درحال تایپ فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن رمان ایران

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#1
نام رمان: فصل تازه زندگی
نام نویسنده: محبوبه دهقانی
ژانر: اجتماعی/ عاشقانه/ مذهبی/ حماسی
نام ناظر: Nirvana
روایت گر داستان از زبان سوم شخص( دانای کل)
خلاصه:
دخترک کوله بار خاطراتش را در دست می گیرد و پای از مأمن خاطراتش بیرون می گذارد. نگاه های خوشحال و دیده گان تر، هم کیشانش بدرقه راهش. دیر یا زود نوبت آنها هم می رسد و این جدایی شامل حالشان. قدم بر می دارد و ترک می کند خانه اولش را
دو چشم تا رسیدن دختر به مقصد تعقیب گر اوست. دو چشمی که هر لحظه و هر ساعت از او غافل نشد. و حس این حضور و ندیده شدن وی؛ دختر را می ترساند و بار ها با خود می گوید " او کیست؟ "
و یک حادثه و یک عشق، متحول می کند زندگی اش را...



سخن نویسنده:
"این کتاب یک ذکات ادبی ست."
این رمان شامل سه داستان مرتبط به هم می‌باشد که هر داستان دارای ژانری متفاوت است. تمام ژانر های نام برده در یک داستان وجود ندارد
 
آخرین ویرایش:

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#2


خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن رمان ایران*
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#3
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا فرا برده ام به سوی آسمان ها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشان ها
چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا فرا برده ام به سوی آسمان ها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشان ها
به سوی آسمانها...
" قیصر امین پور"



«وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى‌؛
و بزودی پروردگارت آن‌قدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی!»
"آیه۵ سوره ضحی"
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#4
به نام خالق یکتا
داستان اول: شروع زندگی
فصل اول
گوم
صدای برخورد دو ماشین سکوت خیابان را درهم شکست و باعث پرواز چند کلاغ از روی درخت شد. نگاه ها به یک نقطه خیره شده. رنگش به سپیدی می گروید! خطر از بیخ گوششان گذشته بود. آب دهانش را به سختی قورت داد و آرام لای چشمانش را باز کرد. همه چیز سر جایش بود. نفس تقریبا راحتی کشید. صورت برگرداند و نگاهی به دوستش انداخت، وقتی او را دید که دست بر سرش گذارده و چشمانش را محکم روی هم فشار می دهد؛ با نگرانی وافر گفت:
- چیزیت شد؟
- آخ...
گامهای حاضرین در خیابان به یک سو برداشته شد! هیچ چیز مانع رفتنشان نبود حتی ماشینهای پارک شده! سدی مانع تابش نور به داخل ماشین شد و صدای ضرباتی که با پشت انگشت وسط به شیشه می خورد مانع تمرکزش می شد.
- خانم... خانم حالتون خوبه؟
ضربان قلبش بالا بود و سیبی در گلویش راه نفس کشیدن را بسته بود. بی اختیار پلک زدنش محکم و با وقفه شد! با صدای لرزان گفت:
- وای خدا! ... مینو حالت خوبه؟
مینو پیشانی اش ضربان داشت. یک طرف سرش سنگینی می کرد. صدا در گلویش خفه بود! آزاده با چانه ای لرزان باز تکرار کرد
- مینو؟
مینو آرام لای چشمانش را باز کرد. همه چیز جلوی دیده گانش مکدر بود. دوباره پلک بر هم نهاد. ضربات پشت انگشت وسط به گونه ای بود که گویی باران بهاری به شیشه بر خورد می کند! صورت از مینو گرفت و نگاه پرسش گرش را به بیرون داد
- خانم حالتون خوبه؟
با دیدن حال مینو نمی دانست چه کند؟ دست لرزانش را بلند کرد. در ماشین را باز کرد و با پاهای لرزان که هر آن احتمال سقوطش بود پیاده شد. پای هر دو چشمش شبنم پدیدار شد. خشی پنهان در صدایش پیدا بود. نگاه، به نگاه های دوخته شده به خود داد. آرام لب زد
- دوستم حالش خوب نیست.
جوانی که نزدیک آزاده بود، دست از جیب شلوارش بیرون کشید و آب بینی اش را گرفت. صدایش را بلند کرد.

