پایان یافت میشا دختر خوناشام | mohadeseh.f(محدثه فارسی ) کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#61
لبخند زدم ... چشام کم کم بسته شد ... بهشت و می دیدم ...

خودش که نبود ... یه جای سرسبز بود ... بدون هیچ غصه ای

می دوئیدم و می خندیدم ... صدای خنده های مردونه ای ازپشت

سرم بلند شد ... برگشتم که هیرا و آدام و دیدم پشت سرم می دوئن

لبخندم عمق گرفت وبیشتر دوییدم ... پهن شدم رو زمین و دراز کشیدم

خندیدم ... اون دوتام کنارم دراز کشیدن ... به آسمون نگاه کردم

من _ مرسی که هستید

دستام دستاشون و گرفت ... روم و کردم طرف هیرا ... بالبخند

نگاهم می کرد ... حالا می فهمیدم که من این مرد و باتمام وجود

دوست دارم ... به آدام نگاه کردم ... دوستانه هاش و خرجم کرده بود

بهترین دوست دنیا بود ... البته رها و شایان و امیر جدا ... این بهترین دوست

دشمنم بود ... لبخند زدم و به آسمون خیره شدم و چشمم و بستم ... ولی چشام باز شد

بادیدن بچه ها بالا سرم لبخند زدم و سرفه کردم

من _ چه خوابای قشنگی می بینم ... کاش واقعیت داشت

هیرا _ داشتیم برات بهترین لحظه ها رو می ساختیم ...

من _ یعنی ( سرفه ) به خوابم نفوذ کردید کلکا ؟

بعد خندیدم ... امیر گریون نشسته بود بالا سرم ... دستم و کشیدم

رو صورتش ... چشام تار شد ... سعی کردم آروم باشم ... درد بدی

توقلبم پیچــــــید ... اخمام درهم شد ... ولی زود جمعش کردم

من _ چی شده داداشی قشنگم ؟ چرا توچشمات نشسته شبنم ؟

دستم و گرفت وبوسید ... با چشای اشکیش خیره شد بهم و گفت :

امیر _ بهم اعتمادی داری میشا ؟

لبخند زدم و گفتم :

من _ خیلی ... بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنی

امیر _ پس تحمل کن ... به من اعتماد کن ... دارم پادزهر و آماده می کنم

لبخند زدم ... چیزی نگفتم ... اول به خدا بعد به امیر توکل کردم !

همه رفتن بیرون به جز هیرا ... بازم مشغول نوازش موهام شد

من _ خوب شد دارم می میرم و چهره مهربون تو رو دیدم

لبخند زد

هیرا _ همیشه باخودم درگیر بودم ... آهمانت چرا باید خاطرخواه من

بشه ؟ عشق چجوریه ؟ چرا آدام بهترین و شفیق ترین رفیقم باید باهام

لج بشه ؟ درصورتی که تو این همه سال و این همه قرن بازم من نتونستم باهاش

بد باشم و تظاهر به بدبودن کردم ... اما حالا می فهمم ... عشق و می فهمم

دارم احساس و می فهمم

لبخند تلخ زدم ... شاید اگه حالم خوب بود این بهترین لحظه عمرم بود

بااینکه خیلی خوشحال بودم ولی دیگه فایده نداشت

من _ فکر نمی کنی یکمی دیر شده ؟

عمیق نگاهم کرد و گفت :

هیرا _ نه ... البته می خواستم زودتر بهت بگم ولی غرورم نمی ذاشت

از احساسم مطمئن نبودم ... می ترسیدم ... می ترسیدم از عشق ...

میشا ... از اون روز که تو اومدی ... بااون کارهای شگفت انگیزت واقعا

بهترین لحظه ها رو برام ساختی ... بعد این همه قرن عشق و با تو شناختم

دختری از وطن خودم ... دختری از خاک خودم ... من بهت افتخار می کنم

می خوام خوب شی ... می خوام مثل سابق شی ... تا عاشقانه هام و خرجت

کنم

خندیدم ...

من _ هیرا ... بهترین مردی بودی که دیدم ... مغرور و با جذبه ... زیبایی

بیش از اندازه ... ولی ... ولی نمی خوام با آدام بحث داشته باشی

هیرا _ اینا مهم نیست ... اگه توهم دلت بامن باشه ... آدام تموم می کنه

من دلم با آهمانت نبود و آهمانت دلش بامن بود ... آدام از این ناراحت بود

ولی می شناسمش ... من هنوزم رفیقشم ... هرچند بد بودیم ولی بازم

بهم اهمیت میده ... می دونم که می دونی آدام ... آدام بهت علاقه داره .

چیزی نگفتم ... شوک وارد شده بود بهم ... از یه طرف هیرا و از یه طرف

آدام ... بلند شدم و ســــــــــــــرفه کردم ... خون ریخت رولباسم ...

دستم و گذاشتم رو شونه هیرا و گفتم :

من _ من کارم تمومه

رونالد _ اینطور نیست ...

برگشتم سمتش که بالبخند اومد کنارم ... دریه بطری رو باز کرد و گفت :

رونالد _ خوب ببینم اینجا چی داریم ؟ اووووم ... یه دختر خوناشام مریض که

یه گرگینه گازش گرفته و یه خوناشام اصیل که دردای دلش و گفته و یه

خوناشام اصیل دیگه که بااستفاده از خونش و ساحره کوچک تونست پادزهر

و بسازه

آدام وارد شد ... یکمی ناراحت می زد ... ولی لبخند زد وچشاش و روهم

گذاشت

رونالد _ هی دختر بهتره بخوری چون وقت نداریم

بطری رو از دستش گرفتم ... شک داشتم ... ولی بازم مهم نبود ... مهم این

بود که از زبون هیرا اون چیزی رو که می خواستم شنیدم ...

بطری رو بردم سمت لبم و شروع کردم به خوردن ... بطری رو فشار دادم

و خون و تا تهش خوردم ...

از لبم جداش کردم و دراز کشیدم ... نفس نفس می زدم و چشام بسته شد !

*******
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#62
چشام و آروم آروم مثل این فیلما باز کردم ... دستام و بردم بالا و

کش و قوسی به بدنم دادم ... به دستم نگاه کردم ... جای هیچ گاز

گرگینه ای نبود ... پس جواب داده ... بلند شدم نشستم ... کسی تو

چادر نبود ... یاد حرفای هیرا افتادم و لبخند زدم ... ولی زود لبخندم و

خوردم ... آهمانت ! سریع بلند شدم ... هوای سرد جنگل برای من گرم

بود ... خب من انسان نیستم ... سوییشرتم و تنم کردم و از چادر زدم بیرون

بچه ها همشون درحال یه کاری بودن ... امیرم فقط یه گوشه نشسته بود

وتمرکز می کرد ...

من _ ســـــــــــــــلام

همشون ثابت شدن و کم کم روشون به سمت من شد ...

یهــــــــــو منفجر شدن ... ... جیغ و دست می زدن ...

