درحال تایپ میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام ) | Mohadeseh.f ( محدثه فارسی )

رمانم چطوره بروبچ ؟


  • مجموع رای دهندگان
    11

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#31
استرس داشتم ... باید می رفتم دکتر ... وارد کیلینیک شدم و به سمت

پذیرش رفتم

من _ سلام ... امروز متخصص سونوگرافی هستن ؟

دختره سرش و بلند کرد و گفت :

دختر _ آره عزیزم ... بهت وقت بدم ؟

با لبخند گفتم :

من _ ممنون میشم

پول و پرداخت کردم و نشستم روی صندلی ... انقدر گیج بودم که حتی نمی دونستم باید آب بخورم یانه ! خدایا اصلا برای من امکان پذیر بود سونوگرافی ؟

ولی دل و زدم به دریا و رفتم سمت آب سرد کن رفتم و چند تا لیوان آب خوردم ... یه دوتا لیوان هم برداشتم و آبش کردم و باخودم آوردم ونشستم

اون دوتا روهم خوردم و مشغول بازی باانگشتام بودم که اسمم خونده شد

_ میشا فرهمند .

بلند شدم و باپاهای لرزونی به سمت اتاق سونوگرافی رفتم ... وارد شدم و

دکتر یه مرد بود ... لبخند زد و گفت :

دکتر _ دراز بکش دخترم

لبم و گزیدم و کیفم و گذاشتم پایین تخت و دراز کشیدم ...

دکتر _ دکمه های مانتوت رو باز کن و پیرهنت و بزن بالا

کاری که گفت و انجام دادم ... یه دستگاه مثل ماوس رو برداشت و روش

یکمی ژله مالید و گذاشت پایین دلم ... فشارهایی که وارد می کرد درحد

نوازش بود برای من ... نگاهش به صفحه مانیتور بود و یه چیزایی به دختره

که اون ور پرده نشسته بود بلغور می کرد

دکتر _ حامله ای ؟

من _ بله

دکتر _ چند ماهته ؟

باشک گفتم :

من _ نمی دونم

ابروش و انداخت بالا و گفت :

دکتر _ مگه آزمایش ندادید ؟

موندم چی بگم ... برای همین زل زدم توچشماش و گفتم :

من _ شما می تونید بگید مگه نه ؟

چیزی نگفت و آروم نگاهش رفت سمت مانیتور ... دستگاه رو از روی

شکمم برداشت و گفت :

دکتر _ تا یه ربع دیگه جوابتون حاضر میشه

نشستم و دکمه ی مانتوم رو بستم ... بلند شدم و زیر لب تشکر کردم و بعد

از برداشتن کیفم از اتاق زدم بیرون ... نفسم و فرستادم بیرون و نشستم رو صندلی ... گوشیم و درآوردم و یکمی باهاش ور رفتم ... گذر زمان و نفهمیدم

و یهو اسمم و صدا کردن :

_ خانوم فرهمند ؟ جواب سونوگرافیتون حاضره

سریع بلند شدم و برگه رو از دست دختره گرفتم ... بهش نگاه کردم ... واقعیتش بااین که انگلیسیم هم خوب بود ولی چیزی نمی فهمیدم ... روکردم طرف دختره و گفتم :

من _ دکتر زنان هستن ؟

سرش و بازم تکون داد و گفت :

دختره _ بله ، اتفاقا سرشون خلوته ، وقت بدم ؟

من _ بله ممنون

سریع به طرف اتاق متخصص زنان حرکت کردم ... بعد از سلام کردن نشستم

و برگه رو نشونش دادم ... نگاهی بهش انداخت و ابروش و انداخت بالا

دکتر _ خون ؟ بدنت چرا انقدر خون طلبه ؟

مات زده نگاهش کردم ... نگاه متعجبش به برگه بود

دکتر _ نمی فهمم اصلا

نفسم و با استرس فرستادم بیرون و گفتم :

من _ ببخشید من چند ماهمه ؟

بازم ابروش و انداخت بالا و گفت :

دکتر _ مگه نمی دونی ؟

سرم و به عنوان منفی تکون دادم

دکتر _ خوب اینطور که معلومه 3 ماهته

آهی کشیدم و دستم و گذاشتم روی پیشونیم ... درحالی که دفترچم و

امضا می کرد گفت :

دکتر _ شوهرت راضی نیست ؟

سرم و به عنوان تایید تکون دادم

دکتر _ عادت می کنه ... خودشون بعد از به دنیا اومدن بچه عاشقش میشن

لبخند مصنوعی زدم و بلند شدم و تشکر کردم ... درآخر زل زدم بهش و گفتم :

من _ فراموش کنید همچین مریضی داشتید

و بعد با لبخند پررنگ تر از اتاق زدم بیرون ... کارم شده کنترل ذهن این و اون

دیگه خسته شدم !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#32
بافکری درگیر به خونه رسیدم و بعد از درآوردن لباسم یه راست رفتم تو حموم

ولی تا شیر آب و باز کردم خون از دهنم پاشید بیرون ... ای گندت بزنن

دوش و از سرجاش درآوردم و گرفتم جاهایی که خونی شده بود ... سرم

گیج می رفت ... سریع تمیز کردم و وان و پر آب کردم ... دیگه نمی تونستم

رو پای خودم وایسم ... سریع نشستم تو وان و چشام و بستم ... چقدر گشنم

هم شده بود ... باید خودم و تغذیه کنم ... خیلی نیاز دارم به خون !

بعد از حموم اومدم بیرون و فقط حوله رو تنم کردم ... بطری بزرگ خون

و برداشتم و برگشتم اتاقم و روی تخت ولو شدم ... چشمام خواب می طلبید

بعد ازخوردن خون چشام و گذاشتم رو هم و به خواب رفتم !

خوابی که پر از دلهره بود ... من توی یه جای تاریک ... ولی ... یه نوری میومد

دستام و آوردم بالا ... خونی بود ... نور کم کم به همه جا پخش شد و من شاهد

انسان هایی بودم که رو زمین افتاده بودن ... و ... و ... وای خدای من ... روی

گردن همشون جای گاز بود ... دستم و کشیدم رودندونم ... نـه امکان نداره

این نمی تونه کار من باشه ... نــــــــــــــــــــــــــــــــــه !

_ میشــــــا ؟

هیـــــــــــــــــن ... چشام و سریع باز کردم و باصورتی پر از عرق خیره

شدم به هیرا که داشت بانگرانی نگاهم می کرد ...

دستش و گذاشت دوطرف صورتم و گفت :

هیرا _ چته میشا ؟ حالت خوبه ؟

سرم و تند تند تکون دادم و درحالی که دلم پیچ می خورد گفتم :

من _ خوبم ... خواب بد دیدم ... چیزی نیست

و بعد نفس عمیقی کشیدم ، سرم و برگردوندم طرف هیرا و نگاهش کردم

و سعی کردم لبخند بزنم

من _ من خوبم عزیزم ، راستی خسته نباشی

لبخند زد و پیشونیم و بوسید و بلند شد و گفت :

هیرا _ درمونده نباشی ... خانوم دوباره باحوله خوابیدید و طبق معمول

چیزی روخودتون نکشیدید و وضعیتتون هم مشاهده نکردید

باتعجب به خودم نگاه کردم ... یه لحظه شرمم شد ! حوله دیگه تابالای

نافم اومده بود ... لبم و به دندون گرفتم و سریع درستش کردم

صدای خنده ی مردونه هیرا تو اتاق پیچید ... سرش و تکون داد و درحالی

که دکمه های پیرهنش و باز می کرد گفت :

هیرا _ دیوونه ! من دارم میرم دوش بگیرم ، فقط توروخدا یه کاری کن

دارم از گشنگی می میرم ! راستی تغذیه خونمون هم کم شده .

