درحال تایپ میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام ) | Mohadeseh.f ( محدثه فارسی )

رمانم چطوره بروبچ ؟


  • مجموع رای دهندگان
    11

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#1
به نام خدایی که در همین نزدیکی است ...
p92e_میشا_دختر_جاودانه.jpg

نام رمان : میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام )

نام نویسنده : Mohadeseh.f ( محدثه فارسی )

موضوع : طنز ، هیجانی ، ترسناک

خلاصه: زندگی دختری که قبلا خوناشام بوده و بین یه عالمه خوناشام و گرگینه زندگی کرده ولی الان ... تبدیل به یه موجود ترسناک تر شده ... موجودی که از همه ی قدرتهای جهان سرتره و ترسناک تر

موجودی که توی دنیای خودش شاهد قدتهای ماورایی میشه و به این پی می بره که زندگی همش هیجانه و چیزهای باورنکردنی !



حرفی ازنویسنده :

دراین قسمت از رمان ما ادامه ی زندگی میشا رو می نویسیم که اتفاقای

جدیدی توزندگیش میفته ... نیروهای ماورایی دیگه ای هست در این دنیا

که اون با چشمش شاهد دیدن اونا میشه !

خلاصه کنم ... حسابی براش زحمت کشیدم !


مقدمه :

زندگی من شروع شده ...

از همان لحظه ای که به جز اینکه از مادرم متولد بشوم ...

از آسمان متولد شدم ... همان روزی که جسمم خریده و روحم آزاد شد !

از همان روزی که من تبدیل شدم به یک خوناشام ...

واز آن به بعد عشق و تجربه کردم !

ولی الان ورژنم فرق کرده ... من الان یک " دورگم " !



*******
 
آخرین ویرایش:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#2
در ماژیک و گذاشتم و گفتم :

من _ فقط پنج دقیقه وقت دارید !

صدای اعتراض همشون بلند شد ... اخم کردم و گفتم :

من _ شد چهار دقیقه

لال شدن و شروع کردن نوشتن ... مقنعم و درست کردم و نشستم روصندلی

مشغول وارسی برگه ها بودم که باصدای زنگ وسایلم و جمع کردم

یه خسته نباشید گفتم و از در زدم بیرون ... باصدای شاگرد زرنگم

برگشتم :

آرمان _ ببخشید استاد

وایسادم و بالبخند گفتم :

من _ جانم ؟

چشای مشکی قشنگش و دوخت بهم و گفت :

آرمان _ می خوام مبحث بعدی رو من کنفرانس بدم ... میشه ؟

با دست پیشونیم و خاروندم و گفتم :

من _ کدوم فصل ؟

ذوق زده گفت :

آرمان _فصل سوم

یکمی فکر کردم ... بد نبود ... به نظرم می تونست خوب باشه

من _ اوکی ... موفق باشی

لبخند خاصی زد و گفت :

آرمان _ ممنون استاد مهربون

اخم شیرینی کردم و گفتم :

من _ چاپلوسی بسه

خندید و همراه دوستش به بیرون رفت ... در اتاق اساتید و باز کردم

من _ سلام به همگی ... خسته نباشید

بالبخند جوابم و دادن و نشستم رو صندلی ... سرایدار چایی تعارف کرد

مشغول صحبت بااساتید بودم که باز زنگ خورد ... این آخرین کلاسم بود

سریع کیفم و برداشتم و بابرگه ها رفتم سرکلاس ... هنوز هیچکس نیومده

بود ... نشستم پشت میز ... مشغول شدم به صحیح کردن برگه ها ... باصدای تق سرم و بلند کردم ... ولی چیزی نبود ... یه چیزی به سرعت نور از کنارم گذشت ... بلند شدم و به بیرون از کلاس نگاه کردم ... راهرو خلوته خلوت بود

گوشام و تیز کردم ... دیگه صدایی نشنیده شد ... باتردید برگشتم سر کلاس

و نشستم روصندلیم ... ذهنم درگیر شده بود ... نکنه خوناشام دیگه ای

وجود داره اینجا ؟

باصدای چند تا از بچه ها که بلند می خندیدن و وارد کلاس می شدن خودم

و جمع وجورکردم ... بادیدن من تعجب کردن و ساکت نشستن سرجاشون

دونه به دونه نگاهشون می کردم ... تاببینم مورد مشکوکی یافت می کنم یا نه

هیچ مورد مشکوکی نبود ... کم کم همه اومدن و منم جدی به درس دادنم

پرداختم !

وسایلم و جمع کردم و زدم از دانشگاه بیرون ... در ماشین خوشگلم و

باز کردم و سوار شدم ... کیفم و وسایلم و گذاشتم رو صندلی شاگرد و ماشین

و روشن کردم ... فرمون و حرکت دادم و بعد از بوق زدن به سرایدار از دانشگاه خارج شدم ... توخیابون همه باهیاهو درحال رفت و آمد بودن

وای که چقدر این تهران شلوغ و بیخود شده ! پشت چراغ قرمز وایسادم

ای ددم ! ذهنم کشیده شد به سه سال پیش ... سه سال از اون روزا می گذره

من بعد از ازدواج با عشقم یعنی آقای هیرا درسام و سنگین برداشتم و با ذهن

دورگه ایم تونستم توسن 20 سالگی لیسانس بگیرم و بعد با حقه ی ذهن

تونستم در سن 21 سالگی استاد دانشگاه بشم ... ! استاد معماری !

