درحال تایپ تاریکی من| Ghazal17کاربر انجمن رمان ایران

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#1
نام رمان:تاریکی من
نویسنده:Ghazal17
ناظر:#Nirvana
ژانر:پلیسی_عاشقانه

خلاصه:تاریکی من روایتگر دختری است که در ابتدا خیلی مغرور و سرد است و به دلایلی شروع به دزدی میکند و با حقایقی از گذشته اش رو به رو میشود که زندگی اش زیر و رو میشود و...
l4vw_تاریکی_من.jpg
 
آخرین ویرایش:

Pari_A

کاردان کل انجمن
عضو کادر مدیریت
کاردان کل انجمن
#2


خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن رمان ایران*
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#3
#پارت_اول
با انگشتام روی میز ضرب گرفته بودم و به ساعت کوفتی که حتی یه دقیقه هم تکون نمیخورد نگاه کردم. خودکارم رو دوباره برداشتم و عددهای گنگ و مبهمی که توی ذهنم میگذشت رو روی کاغذ پیاده کردم .هیچی از اون مسئله مزخرف نمیفهمیدم تا اینکه مراقبی که مثل جغد بهم زل زده بود گفت : برگه ها بالا ، و من با بیخیالی تمام برگمو بالا گرفتم و از ‌کلاس خارج شدم . از پله ها با سرعت پایین رفتم و دنبال تبسم گشتم . تا اینکه یکی از پشت داد زد :چطوری خره؟ و منم از لحن صداش فهمیدم که تبسمه و مثل همیشه با خرخونیاش امتحانشو خوب داده با تعجب سرمو برگردوندم و گفتم :تبسم ، تویی؟ با تعجب گفت:گلسا چت شده؟ با بیخیالی گفتم :هیچی و درحالی که جایی برای نشستن پیدا میکردم گفتم :تو باز امتحانتو خوب دادی که اینقد خوشحالی؟ با خوشحالی جواب داد:وای آره ، خوب دادم تو چی؟مگه تو بد دادی؟ با لحن بی تفاوتی گفتم :افتضاح دادم خدا کنه فقط تجدید نشم ، با چشمای گشاد شده گفت :گلسا چرا اینکارو با خودت میکنی؟ میدونی این امتحانا چقد مهمه ، با بی تفاوتی گفتم:مهم نیست چه خوب بشه چه بد آینده و گذشته من تغییر نمیکنه تلاش برای تغییر سرنوشت اصلا نتیجه ای نداره با لحن قاطعی گفت :منکه نمیفهمم تو چی میگی فقط میدونم که تو داری آیندتو خراب میکنی ، با عصبانیت گفتم:ول کن تبسم ،باز شروع نکن من گوشم از این حرفا پره سعی نکن منو نصیحت کنی حالا هم بیا بریم که دیر شد .با سرعت به سمت ایستگاه اوتوبوس دوییدیم و روی صندلی نشستیم گوشیمو از توی جیبم درآوردم و در حالی که پیامهامو چک میکردم گفتم:تبسم ، امشب برنامت چیه ؟ گفت :برنامه خاصی ندارم فقط حوصله ندارم کلی با مامان و بابام جر و بحث کنم که بزارن با تو بیام بیرون میدونی آخه ... و سکوت کرد این سکوت ها توی زندگی من مثل یه عادت شدن ،شونه هامو بالا انداختم و گفتم:میدونم، مامان و بابات نمیخوان با من دوست باشی میگن باباش کلاهبرداره و مامانش خرابکاره ایناها برای من مهم نیست نمیخواد اعصاب خودتو خود کنی من دیگه عادت کردم اونا هیچوقت منو درک نمیکنن، با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: آخه گلسا حرفای مت اصلا روشون تاثیری نداره میترسم دیگه نزارن من تورو ببینم ... و سرشو پایین انداخت ، دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم :تبسم به من نگاه کن ، سرش رو بالا آورد و با چشمای اشک آلود به چشمام خیره شد
 