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ هیرا شب خونه بابامیم ...

دستش و زد روپیشونیش و گفت :

هیرا _ وای نه میشا ... من بدگرسنه ام ... این خونا کفاف دوتامون و نمیده

کلافه گفتم :

من _ چیکار کنم هیرا جان ؟ تومثلا یه اصیلی نمی تونی خودت و کنترل کنی ؟

وارد حموم شد و سرش و کرد بیرون و گفت :

هیرا _ نه در صورتی که با خون های تغذیمون شاهپسند هم می خوردیم

به این میگن رژیم خوناشامی خانوم !

و بعد با لبخند وارد حموم شد و در و بست ... البته عادت به قفل کردن نداشت

چون هی درحال دستور دادن بود ... می شناسید دیگه آقایون و الحمدالله ؟

دستم و گذاشتم روشکمم و دراز کشیدم ... به سقف زل زدم ... چه قدردلم

می خواست باذوق برای هیرا بگم که داره بابا میشه ! همیشه هرخبری رو

بهش اطلاع می دادم

از این خبر می ترسم ... شاید برای من خطر داشته باشه ، چه قدر خوب

بود الان اگه رونالد اینجا بود

بلند شدم و دوباره نشستم ؛ کلافه به همه جا نگاه کردم ... دلم یه چیزی

می خواست ... یه چیزی که بتونه من و از کلافگی نجاتم بده ... به ساعت

نگاه کردم پنج و نیم بود ... هیرا درحالی که توحموم آواز می خوند

دستور هم فرمایش می کرد

هیرا _ میشـــــــا ؟ یه پیرهن قشنگ برام بزار

کلافه بلند شدم و رفتم سمت کمدمون ، بازش کردم وگشتم ... امشب

عمه خانوم تشریف داشتن ... مثلا از راه دور اومدن .

پیرهن شکلاتی هیرا رو بیرون کشیدم و گذاشتم روی تخت ... شلوار

کتان کرمی رو هم درآوردم و همین طور یه کمر بند قهوه ای سوخته

کت هم که اصلا ... خوشگل می شد بقیه نگاهش می کردن غیرتی

می شدم ! حوله رو هم براش گذاشتم روی شوفاژ ... به سمت دراور رفتم

و درحالی که تو فکر بودم کرم نرم کننده رو برداشتم و یکمی به دستم زدم

در حال بهم مالیدن دستام بودم که درد بدی توی سرم پیچید !

بااین درد آشنایی داشتم ... نفوذ ذهنی ! چشام و بستم و دستم و گذاشتم

روشقیقم ... ذهنم مثل کامپیوتری شده بود که درحال جستجوی هکرش بود !

تصاویر نامعلومی تو ذهنم نقش بست ... مثل یک کلبه چوبی وسط دل جنگل

ولی از ذهنم پاک شد ... هرکی بود نتونست به ذهنم نفوذ کنه !

باعصبانیت چشمام و باز کردم و دستم و مشت کردم ... خیلی اعصابم داغون

شده بود ... لعنتـــــی ، مطمئنم کار جانی عوضیه .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#33
باحرص در حالی که عصبی بودم و صدای هیرا رو مخم رژه می رفت از اتاق

زدم بیرون ... رفتم تو آشپزخونه و باحرص در یخچال و باز کردم ... هیرا

راست می گفت ذخیره خونمون تموم شده بود ! باید چیکار می کردیم ؟

یاد اون بطری بزرگی که حداقل یه هفتمون و کفاف می داد افتادم ... نه من

همش و خورده بودم ... وای نـــــــه ! این بچه داره من و بد ضعیف می کنه

و تشنه تــر !

باصدای داد هیرا به خودم اومدم :

هیرا _ میــــــــشا ؟ حولم و بده

باسرعت به سمت بالا حرکت کردم ... حوله رو از روی شوفاژ برداشتم و

بردم سمت در حموم ... در وباز کردم و حوله رو گرفتم سمتش و گفتم :

من _ بیا عزیزم

لبخند بدجنسی زد و گفت :

هیرا _ تشریف نمیارید حموم ؟

کلافه گفتم :

من _ بگیر هیرا ولم کن

باتعجب و ناراحتی بهم خیره شد ؛ جدی حوصله نداشتم انقدر که این

جانی اعصابم رو بهم ریخته بود ... حوله رو ازم گرفت و رفتم بیرون و

درحموم و محکم کوبید به هم ! چشام و بستم و دستم و گذاشتم رومعدم

و خم شدم ... نشستم رو تخت و به خودم پیچیدم ... آی که چه درد بدی

به سختی دستم وبه گوشیم رسوندم و به رونالد پیام دادم بیاد اینجا

به دودیقه نرسید که صدای زنگ خونه دراومد ... به سختی بلند شدم

و خواستم از اتاق برم بیرون که هیرا از حموم اومد بیرون بااخمایی درهم

پشیمون بودم از رفتارم ... حسابی ناراحتش کرده بودم ! کلافه تر از قبل

درحالی که حواسم به وضعم نبود به سمت پایین می رفتم ... دوباره داد هیرا

بلند شد

هیرا _ بااون وضع کجا میری ؟ بیا خودم در و باز می کنم

زدم توسر خودم و دوباره به سختی به سمت بالا رفتم ... حالا این رونالد

بیشور هم دستش و گذاشته بود زنگ و ول نمی کرد ... همیشه کارش همین

بود ... انگار زنگ خونه بابای بیشورشه !

برگشتم تواتاق و هیرا بااخمایی ترسناک که من می ترسیدم از اتاق رفت بیرون

سریع یه لباس تنم کردم و شال و انداختم روسرم ... به سمت پایین رفتم

و به رونالد که نشسته بود رومبل سلام کردم

رونالد _ به به خانوم رئیس

خواستم بهش دست بدم که با نگاه برزخی هیرا مواجه شدم ... جدیدا که نه

از موقعی که ازدواج کردیم خیــــــلی حســاس شده و روز به روز بدتر میشه

رونالد لب زد درحالی که صدا ازش درنمیومد :

رونالد _ اتفاقی افتاده ؟

نیم نگاهی به هیرا انداختم ... هواسش نبود و داشت قهوه می ریخت

لب زدم :

من _ آره ... باید حتما باهات صحبت کنم

هیرا از آشپزخونه اومد بیرون و سینی قهوه رو گذاشت روی میز و خواست

بشینه که رونالد گفت :