بزنید به افتخار خوشگلم ... زندگی خوبی دارم ... خوشبختم ... هیرا هم

مشغوله کار شده و یه پاساژ حرفه ای زده و مدیریتش وبه عهده داره ... هرچه قدر اصرار کردم تبدیل به دورگش کنم قبول نکرد ... میگه قدرتمون

باهم یکیه ... راست میگه خوب بچم !

بروبچ گرگینه و خوناشام هم مشغول زندگی و کار هستن ... عاشق ایران شدن و حسابی داره بهشون خوش می گذره ... میسن و جولیا هم باهم یک سال پیش ازدواج کردن ... همینطور الیزا و جیم ! همگی از این زندگی راضی

هستیم ... امیر وریکی هم شدن رفیق جون جونی و کارای خطرناک می کنن !

از دست این خوناشام و ساحره بدجنس J

با صدای بــــــــوق پشت سرهم دستم و تکون دادم و حرکت کردم ... انقدر

مشغول شده بود فکرم ... جلوی درخونه خوشگلمون نگه داشتم و پارکینگ و

زدم و وارد شدم ... پارکش کردم ... عشقمان نیامده بود !

رفتم سمت در تا ببندمش که نگاهم به خونه الیزا افتاد ... باخنده زد تو بازوی

جیم و بعد از یه کار بی ناموسی وارد خونه شدن ... بیشورا من و ندیدن !

در خونه رو بازکردم و سریع و سیر رفتم تو اتاق مشترکمون ... لباسام و

کندم و مثل یه خانوم دورگه حرفه ای تاب خوشگلم و با شلوارک بالای زانو

پوشیدم و بعد از تمدید آرایشم رفتم پایین و مشغول شام درست کردن شدم

صدای گوشیم باعث شد باسرعت نور برش دارم

من _ جانم آریزونا ؟

آریزونا _ اوه خدای من میشا ... یه اتفاق جالب افتاده

درحالی که گوشیم و با شونم نگه داشته بودم و مایع الویه رو مشت و مال

می دادم گفتم :

من _ چه اتفاقی ؟

باذوق شروع کرد تعریف کردن

آریزونا _ امیر ... می تونه دریه آن وسایل و جابه جا کنه ... با نگاهش

من K وبازم من K

من _ بیشور این اتفاق جدیدیه ؟

آریزونا _ جدی ؟ نیست ؟

هوفـــــی کشیدم و گفتم :

من _ اوکی ... خوشحالم آریزونا ... زیاد ذوق مرگ نشو میش عزیزم برات

ضرر داره

خندید و گفت :

آریزونا _ گمشو ... بای

و قطع کرد ... بی تربیت ! صدای چرخیدن کلید اومد و من همزمان سوسیس ها رو ریختم تو ماهی تابه ...

هیرا _ خانوم خونه ؟

لبخند زدم و گفتم :

من _ جانِ خانوم خونه ؟

وارد آشپزخونه شد و وایساد و گفت :

هیرا _ بدو بدو بوس بابایی یادت نره

ذوق زده پریدم بغلش و یه بوس ازش گرفتم ! خندید و درحالی که کمکش

می کردم کتش و دربیاره گفت :

هیرا _ امروز کلی کار سرم ریخته بود ... باور کن دیگه کم آوردم ... راستی

امروز بابا ( بابای من ) بهم زنگ زد و گفت به کمکم نیاز داره ... مثل اینکه داره با یه شریک جدید قرار داد می بنده میگه من برم تحقیق کنم ببینم خوبه

یانه !

کتش و آویزون کردم و گفتم :

من _ خوبه که ... خدایی دارم بهت حسودی می کنم ... گاهی حس می کنم

بابا تو رو بیشتر از من دوست داره !

خندید و لپم و کشید و بعد رفت سمت سوسیس ها و یکیش و برداشت

که زدم محکم رودستش ... دستش و کشید و زود سوسیس و انداخت

تودهنش و گفت :

هیرا _ آی دستم ... عزیزم زورت کم نیستا ... دستم نابود شد

من _بیست هزار دفعه گفتم دست نزن به غذا ... بدم میاد

هیرا _ دروغ نگو ... 19هزارو 999 دفعه گفتی ...

جیغ زدم :

من _ هیــــــــــــرا !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#3
خندید و ازآشپزخونه رفت بیرون ... لبخند محوی زدم و مشغول سرخ کردن

سوسیس ها شدم ... آقامون بهم امروز سفارش سوسیس دادن ... دیوونه

عاشق فست فوده ... میگه سوسیس خونم اومده پایین :/

گفتم خون ... رفتم سمت یخچال و بازش کردم ... طبقه آخر و کشیدم بیرون

و کیسه خونی رو کشیدم بیرون و ریختم تودوتا لیوان ... لباس عوض کرده

وارد آشپزخونه شد و نشست پشت میز

هیرا _ راستی آدام کارت داشت ... امروزم نزدیک بود بایکی دعواش شه

لیوان خون و دادم دستش و گرفت ... گفتم :

من _ باشه بهش زنگ می زنم ... چرا ؟

هیرا _ دیوونست ... بهش می گم سربه سراین زاهدی ( معاونشون ) نزار

گوش نمیده که ... میگه ازش بدم میاد ... لحجم و مسخره می کنه ...

خندیدم وگفتم :

من _ آدام هم داره خل میشه ها ...

خندیدو گفت :

هیرا _ وای نگو ... بااین رونالد یَک ادای این کارمندای خوب و درمیارن

که نگو ... کل روز فقط از دستشون می خندم ... راستی تو چخبر از دانشگاه ؟

خوب پیش میره ؟

زیر ماهی تابه رو کم کردم و گفتم :

من _ آره خداروشکر ... راستی ... امروز یه چیز عجیب اتفاق افتاد ... انگار

یکی باسرعت نور از جلو چشمم رد شد !