آخرین ویرایش:

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#4
#پارت_دوم
آروم و با آرامش گفتم :دیگه هیچوقت این حرفو نزن باشه؟ نمیذارم هیچوقت این اتفاق بیفته مگه ما مثل خواهر نیستیم؟ ها ؟پس به خاطر آبجیت گریه نکن ، لبخندی روی لباش نشست و اشکاشو پاک کرد، با هم سوار اتوبوس شدیم و چون طبق معول جا نبود دستمون رو به میله گرفتیم و ایستادیم ، هنذفریمو از کیفم درآوردم و به گوشیم وصل کردم و غرق در آهنگی که گذاشته بودم شدم که تبسم به شونم زد و گفت وقتشه پیاده شیم از اتوبوس پیاده شدیم و وارد کوچمون شدیم از هم خداحافظی کردیم و هر کدوم به سمت خونمون رفتیم تبسم به سمت خونه ای با در کرمی که پنج خونه از خونه ما اونورتر بود و من به سمت خونه بزرگ ته کوچه که در سبز رنگی داشت کلیدمو وارد قفل کردم و در رو باز کردم و وارد خونه شدم ،از حیاط درندشتی که داشت گذشتم و وارد شدم ، عالیه خانم بلافاصله سلام کرد که جوابشو دادم و به سمت اتاقم رفتم ، لباسهامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و به اتاقی که برعکس اکثر دخترا نه عروسکی داشت و نه رنگ و رویی نگاه کردم ،عروسک دوست داشتم ولی کسی برام نمی خرید فقط یه خرس کوچک داشتم که قهوه ای بود و موهای فرفری داشت که انگار همیشه لبخند میزد یک لبخند زدم که عالیه خانم در زد و گفت:دخترم آقا باهات کار داره لطفا برو پیشش ،با بی حوصلگی پوفی کردم و گفتم :باشه عالیه خانم و از روی تخت بلند شدم و به سمت اتاق عموجان رفتم ،در زدم که با صدای خشن و گرفته اش گفت:بفرمایید ،وارد شدم و گفتم :سلام عموجان خوبید؟از جاش بلند شد و با چشمای خاکستری چروکیده اش به من زل زد و عصاشو برداشت و جواب داد:سلام دخترم امروز آخرین امتحانت بود ؟ با بی میلی جواب دادم:بله با لحن قاطعی گفت:پولی نیاز داشتی حتما به آقا محسن بگی ها باشه ؟ با اینکه میدونستم محسن آقا بهم پول نمیده ولی به هموجان گفتم :چشم با من دیگه کاری ندارید؟ (نه)محکمی گفت و من از اتاق خارج شدم عالیه خانم به سمتم اومدو گفت:دخترم نهار آماده اس بیا بخور ، چشمی گفتم و به سمت میز نهار خوری رفتم که زری خانم و آقا محسن پشت میز نشسته بودند،زری خانم چشم غره ای رفت و گفت:سلام گلسا جان ،با بی میلی گفتم :سلام ، محسن آقا بدون هیچ حرفی گفت :به من سلام نمیکنی؟،میخواستم بگم دلم نمیخواد که عموجان از پله ها پایین آمد و به سمت میز اومد و پشت میز نشست و رو به زری خانم گفت :بهار و باراد کجان؟ زری خانم با لبخند جواب داد:بهار الان میاد بارادم با دوستاش رفته بیرون،عموجان با اخم گفت:رفته بیرون؟زری خانم که انگار دستپاچه شده بود گفت:بله با اجازتون که بهار با صدای پرعشوه و نکره اش گفت:سلام بابابزرگ وااای خدا این دختر چقد خودشیرینه ،عموجان با اخم بع بهار نگاه کرد و گفت:سلام کجایی؟چرا اینقد دیر اومدی؟بهار که انگار جاخورده بود گفت:ببخشید و کنار مامانش نشست
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#5
#پارت_سوم