رونالد _ بلند شو موهات و خشک کن این چه وضعشه ؟

نگاهی بین مارد و بدل کرد و به سختی رفت به سمت بالا ... وقتی مطمئن شدم

رفته با صدای خیلی آرومی گفتم :

من _ رونالد بدجوری این موجود توشکمم داره ضعیفم می کنه

اخماش رفت تو هم و گفت :

رونالد _ فکر نمی کردم نگهش داری

لرزیدم ... حس کردم حرف بدی زد ... باعصبانیت گفتم :

من _ برای چی باید می انداختمش ؟

نفسش و فوت کرد بیرون و گفت :

رونالد _ میشا ... تو توانایی نگه داریش و نداری ... اون بهت آسیب می رسونه

و از دوارن اول خوناشامیت هم تشنه تر و گرسنه ترت می کنه ... می دونی به سختی تبدیل به گرگینه میشی ؟ میشی گرگی که یه موجود شبیه به انسان

دربدنش هست

باشک گفتم :

من _ از کجا معلوم گرگ نیست ؟ مگه من گرگینه هم نیستم ؟

صداش آروم تر شد و گفت :

رونالد _ برای اینکه باباش یه خوناشام اصیله ... ومادرش هم یه رگ کامل

از خوناشام ... واینکه بدنت خون می طلبه معلومه که بچه ای که توشکمته

خوناشامه !

من _ تومی تونی معاینش کنی ؟

به پشت سرش نگاه کرد و وقتی مطمئن شد هیرا هنوز نیومده گفت :

رونالد _ من که نه ... ولی یه دوست دارم که دکتره و متخصص خوناشام هم

هست ولی انسانه ... می تونه بهمون کمک کنه

باتعجب گفتم :

من _ ایرانیه ؟

سرش و به عنوان منفی تکون داد و گفت :

رونالد _ نه ... ایتالیاییه ... برادر خودش خوناشامه و برای همین اطلاعات

زیادی داره و مطالعات زیادی کرده ... هروقت خواستی می برمت پیشش !

باشنیدن صدای قدم های هیرا سریع فنجون قهوه رو برداشتم وبه رونالد اشاره

کردم
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#34
لبخندی زد و گفت :

رونالد _ تینا درچه حاله ؟

لبخند تلخی زدم ... هیرا اومد پایین ... حسابی ناراحت بود

من _ مجبور شدم ذهنش و کنترل کنم تا ... تا فراز و فراموش کنه

اخمای رونالد توی هم رفت ... هیرا نشست رومبل و فنجون قهوه رو برداشت

رونالد _ میشا چی کار کنم ؟

هیرا بهش لبخند زد و گفت :

هیرا _ درست میشه ... به یه شرطی ؟

دوتایی سوالی به هیرا خیره شدیم

هیرا _ به شرطی که خودت پیش قدم بشی

لرزیدم ... برای تینا نگران شدم ... تینا بهش ت*ج*ا*و*ز شده بود

به سختی قهوه رو فرستادم پایین !

رونالد سریع بلند شد و گفت :

رونالد _ اومده بودم فقط بهتون سر بزنم کاری ندارید ؟

من و هیرا بلند شدیم و همزمان لبخند زدیم ... تا دم در همراهیش کردیم

بعد از رفتنش بدون اینکه به هیرا نگاه کنم خم شدم و فنجون های قهوه رو

جمع کردم و گفتم :

من _ حاضر شوبریم ...

نفسش و عصبی فرستاد بیرون ... این روزها چقدر ناراحتی بینمون زیاد شده
بود ... فنجون ها رو شستم و گذاشتم تو آب چکون ! دوباره درد بدی توی

دلم پیچید ! خم شدم و چنگ زدم به کابینت ... چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم توجه نکنم ... بلند شدم و صاف وایسادم ... عرق از سر و صورتم

می ریخت پایین ... این چه حسیه ؟ دهنم خشک شده بود .

دندونای نیشم و روی لبام حس کردم ... صدای قدم های هیرا با جوش اومدن

کتری روی گاز یکی شده بود ... عصبی گاز و خاموش کردم سریع شیر آب و

باز کردم و هرچی خون تودهنم بود ریخت بیرون ... سریع تمیزش کردم ... صدای قدم هاش دور شد ، چند تا مشت به صورتم آب پاشیدم ... اینجوری فایده نداره

خواهش خواهش خواهش ! دستم و کشیدم روی شکمم ... چقدر درد می کرد

لعنـــــت به این وضعیتم ! باصدای هیرا برنگشتم و همینطور ثابت موندم

هیرا _ اتفاقی افتاده ؟

سعی کردم لبخند بزنم ، برگشتم ... لبخندم و پررنگ تر کردم و رفتم نزدیکش

توچشماش زل زدم و گفتم :

من _ چیزی نیست ... یکمی توفکرم ... هیرا ؟

نگاه از نگاهم گرفت ... دلخور بود ... بادستم سرش و به طرف خودم برگردوندم بوسه ای به چشماش زدم و گفتم :

من _ ببخشید

کم کم دستش دور کمرم و احاطه کرد ... صدای تپش قلبش بهترین

موسیقی توی جهان بود .

باخنده از بغلش اومدم بیرون و گفتم :

من _ الان وقتش نیست ... بهتره بریم حاضر بشیم

و بعد با لبخند نگاهم کرد ... بخشیده بود من و ... من می شناسم این مرد

مهربونم رو .

سریع تیپم و باشوهرم ست کردم ... نگاهم به بسته شاهپسند و قاتل و الذئب

افتاد ... به شکمم نگاه کردم ... ببخشید عزیزم مجبورم وگرنه ممکنه امشب

نتونم جلوی خودم و بگیرم !

سریع مقداری شاهپسـند و قاتل و الذئب خوردم که دهنم و مری و معدم

آتیش گرفت ! چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد از زدن ریمل و رژ شکلاتی

رنگم روسری ساتن شکلاتیم رو هم سرم کردم و بعد از برداشتن کیف به

سمت پایین رفتم ... هیرا دست به جیب وایساده بود ... خوشم میاد خودش

می دونست نباید کت برداره ... لبخندی بهم زد و جلو راه افتاد ... بعد از چک

کردن همه چی از خونه زدیم بیرون ... توی ماشین فقط به فکر این بچه بودم

این بچه خوناشامی که معلوم نیست چه قدرتی داشته باشه !

نمی تونستم بندازمش ... قسمتی از وجودم بود ... مادر بودن و الان درک می کنم ... بااینکه خیلی اذیتم می کنه ولی دوستش دارم ... نمی تونم ازش بگذرم

وقتی رسیدیم سعی کردم همه چیز و بریزم دور ... با لبخند پیاده شدم و هیرا

زنگ زد ... نگاهی به ماشین های مدل بالایی که دم خونه پارک شده بود

انداختیم

هیرا _ خبریه ؟؟

باشک گفتم :

من _ تاجایی که یادمه عمه حاله ام قرار بود بیاد

سرش و تکون داد ... عمه فقط هیرا رو توی عروسیم دیده بود ... در باتیکی

باز شد و من دستم و دور بازوی هیرا حلقه کردم ... دعا دعا می کردم امشب

سیما رو اعصابم رژه نره .