- زنگ بزنید آمبولانس
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#5
حواس ها به مینو جلب شد. آزاده نگاهش جست و جوگر موقعیت شد. خیابان عاری از عبور ماشین بود! در دل خدا را شکر گفت؛ اگر مثل همیشه بود تصادف وحشتناکی به وقوع می پیوست. نگاهش از بین جمعیت حلقه زده دورشان به رو به رو کشیده شد. با دیدن ماشین روبه رویی نفسش حبس شد! پاهای لرزانش به حرکت در آمد. " خاک به سرم شد . "

کاملا نزدیک شد. با دقت بیشتری به ماشین مدل بالای سفید رنگ رو به رو نگاه کرد. پرده اشک مانع شفاف دینش می شد. با پشت دست خیسی چشمانش را گرفت. چراغ خطر عقب شکسته بود و دور چراغ خش برداشته و تو رفته گی ایجاد شده بود." پول اینو از کجا بیارم؟ " دهانش خشک شده بود. به اطراف نگاه کرد. در آن فرعی که بیشتر ساختمانهای تجاری قرار داشت، هیچ خبر از صاحب ماشین نبود! چند نفری نزدیکش شدند و جویای حالش.

و اما مینو؛ سر درد، او را فلج کرده بود. حتی قادر به باز کردن پلک هایش نبود! احساس سنگینی در یک طرف سر داشت. ضعف شدید همه اندامش را فرا گرفته بود.

- خانم بهترید؟... الان آمبولانس می آد

صدای پسرک باعث شد مینو کمی لای پلک هایش را باز کند و به طرف مقابلش نگاهی بیندازد. پسر با دیدن چشم های باز مینو کمی خیالش راحت شد. پلک هایش سنگینی می کرد، باز بسته شد.

- کسی به آمبولانس زنگ زد؟

- آره من زدم. دیگه باید برسند.

سرش گیج می‌رفت. رخوت و سستی بر بدنش چیره بود. فقط برای تحمل درد، فکش را منقبض کرده بود. ضعف پاهایش بیشتر بود. افکار در هم برهمش در این شرایط دست از سرش بر نمی داشت

زهرا گوشه اتاق جنین وار خوابیده بود و از درد به خود می پیچید. گاهی درد آنقدر به او فشار می آورد که اشک مظلومانه ای از چشمانش جاری می‌شد. مینو وقتی او را می‌دید قلبش فشرده می‌شد. گویی تب داشت، لرز کرده بود. پتویی روی او کشید و به آشپز خانه رفت. دم کرده آویشن آماده بود. در استکانی ریخت و برای زهرا برد

- زهرا... پاشو این و بخور بهتر می‌شی

رنگ پریده، موهای ژولیده و لبهای بی رنگ و چشمان بی فروغ زهرا باعث می‌شد دل مینو ریش ریش شود. با سختی تکانی خورد و نشست. مینو به طرفش خم شد.

- بیا قربونت برم

تشکری زیر لب کرد و دست لرزانش را از روی کمرش بلند کرد. با گرفتن استکان پوست دستش، دست مینو را لمس کرد. متعجب از این یخی زهرا

- تو چرا انقدر یخی! ... دور از جونت عین میت می مونی! چرا نمی‌ری دکتر؟

با چشمان خمار شده از درد به چشمان نگران دوست صمیمی اش نگاه کرد.

- حتما فردا صبح میرم... آخ... آی... تو هم باهام می آی؟

پچ پچ ها اعصابش را خش می انداخت! مستأصل نگاهش در اطراف جست و جو گر بود و به دنبال صاحب ماشین. چراغ سمت چپ، پی کی مشکی رنگش شکسته بود و در بدنه همان قسمت تو رفته گی ایجاد شده بود. کاپوتش کج شده بود و بسته نمی شد. مردی با سبیل کلفت و اندامی لاغر و موهای روغن زده نزدیک شد.

- می‌دونی چقدر باید خسارت بدی؟ فرار کن برو این جماعت انقدر مایه دار هستند که ککشون هم نگزه!