ابروهاش و انداخت بالا و گفت :

هیرا _ آشنا نبوده ؟

من _ نه ... مطمئنم ... آخه می تونستم تشخیص بدم از قدمهاش ... ولی

عجیب تر بود !

نگران خیره شد بهم ... منم به اون ... بعد از چند لحظه نوچی کرد و گفت :

هیرا _ بیخیال اینا ... شام حاضر نیست ؟

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ تایه دوش بگیری حاضر میشه

نق زد :

هیرا _ جون خودت ولم کن ... حسش نیست ...

من _بلند شو ... زود تند و سریع

لبخند بدجنسی زد و گفت :

هیرا _ بیا باهم بریم

چشام گشاد شد و گفتم :

من _ خجالت بکش ... جلو بروبچ خواننده زشته ! J

خندید و بلاخره زوری بلندش کردم تا بره حموم ! منم بعد از خوردن خون خوشمزه به ادامه ی خانه داریم پرداختم !

********
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#4
مشغول وارد کردن نمره های بچه ها بودم که سیستمم هنگ کرد ...

متعجب نگاهش کردم ... بادیدن اینکه برنامم بسته شد فهمیدم هکم کردن

و صددرصد کار یکی از این دانشجو هاست ... سریع برنامه ها رو پاک کردم

و خاموشش کردم ... از پشت میز بلند شدم و رفتم تو کلاس ... بچه ها

پشت سیستم نشسته بودن ... استادشون آقای ساجدی بود ... لبخندی

زدم و زل زدم توچشماش و گفتم :

من _ ممنون میشم یه لحظه بیرون بمونید

سریع سری تکون داد و از کلاس خارج شد ... بچه ها متعجب نگاهم می کردن ... دستای آرمان که روی کیبرد می چرخید و دیدم ...

من _ هیچکسی تکون نخوره !

همه ثابت موندن ... رفتم سمت سیستماشون ... داشتن طرح نقشه رو

می کشیدن ... ولی آرمان تکون خورد ... متعجب شدم ... متعجب زل زدم

بهش ... مگه میشه حقه ذهنیم روی آرمان کار نکنه ؟ سریع رفتم سمتش و

دیدم که بلــــــــــــــه ! دستم و گذاشتم روگلوش که به سرفه افتاد ..

بلندش کردم و گفتم :

من _ توضیح بده

آرمان _ اس ... استاد ... حالت ... ون ... خوبه ؟

من _ حرف اضافه نزن آرمان ... بگو برای چی من و هک کردی ؟

آرمان _ می ... می خواستم ... نمره ی بچه ها رو ببینم ..

عصبی نشوندمش و تو چشماش زل زدم و گفتم :

من _ پوستت و می کنم یه بار دیگه بخوای این کار و بکنی ... این و برای

همیشه یادت باشه

مسخ شده نگاهم کرد ... برگشتم طرف بچه ها و گفتم :

من _ این اتفاقات و فراموش می کنید و به ادامه درستون می پردازید !

و از کلاس زدم بیرون ... به آقای ساجدی لبخند زدم و رفتم تو دفتر!

دوباره سیستم و روشن کردم و بعد از وارد کردن نمره ها در کیفم و

باز کردم و بطری حاوی خون و درآوردم ... درش و باز کردم و گذاشتم رولبم

رفتم کنار پنجره و پرده رو کنار کشیدم ... آرمان رویکی از نیمکت ها

نشسته بود و با دوستش سهراب حرف می زد

آرمان _ نمی دونم از کجا فهمیده که هکش کردم ؟

سهراب _ توهم می زنیا ... اون اصلا توی کلاس نیومد

آرمان _ به قرآن یادمه بهم گفت اگه یه بار دیگه این کار و بکنم پوستم و

می کنه

سهراب خندید وگفت :

سهراب _ عاشق شدی ... خل شدی ... آرمان ! برادر من ... ازش بکش بیرون

درسته از تو کوچیکتره و همه مامتعجبیم ولی اون یه زن شوهر داره !

اخمام در هم کشیده شد ... گوشام بیشتر تیز شد

آرمان _ بــــسه ... سهـراب دست خودم نیســـ ....

تـــــــــــق در باز شد ... در بطری روبستم و برگشتم سمت رئیس دانشگاه

لبخند زدم و گفتم :

من _ سلام آقای شکوهی

شکوهی _ سلام خانوم فرهمند ... اینجا چیکار می کنید ؟

من _ داشتم نمره بچه ها رو وارد می کردم ... واینکه یکمی هم استراحت

سرش و تکون داد و گفت :

شکوهی _ خسته نباشی دخترم ... خواستم بگم این ماه حقوقت واریز شد

من _ ممنونم ... لطف کردید

سرش و تکون داد و از اتاق رفت بیرون ... سریع پرده روکشیدم ولی نه آرمان

بود نه سهراب ... خدایا دارم دیوونه می شم ... اونا راجب به چی حرف می زدن ؟

این زنگ باید بچه ها نقشه های ساختمان های بلند و تحویلم می دادن ...

اشکشون و درآوردم ... آخه اون بدبختا نمی دونن که من یه دورگم !

با تق تق کفش های پاشنه بلندم به سمت کلاس رفتم ... ولی وایسادم

برگشتم و تو شیشه ای که کارای بچه ها توش بود نگاه کردم ... شلوارلی

تنگ و لوله ای آبی ... مانتو تاسر زانو مشکی و تنگ ... اونقدرام تنگ نبود

مقنعم هم مشکی بود ... موهام و فرستادم تو ... عذاب وجدان افتاده بود به جونم ... کیفم و درست کردم و مثل همیشه با برگه ها وارد کلاس شدم ...

