدی ای ندیده بود. با دیدن اشک حلقه زده در چشمان آنها به خود لعنتی فرستاد و سعی در عوض کردن بحث کرد.
_ نمی خواید که تا آخر روز اینجا وایسید و من و نگاه کنید؟
بدون توجه به حضور منصور در سکوت حرکت کردند و از کنارش گذشتند. گند زده بود و این را خوب می دانست. فقط اگر کمی طاقت می آورد و دیرتر به این محل می آمد بهتر بود. بسم اللهی زیر لب گفت و سعی کرد بر افکار در هم بر همش تسلط یابد. بهتر بود بی خیال امروز شود. باید حساب شده عمل می کرد تا باز به این مشکل بر نخورد.
با خود اندیشید الان بهترین موقعیت است. اول باید دل مادر را نرم کند. حال که بچه ها خانه نیستند باید با آن زن صحبت کند و سنگهایش را وا کند. اگر او نرم شود قدمی پیش است.
خدیجه مستأصل سیب زمینی ها را پوست می گرفت. خود را لعن می کرد چرا سفارش ناهار را قبول کرده است. در نبود رویا دست تنها از پسش بر نمی آمد. کمی دیگر وقت صاف کردن برنج هاست و او چه کند؟ اگر مشتری همیشه گی نبود قبول نمی کرد. دست تنها بود و ترس همه وجودش را در بر گرفته بود. زیر لب خدایا چه غلطی کردمی گفت و بغض کرد. سر روبه آسمان بلند کرد
_ خدایا خودت کمکم کن نذار آبروم بره
صدای زنگ در باعث شد نگاهش به آن سمت کشیده شود.
 
آخرین ویرایش:

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)


بالا