من _ خدا شفاتون بده ...

هیرا لبخند دندون نما زد ... نگاهم روش ثابت موند ... دستم کشیده

شد و فرو رفتم توبغل یکی ... گرم بود ... لبخند زدم ... ازش جدا شدم

آدام _ خوشحالم که برگشتی ...

من _ منم خوشحالم که برگشتم تو جمعتون

لبخند زد و ازم دور شد ... به امیر نگاه کردم ... باسرعت رفتم توبغلش

من _ ممنونم ... ممنون امیری ... جونم و مدیونتم

امیر _ وظیفه ی هربرادریه

بیشتر به خودم فشردمش که گفت :

امیر _ آخ آخ گردنم ... ولم کن میشا گردنم ترکید

خندیدم و ازش جدا شدم ... سرحال بودم ... انگار روحیم برگشته بود

دوباره نگاهم تو قسمت جستجوش هیرا رو سرچ کرده بود J

مشغول خوردن کردن چوب ها بود ... سنگینی نگاهم و فهمید و بهم

نگاه کرد ... لبخند محوی زد و آروم به سمتش قدم برداشتم ...

دستام و پشتم بردم و به هم گره زدم و گردنم و کج کردم و گفتم :

من _ اوووم سلام

وای چه ضایع ... خندید و گفت :

هیرا _ علیک سلام

تک سرفه ای کردم و گفتم :

من _ چیزه ... هنوزم ... اوووم ... هنـــو ...

حرفم و قطع کرد و گفت :

هیرا _ آره هنوزم پای حرفمم ... هنوزم دوستت دارم

قلبم که از وضعیتش هیچی نگید ... حتی صدای گرومپ گرومپش و هیرا

هم می شنوید ... منم صدای قلب اون و ...

من _ خب واقعیتش ... فکر کردم سر دلسوزی اون حرفا رو زدی !

اخم کرد و گفت :

هیرا _ من واسه هیچ کس دلسوزی نمی کنم ... من دوستت دارم ...

برای اولین بار و آخرین بار توی زندگیم عاشق شدم ... اونم عاشق تو Y

سرخ شدم ... خجالت دخترونه ... مثل این اسکلا از جلو چشمش دور شدم

رفتم توی چادرم و دستم و گذاشتم روی قلبم ... اوووف چه صدایی راه انداخته

حتی خودمم می شنوم ...

باصدای زوزه گرگ ها سریع از چادرم زدم بیرون ... تیر خورد تو بازوم

اخم کردم و از بازوم کشیدمش بیرون ... درست حدس زده بودم بهمون حمله کرده بودن ... دستام و کشیدم دور خودم و محافظت کننده درست کردم

به امیر نگاه کردم ... سریع رفتم سمتش ... همه به هیاهو افتاده بودن ...

جوردن نشست رو زمین و تیرکمون و گرفت دستش ...

امیر مشغول بود ... داشت لب می زد ... دستام و کشیدم دورش و محافظتش کردم خدا کنه جواب بده ... موهام و بالاسرم با یه تیکه فلز بستم ونگه داشتم

گرگ ها به سمتمون حمله کردن ... باسرعت دوییدم سمتش و بالگد

زدم بهش ... پرت شد اون ور ... هجوم خوناشاما و گرگ ها رو با چشم

خودم می دیدم ... نباید بترسم ... من قوی ام ... من قوی ام ...

گرگه به سمتم حمله کرد ... جاخالی دادم ... خوردم زمین ... از برخورد

پشمالوش به صورتم فهمیدم یه گرگ دیگست ... قلبم تند تند می زد

دندون نیشام و نشونش دادم و تابه خودش بیاد روی پوستش قرار گرفت

تا آخرین خونش و خوردم ... پرتش کردم اون ور ... زوزه یواشی از دهنش

بیرون میومد ... یهو به انسان تبدیل شد ... یه دختر بود ... ابروم و انداختم

بالا و چهار پتج تا پشتک زدم ... ( در این حین یه آهنگ خفن بزارید

و حال کنید خخخخ ) به سمت تیرهای چوبی رفتم ... بلد نبودم با تیرکمون

کار کنم ... برای همین گرفتم دستم و به سمت خوناشامایی که درحال جنگ

بودن و نشونه گرفتم و پرت کردم ... میسن برگشت و نگاهم کرد ولب

زد :

میسن _ ممنون

لبخند زدم و سرم و تکون دادم ... به گرگ تبدیل شد و خور خور کنان

به گرگینه ها حمله کرد ... کم کم آدام و یاراش هم به گرگ تبدیل شدن ...
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#63
آدام خاکستری و نقره ای رنگ بود ... صدای پرتاب تیر و شنیدم ...

نگاهم چرخید ... به سمت هیرا بود ... بانگاهم ثابت نگهش داشتم

پسرک خوناشام باتعجب بهش نگاه کرد و نگاهش کشیده شد سمت

من ... لبخند زدم و تیرش خورد به قلبش !

امیر هم کم نمیاورد ... دان 4 کاراته داشت بچم ! ولی خطر داشت براش

دوییدم سمتش و جلوش قرار گرفتم ... یه دختر درحال مبارزه باهاش بود

دندونای نیشش و به نمایش گذاشت و منم شروع کردم باهاش به جنگیدن

یه مشت زدم به صورتش که خورد زمین ... سریع نشستم روش و گردنش و

پیچوندم ... وایسادم و بانفس نفس گفتم :

من _ از من دور نباش امیر

سرش و تکون داد ... تمام مدتی که می جنگیدم مواظب امیر هم بودم

باصدای داد رونالد به هیرا نگاه کردم :

رونالد _ هیرا مراقب باش ...

یه خنجر مثل خنجر رونالد به سمت هیرا پرت می شد ... زود و سریع

جلوی هیرا قرار گرفتم و تیر و بادستم گرفتم ...

هیرا در گوشم زمزمه کرد :

هیرا _ الکس ... اون یه اصیله ...

سرم و تکون دادم و هدف گرفتم ... اسم خدا رو گفتم و خنجر

و پرت کردم سمتش ... خورد توقلبش ... خندیدم ... ایــــــول

کم کم یارای آهمانت روزمین افتادن ... چه گرگینه چه خوناشام

رونالد _ موفق شدیم ...

همه هــــــــورا کشیدیم ...

من _ ولی آهمانت نبود

آدام _ درسته ... اون یه ترسوئه ...

آریزونا _ اون سردرصد یه نقشه ای داره

دیوید تیر چوبی که تودستش بود و کشید بیرون وگفت :

دیوید _ باید به جای دیگه ای بریم

ریکی _ نه بهتره اینجا بمونیم ... بلاخره هرجابریم اونم میاد

امیر _ من اینجا رو حفظ می کنم

و رفت و یه گوشه ایستاد ... دستاش و گرفت بالا و مشغول حرف زدن

شد ...

حباب های سفیدی که دورمون و می گرفت می دیدم ... ولی کم کم رنگش از

بین رفت ...