بچه ها به احترامم بلند شدن و منم بالبخند جوابشون و می دادم ... اصولا مهربون بودم ولی تو درس فوق العاده جدی و هاپــــــــــو !

خواستم بلند شم که گوشیم زنگ خورد ... آدام بود

من _ جانم ؟

آدام _ سلام ... میشا ؟

من _ بلی ؟

آدام _ دانشگاهی یه سر بیام پیشت ؟ کارت دارم

من _ آره ... یه ساعت دیگه می بینمت

آدام _ به شوهر درندت هم گفتم ... وگرنه تیکه پارم می کرد

خندیدم و گفتم :

من _ درست حرف بزن ... خیلی خوب کلاس دارم ... می بینمت ... خداحافظ

خندید و بعد از خداحافظی قطع کرد ... درسته که هنوزم عاشقم بود ولی به

احترام من و رفیقش فراموشم کرده بود !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#5
من _ خوب یکی یکی کاراتون و بیارید ببینم ! زود

آرمان بلند شد و اولین نفر اومد ... خدایی شاگرد زرنگی بود ... اول رفته بود

سربازی بعد دانشگاه برای همین هم 24 سالش بود !

نقشه رو گذاشت رومیز ... قشنگ بررسیش کردم ... تجمع دور میزم زیاد شده بود ... سر و صدا نمی گذاشت درست تمرکز کنم ... بی اراده عربده

زدم :

من _ بشیــــــنید ســـــرجاتـــــــــون !

همه متعجب و ترسیده برگشتن سرجاشون ... آرمان باابروهای بالا رفته به

بقیه نگاه کرد و بعد به من ... یافتم ... یه گوشه از شکل ایراد داشت

من _ نیم سانت کمه

آرمان باتعجب و حیرت گفت :

آرمان _ اســــــــتاد

من _ مرض ... خط کشت و بیار

سرش و تکون داد و رفت سمت خط کشش ... برش داشت و اومد سمتم

ازش گرفتم و گفتم :

من _ خوب دقت کن ... قرار بود دیوار کنار ساختمون 29 سانت باشه ...

( خط کش و گذاشتم روش و ادامه دادم : ) ولی الان نگاه کن 5/28 هستش

نه ؟

بادهن کف کرده و چشای باباغوری مشکیش زل زد بهم ... باهمون خط کش

آروم زدم روکلش و گفتم :

من _ اون جوری هم نگاه نکن ... سریع درستش کن بیار

سرش و تکون داد و رفت نشست سرجاش ... بقیه رو هم دیدم ... چندتاشون

ایراد داشتن ... بعد از اینکه دیدم شروع کردم درس دادن ... صدای خنده های

ریز ریز صبا دختر جلف کلاس و می شنیدم ... !

وایسادم و سریع برگشتم طرفش و ماژیک و پرت کردم طرفش که خورد توسرش ... !

من _ صدای خندت رومخمه ... بلند شو برو بیرون

هراسون گفت :

صبا _ ببخشید استاد

من _ زود ... بلند شو

نشسته بود سرجاش و باالتماس می خواست ببخشمش ... ولی شورش و

درآورده بود

من _ آرمـــــــان ؟

آرمان _ بله استاد ؟

من _ بندازش بیرون ...

سرش و تکون داد و بلند شد و گفت :

آرمان _ برو بیرون

صبا پاهاش و کوبید رو زمین و بعد از کلاس رفت بیرون ... واقعیتش دل

خوشی ازش نداشتم ... یه بار که هیرا اومده بود دنبالم داشت بانگاهش هیرا

رو قورت می داد ... آخ که من چقدر حرص خوردم ... تازه بهش شماره هم داد !

آرمان سریع رفت سمت ماژیک و برش داشت و آورد داد دستم

من _ مرسی دستمال

لبخند عمیقی زد و گله مند گفت :

آرمان _ استاد ؟

اخم شیرینی کردم و گفتم :

من _ بندازمت بیرون ؟

هول گفت :

آرمان _ نه نه استاد نوکرتم هستم ...

بچه ها خندیدن و منم بعد از خندیدن اخطار دادم که سکوت کنن

و به ادامه درسم پرداختم

زنگ خورد ... پریا دویید سمتم و گفت :

پریا _ استاد ... یه نیم نمره ... خواهش استاد ... دلتون میاد ؟

بالبخند گفتم :

من _ نه دلم میره ... پریا بیست هزار بار اون شکل و آوردی گفتم غلطه برو

خداروشکر کن ننداختمت !

پریا _ استاد ؟

من _ کار دارم پریا

و از کلاس زدم بیرون ... آرمان همراه سهراب دویید سمتم و گفت :

آرمان _ مرسی استاد که از کلاس ننداختینم بیرون

وای که چقدر خودشیرینه این K

سرم و باخنده تکون دادم که آدام خوشتیپ و دیدم ... دستم و براش تکون دادم ... نگاه آرمان و سهراب چرخید سمتش ! آدام باقدمهای آهسته و دخترکش اومد سمتم

آدام _ سلام خانوم معلم

لبخند زدم و سلام گفتم بهش و بعد روکردم طرف پسرا و گفتم :

من _ خوشحال شدم بچه ها ... هفته بعد امتحانه

ولی چیزی نگفتن و آرمان بااخم از سالن خارج شد

من _ چه خبر شده ؟ سراغی از دوست قدیمیت گرفتی ؟

آدام _ بی چشم و رو ...

خندیدم و در اتاق و باز کردم و گفتم :

من _ بیا تو ...