عموجان به ناخنای لند و قرمز جیغ بهار نگاه کرد و گفت:این چه وضعشه دختر جان؟بها با دستپاچگی جواب داد:چی؟،که عالیه خانم آمد و غذاها رو روی میز گذاشت و گفت:آقا با من کاری ندارین؟عموجان با چشم غره ای روشو از بهار گرفت و رو به عالیه خانم گفت:نه میتونی بری نهارمونو با سکوت مطلق خوردیم که عمو جان سکوت رو شکست و گفت:محسن ،محسن آقا جواب داد:جانم بابا؟عموجان ادامه داد:به این دختر به مقدار کافی پول میدی؟پوزخندی زدم و محسن آقا که انگار از پوزخند من ترسیده بود با ترس گفت:بله میدم ،عموجان با شک گفت:چرا اینقدر با شک میگی؟،زری خانم با لحن تمسخرآمیز گفت:پدر جان گلسا پدرش هست خودش میتونه بهش پول بده،با تعجب گفتم:بابای من تو زندانه مگه میتونه بع من پول بده؟خیلی پررو جواب داد:دیگه دخترم این مشکل خودته از جام پا شدم و گفتم:چرا هی سعی میکنی قضیه بابام و به روم بیاری ها؟مگه تقصیر من بود که وقتی ۵ سالم بود مامانم ترکم کرد و رفت ؟ با این حرفات میخوای چی و ثابت کنی؟،در حالی که صدام می‌لرزید و چشمان اشک آلود بود به چشمان اشاره کردم و گفتم:میدونی این اشکا واسه چیه؟نه اینا بخاطر ضعف نیست اینا بخاطر ناراحتی و بدبختی یه دختر تنها و بی کسه،فک کردی من کم بدبختم که بهم زخم زبون میزنی؟ بعد از دور میز بلند شدم و به سمت اتاقم روییدم و خودمو روی تختم انداختم و هق هقم بلند شد یکم که گریه کردم خوابم برد از خواب با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ،تبسم بود.جواب دادم :سلام تبسم خوبی؟با لحن شیطونی گفت:سلام بر دوست خواب آلویم چطوری؟خنده ریزی کردم و گفتم:خوبم خونه ای؟،پوفی کرد و گفت:آره و حوصلم بسی سر رفته میگما با سیاوش بریم بیرون؟از خدا خواسته قبول کردم و قرار شد بیان دنبالم ،سیاوش پسر خاله تبسم بود و مثل یه دوست بود،پسر خوبی بود ولی بعضی وقتا موذی میشد ،تصمیم گرفتم از فاز غمم بیرون بیام و لباسهای خوشگل بپوشم و برای آخرین بار بدم پیش محسن آقا و ازش پول بخوام،شلوار طوسی با مانتو بنفش که کمرش تنگ میشد و یه شال طوسی پوشیدم و چون کلا از آرایش بدم میاد آرایش نکردم و البته سنی هم ندارم که بخوام آرایش کنم،دختر ۱۷ ساله رو چه به آرایش کردن!!!قبل از اینکه بدم پایین عزممو جزم کردم و به سمت اتاق محسن آقا حرکت کردم ،در زدم و صدام صاف کردم و وارد شدم و با اجازه ای گفتم و نشستم،محسن آقا از پشت عینکش نگاهی کرد و گفت:گلسا ، کاری داشتی؟،با لحن قاطعانه و محکمی گفتم:ببخشید محسن آقا من یه مقدار پول میخوام همون طور که عموجان گفتن اگه میشه یه مقدار بدین،با پوزخندی روی لب به من نگاه کرد و گفت:تو چی فکر کردی دختر جون؟بابا دیگه پیر شده و نمیتونه روی پولای شرکت نظارتی داشته باشه ولی من که میتونم چرا فک کردی الکی بهت پول میدم؟با خشم ولی لحنی آروم گفتم:همون طور که به بهار و باراد پول میدیم منم سهم دارم ،با تمسخر نگاهم کرد و گفت:اولن اونا نوه های بابات و تو دختر برادر زادشی بعدم اونا بچه هامن تو کیمی؟ کسی که به مامان فراری و یه بابای کلاهبردار داره،
 