باران چشمانش تند تر شد. با شنیدن حرفهای مفت آن مرد، دندان قروچه ای کرد و نگاه تندش را به او دوخت

- چی داری می‌گی آقا؟ با وجدانم چکار کنم؟ از اونم فرار کنم؟

زیر لب زمزمه کرد

- نمی‌دونم چرا ماشین به این گرونی دزد گیرش نمی‌زنه، حداقل به خاطر صداش بیاد بیرون؟!

جوان یقه کتش را درست کرد و از آسانسور خارج شد. به طرف بیرون گام برداشت. به سمت ماشینش حرکت کرد. کنجکاو به جمعیت حلقه زده نزدیک شد. با دیدن صحنه روبه رو، دود از سرش بلند شد با شتاب خود را به ماشین عزیزش رساند. دستش به سمت قسمت ضرب دیده رفت، خودش را لعن کرد که چرا ماشین را داخل پارکینگ مجتمع پارک نکرده است؟ نگاهش را در بین جمعیت گرداند تا ضارب را شناسایی کند. دختری با قدی متوسط و اندامی تو پر و چشمانی که دو دو می زد به او خیره بود و اشک می ریخت! نگاهش به سمت ماشینی که در نزدیک ترین نقطه به ماشینش قرار داشت کشیده شد. یک پی کی که باید مدلش دور و بر هشتاد باشد. از این دلش می‌سوخت که ماشینش به وسیله پی کی درب و داغان یک دختر به این روز افتاده است! سریع گردن به طرف دختر چرخواند. با چشمان درشت شده خیره به دختر شد

- کی به تو گواهینامه داده؟ خیابون به این گشادی

با دو دست و لرزشی که در صدایش بود و هیچ کنترلی رویش نداشت اشاره ای به ماشینش کرد

- عدل باید بیای بزنی به ماشین من که اینجا پارکه؟!

آزاده چانه اش لرزان و صدایش مرتعش شد. در نی نی چشمانش التماس و خواهش بود:

- به خدا تقصیر نداشتم تعادل ماشین به هم خورد.

پسر با چشمانی که هر آن ار حدقه بیرون می زد به آزاده خیره بود. با دندانهای کلید شده اش زمزمه کرد.

- زنگ می‌زنم پلیس تکلیفمون رو معلوم کنه. دختره احمق!

آزاده با شنیدن اسم پلیس رخش سپید گشت! ضعف شدید در کمرش احساس کرد. این بار دفعه سوم بود و حتما گواهینامه اش مصادره می‌شد! تند تند و با التماس گفت:

- نه ترو خدا به پلیس زنگ نزنید خسارتش هر چی شد می‌دم.
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#6
پسر نیش خندی زد و نگاهی به سر تا پای آزاده انداخت.
- داری که بدی؟
آزاده مطمئن بود پدرش این بار خسارت او را گردن نمی‌گیرد. بیمه ماشین هم سه ماهی بود تمام شده بود. پدر بار آخر با او اتمام حجت کرده بود. تو این مخمصه افتاده بود و جرات این را نداشت تا با وی تماس گیرد. از خشم و داد پدرش بیشتر می‌ترسید. نگاهش را به ماشینش داد و آرام لب زد.
- می‌فروشمش!
حاضرین سعی در جمع کردن خنده شان داشتند! پسر با شنیدن جواب آزاده سفیدی چشمانش قرمز و رگ های گلویش برجسته شد. با صدای دورگه و زمخت شده گفت:
- با این لکنته می‌خوای خسارت منو بدی؟
دستش را سمت پیکی دراز کرد و انگشت اشاره اش را به سمتش نشانه گرفت
- با این!... با این؟... خنگی یا خودت رو زدی به خنگی؟ ماشینتم که بفروشی خوش شانس باشی بتونی فقط چراغ خطر رو بخری! خش و تورفته گی روی ماشین رو می‌خوای چکار کنی؟
خیره به پسر بی حرکت ایستاده بود. دستهایش مشت شده به لبهایش نزدیک بود. گویی روح از تنش رفته بود!با شنیدن حرف او به عمق ماجرا پی برد و به یک باره ضعف تمام اندامش را در بر گرفت. پاهایش سست شد. همانجا نشست. زیر لب " بدبخت شدمی " گفت
مینو ضعف شدید داشت. سرش هنوز سنگینی می کرد و قادر به باز کردن پلکهایش نبود. صدا ها در سرش اکو می شد.
با نگرانی به زهرا نگریست.
- فردا صبح باید برم دانشگاه برای ثبت نام.
- آیی... آه... یادم نبود.
به خاطر دردی که دوستش می کشید سیبک گلویش به سختی بالا و پایین می شد. آخر چرا او به فکر خود نیست و هر بار باید متحمل چنین دردی باشد؟
- خانم بهترید؟
این را آن پیرمرد قد کوتاه که از طرف در شاگرد خم شده بود از مینو پرسید.
آزاده خود را تمام شده می دید. از طرفی حال مینو و از طرف دیگر این ماشین خسارت دیده؟ فکرش لحظه ای آزاد نبود. او خود را در زندان تصور می کرد. ضعف کمرش شدید تر شد. زیر لب زمزمه کرد" نه! الان نه"
- آمبولانس اومد! ... بی ام و که پارک دوبله مال کیه؟... سر راهه ورش دار آمبولانس بتونه بیاد نزدیک.
پسر با گره عمیقی که بین دو ابرو هایش انداخته بود به آمبولانس نگاه کرد." آمبولانس! برای چی؟!"
با احتیاط مینو داخل آمبولانس گذاشته شد. سرُم به دستش وصل بود. پزشک از او سوالاتی پرسید و معاینه اش کرد.
خورشید وسط آسمان بود و ابر باریک و لاغری مغرورانه جلوی تابش نور خورشید قد علم کرده بود و سایه ضعیفش هم مانع رفع چینهای بین دو ابرو مردم نشد. برخی از افراد با شنیدن صدای اذان ظهر و حضور در نماز جماعت میدان را ترک کردند.
آزاده نزدیک آمبولانس ایستاده بود و تمام حرکات آنها را زیر نظر داشت. سیبک گلویش به سختی بالا و پایین شد. رو به مرد داخل آمبولانس که سرم مینو رو کنترل می کرد و گفت:
- حالش چطوره؟
مرد بدون نگاه کردن به آزاده گفت:
- خدا رو شکر چیز خاصی نیست فقط یه ضرب دیده گیه برای احیاط به یه دکتر نشون بدید. سرم تموم شد می تونید برید خونه.
نفس راحتی کشید. حداقل خیالش از بابت مینو راحت شده بود. مینو کمی سر دردش بهتر شده بود و پلکهایش را می توانست باز نگه دارد. اما هنوز یک طرف سرش سنگین بود. خیره به قطراتی بود که از سرم داخل شلنگ باریک فرود می آمد و وارد رگهایش می شد. خنکی سرم باعث لرزش شده بود.
زهرا نگاه مظلومش را به او دوخت
- فردا خودم هر طور شده میرم... فقط... میتونی بعد از ثبت نامت بیای دنبالم؟
"ای وای زهرا!"
مینو در حالی که هنوز ضعف همه جای بدنش را در بر داشت با تمام توانی که داشت آزاده را صدا زد. آزاده نزدیک تر شد و با نگرانی به مینو خیره شد. مینو که نگاه منتظر او را دید ادامه داد
- زهرا
بغض کرد.
- گوشیم تو ماشینه... منتظرمونه.
قطره ای اشک آرام از گوشه چشمش فرود آمد و در بین موهای شقیقه اش ناپدید شد.
آزاده که به کُل زهرا را فراموش کرده بود با شنیدن اسمش تازه یاد زهرا افتاد و "وایی" زیر لب گفت. به طرف ماشین رفت. در را باز کرد و داخل شد. پسر جهشی زد و خودش را به آزاده رساند و در را به چنگ گرفت و گفت:
- فکر فرار به سرت نزنه که کور خوندی.
آزاده مردمک چشمش را در کاسه چشم تاب داد و گوشی مینو را برداشت. دستش را بالا آورد و به پسر نشان داد.
- دنبال اینم.
از ماشین پایین آمد و در را محکم بهم کوبید. نگاه پسر آزاده را تا آمبلانس تعقیب کرد. گوشی مینو را به طرفش گرفت. مینو به زور دستش را بلند کرد و گوشی را به دست گرفت. قفل گوشی را باز کرد. چشمانش تار می دید. گوشی را سمت آزاده گرفت
- شماره زهرا رو بگیر.
آزاده به قسمت مخاطبانش رفت. انگشتش اسم زهرا را لمس کرد. گوشی را به دست مینو داد. بعد از سه بوق صدای ضعیف زهرا داخل گوشی پیچید.
 