سرش و تکون داد و وارد شد ... نشست رومبل ...

من _ آدام ؟ موضوع مهمیه ؟

آدام _ نمی خوام نگرانت کنم ... اصلا ... ولی فکر می کنم شایعست ... گروه

سایرس یه گروه از گرگینه ها پیغامی به من رسوند ... ( صداش و آورد پایین و ادامه داد : ) میگن که عموی من زندست !

من _ چــــــــــــــی ؟

تــــــــــــق ... صدای برخورد یه چیزی با در بود ... باسرعت نور رفتم

سمت در وبازش کردم ... ولی چیزی نبود ... جز ... جز ... وای خدای من

بطری آبی که روزمین ریخته بود ولی قطره هاش رو هوا معلق مونده بودن !

ســــــــــــاحره یا خوناشام ؟ دارم کلافه می شم ... آدام پشت سرم قرار گرفت و گفت :

آدام _ اوپــــــــس ... ساحره دارید اینجا ؟

من _ بهتره حرف نزنیم ... چون هرکی اینجاست یه فضوله

وبعد نگاهی به دور وبر انداختم و در و بستم !

دست به سینه وایسادم و گفتم :

من _ دارم دیوونه میشم آدام ... گاهی حس می کنم به جز خودم اینجا یه

خوناشام دیگه هم هست

ابروش و انداخت بالا و گفت :

آدام _ یعنی باید زنگ بزنیم تیمارستان ؟

نگاهش کردم K وگفتم :

من _ گوله یُد ... شوره زار نمـــــــک ... نمــک دریـا ... نمکـــدون

خندید و گفت :

آدام _ باشه باشه ... من تسلیم

سرم و خاروندم و گفتم :

من _ باید بفهمم داره چه اتفاقی میفته

سرش و تکون داد و بالبخند به دور و بر نگاه کرد ...

وقیافه من هم اکنون K

انگشتاش و ضرب گرفته بود روصندلی و سرک می کشید

من _ هــــــِن ؟

آدام _ چیزی نداری بخوریم ؟ میوه ای ؟ از این شیرینی هاتون

من _ الحق که روداری ... بلند شو برو سرکارت بینیم بابا

بلند شد که یاد حرفش افتادم

من _ وایسا ببینم ... گفتی عموت زندست ؟

آدام _ صبح شما بخیر ... بله ... البته شایعه کردن ...

نشستم رو صندلی و گفتم :

من _ این خاندان آهمانت نمی خوان دست از سرما بردارن

شونش و انداخت بالا وگفت :

آدام _ مهم نیست ... یعنی نباید برامون مهم باشه ... خیلی خوب من

میرم ... بی تربیت یه پذیرایی هم نکردی

:/ :/ :/

من _ شـات آپ شو

خندید و در باز کرد و رفت بیرون ... نفسم و فرستادم بیرون که دوباره در

باز شد و آدام نمایان شد ... نیشاش و باز کرد و گفت :

آدام _ گاو !

خودکار دم دستم و به سرعت پرت کردم سمتش که زود در و بست !

رفتم توی فکر ... اگه این شایعه صحت داشته باشه چی ؟

داشته باشه ... منکه قوی ام ... یعنی قوی ترینم !

ولی این و بیخیال ... این قطرات آب ... رفتم سمت در و بازش کردم

هیچ اثری از اون قطره آب ها و بطری نبود ! گرفته و اخمالو به روبرو

زل زدم و گفتم :

من _ منکه بلاخره پیدات می کنم
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#6
گوشیم و از تو جیبم درآوردم و شماره عشقم و گرفتم ( عـــوق :/ ! جــان ؟

عشقمان ناراحت شده ؟ معذرت عشقمان :/ )

هیرا _ جــــــانم ؟ یه لحظه ... ( صداش کم شد و داد زد : ) اون وسایل و

بـــــــزار تو انــبار ... رونالد و صدا کن ... زود باش پســـــر ( دوباره صداش

نزدیک شد و گفت : ) جانم ؟

من _ علیک سلام

خندید و گفت :

هیرا _ سلام خانومم ... جونم بفرمایید

خر ذوق شدم و گفتم :

من _ امروز میای دنبالم ؟ ماشین نیاوردم

هیرا _ چشم ... چشم ... من برم کار دارم عزیزم میام دنبالت

من _ باشه عشقم ... خسته نباشی

باخنده قطع کرد ... نشستم روصندلی و دوباره مشغول شدم ... بعد از یه

ربع صدای تق تق اومد ... خواستم بگم کیه کیه در میزنه ؟ درو بالنگر می زنه ؟ ( :/ )

من _ بفــــــــــرمایید

در باز شد و قیافه آرمان نمایان شد ...

من _ کاری داشتی ؟

آرمان _ استاد ... عه چیزه ... میشه بیام تو ؟

یکمی نگاهش کردم و گفتم :

من _ بیـا

در و بست و متین اومد نشست رو مبل روبرو ... چه اتاق و برای خودم

کردما !

سرتاپاشو نگاه کردم ... هیکلی بود شاگردم !

آرمان _ استاد ... یه سوتفاهمایی پیش اومده بود که گفتم با خودتون درمیون

بزارم .

من _ عه ؟ خب بفرما

آب دهنش و قورت داد

آرمان _ همه فکر می کنن که من و شما ... عه ... یعنی شما و من ... چجوری

بگم ؟

اخم کردم و خشمگین گفتم :

من _ هرکی همچین چیزی گفته غلط کرده ... از این به بعد دیدی کسی

همچین حرفی زد بی برو برگرد میاریش پیش من ! یااسمش و می گی .