وارد خونه شدیم و موجی از انواع عطر ها و صداها باهامون برخورد کرد .

بادیدنمون همه ساکت شدن و با لبخند بلند شدن وایسادن ... وای خدای من

سپهر و جنی هم بودن ... دستم و از دور بازوی هیرا باز کردم و با لبخند

رفتم سمتشون و سلام کردم ... هیرا هم آقاوارنه و باسری پایین سلام و احوال

پرسی می کرد ... جنی موهاش و رنگ کرده بود و زیبا تر شده بود ... بغلش

کردم

من _ جنــــی !

اونم محکم من و بغل کردو گفت :

جنی _ دلم برات تنگ شده بود میشای عزیز

با لبخند ازش جدا شدم و رفتم سمت بابام و باهاش روبوسی کردم ... بغل بابا

عمه حاله وایساده بود و با لبخند نظاره گر ما بود ... اخلاقش انگار عوض شده

من _ سلام عمه خانوم

لبخندش عمیق تر شد و گفت :

عمه _ علیک سلام عمه

و بعد بغلم کرد ... منم لبخند زدم ...

بعد از احوال پرسی و این چیزا نشستیم روی مبل ... نفهمیدم سپهر و جنی

کی اومدن ؟ ولی عمو همراهشون نبود و پیگیر هم نشدم ... بانگاهم دنبال

تینا گشتم ... نبود ... سیما خداروشکر مشغول حرف زدن با عمه بود ... هیرا

و بابا و شوهر عمه و سپهر هم باهم ... سعی کردم شنواییم و فعال کنم ولی

بالاخره صدای خنده بلند شد ... تینا و ریما ( دختر عمه حاله ) وراشا پسرش

از پله ها اومدن پایین ... لبخند زدم ... یه زمانی از همشون متنفر بودم

ولی الان دیگه نیستم ...

ریما بادیدنم جیغ کشید که هیرا گرخید ... با دو اومد سمتم و بغلم کرد

ریما _ وای خــــــــدا ... تو چقدر عوض شدی میشا ... عزیزم ... عزیزم

... چه قدر خانوم وخوشگل

دستم و گذاشتم پشتش و گفتم :

من _ خوش اومدی گلم ...

راشا پسر زیبا و آروم به سمتم اومد ... بدون اینکه حواسم باشه بهش دست

دادم

کم کم همه مشغول حرف زدن بودیم ... تینا کنار خودم نشسته بود که باعث

تعجب و نگاه خیره بابا و سیما شده بود .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#35
به تینا نگاه کردم وگفتم :

من _ خوبی تینایی ؟

لبخند قشنگی زد و گفت :

تینا _ عالیم ... راستی امروز رونالدتون بهم زنگ زد

ابروهام پرید بالا ... جـــــــــــــــــــان ؟!؟

من _ رونالد ؟

سرش و تکون داد و گفت :

تینا _ گفت فردا باید ببینتم ... آه می دونی یه حس عجیبی دارم نسبت بهش

انگار ... انگار یه چیزی داره که می خواد بهم بگه

رفتم توی فکر ... پس رونالد تصمیم خودش رو گرفته ... گوشیم توی کیفم

به صدا دراومد ... از بقیه عذرخواهی کردم و گوشیم و از توی کیفم در آوردم

ناشناس بود شماره ... باشک جواب دادم :

من _ بله ؟

صدای آشناش توی گوشم پیچید

سایه _ سلام استاد جون

لبخند مرموزی زدم و گفتم :

من _ علیک سلام ، کاری داری ؟

خندید و گفت :

سایه _ قرار بود هم دیگه رو ببینیم یادت رفته ؟

چونم و خاروندم و گفتم :

من _ انگار یادت رفته من کیم ؟ مثل آدم با من حرف بزن

انگار ترسید که بالحن مودبانه تری گفت :

سایه _ خواهش می کنم ... می خواستم بگم ... اووم منم می خوام بیام توگروهتون

یکمی شک کردم ... سعی کردم از کنترل ذهنی ازطریق صداش استفاده کنم

من _ راستش و بگو چی توکلت می گذره ؟

مثل مسخ شده ها گفت :

سایه _ من دوست دارم توی گروهتون باشم ... راز های جالبی دارید

لبخندم پررنگ تر شد ...

من _ کی اجیرت کرده ؟

بازم مسخ شده گفت :

سایه _ هیچکسی ... من به انتخاب خودم می خوام بیام

انگار هیچ قصد و نیتی نداشت ... باید باهاش رو در رو صحبت کنم

من _ خیلی خوب بعدا می بینمت خداحافظ

سایه _ باشه خداحافظ

قطع کردم و متوجه بقیه شدم ... خب خداروشکر انگار خیلی درگیر حرف

زدن بودن و متوجه مکالمه من نشده بودن

سیما و عمه به آشپزخونه رفتن ... به عنوان یه خانوم بلند شدم تا برم کمک

جنی که دید بلند شدم به تبعیت از من بلند شد و دنبالم اومد ... وارد آشپزخونه

شدم ... لبخند زدم و گفتم :

من _ کمک نمی خواید ؟

عمه حاله لبخندی از سر ذوق زد و گفت :

عمه _ نه عزیزم ...

جنی از خدا خواسته دستم و کشید و با لحجه بانمکش گفت :

جنی _ اوه میشا ... بیا بریم باهات حرف دارم

و من و کشید ... رفت اون ور و دور از جمع و آشپزخونه گفت :

جنی _ یه خبرایی شنیدم ... راسته که پدر آهمانت توایرانه ؟

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ آره ... انگار این طوریه

آهی کشید و با ترس گفت :

جنی _ oh my god ( اوه خدای من ) این اصلا اتفاق خوبی نیست ... اون

خیلی قویه ... اون قوی ترین گرگینه است تو تاریخ .

دستم و گذاشتم روشونش و گفتم :

من _ نگران نباش جنی ... باید امید داشته باشیم

با دیدن ناراحتیش سعی کردم لبخند بزنم

من _ راستی کی اومدید ایران ؟

لبخند تلخی زدو گفت :

جنی _ دیشب اومدیم ... به اصرار سپهر ... گفت بیایم ایران یه مدت به خاطر

شنیدن زنده بودن جانی .

لبخند متینی زدم و گفتم :

من _ لطف کردید

باشنیدن صدای عمه و سیما که گفتن شام حاضره با لبخند جنی رو کشوندم

سمت میز ناهار خوری !

کنار هیرا نشستم ... اصلا حضورشم بهم آرامش می داد ... تکیه گاهم بود

این مرد ... آخ که چقدر دوستت دارم مرد من ( عـــــــوق دیگه خیلی

عاشقه )

هیرا درحالی که با شوهر عمه حرف می زد و با لبخند جوابش و می داد برام

غذا کشید و خورشت ریخت روش و گذاشت جلوم

من _ مرسی عشقم

لبخندش پررنگ شد و باز لب باز کرد و جواب بابا رو داد ... حسابی همشون

از هیرا خوششون اومده بود ... سرم پایین بود و همزمان با غذا خوردن به

حرفای آقایون هم گوش می دادم ... سمت راستم هم تینا نشسته بود و با غذاش

بازی می کرد ... بهش اشاره کردم

من _ تینا چرا نمی خوری ؟

پوفی کشید و گفت :

تینا _ گشنم نیست .