رفتم توی چادر ... خورده چوبایی که روزمین بود و به گردنم فرو رفته بود

و از گردنم درآوردم ... حالا خوبه جاشون از بین میره ...

دستم رفت سمت سینم ... یه چوب کلفت اندازه 7 سانت فرو رفته بود

بالای سینم ...

من _ آخ اوووف

کندمش که آدام وارد چادر شد ... سریع پیرهنم و درست کردم

بازوهاش زخمی شده بود ...

من _ حالت خوبه ؟

بالبخند سرش و تکون داد ... نشست و تکیه داد به چادر

گفتم الان چادره خراب میشه ولی نه ایول داشت !

من _ آدام ؟

آدام _ میشه بزاری من حرف بزنم ؟ یه چیزایی هست که باید بدونی .

واقعیتش ترس داشتم ... از حرفایی که می خواست بزنه

ولی فقط سرم و تکون دادم

آدام _ رفاقتم با هیرا به هم خورد به خاطر عشق ... اما وقتی تو صلح

ایجاد کردی تسلیم شدم ... دروغ چرا دلم برای رفیقم تنگ شده بود

نفرت دارم از آهمانت ... واقعا دیگه حتی یه سر سوزن هم بهش احساس ندارم

ولی به تو ... آره راحت بگم بهت علاقه دارم ... ولی می دونم هیرا هم بهت

علاقه داره ... برای اولین بار رفیقم به کسی علاقه مند شد و براش خوشحالم

نمی دونم ... شاید جا زدن باشه ... ولی می خوام جابزنم ... می خوام بکشم

بیرون تا رفیقم بیاد جلو و برنده بشه ... من بهت علاقه دارم و خواهم

داشت میشا ... عشق تو خیلی زیباست ... تو قلبم همیشه نگهش می دارم

ولی میدون و می دم دست رفیقم ... می خوام یه سوال ازت بپرسم

بغض کرده بودم ... رفیق بود این ... دوتاشون نمونه بودن

من _ بپرس

آدام _ بهش علاقه داری ؟

زل زدم تو چشماش ... نمی خواستم دلش بشکنه ولی الکی هم دلخوشش

نباید می کردم

لب باز کردم و گفتم :

من _ آره

لبخند زد ... تلخ بود ... ولی بااین حال گفت :

آدام _ بهترین انتخاب و کردی ... براش بمون ... مراقب عشقش باش

تو این زمینه تازه کاره

بلند شدم و رفتم ستمش نشستم جلوش ...

من _ آدام تو خیلی خوبی ... من و ببخش

تابه خودش بیاد بغلش کردم ... دستاش کمرم وحصار گرفت ...

آدام _ معذرت می خوام میشا ولی این کار برای آروم کردن خودمه

منظورشو نگرفتم ازش جدا شدم که لباش رو لبام قرار گرفت

شوک بهم وارد شد ... شاید خداحافظی عشقش از منه ... نکشیدم

کنار ... ولی احساس گناه تو وجودم بود ... یکم همراهیش کردم و

سریع ازم جدا شدو گفت :

آدام _ متاسفم ... ولی لازم بود

و بلند شد و از چادر زد بیرون ... دستم وکشیدم رولبم و گفتم :

من _ خدایا من و ببخش

بعد از اون هیرا وارد شد ... هــــــوف ... بهم زل زد و گفت :

هیرا _ تمام حرفاش و شنیدم ... کار بدیه نه ؟

خندیدم ... مثل بچه ها شده بود

من _ نه اصلا

هیرا _ دلم برای روزای رفاقتمون تنگ شده ... می خوام برم دنبالش

ولی قبلش باید یه چیزی بهت بدم

منتظر و متعجب نگاهش کردم ... اومد جلوم و نشست ...

جعبه کوچیکی دستش بود ... بازش کرد و چشمم چهارتا شد

هیرا _ بامن ازدواج می کنی ؟

گرومپ گرومپ ... صدای قلب دوتامون بود K

من _ نمی دونم چی بگم ... هــــــــوف

خندید و گفت :

هیرا _ بگو بله

بالبخند نگاهش کردم و گفتم :

من _ بله Y

بالبخند دندون نما گفت :

هیرا _ خب الانه که قلبم کنده بشه

بعد خندید ... آقاوارانه ... منم خندیدم ... دخترونه K

هیرا _ بعد ازاینکه جنگ تموم بشه و پیروز بشیم به امید خدا برنامه داریم

همگی بریم ایران ... چون دیگه خطری نداریم برای ایران ... همگی باهم !

می خوام بیام خاستگاریت ... از بابات خاستگاریت می کنم !

خندیدم و قطره اشکی از رو صورتم سرخورد و ریخت پایین

هیرا _ ویه چیز دیگه ... دیگه لازم نیست اون گردنبندو بندازی ...

این انگشتر کافیه ... امیر تونست روش وِرد و بخونه ...

من _ امیرم خبر داشت ؟

هیرا _ آره ( خندید ) جاتو گرفتم از حرف زدن

زدم به بازوش و خندش بلند تر شد ... انگشتر و ازش گرفتم ... شیک

وساده ... ... دستم کردم ... گردنبند و باز کردم ... یادگاری ریکی بود

من _ این و هم نگه می دارم ... یادگاریه بهترین دوستمه

لبخند زد و اومد جلو و پیشونیم و بوسید و سریع بلند شد و رفت دنبال آدام ... !

انگار تو رویا بودم ... بالبخند دراز کشیدم ... بعد از اون جنگ سخت این بهترین اتفاقیه که برام افتاد !

ولی باید ببینم آینده چی برام نوشته ! ! !

********
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#64
از خواب بیدار شدم ... به ساعت تو دستم نگاه کردم ... 12 شب بود

یعنی من انقدر خوابیدم ؟ سریع بلند شدم ... نگاهم به انگشتر توی دستم

افتاد و لبخند زدم ... وای هیرا و آدام برگشتن ؟ بلند شدم و رفتم بیرون

آتیش درست کرده بودن و نشسته بودن دور هم

رفتم سمتشون و نشستم روزمین ... هیرا بلند شد و گفت :

هیرا _ بیا بشین جای من

بچه ها باتعجب نگاهم کردن ... ولی امیر بلند شد و گفت :

امیر _ بیا جای من ... نیاز به نشستن روزمین دارم

هیرا نشست و منم رفتم نشستم کنارش ... لبخند رو لب هردوتامون بود

سرم و بلند کردم و به روبه رو نگاه کردم ... آدام بالبخند نگاهمون می کرد

خیلی مرد بود ...

زک کم حرف بلاخره به حرف دراومد K

زک _ تعدادشون خیلی زیاد بود ... این تازه اولش بود ... من مطمئنم

آهمانت بیشتر از این یار میاره باخودش

من _ ولی ما از پسشون براومدیم

دیوید _ مشکل همینه ... آهمانت ضعیف ترین یاراش و فرستاده ... !

من _ وای نگید که دوباره می خواید ناامیدی حرف بزنید ؟

رونالد _ دقیقا

چپ چپ نگاهش کردم ...