آخرین ویرایش:

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#6
#پارت_چهارم

در حالی که سعی میکردم لرزش صدام کنترل کنم و میدونستم صورتم از عصبانیت قرمز شده بود گفتم:تو حق نداری به مامان و بابای من توهین کنی بعد یه قدم جلو رفتم و گفتم :با حرفای امروزت نشوندادی لیاقت آدم بودن نداری ،درباره ی خودت و زنت و بچه هات هر چی دلت میخواد بگو ولی فقط با دهن کثیفت درباره مامان و بابای من حرف نزن بعد با خشم از اتاق بیرون رفتم و در رو با تمام زورم بستم خوشحالم که لرزش صدامو نفهمیده بود میدونستم چشمان اشک آلود و صورتم از عصبانیت قرمزه، نفس عمیقی کشیدم و اشکامو پاک کردم و سریع از خونه بیرون رفتم تبسم رو همراه سیاوش دیدم که کنار هم ایستاده بودن و منتظر من بودن به سمتشون رفتم و سلام کردم و رو به سیاوش گفتم :چرا با ماشینت نیومدی؟که یکدفعه تبسم پرید بغلم و گریه کرد منم که شوکه شده بودم بعد از چند ثانیه حالت خودمو فهمیدم و پشتشو نوازش کردم بعد از چند دقیقه که تبسم گریه کرد اونو از خودم جدا کردم و گفتم :تبسم؟چیشده آبجی؟با چشمای اشک آلودش نگاهم کرد و گفت:گلسا...شرکتی که بابام و بابای سیاوش و عموهام داشتن ورشکست شده و کلی بدهی بالا آورده و حتی مجبوریم ماشینمونو هم بفروشیم ،از ناراحتی دوستم ناراحت شدم و ته دلم میگفت همون حرفایی که آقا رضا(بابای تبسم)درباره ی بابای من میزد سر خودش اومد تبسم خیلی پشیمون به من نگاه کرد و گفت:گلسا مطمئنم بابام به خاطر حرفایی که به تو میزد این بلا سرش اومده نه؟اشکاشو پاک کردم وگفتم:این چه حرفیه تبسم؟اینو بدون من هیچوقت درباره بابات اونقدرا هم بد فکر نمی‌کردم چون اونا حق داشتن بالاخره زندگیه دیگه، سیاوش صورتم به سمت خودش چرخوند و گفت:گلسا چت شده؟گریه کردی ؟چرا صورتت قرمزه؟راستشو از زیر جونم پایین کشیدم و گفتم:نه فقط یه سری مزخرفات از آدمهای همیشگی شنیدم و یکم کفری شدم ، با هم قدم میزدیم که تبسم گفت:کی حرفی زده زری خانم یا بهار؟جواب دادم:هیچکدوم،محسن آقا ازش پول خواستم و یه سری مزخرفات درباره ی مادر فراری و پدر کلاهبردار تحویلم داد و پول نداد منم گفتم به جهنم،سیاوش گفت:ولش کن،حرفای اینجور آدما مهم نیست ،یه پارک سرسبز پیدا کردیم و روی یکی از نیمکتاش نشستیم ،سیاوش گفت:بچه ها الان هم من پول نیاز دارم هم شما دوتا پس یه نقشه دارم که اگه بتونیم بهش عمل کنیم خیلی خوب میشه ،تبسم با تعجب گفت:چی؟سیاوش ادامه داد:جیب بری،دله دزدی بعد از گفتن این کلمه چند لحظه به هم زل زدیم و بعد من بلند قهقهه زدم و در حالی که دلم و از خنده گرفته بودم گفتم:چی میگی سیاوش؟.....دیوونه شدی‌؟....اصن میفهمی چی میگی
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#7
#پست_پنجم