آخرین ویرایش:

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#7
- سلام زهرایی... خوبی؟
- سلام خوش موقع اومدید کار منم همین حالا تموم شد الان میام پایین.
- زهرایی؟
- چیه؟
- یه مشکل برامون پیش اومده نتونستیم بیایم... الان برات آژانس می گیرم.
- مینو چرا صدات یه جوریه؟ ... اتفاقی افتاده؟
- نه قربونت برم اومدم خونه واست تعریف می کنم... تو رو دکتر چی گفت؟
- سنو گرافی واسم نوشته، تو این هفته باید برم انجامش بدم.
بعد از قطع تماس مینو گوشی را به دست آزاده داد
- برای زهرا یه تاکسی بگیر
آزاده شماره آژانس را گرفت و سفارش ماشین و بعد آدرس جایی که زهرا بود را داد. جمعیت متفرق شده بودند و هر کس بدنبال کار خود رفت. خورشید در حال غروب کردن بود و رنگ آسمان به سرخی فام می زد. سرم مینو تمام شد و از آمبلانس پیاده شد. با کمک آزاده با احتیاط کنار جدول نشست. هوا کمی سرد بود. مینو لرز داشت و به خاطر سرمی که زده بود مثانه اش پر بود و نیاز مبرم به مبال داشت. آزاده با پاهای لرزان سمت پسر رفت. پسر نگاهش خیره ماشین عزیزش بود. با هر نگاهی که به ماشین اش می انداخت، عصبانیت اش بیشتر می‌شد. دلش می خواست توانش را داشت و سر آزاده را به یکباره می کند! آن دختره خنگ دست و پا چلفتی را! صدای قدمهای آزاده را شنید که به او نزدیک می‌شد با چشم های ریز شده، چشم از ماشین گرفت و به دو نگریست. دختر بیچاره از نوع نگاه پسر یک قدم عقب رفت! سعی کرد بر خود مسلط باشد، آب دهانش را به سختی قورت داد و گامی کوچک براشت.
- ببخشید واقعا معذرت می‌خوام سعی می‌کنم هر جور هست خسارتتون رو بپردازم
و خودش به حرفی که می‌زد اطمینان نداشت!
پسر نگاهی به سر تا پای آزاده انداخت. نگاهش را قفل در چشمان خمار و مژگان کوتاه دختر کرد و پوز خندی نثارش کرد. آزاده به قدری از حرکات و رفتار پسر متنفّر بود که دلش می‌خواست با دستانش او را خفه کند. اما مجبور بود جلوی رفتار نامناسب وی کوتاه بیاید. لبانش را با زبان تر کرد و گفت:
- من دوستم حالش خوب نیست. اگه اجازه بدی...
- خفه!
آزاده متحیّر از جواب پسر نفس در گلویش گره خورد. یک آدم مگر چقدر می‌توانست پست و گستاخ باشد؟ مگر حال خراب مینو را نمی‌دید؟ دماغ عقابی اش قرمز شد. پسر دندانش را کلید کرد و جملات را محکم ادا کرد
- توی زپرتی حق این که از اینجا بری و گورت رو گم کنی و نداری.... فهمیدی؟
و کلمه فهمیدی را به قدری بلند ومحکم ادا کرد که آب دهانش پرتاب شد و بر صورت آزاده نشست! آزاده صورتش جمع شد و با آستین لباسش آن قسمت را پاک کرد. مینو که تا آن لحظه ضعف داشت با دادی که پسر بر سر آزاده زد نتوانست شاهد باشد و ساکت بماند. سعی کرد بایستد. سرش گیج رفت. بعد از مکثی و بهتر شدن، مثل یک کودک نو پا به طرف دوستش رفت. پسر تلفن همراهش را از جیب خارج کرد و قفل صفحه را گشود