من _ بچه ها واقعا نمی خوام توهین کنم ولی از این کاراتون متنفرم ...

وقتی شما تونستید جون من و نجات بدین مطمئن باشید می تونید آهمانت

و نابود کنید ... چرا یه ذره فقط یه ذره اعتماد به نفس ندارید ؟

مایکل _ مااعتماد به نفس داریم ولی آهمانت اعتماد به نفسش از ما بیشتره

ثابت نگاهش کردم ... K لبخند زد و دندوناش ریخت بیرون

امیر _ بزنم ساقطش کنم ؟

من _ ببند تویکی

امیر _ ممنانم J

روکردم طرف بچه ها و گفتم :

من _ ما می تونیم ... قانون جذب و یادتونه ؟

همه سرشون و تکون دادن ... لبخند زدم و ادامه دادم :

من _ ما می تونیم ... و اینکه ... خدا رو هیچوقت فراموش نکنید

لبخند نشست رو صورت تک تکشون ... باصدای رونالد بهش نگاه کردم

رونالد _ راستی شنیدم صدات خیلی قشنگه ... یه دهن برامون بخون

ریکی _ راست میگه میشا ... دلم برای صدات تنگ شده

نگاهش کردم ... ریکی کم حرف و گوشه گیر شده بود ...

من _ همینطور دل من برای تو

زل زد بهم ... اشک از چشماش ریخت و گفت :

ریکی _ آره ... یادم نبود هه

روش و کرد اون ور ... از رفتارش تعجب کردم ... ... هیرا دستم و گرفت

و فشرد ... دستش و رها کردم و نشستم روزمین کنار ریکی ... بچه ها با

تعجب نگاهمون می کردن ...

من _ ریکی ؟ هی ؟ من و نگاه کن

نگاهم کرد ... چشماش سرخ شده بود ... چشای عسلی قشنگش !

من _ چیشده دوستم ؟ چرا ازدستم ناراحتی ؟

ریکی _ ناراحت میشا ؟ تو اصلا از اون موقع که با اون جاستین لعنتی

قرار گذاشتی من و یادت میاد ؟ چیشد ؟ منکه دوستت بودم ؟ ! ؟

لبم و گاز گرفتم و نگاهی به هیرا انداختم ... لبخند زد و چشماش و

روهم گذاشت ... ریکی رو بغل کردم

ریکی _ دلم برات تنگ شده بود بی معرفت

این و به فارسی گفت ... قلبم به درد اومد ... من چه قدر ابله بودم

ریکی ، کسی که از اول این ماجرا پشتم بود و فراموش کرده بودم

سیدنی عصبی بلند شد و از جمع رفت بیرون ... اخمام در هم شد !

از هم جدا شدیم ... عسلی هاش برق زد ...

ریکی _ امشب برامون می خونی ؟ ! ؟

خندیدم ... ...

من _ شما که فارسی بلد نیستید

جیم _ فارسی قشنگ تره

لبخند زدم و گفتم :

من _ اوکی ... ولی گیتارم و نیاوردم

آریزونا _ من آوردم

متعجب نگاهش کردم ... شیطون شده بود ...

آریزونا _ البته امیر بهم گفته بود بیارم

به امیر که شیطون ابروهاش و بالا می انداخت نگاه کردم J

آریزونا سریع رفت و گیتار و برام آورد ...

گرفتم دستم و هیرا هم نشست کنارم ... لبخند زدم و باعشق نگاهش کردم

من _ این آهنگ و می خونم برای نابودی آهمانت ...
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#65
بعد باتمام بی رحمی گفتم :

من _ اگه می شنوی بدون ازت "متنفرم" !

روکردم طرفشون و گفتم :

من _ می خوام شاد بزنم ... امیر ؟ ریتم و بگیر دستت و تنبک بزن

خندید و سرش و تکون داد ... چند تاسرفه کردم و تارم و به صدا

درآوردم

آهنگ احمد سعیدی به نام ( تو بخند ) (قبلش بگم فوق العادست حتما

گوش کنید ) :

آرومم وقتی اینجایی ، باتو شیرینه تنهایی

اسمم و صدا بزن عشقم ، بااون چشمای دریاییت (هیرا رو میگه خخخ )

تو بخند بانگات به دلم جادو شده ، چی بگم وقتی دستم پیش تو رو شده

توبمون تا ابد ، واسه ی این دیوونه

چی بهم می گذره ، کی غیر از تو می دونه ؟

( می خندیدم و شاد می خوندم امیرم همراهیم می کرد و میزد به میز چوبی )

تو این دنیای وارونه ، باتو عاشقی آسونه

نفسم این هواتو دارم ، عطرتو جنس بارونه

تو بخند بانگات به دلم جادو شده ، چی بگم وقتی دستم پیش تو رو شده

توبمون تا ابد ، واسه ی این دیوونه

چی بهم می گذره ، کی غیر از تو می دونه ؟

( دستم و از رو گیتار برداشتم و جیغ زدم ... همه خندیدن و چند تاشون

بلند شدن رقصیدن J مثلا جنگ بود )

داد زدم :

آرومم وقتی اینجایی ، باتو شیرینه تنهایی

اسمم و صدا بزن عشقم ، بااون چشمای دریاییت

تو بخند بانگات به دلم جادو شده ، چی بگم وقتی دستم پیش تو رو شده

توبمون تا ابد ، واسه ی این دیوونه

چی بهم می گذره ، کی غیر از تو می دونه ؟

دستم و کشیدم رو گیتار و داد زدم :

من _ نابــــــودی دشمنامون

امیر _ هیــــپ هیــــــپ

همه باهم _ هــــــــــــــــــــورا

خندیدیم ... هرکی این وضع ما رو می دید فکر می کرد خل شدیم

هیرا خندید ... ذوق کردم و خواستم بپرم بغلش ولی پشیمون شدم

آدام خنده کنان گفت :

آدام _ دیوونه ای دختــــــر دیوونه

گیتار و گذاشتم کنار و گفتم :

من _ شک نکن K

خندید ... میسن که درحال خندیدن بود خندش و خورد وگفت :

میسن _ اوپـــــــس ...

وبعد به پشت سرمون نگاه کرد ... همه برگشتیم ...