اخم کردم و گفتم :

من _ بخور

و بعد روم و برگردوندم و دوباره مشغول شدم ... باصدای خنده سپهر سرم

و بلند کردم ... درحالی که از خنده قرمز شده بود گفت :

سپهر _ وای نگو هیرا ... بچه بودیم با میشا رفتیم خونه مادربزرگمون ، بنده خدا یه مرغ داشت و مرغه یه جوجه ... دوهفته ای قرار بود بمونیم ... نمی دونم

جوجه چش شده بود خون بالا می آورد و میشا نه گذاشت نه برداشت جوجه رو

زنده خاک کرد دوروز بعد رفتیم زدیمش کنار دیدیم فقط نوکش مونده !

و منم به تبعیت ازش بلند خندیدم و دستم و گذاشتم روسرم

من _ وای یـــــــــــــادتــــــه ؟!؟

آخی راست میگه ... چه روزایی داشتیم بچگی .

با شوخی و خنده شام خوردیم و سریع من و ریما ظرفا رو شستیم ... خیلی شیطون بود یاد خودم می افتادم ... الان دیگه حس و حال ندارم وگرنه زلزله ایم برای خودم

نشسته بودیم دور هم و حرف می زدیم ... هیرا امشب انقدر حرف زد فکش سوخت ، پرتقال و از توی جا میوه ای برداشتم و مشغول پوست کندن شدم ...

با لبخند به حرفای عمه گوش می دادم که دستم و بریدم ... اوه اوه ... سریع دستم و قایم کردم

عمه _ میشا ؟ دستت و بریدی عمه ؟

هول شدم و گفتم :

من _ ن ... نه عمه

دستم و آوردم بالا و نشونش دادم .

باشک و بهت به دستم که هیچ اثر زخمی روش نبود نگاه کرد و گفت :

عمه _ اما من خودم دیدم بریدیش

خنده ای کردم و گفتم :

من _ عزیزدلم صددرصد اشتباه دیدی

و زود پرتقال و گرفتم سمت هیرا ... لبخندی زد و باتشکر ازم گرفت ... دلم

یکم پیچ خورد ... گرسنم شده بود .

زیرلب گفتم :

من _ هیرا بریم ؟

نگاهی بهم انداخت و گفت :

هیرا _ تصمیم باخودته عزیزم .

بلند شدم و گفتم :

من _ خوب دیگه زحمت و کم می کنیم ( روکردم طرف تینا که داشت با

ریما حرف می زد و ادامه دادم : ) تینا جان اون کیف من و میاری ؟

عمه باناراحتی گفت :

عمه _ چه عجله ای دارید ... می موندید دیگه .

لبخندم عمق گرفت و گفتم :

من _ ممنون عمه جون ... راستش فردا کلاس دارم .

عمه _ وا مادر مگه توهنوز دانشگاه می ری ؟

تینا کیفم و داد دستم و هیرا هم بلند شد ... کم کم همه بلند شدن .

من _ نه عزیز ... استاد شدم بابا عمه جون !

باتعجب و دهن باز همه بهم زل زدن ... موندن و جایز ندونستم و گفتم :

من _ با اجازه همگی ... ممنون توزحمت افتادید .

منظورم به سیما بود ولی نگاهش نکردم ... عمه و ریما و تینارو بوسیدم

و بعد از خداحافظی راهی خونه شدیم .

******
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#36
در و باز کرد و داخل شدیم ... نیم نگاهی به رونالد انداختم با لبخندش

تایید کرد که چیزی نیست ... وارد خونه که شدیم اولین چیزی که توجه آدم

و جلب می کرد وسایلای قدیمی و سنتی ایتالیایی بود ... باصدای یه مرد که لحجه خیلی کمرنگی داشت برگشتم .

_ سلام ، خوش اومدید

رفتم جلو تر و گفتم :

من _ سلام ... میشا هستم .

لبخندی زد و درحالی که سعی می کرد ترس توی چشماش و قایم کنه گفت :

_ بله مگه میشه شما رو کسی نشناسه ؟ بفرمایید بنشینید .

من و رونالد نشستیم روی مبلای سلطنتی !

خدمتکارش برامون قهوه آورد و کم کم خودشم بهمون ملحق شد .

_ این خیلی عجیبه که آهمانت ، قوی ترین موجود جهان مرده باشه و شما جاش و گرفتید ... واقعا خیلی عجیب و باور نکردنیه !

خواستم حرفی بزنم که رونالد سریع گفت :

رونالد _ مارتین الان وقت این حرفا نیست ... آوردمش معاینش کنی .

لبخند زد و گفت :

مارتین _ بهتره قهوتون رو بخورید

و خودش قهوش و از روی میز برداشت ... بوی شاهپسند رو از اون فاصله هم

استشمام می کردم ... قهوش و با شاهپسند یکی کرده بود .

یکمی از قهوه رو مزه کردم و بعد باحالت کج و کوله ای گذاشتمش روی میز

حالم بد شده بود از مزه ی تلخش ... منتظر نگاهشون می کردم که یهو مارتین

از جاش بلند شد و گفت :

مارتین _ همراه من بیاید

به رونالد نگاهی انداختم که اشاره کرد بلندشیم ؛ بلند شدم و همراه رونالد

پشت سرش از پله ها رفتیم بالا ... در یه اتاق و باز کرد و وارد شد ... ماهم پشت سرش ... اوه اوه انگار وارد آزمایشگاه علمی شدم .

اشاره کرد که بنشینم روی صندلی ... کیفم و دادم دست رونالد و نشستم .

دستکشی دستش کرد و گفت :

مارتین _ چند ماهته ؟

من _ سه ماه

عینکش و زد و گفت :

مارتین _ تا الان هیچ نشونه بدی هم داشتی ؟

لبم و تر کردم و گفتم :

من _ خیلی بیشتر از قبل تشنه خون هستم .

سرش و تکون داد و اومد سمتم ... دستش و گذاشت روی شکمم و معاینه

کرد ... شروع کرد زیر لب یه چیزی خوندن ... باتعجب به رونالد نگاه کردم

نیشش و باز کرد و گفت :

رونالد _ متاسفم یادم رفت بگم ... مارتین یه ساحره بسیار ماهر هم هست .

یعنی الان اگه این یارو نبود زندش نمی ذاشتم .

بعد یه مدت مارتین دستش و کشید وگفت :

مارتین _ عجیبه ... تمام معادلاتم و بهم ریخته

نیم خیز شدم و گفتم :

من _ میشه بگی چی عجیبه ؟

عینکش و برداشت و با لحنی که ناباوری درش موج می زد گفت :

مارتین _ این امکان نداره ، اون ، اون یه خوناشامه ولی مثل بچه های انسان

می مونه .

من و رونالد مثل خنگا زل زدیم بهش ... پوفی کشید و گفت :

مارتین _ درسته اون خوناشامه و خیلی هم خون می طلبه ولی قدرتش جادوییه

و مثل بچه های انسان ها تورو وادار به ویار می کنه ... نه تنها خون بلکه تغذیه

های انسانی ... مثل غذاهایی که انسان ها می خورند و تو مثل یک زن حامله انسان میشی ... ولی تنها بدیش اینه که ...