سرش و تند تند تکون داد ... نگاهم به پیرهنش که لکه های خیس آب روش

بود افتاد .

من _ آب بازی کردی ؟

سریع به پیرهنش نگاه کرد و لبخند هولی زد ... ابروم و انداختم بالا

آرمان _ خوب ... خوب توسالن بطری آب از دستم افتاد ...

شوک زده بهش خیره شدم ... بطری آب برای این بوده ؟ پس اون کار ،

کار کی بوده ؟

من _ آهــــان ... خوب می تونی بری

آرمان _ با زبون بی زبونی دارید می گید گم شم ؟

من _ می خوای با زبون بازبونی بگم ؟ هوم ؟

مات زده نگاهم کرد ... فکر نمی کرد باهاش اینجوری رفتار کنم ... انگار

بدشم نیومده بود از این شایعات و خبرهای مزخرف ... ولی من ... تنها و تنها

قلبم متعلق به یه نفر بود ... اونم هیرا بود !

آروم بلند شد و از اتاق رفت بیرون ... گوشام و تیز کردم ... صدای قدمهای

آرومش .

سهراب _ چته آرمان ؟

آرمان _ هیچی بریم

سهراب _ مرگ ، من تورو می شناسم

آرمان _ سهراب میشه خفه شی ؟ اه

و بعد صدای قدمهای دوتاشون که از سالن خارج شدن ... سریع کیفم و

برداشتم و از اتاق زدم بیرون ... باقدمهای تند راه افتادم ... دانشجو ها هم

الان وقت گیر آوردن برای سوال کردن ... از سالن خارج شدم ... ندیدمشون

گوشام و تیز کردم ... ذهنم وخالی کردم ... فقط و فقط به دنبالشون گشتم

دیدمشون ... توی ذهنم بودن ... دارن میرن به سمت پارکینگ ... سریع راه افتادم .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#7
باقدمهای سریع می رفتم ... نمی خواستم با سرعت نور حرکت کنم ...

_ اســـــــــــتاد ؟

مــــــــرض ... زهـــــرمار ... یـــــرقــــــان !

وایسادم که قیافه پر آرایش و غلیظ صبا رو دیدم

صبا _ بد دارید با دم شیر بازی می کنید

خندیدم

من _ جدی ؟ فکر می کردم دارم با دم موش بازی می کنم

قدم محکمی برداشتم سمتش و داد زدم :

من _ دفعه آخـــــــرت باشه من و تهدید کردیا !

شوک زده نگاهم کرد ... همه وایساده بودن و باتعجب به ما نگاه می کردن

پوزخند زدم و تند تند راه رفتم ... به پارکینگ که رسیدم وایسادم ... گوشه

دیوار قایم شدم .

آرمان _ شوخیت گرفته سهراب ؟ الان مگه وقتشه ؟

اخمام و درهم کشیدم و تو ذهنم تصویر و تجسم کردم ... از چیزی که می دیدم شوکه شدم ... رو دستای سهراب تمرکز کردم ... گوله ی آتیش درست

شده بود تو دستش ! چشماش ... چشماش به رنگ شعله ها شده بود

خندید و گفت :

سهراب _ حال کن ... الان حسابش و می رسم

آرمان _ مسخره بازی درنیار ... نکن ... عـــه سهراب

ماشین هیرا توجهم و جلب کرد ... می خواست پرتاب کنه سمت اون

قدمهام و تند کردم و گفتم :

من _ اینجا چخبره ؟

سهراب سریع روش و برگردوند ... آرمان با تته پته گفت :

آرمان _ هیچی استاد ... سهراب سرفش گرفته

بعد سهراب افتاد به سرفه ... نباید اینجا به روشون می آوردم ... تویه فرصت

مناسب مچشون و می گیرم !

سرم و تکون دادم که ماشین هیرا پشت سرم پارک شد ... باشک نگاهم و

ازشون گرفتم و سوار ماشین هیرا شدم ... هیرا مشکوک به اون دوتا خیره

شده بود .

من _سلام عشقم

لبخند زد و درحالی که نگاهش و ازشون می گرفت گفت :

هیرا _علیک سلام عزیزم

فرمون و حرکت داد و از پارکینگ زدیم بیرون .... ! توی راه همش فکرم درگیر بود ... اون لعنتی دیگه چی بود ؟ من تاحالا ندیدم امیر اینجوری آتیش

درست کنه !

دستم و گذاشتم روسرم ...

هیرا _ اتفاقی افتاده ؟ توفکری

من _ دارم دیوونه میشم هیرا ... یه اتفاقای عجیبی تو دانشگاه داره میفته

هیرا _ چه اتفاقایی ؟

من _ نمی دونم چجوری برات توضیح بدم ... نمی فهمم اون آدمی که تودانشگاهه ساحره هست یا چیز دیگه ... اصلا سردرنمیارم !

هیرا _ منظورت و نمی فهمم ... یعنی میگی یه موجود دیگه وجود داره ؟

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ نمی دونم

هیرا _ بهتره ذهنت و مشغول نکنی ...

نفسم و سنگین فرستادم بیرون ...

درخونه رو باز کرد و من اول وارد شدم ... رفتم تو اتاقمون و لباسام و

عوض کردم ... پشت سرم وارد شد ... درحالی که لباساش و عوض می کرد

گفت :

هیرا _ کاش امشب بریم خونه بابا

من _ چرا ؟

کتش و گذاشت توی کمدو گفت :

هیرا _ گفتم یه وقت بدنباشه ازم کمک خواسته به روی خودم نیارم

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ باشه ... فعلا خستم ... یکمی استراحت کنم ...