قشــــــنگ هفت هشتا سکته رو زدم

من _ اوه خدای من ،

آب دهنم و قورت دادم و زمزمه کردم :

من _ سپهر

**********
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#66
متعجب و مات زده به جنی و سپهر خیره شده بودم

من _ اینجا چیکار می کنید ؟

جنی نگاهی به سپهر انداخت و خطاب به من گفت :

جنی _ می دونم که همه چی و می دونی ... مطمئن باش سپهرم می دونه ... اون الان 1 ماهی هست تبدیل به گرگینه شده

داد زدم :

من _ چـــــــــــــــــــــــــــــی ؟

سپهر نگاهش و انداخت زمین ... هیرا دستم و گرفت و درگوشم گفت :

هیرا _ آروم عزیزم

من _ سپهر ... این ... این ... امکان نداره

سپهر _ من عاشق جنی هستم ... خودم این انتخاب و کردم

هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم ... نفسم و فوت کردم بیرون

من _ جنی ؟ تو اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟

جنی _ به کمک دوستم ... اون یه ساحرست ... از خون سپهر استفاده کردیم ... چون اون پسرعموته

من _ سپهر تو می دونی من چی هستم ؟

نگاهم کرد و سرش و تکون داد ... کلافه گفتم :

من _ خدای من ... چرا این اتفاق باید برای توهم میفتاد ؟

جنی _ ببین میشا ما نیومدیم دعوا و بحث ... می دونم به کمک احتیاج

دارید ... درباره گروهتون شنیدم که غوغا کردید ... گروه خوناشاما و گرگینه ها

من هم به خاطر سپهر که عاشقشم و هم به خاطر اینکه بد از آهمانت ضربه

خوردم ... اون می خواست به سپهر آسیب برسونه ... من جلوش وایسادم

برای همین من و از اون گروه کذایی پرت کرد بیرون ... الان فکر انتقامم

می خوام کمکتون کنم ... قســــم می خورم ... من و همسرم فقط برای کمک

اومدیم !

آدام بالبخند گفت :

آدام _ این لطف تو رو می رسونه جنی امــــ ...

سپهر حرفش و قطع کرد و گفت :

سپهر _ این نه تنها یه کمک دوستانست بلکه نجات جون دوست بچگیامه

لبخند زدم بهش و زیر لب ازش تشکر کردم ! می ترسیدم از اینکه سپهر وارد این ماجرا بشه ...

من _ می ترسم ... تویه تازه کاری ... وفکر کنم یه بار هم بیشتر تبدیل نشدی ...

سرش و تکون داد ... من خودم هم تازه کار بودم ... شاید 4 یا 5 ماه می گذشت

جنی _ بهتره بخوابی میشا ... تو نیاز به استراحت داری ... فردا روزسختی رو درپیش داریم ...

سرم وتکون دادم و گفتم :

من _ نیازی نیست ... امشب من بیدار می مونم ...

آدام _ نه من و هیرا بیداریم ... تواستراحت کن ... بدنت هنوز ضعیفه ...

من _ نه من از خون یه گرگینه دشمن تغذیه کــــــ ...

هیرا _ میــــــــــشا !

تسلیم شدم و گفتم :

من _ خیلی خوب ... چشم ... ولی شماهم خسته اید ...

سپهر _ منم بیدار می مونم

پسرا همگی بلند شدن

مایکل _ بهتره خانوما استراحت کنن و ما مردا شیفتامون و تا صبح دونه به

دونه عوض می کنیم ... نیکول عزیزم برو استراحت کن

نیکول بوسش کرد و بلند شد ... ... اه اه !

ریکی _ فکر خوبیه ... منم می رم استراحت

هیرا _ کجا تشریف می برید ؟

لبخندی زد و گفت :

ریکی _ خوب اوووم خواب J

هیرا _ غلطای شور شور

من _ عشخم گه خوری های شورشور نه غلطای شورشور

هیرا _ همون که تو گفتی ... مهم اینه که منظورم و رسوندم

ریکی _ وایسا ببینم ... توگفتی عشخم ؟

هول گفتم :

من _ من ؟ کی ؟ تو ؟ اون ؟ شما ؟ خدا شفات بده من رفتم لالا شب بخیر

وبعد زود رفتم تو چادر ... امیر و هیرا و آدام خندیدن ...

هـــــــوف نزدیک بودا ...

آریزونا _ چی نزدیک بود ؟

سوییشرتم و درآوردم و پرت کردم توصورتش ... دخترا خندیدن

من _ تو به ذهن من نفوذ کردی ؟

آریزونا _ خل می زنیا میشا ... من که نمی تونم وارد ذهنت بشم

دستم و گذاشتم روسرم و گفتم :

من _ گرفتم ... بلند فکر کردم خخخخ

همشون دراز کشیدن و پتو رو کشیدن رو خودشون ... شروع کردم شمردن ... جنی هم اومده بود ... نمی دونم چرا بهش اعتماد کردم دلم روشن بود ! خب 7 نفر بودن ... دستام و کشیدم بالا و گفتم :

من _ نفــــــــس کش
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#67
پریدم روشون که جیغشون رفــــــــــــــت هوا ... شروع کردن به زدن

من ... کلا من همین بودم ... حتی با فامیل هم می رفتیم بیرون چادر می زدیم

آخرشبا این کار و می کردم ... یادش بخیر !

جوردن هول وارد چادر شد و گفت :

جوردن _ چه اتفاقی افتاده ؟

الیزا باخنده گفت :

الیزا _ هیچی این میشای دیوونه هممون و نابود کرد

دستم و تکون دادم که جوردن کفشم و پرت کرد طرفم و رفت بیرون

چه قدر خوب بود که بهشون روحیه می دادم ... چون روحیه و انرژی بالا

همیشه باعث پیروزی میشه !

خودم و زوری جا کردم بین آریزونا و جولیا و بعد از اینکه کلی اذیتشون کردم

خور و پوفم رفت به هــــــوا !

*******

احساس خفگی می کردم ... دستم و گذاشتم روگلوم که بالمس یه دست

دیگه رو گلوم سریع چشام و باز کردم ... بادیدن آهمانت بالا سرم چشام

تا حد ممکن باز شد ... دست و پا زدم ... داشتم خفه می شدم ... چشام بسته

شد که هیـــــــــــــــــــــن ... نشستم ... خواب نبود ... نه خواب نبود ...

عرق و از روی صورتم پاک کردم ... بهم نفوذ ذهنی شده بود ... بچه ها

خواب بودن ... دوباره دراز کشیدم و سعی کردم بدون اینکه به چیزی

فکر کنم بخوابم ... فکرم مشغول بود ... اگه بلایی سرمن یا امیر بیاد

چی جواب خانواده هامون و بدن ؟ یا جواب رها و شایان ...

بغض کردم ... خدا می دونه دیوونه وار دلتنگشونم ...

باصدای خش خش دوباره چشمام باز شد ... ای بابا ... سریع از چادر رفتم

بیرون ... بادیدن هیرا تعجب کردم ...

من _ هیرا ؟

بادیدنم لبخند زد و گفت :

هیرا _ موفق شدم ... بیدارت کردم

من _ نه بیدار بودم ... چیزی شده ؟

اومد نزدیکم و گفت :

هیرا _ شیفت من تمومه ... اومدم بهت شب بخیر بگم

خندیدم و گفتم :

من _ دیوونه

دستشو گذاشت روموهام و گفت :

هیرا _ دیوونگی هم عالمی داره

بعد جدی شد و گفت :

هیرا _ توایران هم بدحجاب می گشتی ؟

لوچام و جمع و جور کردم و گفتم :

من _ اومم خوب ... من با همه راحتم

هیرا _ درسته از خیر موهات گذشتم ولی از خیر آستین کوتاه و تاب

و دامن نمی گذرم

لبخندزدم و خواستم برم توبغلش ... که زودتر بغلم کرد ... چنان آرامشی

وارد وجودم شد که هیچ وقت دلم نمی خواست از دستش بدم ... حالا می ترسیدم

از وجود آهمانت ... ازوجود رقیب !