منتظر به لبش چشم دوختم :

مارتین _ اگه مراقبش نباشید و به حد کافی تغذیه نشه سریع از بین میره یا ممکنه تویی که انقدر قدرتمندی رو هم از بین ببره !

قلبم شروع کرد به کوبیدن ... دوباره دراز کشیدم و دستم و گذاشتم روسرم

چشام و بستم وسعی کردم نفس عمیق بکشم .

صدای آروم رونالد و می شنیدم :

رونالد _ بیا و ازش بگذر

داد زدم :

من _ خفـــــه شو رونالد ... من مادرشم

و نشستم و بهش نگاه کردم و ادامه دادم :

من _ همون طور که مادر تو ، تو رو به دنیا آورد و باوجود بی رحمیای آهمانت

بازم آهمانت رو دوست داشت !

بدون اینکه چیزی بگه بهم زل زده بود ... رونالد از نظر من یه مرد خیلی قوی

بود ... یه مردی که پای به پای ما بود ... مادرش کشته شده بود توسط خواهرش و پدرش ولشون کرده بوده و بی خبر ... ولی خواهرش و توی دلش کشت و باعث نشد که ماشکست بخوریم ... الانم پدرش پیداش شده ... ریکی می گفت

که گاهی صدای رونالد و می شنوه که همش با خودش میگه چرا برگشتی پدر ؟ اون دوری کرد از اون خانواده ای که یه عمر بدبختی به بار آوردن براش و قرن ها خودش تنهای تنها زندگی کرد !

رونالد _ خیلی خوب میشا ... ولی اصلا دوست ندارم تو آسیبی ببینی !

لبخند تایید بهش زدم ... من هیچ وقت دوست نداشتم بچم و از بین ببرم ،

می خوام ریسک کنم و برای اولین بار توی تاریخ بشم دورگه ای که بچه ای رو

از شکمش متولد کرد و بزرگش کرد و قوی و قوی تر از هر روز شد .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#37
از تخت اومدم پایین ... نگاهی به مارتین انداختم ... یه جای کارش می لنگید چرا انقدر شاهپسند خورده بود ؟ بوی شاهپسندش از دهنش همه جای اتاق و برداشته بود ... مگه رونالد نمی گفت بهترین رفیقش بوده ؟؟

ابروهام و انداختم بالا و تا به خودش بیاد حمله کردم سمتش و خرخرشو جوییدم ... پرتش کردم روزمین ... صدای فریاد رونالد بلند شد :

رونالد _ میـــــــشا ؟!؟

بدنگاهش کردم و گفتم :

من _ اون عوضی خودش و با شاهپسند خفه کرده بود !

متعجب فقط نگاهم کرد ... نفسای بلند و عمیق کشیدم و دور لبم و پاک کردم

من _ نگران نباش چیزیش نمیشه ... زنده می مونه فقط بهش بگو که این دفعه

حواسش به رفتارا و حرف زدنش باشه .

کیفم و از دستش گرفتم که گفت :

رونالد _ اون که چیزی نگفته بود

لبخند مرموزی زدم و گفتم :

من _ توهنوز منظور خیلی از حرفا رو نمی دونی

رونالد نیم نگاهی بهش انداخت و نفسش و فرستاد بیرون ... باهم از خونه

زدیم بیرون ... تا پامون و گذاشتیم بیرون گوشیم زنگ خورد ... نگاهی به

صفحش انداختم ، دیــوید بود .

من _ جانم ؟

دیوید _ الو میشا ؟ کجایی ؟

رونالد لب زد که چیزی نگم

من _ اومدم بیرون کار داشتم چطور ؟

با حرص گفت :

دیوید _ این دختره دیوونه اومده این جا کارت داره

با تعجب گفتم :

من _ کدوم دختره ؟

دیوید _ اون دختر جهنده

نفسم و فوت کردم بیرون و گفتم :

من _ اوکی ... الان میام

و بعد گوشی رو قطع کردم ... سریع سوار ماشین شدیم و به طرف اون جا

حرکت کردیم ...

تا به مقصد برسیم کلی توفکر بودم ... دوشبه از اون شب می گذره و هیرا

خیلی بهم مشکوک شده ... نمی ذارم نزدیکم بشه واقعا به بوی بدنش حساسیت

پیدا کردم .

وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و زنگ زدیم ...

رونالد _ بگو که باهم رسیدیم

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ باشه

در باز شد و وارد شدیم ... خواستم در و ببندم که متوجه ماشین آرمان و سهراب

هم شدم ، پوفی کشیدم و در و بستم ... حوصله نداشتم با قدم ها ی آروم برم برای همین با سرعت رفتم داخل

من _ سلام .

سایه که جا خورده بود از حرکتم بلند شد و گفت :

سایه _ س ... سلام

سرم و تکون دادم با صدای سهراب و آرمان برگشتم نگاهشون کردم

من _ علیک سلام

نشستم رو مبل و رو کردم طرف ریکی و گفتم :

من _ ممنون میشم چند تا کیسه خون بیاری

چشاش و ریز کرد و گفت :

ریکی _ چند تا ؟

تو چشماش زل زدم ... خودش فهمید باید بیاره ، ریکی رفت و منم زل زدم

به سایه .

من _ خوب کارت رو بگو

نشست روی مبل و گفت :

سایه _ خوب عادت به مقدمه چینی ندارم ، می خوام عضو گروهتون بشم

رونالد که تازه وارد شده بود خندید و گفت :

رونالد _ چه نقشه ای توسرته ؟

سایه باعصبانیت گفت :

سایه _ شما چقدر منفی گرایید ... باور کنید دوست دارم عضو گروهتون باشم

مثل این آرمان و سهراب !

آرمان نگاهی بهم انداخت و شونش و انداخت بالا ... ریکی اومد و کیسه خون

ها رو داد دستم و کنارم نشست و دستش و گذاشت پشت سرم روی مبل .

ریکی _ می بینم که جهنده کوچولو تسلیم شده

سایه براق شد توصورتش و گفت :

سایه _ تصمیمیه که خودم گرفتم ، زورم که نکرده بودید

کیسه رو سرش و باز کردم و گذاشتم توی دهنم و کمی مزه کردم ... وای

خدا ... هرروز تشنه تر می شدم ! به زور از دهنم جدا کردم ... سایه و آرمان و

سهراب با کنجکاوی به من نگاه می کردن ... دور لبم و پاک کردم و رو به

الیزا گفتم :

من _ این کار به عهده توئه عزیزم

لبخند دندون نمایی زد و رفت سمت سایه و کنارش نشست ... سایه باوحشت

زل زده بود الیزا ... الیزا توچشماش نگاه کرد و بعد از چند ثانیه به من نگاه کرد

منتظر بهش نگاه کردم

الیزا _ مثل اینکه داره حقیقت و میگه

خندیدم ... سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ خیلی خوب ... به طور آزمایشی بچه ها باهات کار می کنن

صدای اعتراض میسن و رومان بلند شد

رومان _ چرا ؟

میسن کلافه نگاهی به جولیا انداخت که داشت آرومش می کرد ...