- صد و ده چاره کار ماست!‍
در حال شماره گرفتن بود که صدای تقریبا ضعیف مانع اش شد.
- به تو ام می‌گن مرد! سر یه دختر داد می‌زنی؟ انقدر مردونگی داشت که می‌تونست فرار کنه اما وایساد خسارت تو رو بده. جای تشکرته؟
پسر که سر در گوشی داشت و مشغول شماره گرفتن بود خنده تمسخر آمیزی کرد و در حالی که سرش را از روی گوشی بلند می‌کرد لحنش را شْل کرد:
- هه... تشکر! تو دیگه چی می...
با دیدن دو چشم عصبانی ای که بدو خیره شده بود صدا در گلویش خفه شد. با خود اندیشید" فتبارک الله احسن الخالقین" این پریست یا حوری؟ دو گوی عسلین در قاب مژگان بلند مشکی و لبانی که نه گوشتی بود و نه باریک فقط می‌دانست که خیلی خوش حالت است و دماغی قلمی و زیبا در آن صورت گرد و سفید و در آن شفق خورشید. گویی خورشید اوست و انوار کمرنگ شفق از او ست! نگاهش سمت ریشه موهای دختر رفت که از زیر مقنعه مشکی اش بیرون زده بود. به نظر زیتونی رنگ می‌رسید. مینو با حرکت دست موهایش را زیر مقنعه فرستاد و چشمان حریص پسر را ناکام گذاشت. نگاه پسر روی قسمت متورم و قرمز شده پیشانی مینو ثابت ماند. چیزی در قلبش تکان خورد! به کل یادش رفت چه داشت می‌گفت! یادش رفت عصبانیست و طلبکار! با لحنی آرام گویی که با خود زمزمه می کند، بدون آنکه نگاه از مینوی رنگ پریده بگیرد گفت:
- ماشینمو خش انداخته.
و با نگرانی، اشاره به پیشانی مینو کرد
- پیشونیت؟!
مینو دستش به سمت پیشانی اش رفت و با سر انگشتانش قسمت متورم را لمس کرد. صورتش کمی جمع شد و پسر بی تاب. با نگاهی از سر متانت آرام گفت:
- چیز مهمی نیست خورد تو شیشه ماشین.
مینو که معذب بود از این نگاه مستقیم سرش را زیر انداخت و گفت:
- پیشونی من مهم نیست. دوست من اولا معذرت خواهی کرد دوما گفت خسارت رو می‌ده سوما کنترل ماشین از دستش خارج شد. نزدیک بود بزنه به اون درخت
با دست به تک درخت کهن سال آن سمت خیابان اشاره کرد! پسر بالاجبار دید از مینو گرفت و به درختی که آن حوری نشان می‌داد نگریست. مینو با دیدن درخت و فاصله آن با ماشین پسر و از همه مهمتر پهنی خیابان فرعی ای که پهنایش حدودا شش متری بود فهمید خیطی کار خیلی بیشتر از این حرفها است! پس حرفش را نیمه رها کرد و با خنده ای که کنترلی روی آن نداشت گفت:
- قبول دارم اونی که بهش گواهینامه داده یه احمق بوده!
و خبر نداشت با آن خنده ای که بر لب نشاند چه با دل پسر کرد؟! با لبخند او لبخند بر لبان پسر هم نشست. لبخندی که از قلبش نشئت گرفت!
آزاده که غمگین و سر به زیر کنار آنها ایستاده بود و به مکالمه آن دو گوش می‌داد با خنده آنها و افتضاحی که به بار آورده بود خود هم به خنده افتاد!
داخل ماشین نشسته بودند و خرسند بودند از این که آن پسر از شکایت کردن صرف نظر کرد. ولی کارت ملی و شماره تلفن آزاده را گرو گرفته بود تا بر سر خسارت با هم کنار بیایند.