به سختی از بغلش بیرون اومدم و از خجالت سرم و انداختم پایین

هیرا _ چی میشه زودتر تموم بشه این جنگ ؟

خندیدم ... لبای داغش پیشونیم و لمس کرد و آروم زیر لب گفت :

هیرا _ شب بخیر عزیزم

من _ شب تو هم بخیر عزیزم

بالبخند از هم جدا شدیم و رفت توچادرش ... به جوردن و ریکی

که شیفت وایساده بودن خیره شدم ...

من _ شبتون به خیر دوستای گلم وهمینطور فضولا

برگشتن سمتم و خندیدن !

سرم و تکون دادم و رفتم توچادر ... دراز کشیدم سرجام و پتو رو کشیدم

روخودم ... دستای آریزونا دورم حلقه شد ... لبخند زدم ... درگوشم گفت :

آریزونا _ ممنونم که هستی ... ممنونم که عاشقش کردی ... بهت احتیاج

داشت !

دستش و فشردم ... حیثیتم رفت K

چشمام و بستم و بهترین رویایی رو که تونستم از هیرا تصور کردم !

**
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#68
از چادر اومدم بیرون و کش و قوسی به بدنم دادم که یهو یکی قلقلکم

داد ... زدم زیر خنده و دولا شدم ... ای کثافت ، کی بود ؟

به آدام که می خندید نگاه کردم و دنبالش کردم ...

من _ جرات داری وایسا

خندید و زبونش و انداخت بیرون ... بچه ها می گفتن و می خندیدن

انگار که نمی خواستیم لحظات شاید به اصطلاح آخرمون رو غمگین

باشیم ...

رونالد _ ما پسرا تمام شب و شیف بودیم ... هممون ... الان نوبت

دختراست ...

وبعد رفت توچادر و به خواب رفت ... ریکی و جوردن و کم کم

جیم و زک و مایکل و میسن و سپهر و آدام به چادرارفتن ... دیوید لقمه رو

چپوند تو دهنش و رفت توچادر ... ما دخترا موندیم

الیزا _ هی بیچاره رومان

من _ راستی کوش ؟

سیدنی _ دقیقا پشت سرت

برگشتم که دیدم چشاش قرمز شده و مشغول درست کردن آتیشه

به ساعت تودستم خیره شدم ... چشمام بادکنک شد ... برای اولین بار

توعمرم زود بیدارشدم ساعت 5 صبح ... !

رومان هم بلند شد و گفت :

رومان _ خیلی خوب دخترا اینم از آتیش ... من رفتم استراحت

با دستم بوس فرستادم براش و گفتم :

من _ صبحت بخیر

خندید و اونم بوس فرستاد ... کلا خودم خلم اینا رو هم خل کردم

سارا خندید و سرش و تکون داد

جولیا _ یه نظریه خاص دارم بچه ها

نیکول _ بفرمایید

جولیا _ امیر شیفت نبوده ... نظرتون چیه ؟

خندیدم ... عوضی گریم هم بهشون اضافه شده

من _ موافقــــــــــــــم

بعد داد زدم :

من _ امـــــــــــــــــــــــــــیر ؟

وهم اکنون صدای عربده رونالـــــــد :

رونالد _ می زاری کپه مرگمون و بــــــــــزاریم

من _ باشه بـــــــزار

دخترا خندیدن و امیر برزخی از چادر اومد بیرون و گفت :

امیر _ خر نفهم من دیشب کلا تمرکز داشتم ... الانم می خوام بخوابم

خفه شید

خندمون بلند تر شد که از تو چادر یه کفش خورد تو شکمم ...

آریزونا دلش و گرفت و گفت :

آریزونا _ وای خدای من ... تا حالا تو عمرم انقدر نخندیده بودم

من _ دروغ گو ... دیشب عمه ی من بود داشت زمین و گاز می زد ؟

دخترا به ضایع شدنش خندیدن ...

جنی _ اوه اوه ... یواش سپهر خستست ... !

یه جوری نگاش کردیم که بالبخند دهنش و بست ... شوهر ذلیل خاک بر

سر ... !

دور آتیش نشستیم و شروع کردیم حرف زدن ... مثلا داشتیم نگهبانی

می دادیم

آریزونا یهو رفت تو خودش ... متوجهش شدم ولی لبخند زد ...

یه یک ربعی گذشت و آریزونا با هول گفت :

آریزونا _ اوه خدای من ... اونا اینجا هستن ... " اون اینجاست "

نیکول و الیزا به سمت چادر پسرا رفتن و اعلام آمادگی کردن

نه وای بدترین لحظه ... اونا الان خسته هستن ... باید باتمام نیروم ازشون

محافظت کنم ... همشون ریختن بیرون و سلاح به دست شدن ...

بانگاهم یواشکی همشون و حفاظت کردم ... بگذریم که کلی بهم فشار اومد

و خون دماغ شدم ... ولی واقعا نمی تونستم مرگ بهترین دوستام و ببینم !

حالا همگی آماده تو میدون جنگ بودیم و منتظر ... کم کم صدای پاهاشون

به گوشمون می خورد ... استرس داشتم از دیدن رقیبم ... هیرا پشت سرم

قرار گرفت و دستم و گرفت ... دستش و فشردم ... ولی یه چیزی رو لمس

کردم ... صدای رونالد از دور به گوشم رسید :

رونالد _ این کار به عهده توئه میشا ... تو می تونی آهمانت رو نابود

کنی ... !

سرم و تکون دادم ! من می تونستم آره
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#69
شاید برای من که بدترین موجود دنیام مسخره باشه ولی باشنیدن صدای

پاهاشون و سلاح هاشون و خور خور گرگاشون زیر لب گفتم :

من _ بسم الله الرحمن الرحیم

لشکرشون و از دور دیدیم ... سرم درد گرفت ... دختری سفید پوش

از اون دور پیدا بود که گروه و رهبری می کرد ... نزدیک و نزدیک تر

شدن ... تا اینکه بلاخره تو فاصله 20 متری از ما ایستادن ... دخترک شنل

و از سرش درآورد و صورتش پیدا شد ...

آهمـــــــــــــانت ... ... زل زده بود به من ... منم به اون ... خنجر رو فرستادم

تو آستینم و ازش محافظت کردم ... صدای رساش به گوشم خورد :

آهمانت _ میشای جوان !

لبخند زیبایی زد ... این دختر زیبا و حیله گر بود !

آهمانت _ همینطور جانشین ولی رقیب من

تصمیم گرفتم تخس باشم ... اگه اون با آروم حرف زدن می سوزونه منم

تخس حرف زدنم ریشش و می سوزونم

من _ رقیب ؟ تا جایی که یادم میاد هیرا علاقه ای بهت نداشت ...