کیسه بعدی رو خونسرد باز کردم و گفتم :

من _ مگه من فقط شماها رو گفتم ؟
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#38
ریکی سریع بلند شد و گفت :

ریکی _ اوخ راستی من یه چندوقته درگیرم ... برم به کارم برسم !

باچشای ریز نگاهش کردم ... کم کم الیزا و جیم هم از خونه داشتن می رفتن بیرون ... آریزونا و امیر هم که نبودن ! زک و سارا و نیکول و مایکل هم با لبخند

به سمت اتاقاشون حرکت کردن ... رونالد فقط سرش توگوشیش بود .

عصبانی شدم و عــــــربده زدم :

من _ به عــــــــــــــــهده همتونه فهمــــــــــیدید ؟

لرزش توی بدن سایه به وضوح معلوم بود

سرجاهاشون ماتشون برده بود ... رونالد خندش گرفته بود و سرش و بلند نمی کرد ... کیسه خونا رو وحشیانه پرت کردم اون ور و به ساعتم نگاه کردم

صد درصد هیرا اومده ... باصدای درفهمیدم که اومده .

آدام با قیافه درهم وارد شد و سلام کرد و یه راست رفت بالا

آرمان و سهراب بلند شدن و عزم رفتن کردن

آرمان _ کاری با ما ندارید ؟

لبخند زدم و گفتم :

من _ نه برید ... ممنون

نگاه چند لحظه ای و خیره آرمان باعث شد به سهراب نگاه کنم

من _ خوش اومدید

سایه هم سریع بلند شد و گفت :

سایه _ منم باهاتون میام

سرشون و تکون دادن و رفتن ... بی توجه به رونالد بلند شدم و درحالی

که خون می خوردم به سمت اتاق آدام رفتم ... بدون در زدن وارد شدم

که دیدم نشسته روی تختش و دستش لای موهاشه .

من _ آدام ؟

سرش و بلند کرد و نگاهم کرد ... لبخند زدم و رفتم کنارش نشستم

من _ حالت خوبه آدام ؟

نگاهش و ازم گرفت و گفت :

آدام _ چرا می خوای اذیتم کنی ؟

باتعجب نگاهش کردم ؛ چش شده بود ؟

من _ آدام خواهش میـ.....

حرفم و قطع کرد و گفت :

آدام _ من خوبم

نگاهش کردم ... اخلاقش 180 درجه فرق کرد ... لبخند زد و گفت :

آدام _ آره ... حالم خوبه ... فقط یکمی خسته بودم امروز زیاد کار کردم

پوفی کشیدم و بلند شدم ... سریع از اتاقش زدم بیرون و بعد از انداختن

کیسه خون خالی توی سطل آشغال ، کیفم و برداشتم و بعد ازخداحافظی از رونالد و جولیا و میسن از خونه زدم بیرون .

سریع کلیدو انداختم توی در و وارد شدم ... وا خونه چرا تاریکه ؟

به هیرا که دست به سینه نشسته بود روی مبل نگاه کردم و لبخند زدم

من _ سلام عشقم

صداش درنیومد ... دستم و بردم سمت پریز برق و لامپ و روشن

کردم ... هیرا بااخم به من خیره شده بود ... این از همون نگاه های ترسناکش

بود .

کیفم و انداختم روی مبل و شالم و در آوردم

من _ اتفاقی افتاده ؟

نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

هیرا _ چند وقته ؟

باتعجب گفتم :

من _ چی چند وقته ؟!

باعصبانیت بلند شد و تابه خودم بیام پرتم کرد روی مبل و داد زد :

هیرا _ میگم چرا چند وقته نمی ذاری نزدیکم بشی ... میگم چرا چند وقته

نمی تونی خودت و در برابر خون کنترل کنی میگم چند وقـــــــته داری

یه چیزی رو ازم پنهون می کنی ... چــــــرا نگفـتی حامــــــله ای ؟!؟

قلبم تند تند می زد ... خدایا می دونستم می فهمه ... هیرا زیرک بود

درحالی که نفس نفس می زد باعصبانیت لیوان روی میز و پرت کرد تو دیوار

خورد شد ... چشمام وبستم ، بغض کردم و بابغض گفتم :

من _ من ... یعنی تو نمی ذاشتیـ ...

عربده زد :

هیرا _ ســــــــاکت شـــو میشا ! می دونی چقدر خطرناکه این بچه ؟ می دونی

جونت در خطر میفته ؟

سریع نشستم و درحالی که اشک می ریختم گفتم :

من _ هیرا به خدا اگه خودم و خوب تغذیه کنم می تونم از پسش بربیام

هیچ اتفاقی نمیفته .

موهاش و چنگ زد و گفت :

هیرا _ لعنـــــتی من که از اول گفتم دور بچه رو خط بکش ... من خودت و

دوست دارم !

با هق هق گفتم :

من _ هیرا خواهش می کنم

عــــــربده بلند تری زد که لرزیدم :

هیرا _ من نمی ذارم اتـفاقـی برات بیــــفته ! فهمیدی ؟

خواست بره که سریع باسرعت نور جلوش و گرفتم ... دستم و گذاشتم روی

شونش و گفتم :

من _ هیرا ؟ عزیزم ؟ خواهش می کنم ... بزار ریسک کنیم ... بزار این حس

و تجربه کنم ... من بچه خیلی دوست دارم !

بااخم نگاهش و ازم گرفت و گفت :

هیرا _ منم تورو دوست دارم ... نمی تونم میشا ، نمی تونم اجازه بدم !

گریم شـدت گرفت و دستش و گرفتم و گذاشتم روی دلم ، باگریه گفتم :

من _ حسش می کنی ؟ الان داره تکون می خوره ... فهمیده مادرش ناراحته

... هیرا دوروزه که داره تکون می خوره ... من این حس و دوستدارم ... می دونم

توام دوستش خواهی داشت ... حسش کن عزیزم ... خواهش می کنم !

به حرکات من خیره شده بود ... زار زدم :

من _ خـــــــــــواهش می کنم ... من این بچه رو می خوام ... حاضرم براش

هرکاری بکنم ... درسته من تشنه تر شدم ولی راه کار داره ... این بچه 3 ماهشه .

هیرا با صدای آروم تری گفت :

هیرا _ می دونی این بچه الان یک خوناشامه ؟

دستش و بیشتر فشار دادم و گفتم :

من _ مهم اینه که بچه من و توئه ... اونم می تونه زندگی و حیات داشته باشه

خدا خواسته که این هدیه رو بهمون داده عزیزم ... هیرا !

دستش و کشید و با اخم رفت توی اتاقمون !

افتادم روزمین و زار زدم ... خـــــــدایا ... می دونم حکمتی تواین کارته

می دونم که حتما خودت می دونی این بچه خطری نداره که حاضر شدی

هدیش بدی بهمون ... خداجونم اگه صلاحته که دل هیرا رو نرم کن !
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#39
به سختی بلند شدم ... رفتم توی آشپزخونه ... حس شام درست کردن و نداشتم

برای همین مانتوم و در آوردم و شوتش کردم روی مبل و بعد نشستم روی

صندلی میز ناهار خوری !