و آنها چه می دانستند از رضایت پسر؟!
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#8
***
پله ها را به آرامی بالا رفت. از پر گویی های آزاده کلافه شده بود. بی توجه به حرفای آزاده اولین درب قهوه ای را رد کرد و چهار پله دیگر بالا رفت. با رسیدن به پا گرد، پیش رفت و جلوی درب قهوه ای رنگ دوم ایستاد. آزاده پشت سرش بود. هن هن کنان گفت:
- عجب جاییه!
بی تفاوت کلید را داخل قفل چرخاند و وارد راه روی کوچک خانه شد. همه جا در تاریکی مطلق بود. فقط کور سویی نور از بیرون به داخل خانه می تابید. سایه در به دیوار روبه رو افتاده بود. دستش را به دیوار کشید. کلید را یافت. با روشن شدن لامپ همه چیز جلوی دیده گانش نمایان شد. بی حرکت ایستاده بود و فقط مردمک چشمانش دور تا دور خانه را می کاوید. آزاده سعی داشت بتواند داخل خانه را ببیند. می خواست داخل شود ولی با وجود بی حرکت بودن او این امکان نداشت. کمی سرش را کج کرد تا اشراف داشته باشد. وقتی نتوانست درست ببیند با عصبانیت مینو را هل داد و گفت:
- اَه. برو کنار ببینم چه خبره این تو؟
داخل شد. در را پشت سرش بست و کل هال را از زیر نگاهش گذراند. یک هال مربعی شکل کوچک که ست مبلمان مخمل قهوه ای رنگ هفت نفره با دگمه های الماسی شکل در وسط آن خودنمایی می کرد.
- نه! خشگله
لرزشی حس کرد. دست داخل جیب مانتویش برد و گوشی اش را بیرون کشید. نگاهی به صفحه اش انداخت. با خواندن پیامک لبخندی شیرین بر لبانش نقش بست. در حالی که گوشی اش را به داخل جیب بر می گرداند, نگاهش خیره فرش فانتزی قهوه ای با گلهای خاکی و کرم رنگ وسط مبلمان شد. لبخندی زد و یاد خاطره خوب و به یادماندی خودش و فرد مورد علاقه اش افتاد. قدمی برداشت و روبه روی میزو تلویزیون ال سی دی ای ایستاد. تلویزیون دقیقا کنار دیوار و رو به روی مبلمان بود. خم شد و به مجسمه کوچک نیمه عریان زن سیاه پوست که در حال نواختن گیتار بود نگاه کرد. در حالی که روی اولین مبلی که در نزدیکی اش بود می نشست گفت:
_ می گم مینو... خداییش اینجا خیلی با حاله!
چشمش به کنار مبل افتاد. از چیزی که می دید چشمانش برق زد. ماکت چوبی چاه و چرخ چاه و دلوی که به آن آویزان بود.
 