لبخندش پررنگ تر شد و گفت :

آهمانت _ گستاخ ولی زیبا

من _ شعر می گی ؟ واسه کتاب جدیدت ؟

بچه ها می خواستن بخندن ... ریکی تک خندی زد و باسرفه جمعش

کرد ... آهمانت نگاهش به من بود و لبخند حرص درارش رو لبش

ریکی _ آآآآآآآخ

بهش نگاه کردم ... تیر تو کتفش رفته بود ... درش آورد و به من نگاه

کرد ... زیرلب گفت :

ریکی _ کار می کنه ... ولی فیلم بازی کردم

خیالم راحت شد ... صدای قدمهاش روی زمین و شنیدم

آهمانت _ دلم می خواد بخندم ... به هیرا ... یعنی من از این دختره ی

داهاتی بی سر و پا کم تر بودم ؟ اوه معلومه که نه ... این توبودی که لیاقت

عشق پاک من و نداشتی ... وهمینطور تو پسرعموی ابله ... به راحتی من

وفراموش کردی و چسبیدی به این دخترک داهاتی ؟

هیرا وآدام همزمان پوزخند زدن ... مثل خودش قدم برداشتم و گفتم :

من _ درسته از پشت کوه اومدم ... ولی با هلی کوپتر اومدم ... این یادت

باشه ... من ایرانیم ... از نسل کوروش ... از نسل رستم و سهراب ... از نسل

آرش کمانگیر ... از نسل سیاوش ... از نسل سورنا و جنگجوهای بزرگ و قوی

آریایی ... من و هیرا آریایی هستیم ... از رجز خونی ایرانی ها شنیدی نه ؟

الان دارم برات رجز می خونم ... آهمانت ... تو عوضی ترین و آشغال ترین

فرد تو این جهان هستی ... من ... شیرزن ایرانی ... تو دخترک بی سرو پا

رو به مرگ دعوت می کنم !

خندید ... بلند و بلند تر ... چشمای نقره ایش و حاله از سرخی گرفت و

از عصبانیت داد زد :

آهمانت _ خفـــــــــــه شـــــــــــو

و بعد به سمتم حمله کرد ... دستام و بردم بالا و نیروم و فرستادم سمتش

ولی اون قوی تر بود و از نیروی دورگه ایش استفاده کرد و من و پرت کرد

روزمین ... ولی بلند شدم ... همه داد و فریاد زدن و با صدای آدام به جنگ

رفتن

آدام _ حمـــــــــــــــــــــــلــــــــــــه ! ! !

وبه گرگ تبدیل شدن و حمله کردن ... آهمانت به سمتم اومد ... یقم و

گرفت و گفت :

آهمانت _ تاحالا کسی جرات نداشته با من اینجوری حرف بزنه ... دختره ی

بی سرو پای ایرانی

عصبی شدم و با مشت زدم تو شکمش ... حمله کردم سمتش و موهای سفیدش

و کشیــــــــدم ... جیغ زد و محکم با آرنجش کوبید به شکمم که پرت شدم

و خوردم به درخت ... خون از دهنم ریخت بیرون ... شنلش و کند و باسرعت

به سمتم دویید که منم پریدم و باهم جنگیدیم ... بلاخره تمرینا داشتن

جواب می دادن ...

موهام و تودستش گرفت و پیچوند ... ناخنام و فرو کردم توگردنش ...

ولم کرد و بالبخند رفت سمت سپهر و که به گرگ تبدیل شده بود و باهاش

درگیر شد ... نه نه نه ... باید خودم باهاش می جنگیدم ... همه بچه ها سخت در

درحال جنگ بودن ... تعداد اونا بیشتر بود ولی ما قوی تر ... به سمتشون حمله

کردم و چندتاشون و سرشون و کندم و چند تا دیگه هم قلبشون و در آوردم

باصدای زوزه مایکل برگشتم و دستام و به سمتش دراز کردم ... اشعه

سفید رنگ به سمتش رفت ... خون دماغ شدم ... مایکل جون گرفت و به سمت

گرگ دشمن حمله کرد و تیکه پارش کرد ... ... صدای قدمهای آهمانت و می شنیدم برگشتم و جاخالی دادم ...

پرید و باپاهاش زد توصورتم و افتادم روزمین ... نشست روم و گفت :

آهمانت _ کارت تمومه

دستش و گذاشت روگردنم ... دستم و گذاشتم رودستش ... گردنم و می خواست

بپیچونه ... زور می زد ...

من _ آآآآآآآآآآآآآآآآآههههههه

موهاش کشیده شد ... ... هیرا بود ... باهم مشغول جنگیدن شدن ...

چند تا گرگ بهم حمله کردن

من _ بیاین پسرا که حسابی تشنم

باخور خور سمتم حمله کردن و منم پریدم و افتادم روشون ... زوزه می کشید

دندونای نیشم و درآوردم و کردم تو پوستشون ... تاآخرین قطره

خون دور لبم و پاک کردم و به سمت آهمانت حمله کردم ... موهاش و گرفتم

هیرا متعجب نگاهم کرد

من _ متاسفم ... این برای خودمه

بامشتی که آهمانت به صورتم زد تلو تلو خوردم ... خندیدم و گفتم :

من _ تویه دختر بدبختی می دونی برای چی ؟

سوالی نگاهم کرد و پوزخند زد

من _ چون دیگه هیچ کدوم از یارات زنده نیستن

عصبی به دوروبر نگاه کرد ... دوتا از یاراش درحال جنگیدن بودن که

رونالد سر یکی رو کند و آتیش گرفت روش ... واون یکی هم توسط

زک تیکه پاره شد !

من _ خوب خانوم دورگه ... یه حرفی قبل از مرگ بهت بزنم ...

هیرا هیچ وقت عاشق تو نبود ... عاشق منه ... من ... می بینی ؟ آدام

ازت متنفره متنــــــــــــــفر برای اینکه بااحساساتش بازی کردی ...

منم ازت متنفـــــــــــرم ... چون اذیتم کردی ... !

باصدای رونالد نگاهش کشیده شد سمتش :

رونالد _ همینطور من آهمانت ...

آهمانت _ هه ... تو ... تو که برادر من بودی ... هان ؟ برادر ضد من شدی ؟

متعجب خیره شدم بهشون ... رونالد پوزخند زد وگفت :

رونالد _ ما هیچ وقت خواهر و برادر نبودیم آهمانت ... من از اولم ازت متنفر

بودم ... به خاطر پلیدی درونت ... به خاطر مرگ مادر ... به خاطر مرگ سولان

آهمانت _ خوبه ... خیالم راحت شد که ازم متنفری ... خب کی قراره من و بکشه ؟

بعد خندید ...