بعدم خودم و پرت کردم روتختمون ... تخت تکون خورد و هیرا هم خوابید

دستاش کمرم و احاطه کرد ... دستم و گذاشتم رودستاش ... آرامشش تو وجودم تزریق شد ... برگشتم و سریع بغلش کردم ... انگار نمی تونستیم استراحت کنیم ... !

*******
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#8
مانتو مشکیم و تنم کردم و روسری ساتن قرمز و هم انداختم روسرم

رژ قرمزم و کشیدم رولبم ... هیرا هم حاضر و آماده وایساده بود و تکیه

داده بود به چهارچوب در نگاهم می کرد

من _ تموم شدم

هیرا _ اشکال نداره ... از بس خوشمزه ای

خندیدم و کیفم و برداشتم ... رفتم سمتش و گفتم :

من _ بریم دیگه

دستش و کشید رولبم و گفت :

هیرا _ پررنگه ... چند بار بهت بگم بدم میاد

خندیدم ... نمی دونست کرم از خودمه تا حرصش بدم

به خونه بابا که رسیدیم زنگ زدیم ... در باز شد ... هیرا در و هول داد تا

اول من برم ... بابا وایساده بود توحیاط ... لبخند زدم و گفتم :

من _ سلام بابایی

لبخند زد

بابا _ سلام دخترم

رفتم بغلش و پیشونیم و بوس کرد ... هیرا رو هم بغل کرد

بابا _ خوش اومدید پسرم

هیرا _ ممنون ...

وارد خونه شدیم ... خبری از سیما و تینا نبود ... نشستم رومبل ...

بابا هم نشست ...

من _ پس سیما کو ؟

بابا _ حال خواهرش بد بود بنده خدا ... رفت چند روز تبریز

سرم و تکون دادم ... بابا و هیرا مشغول حرف زدن شدن ... صدای پا از

طبقه بالا اومد و بعد تینا اومد پایین ... سه سال که می گذره تینا هم خیلی عوض شده ... تغییر کرده ... آروم و گوشه گیر ... بالبخند اومد جلو و گفت :

تینا _ سلام

هیرا به احترامش بلند شد و گفت :

هیرا _ سلام تینا خانوم ... احوال شما ؟

من _ علیک سلام ...

سرش و انداخت پایین و رفت تو آشپزخونه ... به بابا اشاره کردم چشه ؟

بابا _ نمی دونم ... این دختر چند وقتیه کم حرف شده ...

بااینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی دلم براش سوخت ... بلند شدم و رفتم

توآشپزخونه ... تکیه دادم به میز ناهار خوری ... مشغول درست کردن چایی

بود

من _ آفرین ... از کی تا حالا خونه دار شدی ؟

سریع نگاهم کرد و گفت :

تینا _ اگه می خوای زخم زبون بزنی سریع تر ... عادت کردم

من _ جدی ؟ اوهوم ... نه نیومدم زخم زبون بزنم ...

تینا _ پس چته ؟

حرصی گفتم :

من _ من باید از تو بپرسم ... توچته ؟

سرش و انداخت پایین و مشغول بازی با شالش شد ...

من _ چته تینا ؟ نمی خوای بگی ؟

بازم سکوت کرد ... سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ اوکی

خواستم برم بیرون که باصداش وایسادم .

تینا _ میشا ؟

برگشتم سمتش ... باصدای بغض دارگفت :

تینا _ با اینکه زیاد باهم خوب نیستیم ولی می دونم دلت مهربونه ... می خوام

یه چیزی بهت بگم !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#9
دلم براش سوخت ... چند وقتی بود کینم و از بین برده بودم ... باتینا کاری

نداشتم ... نگاهی به بیرون انداختم ... هیرا حسابی مشغول حرف با بابا شده بود

من _ چیشده تینا ؟ داری نگرانم می کنی .

زد زیر گریه ... نشست رو صندلی و گفت :

تینا _ یه غلطی کردم میشا ... به گ*ه خوردن افتادم ... توروخدا یه کاری کن

قلبم شروع کرد به زدن ... تا حالا تینا رو اینجوری ندیده بودم .

نشستم کنارش و گفتم :

من _ میگی چیشده یانه ؟

لبش و بازبونش تر کرد و گفت :

تینا _ تورو روح مادرت به کسی نگو ... بین خودمون بمونه آجی ...

قلبم لرزید ... سرم و تکون دادم .

من _ قول میدم

تینا _ نمی دونم چجوری بگم ... توی دانشگاه خاطر خواه یه پسره شدم

یعنی خودش اومد طرفم ... باکلی وعده و حرفای عاشقونه ... از من بعید بود

منی که خودم خوب پسرا رو می شناختم گولشو خوردم ... تقریبا 7ماهی باهم

رفیق بودیم تا اینکه گفت ... گفت ... می خوام بیام خاستگاریت ولی به یه شرطی ... گفت اگه می خوای به هم برسیم باید با هم ر * ا * ب * ط * ه داشته

باشیم ! منم دودل بودم ... قبول نکردم ... تااینکه باهام قهر کرد ... طاقت قهرش و نداشتم ... قبول کردم !

بهت زده گفتم :

من _ چــــــــــی ؟ چی داری میگی تینا ؟ نگو که ...

باگریه سرش و تکون داد و منم باچشای گشاد و دهن باز نگاهش کردم !

دستم و گذاشتم رو دهنم و گفتم :

من _ وای خدا ... تینـــا چه غلطی کردی ؟!؟ می دونی اگه بابا یا سیما بفهمن

سکته می کنن ؟

گریش بیشتر شد ... خداروشکر صداش بیرون نمی رفت ... سرم درد گرفت .