آخرین ویرایش:

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#9
_ وای مینو این چه خوشگله!
گوشی اش را از جیب مانتویش بیرون کشید و کنار ماکت زانو زد و از خود سلفی گرفت. نفس عمیقی کشید و دو دستش را به عقب برد و ستون بدن کرد.
- عجب آدم لارژیه!
با گفتن این حرف نگاهش سمت مینو کشیده شد. هنوز همانجا بی حرکت ایستاده بود! نگاهش به کنار مینو کشیده شد. روی دیوار دو پنجره با فاصله از هم قرار داشت که با پرده های قهوه ای با رده هایی نقره ای تزیین شده بود. قهوه ای پرده ها به تاریکی خانه کمک می کرد. آزاده همه تلاشش را می کرد تا مینو را از آن حالت بیرون بیاورد. بلند شد و نزدیک پنجره رفت. پرده ها را کنار زد
_ ایش! چیه این خونه رو کردن تاریک خونه!
لب پنجره رفت و از آنجا به فضای بیرون نگاه کرد.
_ وای مینو! چه فضای قشنگی داره. بیا ببین... این طرف ساختمون یه پارکه!
به سمت مینو که ساکن و دمغ ایستاده بود رفت. دستش را گرفت و به پشت پنجره برد. مینو بدون آنکه از لاک اولیه خود بیرون بیاید نگاهی گذرا به بیرون انداخت. آزاده دکمه پنجره را رو به بالا فشار داد و دستگیره را گرفت و به سمت چپ هل داد. درب پنجره روی ریلش سر خورد و باز شد. آزاده نفس عمیقی کشید و به درخت های سر به فلک کشیده پارک روبه رو خیره شد. با دست اشاره به درخت کاج بلند کرد
_ مینو اون و ببین چقد قشنگه!
با لذت هوای بیرون را به ریه ها فرستاد. مینو نگاهش خیره همان درخت شد. آزاده نگاهی گذرا به مینو کرد و به همراه پوف کشیدن آرام سرش را به طرفین تکان داد. از پنجره دل کند و به سمت آشپز خانه رفت. آشپز خانه اپنی که با وسایل لوکس و قیمتی با برند های داخلی مزین شده بود. و آرگهایی با ام دی اف که داخل هر کدام با وسایل دکوری تزیین شده بود و نور ملایمی که از هالوژن های آرگها و سقف بر وسایل خانه می‌تابید، بر زیبایی آنها می افزود و چشم را خیره به خود می کرد. آزاده سوتی کشید و رو به مینو با لبخند روی لب گفت:
_ عین خونه تازه عروسا می مونه. میگم مینو خوبه من با این پسر همسایه مون هست، همون خپله! بیام اینجا. تو هم برو یه فکر دیگه ای به حال خودت کن.
و خود از حرف خود به خنده افتاد. باز نگاهی به مینو کرد. نمی دانست چه کند؟ خودش هم از این همه فک زدن خسته بود. دلش طاقت نداشت مینو را در این حال ببیند. با فشار مثانه اش تازه به یاد آورد از صبح تا حالا مبال نرفته است!
به طرف دو در قهوه ای روشن که در کنار هم قرار داشت رفت. در اول را باز کرد. دست شور و توالت بود.
_ وای... اینجارو! آدم دلش نمیاد کاری کنه!
داخل شد و در را بست. کمی بعد صدای فلش تانک بلند شد.
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#10
از توالت بیرون آمد و آخیشی بر لب راند. از سر کنجکاوی در کناری را باز کرد. حمام بود که دوش مربعی شکل با دوش سیار کنارش در انتهایی ترین جای حمام خود نمایی می کرد.
_ حیف که وقت نداریم وگرنه یه حموم میرفتم
مینو به آرامی لب زد
_ می شه بس کنی؟
آزاده از شکستن سکوت مینو خوشحال شد. سعی کرد در نقش خود بماند. با بیخیالی شانه ای بالا انداخت
_ نه یه اتاق دیگه مونده اونم ببینم خلاص.
به طرف پا گرد رفت و درب تنها اتاق را باز کرد. اتاقی که یک دست پارکت بود و یه فرش فانتزی کرم وسط آن قرار داشت. یک تخت دو نفره و کمد دیواری رو به روی تخت و میز توالت که کنار تخت گذارده شده. آزاده به هال برگشت و مینو را در همان حال تکیه زده به پنجره و بغ کرده یافت. گویی با کوچکترین حرکت اشک از چشمان زیبا و دلفریب او روان خواهد شد. پوفی کشید و دو دستش را سمت مینو گرفت و در هوا تکان داد:
_ چته تو؟ اینجا که خیلی محشره؟ درسته فضای کوچکی داره اما دکور و دیزاین فوق العاده ای داره! من این حال تو رو درک نمی‌کنم؟!
مینو نگاه اشک آلودش را از هال گرفت و به آزاده داد. با صدایی که رو به تحلیل بود گفت:
_ برا چی باید یه همچین جایی رو برام اجاره کنه؟
آزاده در حالی که خود را روی مبل رها می‌کرد برای لحظه ای چشمانش را بست. آب دهانش را قورت داد و پلک گشود
_ خَرِ... مثلا حامی مالی و سرپرستته!
_ داری می‌گی سرپرست! چرا یه سرپرست باید اینجور پول خرج کنه؟!
آزاده سرش را به طرفین تکان داد و پوفی کشید.
_ خنگه! تو کیفت و بکن از اینجایی که برات گرفته. چکار به این کارا داری؟ تو زیادی حساسی!
مینو نگاهش سمت سقف کشیده شد. سعی در خشک کردن تری چشمانش را داشت. نفسی گرفت.
_ مگه اونجایی که اجاره کرده واسه زهرا چشه؟ خب منم که دو سه ماهه اونجام مشکلی ندارم! اصلا این آدم مشکوکه!
آزاده لبهایش را محکم روی هم فشورد. چند نفس عمیق کشید.
_ نچ!... زهرا دوساله اونجاس! بلاخره صاحب خونه، خونش و می خواد. مگه این بدبخت چکار کرده که تو بهش شک داری؟
مینو به آرامی قدم درون هال نهاد و روی اولین مبل نشت. نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و دستانش را در هم گره کرد.
_ خب یه جایی همون حوالی اجاره می کرد! چرا بین من و زهرا فرق می ذاره ؟
 
آخرین ویرایش:

موضوعات

بالا