من _ مـــــــــــن

بااین کلمه از خنده دلش و گرفت وگفت :

آهمانت _ باشه باشه زودتر بیا کارت و تموم کنم

من _ آسمون الانه که بریزه

آدام اومد جلو و گفت :

آدام _ بهتره به من واگذارش کنی ...

من _ نه آدام ... من خیلی عذاب کشیدم این چند وقت و تقصیر این عوضی

بوده ... می خوام خودم کارش و تموم کنم

آهمانت دست زد و بعد دست به سینه وایساد و گفت :

آهمانت _ زودتر ... نوبت به بقیه هم برسه

نگاهش کردم ... سعی کردم نگاه های نگران بچه ها رو فراموش کنم

ریکی لب زد :

ریکی _ امیر مراقبته

سرم و تکون دادم ... آهمانت ابروش و انداخت بالا ...

به سمتش حمله کردم و جاخالی داد ... تیرهای چوبی که بهش می زدم

و جاخالی می داد ... حرفه ای بود ... الان وقتش بود ... اون روش گول زدن

دستم و گذاشتم روسرم و داد زدم :

من _ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخـــــــــــــخ ... ســـــــــــرم ...

آهمانت ایستاد ونگاهم کرد ... می خواست مطمئن بشه ... زیرلب به فارسی

گفتم :

من _ امیر شروع کن

فشار بهم وارد شد ... به امیر گفته بودم ... اول مخالفت کرد ولی بلاخره راضی

شد ...

خون بالا آوردم ... صدای خنده آهمانت به گوشم خورد

آهمانت _ این بود ؟ یکم بیشتر تلاش می کردی

اومد نزدیکم و موهام وگرفت و سرم بلند کرد ... بهش نگاه کردم

خون از دهنم پاشید بیرون و فریـــــاد زدم

آهمانت _ خوب بهتره که دوستات و زجر کش کنم هوم ؟

خواست سرم وبکنه که سریع بلند شدم و چوب و کردم تو قلبش

متعجب چند لحظه نگاهم کرد ... ... سریع چوب و از قلبش کشید بیرون

لعنتی نباید دستم و برمی داشتم ... خندید و یکمی رنگش عوض شد

حمله کرد سمتم و دستش و گذاشت روسرم

آهمانت _ منکه عذابش و کشیدم حالا نوبت توئه

فشـــــــــــــار قوی که توسط دست آهمانت به سرم واردشد

بدترین درد دنیا بود ... از درد جیـــــغ های دردناک می زدم ...

خونش و گذاشت رو لبم و به خوردم داد ... بلند شد و با چوب خواست

بهم حمله کنه که به سختی به سمت چوب اصیل رفتم و تا برگشت

فرو کردم توقلبش و نگهش داشتم ... تا به خودم اومدم یه چوب فرو رفت

تو قلبم !

تار می دیدم ولی دیدم که آهمانت جلوم خون بالا آورد و چوب توقلبش آتیش

گرفت و کم کم خودشم آتیش گرفت ...

هه ... این بود قسمتم ... این بود که رفیقام و نجات بدم ... ولی ...

متاسفم ولی الان چشمام داره سیاهی میره !

***********
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#70
نمی دونم چقدر یا چند وقت بود که سیاهی من و فرا گرفته بود ولی باید

اتفاق می افتاد ... انگار که تو دریایی بزرگ درحال غرق شدن بودم و ناجی از

راه رسید و دستم و کشید و اینجوری بود که من چشمام باز شد

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین

نفس نفس ... تیک تاک ساعت ... صدای کتری روی گاز ... من خوناشامم !

شنواییم دقیق شده ... اما من که ... به دور و برم نگاهی می اندازم ... اتاقم ! !

همه چیز یادم میاد ... آهمانت و من ... من آهمانت و کشتم و اون من و !

دراتاقم باز شد و ریکی نمایان شد ... بادیدنم بلند گفت :

ریکی _ خدای من ! تو ... توزنده ای

چیزی نگفتم ... احساس عجیب و غریبی داشتم ... همچین حسی رو تا حالا

تو دوران خوناشامیم نداشتم ...

ریکی _ من برم به بقیه خبر بدم ...

و زود از اتاق زد بیرون ... به سینی که ریکی روی میز گذاشته بود خیره

میشم ... خــــــــون ... چهاردست و پا میفتم روزمین و به سمت سینی

میرم ... تشنــــــــــم ... لیوان خون و برمی دارم و یک جا سر می کشم

نفس عمیق می کشم ... دور دهنم و پاک می کنم که متوجه دندونای نیشم میشم

ولی دندونای نیش پایینم هم دراز شده بود ... اصلا امکان نداشت ... به سمت

آیینه اتاقم می رم ... صدای قدمهاشون و می شنوم ولی من ... خیرم به عکسی

که روبرومه ... عکس خودم ولی ... چشمهام رگه های طلایی توش اضافه شده

مثل ... مثل چشمای یه گــــــــــــرگ !

درباز میشه ... سرم و میندازم پایین ...

هیرا _ خداروشکر

وبی قرار به سمتم میاد تا بغلم کنه اما کنار می کشم ... دست خودم نبود

می ترسیدم ... از اتفاقی که برام افتاده بود می ترسیدم ...

هیرا متعجب نگاهم کرد ... بقیه بچه ها پشت سرش ... آدام و رونالد جلو

اومدن و آدام گفت :

آدام _ میشا حالت خوبه ؟

سرم و تکون دادم و فقط از دهنم این خارج شد :

من _ تنهام بزارید

هیرا متعجب و نگران بهم خیره شد ... روم و کردم اون ور و دست کشیدم

توصورتم ... نمی خوام باور کنم که من یه موجود ترسناک تر شدم !

رونالد دستشو گذاشت روشونم ... حضور تک تکشون و حس می کردم

هنوزم یکیشونم بیرون نرفته بود ...

رونالد _ چــــــــــرا ؟

پرخــــــاش کردم توصورتش ... صدای غـــــــــــرشم باعث شد یه قدم

عقب بزاره

من _ به خاطر این !

آریزونا _ این امکان نداره

هیرا دستش و گذاشت رو صورتش و نشست رو زمین ...

آدام _ توتبدیل شدی به یه " دورگه " !

سرم و تکون دادم و نشستم روتختم ... از اینکه فهمیده بودم به یه دورگه تبدیل

شدم خیلی ناراحت بودم ... خوناشام کم نبود برام ؟ ! ؟ ؟ ! ؟ ؟

امیر وارد اتاق شد ... حتی دیگه دیدن امیر هم آرومم نمی کرد ...

امیر _ این امکان نداره ...

من _ چرا امکان داره ... برای اینکه آخر سر آهمانت خونش و به خوردم داد

امیر نگاهم کرد وگفت :

امیر _ گفته بود جانشینشی ... تمام قدرت اون به تو رسیده ... یعنی تو الان

برتری داری به خوناشاما و گرگینه ها ! ! ! ! ! !

همه متعجب نگاهم کردن ... پوزخند تلخی زدم و زدم زیر گریه ... ضعیف شده

بودم ...

***
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

موضوعات