تینا _ بدتر از اون این بود که بعد از اون حرکت دیگه طرفم نیومد ... باهام

سرد شده بود ... محلم نمی ذاره ... میشا بی آبرو شدم ... بی عفت شدم ...

از دست دادمش ! من باتموم وجودم دوستش داشتم و دارم !

گریش شدید تر شد و دستش و گذاشت رو دهنش ... کلافه دستم و کشیدم

رو صورتم ... بغض کردم ... تینا با خودش چیکار کرده بود ؟ وای خدا

من _ الان کجاست ؟

تینا _ تو دانشگاه می بینمش ولی محلم نمی ذاره ... با یکی دیگه دوست شده .

تینا خوبیش این بود که تودانشگاه خودم درس می خوند ولی یه رشته دیگه

تا حالا هم ندیدمش با یه نفر دیگه یعنی برام مهم نبود ... ولی الان اون رو آورده بود به من ... من و راز دار خودش دونسته ... منم نباید کم بزارم براش .

من _ از دانشجو های خودمه ؟

تینا _ نه ... هم کلاسی خودمه ...

دستم و مشت کردم و گفتم :

من _ بد کردی تینا ... خیلی بد کردی ... به خودت ... به مادرت ... به بابا

بااینکه دلم از مادرت خوش نیست ولی بازم مادره ... دلم برای رو ... !

ساکت شدم ... دلم برای رونالد هم می سوخت ... این سه سال و خاطر خواه

تینا شده بود ... ولی به احترام من حتی بهش نزدیک نمی شد ... بارها بهش گفتم مشکلی ندارم ... اون برای من سنگ تموم گذاشته بود !

تینا _ چی کار کنم میشا ؟

من _ هیچی ... فعلا هیچ کاری نکن تا خودم به حسابش برسم .

تینا _ نه نه ... اون خیلی کله گندست ... از اون آقازاده هاست ... استادا ازش

می ترسن .

پوزخند زدم ... آقا زاده در برابر من هیچی نیست ...

من _ نه برای من تینا ... الانم فراموش کن ... یه کاریش می کنم ... مگه اینکه توبه کنی ... هزارتا درمان هست ... این موضوع رو به هیچکس تینا ، هیچـــکس نمی گی فهمیدی ؟

سرش و تکون داد و اشک هاش و پاک کرد ... بلند شد و ناگهان غافلگیرم

کرد و بغلم کرد ... برام سخت بود ... اون به من پناه آورده بود ... دستم و آروم بردم پشت کمرش و بغلش کردم !

بعد از چنددقیقه گفتم :

من _ خیلی خوب ... بهتره یه چیزی برای شام درست کنیم ؟ الان صدای مردا

در میاد ...

خندید و اشکاش و پاک کرد ... ذهنم خیلی مشغول شده بود ... در فریزر و

بازکردم ... یه بسته گوشت درآوردم تا کتلت درست کنم ...

دوتامون مشغول شده بودیم ولی حرف نمی زدیم ... تینا مشغول رنده

کردن سیب زمینی ها شده بود .... واقعا چرا باخودش همچین کاری رو کرد ؟

نفسم و عمیق فرستادم بیرون ... اگه بفهمم کیه طرف بدبختش می کنم

روزگارش و سیاه می کنم ... نفسای عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم

من _ این پیازارو هم رنده کن تا من لباسم و عوض کنم ...
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#10
سرش و تکون داد و از آشپزخونه زدم بیرون ... وای که خدا این بابا و هیرا

رو از هم جدا نکنه ... خدایی هیرا بابا رو خیلی دوست داشت ... نمی دونم

چرا ... الانم مشغول شطرنج شدن ... لبخند زدم که هیرا سرش و بلند کرد

و بالبخند رولبش نگاهم کرد ... یواشکی چشمک زد که سرم و تکون دادم و

خندیدم و رفتم تو اتاق مجردیم .... مانتو و روسریم و درآوردم و تو آیینه

به خودم نگاه کردم ... عصبی بودم ... نفسم و فرستادم بیرون ... هـــی خدا

شکرت !

رفتم سمت کیفم و بطری خونم و دراوردم ... همه جا همراه خودم میاوردم
دوسه قلوپ خوردم و درش و بستم ... دور لبم و پاک کردم و رفتم پایین

وارد آشپزخونه شدم و مشغول درست کردم کتلت ها شدم !

تینا میز و چید و منم مردا رو صدا زدم ... بابا وهیرا باخنده وارد آشپزخونه

شدن ... بابا و تینا بغل هم نشستن ... من و هیرا هم بغل هم ... تینا روبروم

بود ...

بابا _ به به ... می بینم که دخترای بابا زحمت کشیدن

من و تینا لبخند زدیم ... تینا نگاهم کرد و لبخندش پررنگ تر شد

زیرلب گفتم :

من _ بخور و به هیچی فکر نکن

سرش و تکون داد ... بابا برای خودش کشید و همین طور برای تینا

دستم و دراز کردم و چند تا کتلت برای هیرا گذاشتم و مخلفاتشم کنارش

هیرا _ دست شما درد نکنه خانـــــوم

لبخند زدم که یواش گفت :

هیرا _ شب چه قدر باهم کار داریم ... بخور جون بگیری

K محکم پاهام وکوبیدم به پاهاش که کتلت پرید توگلوش ولی باچند تا

سرفه خوب شد ... دوغ ریختم براش و گذاشتم جلوش

فردا دانشگاه نداشتم برای همین رسیدیم خونه آقا به وعدش عمل کرد

( ببخشید خیلی بی حیان اینا هرچی بهشون می گم گوش نمیدن: ) )
 

موضوعات

بالا