دستم و گذاشتم روی پیشونیم و اشک ریختم ... سعی کردم صدای هق هقم بلند

نشه ... درد پیچید توی دلم ... بچم داشت تکون می خورد ... میون گریه هام لبخند

زدم و گفتم :

من _ عزیز دل مادر ، بابات فقط یکمی عصبیه ... چیزی نیست .

حرکاتش بیشتر شد ... بلند شدم و در یخچال وباز کردم ... دیشب هیرا دوباره

خون آورده بود ! الان میل به خون نداشتم چشمم به غرغوروت افتاد ... دهنم جمع

شد و سریع برش داشتم ... نشستم سرمیز و افتادم به جونش ... بدجوری ویار کرده بودم ... بعد از اینکه حسابی از خجالت شکمم در اومدم بلند شدم و به سمت

مبل رفتم و لباسا و کیفم و برداشتم و آروم در اتاق و باز کردم ... تصمیم داشتم

هیرا رو نرم کنم ... خدایا خواهش می کنم اگه صلاحه کمکم کن ! از من حرکت از خودت برکت ! ( نمی دونم ربط داشت یانه خخخخخ )

دراز کشیده بود روتخت و دستش و گذاشته بود روی پیشونیش و چشماش و

بسته بود ... یکمی تکون خورد و منم در کمد و باز کردم ... وسایلم و گذاشتم توی

کمد و درش و بستم ... خم شدم و کشومون رو کشیدم بیرون و لباس برداشتم

رفتم سمت حموم ... نگاه سنگینش و حس می کردم بی توجه بهش وارد حموم شدم ... تصمیم گرفتم دوش بگیرم و سریع بیام بیرون ... شیر آب و باز کردم و زیرش وایسادم ... دستم وکشیدم روی شکمم .

یکمی بر اومده بود ... لبخندی از روی ذوق زدم ... بازم تکون خورد و باعث شد

یکمی بشینم !

بعد از اینکه کلی با بچم حرف زدم و خودم و شستم ، حوله رو تنم کردم و از

حموم اومدم بیرون ... هیرا هنوزم دراز کشیده بود ولی حالتش فرق کرده بود

موهام و با کلاه حوله خشک می کردم و راه می رفتم ... بالاخره رفتم روی تخت

و آروم دراز کشیدم ! امشب هیچ کدوم قصد نداشتیم شام بخوریم

نفسم و آه مانند فرستادم بیرون ... دلم برای آغوش هیرا لک زده !

دستم ناخداگاه به سمتش داشت کشیده می شد ولی وسط راه مشتش کردم و

برش گردوندم ... چند لحظه بعد هیرا نشست روی تخت و بعد از چند ثانیه

بلند شد و از اتاق زد بیرون ... دوباره اشکام جاری شد ! من در برابر این مرد

ضعیف بودم .

چشام و بستم و اشکام و پاک کردم ... سعی کردم نفس عمیق بکشم و فکرم

و درگیر نکنم .

بعد چند دقیقه در باز شد و صدای قدم های هیرا روشنیدم ... تخت تکون خورد

و صدای آروم و دل انگیزش بلند شد :

هیرا _ میشا ؟

سریع چشام و باز کردم و نگاهش کردم ... اخماش توهم بود ولی لحنش آروم

هیرا _ بلند شو باید شام بخوری ... سفارش دادم از بیرون

بی حوصله گفتم :

من _ میل ندارم !

نگاهم کرد و گفت :

هیرا _ بلند شو .

انقدر لحنش جدی بود که نشستم روی تخت و هیرا بشقابی که حاوی کباب

بود و گرفت سمتم ... بوش که به بینیم خورد مست شدم و با اشتها شروع کردم به خوردن ... خود هیرا هم مشغول شد ولی متوجه نگاه خیلی سنگینش شدم .

سرم و آروم بلند کردم و بهش نگاه کردم

هیرا _ گفتی چندماهته ؟

با ذوق گفتم :

من _ سه ماه
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#40
فقط نگاهم کرد ... بشقاب غذاش و که تموم کرده بود برداشت و گذاشت روی

میز عسلی ... بشقاب منم برداشت و با یه جهش اومد سمتم ... بهش نگاه کردم

زل زده بود توی چشمام ... بالحن آرومی گفت :

هیرا _ چرا متوجه نشده بودم که حامله ای ؟

به یقه پیرهنش چشم دوختم و گفتم :

من _ نمی دونم ! ولی هیرا ... بیا تجربش کنیم !

کم کم نگاهم و کشیدم بالا ... نگاهش توی چشمام قفل شده بود ... کم کم

دستش دور کمرم حلقه شد .

هیرا _ به یه شرط !

با تعجب و بهت بهش خیره شدم

هیرا _ که قول بدی بلایی سر خودت نیاد ... من بی تو دیوونه میشم .

لبخند زدم و اشک شوقی از چشمام جاری شد

من _ باشه آقای بابا

و بعد دوتایی خندیدم ... آروم گفتم :

من _ دوست دارم بدون هیچ دلهره ونگرانی این بچه رو به دنیا بیارم و تا ابد

درکنار هم زندگی کنیم ...

موهام و نوازش کرد و گفت :

هیرا _ مطمئن باش اون بالایی هوامون و داره ... ولی میشا خیلی نگرانتـ.....

دستم و گذاشتم روی لبش و گفتم :

من _هیــــس ... به قول خودت اون بالایی هوامون و داره !

لبخند زد و منم لبخند زدم ... درد بدی توی پاهام پیچید ... با این درد آشنا بودم

ولی الان ترس داشتم ... سریع نشستم و گفتم :

من _ هیرا برو بیرون

و افتادم روی زمین ... به خودم می پیچیدم و درد می کشیدم ... هیرا متعجب نگاهم

می کرد .

هیرا _ میشـــا ؟ میـــــشا ؟

از درد داد زدم :

من _ آآآآآآآخــــــــــــــــخ .....

عربده زدم :

من _ برو بیـــــــــــــــــرون

سریع لباساش و برداشت ولی همچنین به من خیره بود ... اشک روی گونش چکید

و گفت :

هیرا _ امشب که ماه کامل نیست لعنتی

راست می گفت ... امشب که ماه کامل نبود ! باصدای زوزه گرگ فهمیدم فقط

خودم نیستم ! بچم توشکمم داشت تکون می خورد ... خدایا به امید خودت

جیـــــــــــــغ زدم و بانگاهم که حالا طلایی و قرمز شده بود از هیرا خواستم

بره بیرون برای همین سریع از در رفت بیرون و کم کم من تبدیل به گرگ شدم

خورناسی کشیدم و به سمت بالکن رفتم ... زوزه بلـــندی کشیدم که همراه من

صدای زوزه بقیه هم دراومد ... مردم شهر الان به تکاپو افتادن ... توی ذهنم پیچید

الان جانی بزرگترین گرگینه تاریخ تبدیل به گرگ شده ... پس امشب یه طلسمی

انجام شده که نمی دونم اون طلسم لعنتی چیه !؟!

*******
 

موضوعات

بالا