تبسم داشت میخندید و سیاوش خیلی جدی به ما دوتا نگاه کرد بعد از چند لحظه که خنده ی هر دوتامون قطع شد
گفت:ولی من کاملا جدی گفتم بچه ها کار سختی نیست فقط باید یکم دقت داشته باشیم من یکیو میشناسم که میتونه کمکمون کنه شاید بدم نمیگه ما که تابستون بود و بیکارم بودیم ولی اگه گیرمیفتادیم چی؟گفتم:ولی سیاوش اگه گیر بیفتیم چیکار کنیم ،مطمئن گفت:نه بابا گیر بیفتیم؟اینقدر کار ساده ایه که بعد از یکی دوبار توش استاد میشی تبسم گفت:خب حالا باید چیکار کنیم؟ سیاوش گفت:باید بریم پیش همونی که گفتم میتونه کمکمون کنه اسمش سجاده من جاشونو بلدم یک گروهن که اینکار رو میکنن سه تا خواهر برادرن دو تا برادر و یک خواهر که من فقط سجاد رو دیدم موافقین فردا بریم پیششون؟تبسم با لحن نگرانی گفت:ولی سیاوش ما خیلی کارای دیگه میتونیم بکنیم آخه این چه کاریه؟،سیاوش با اخم گفت:مثلا چه کاری تبسم؟بخدا مامانم این روزا اینقدر حالش بده دوست دارم خودم رو بکشم،دستشو جلو آورد و گفت:قبوله؟ دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم :باشه،قبوله و هر دومون به تبسم نگاه کردیم با حالت نگران و با شک دستش روگذاشت و گفت:باشع و بعد از روی نیمکت بلند شدیم و دوباره شروع به قدم زدن کردیم یکی دوساعت بعد با سیاوش و تبسم به خونمون رفتم و با اکراه به زری خانوم که مشغول دیدن فیلم ترکی بود نگاه کردم و بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم حرکت کردم ،لباسامو عوض کردیم و یکم با گوشیم کار کردم که بهار وارد اتاقم شد با بی تفاوتی گفتم:اینجا چی میخوای؟(با اینکه ۲۰ سالشه ولی اینقدر آرایش داره حداقل ۲۵ سال بهش میخوره )یکی از ابروهاشو بالا انداخت و گفت:تا این وقت شب کجا بودی؟بهش خیره شدم و گفتم:به تو ربطی داره؟بهار گفت:باشه نگو منکه میدونم با اون دوست غضمیت و دوست پسرش مشغول خوش گذرونی بودمیخوای واسه تو هم یکی جور کنم؟از جام بلند شدم و انگشتم رو جلوی صورتش گرفتم و گفتم:خوب گوش کن ببین چی میگم اون پسر،پسرخاله دوستمه موردایی که شما جور میکنی فقط واسه خودت مناسبه که هر هفته دوستپسر عوض میکنی حالا هم گمشو از اتاقم بیرون ،اونم با حالتی عشوه گرانه از اتاق بیرون رفت یکم آهنگ گوش کردم که عالیه خانم تقه ای به در اتاق زد و گفت:گلسا دخترم شام حاضره ،خیلی گشنم بود ولی حاضر نبودم حتی یه لحظه دیگه محسن و زنشو ببینم پس نمیخوامی گفتم و اونم در رو بست و رفت چند تا بیسکوییت ته کیفم داشتم که اونا رو خوردم تا یکم از گرسنگیم رفع بشه
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#8
#پست_ششم

(چشمامو باز کردم که دیدم با یه لباس سفید روی یه سری چمن خیای سبز دراز کشیدم و موهامو دورم پخش کردم ازجام بلند شدم و در بین سبزه ها و گل ها قدم زدم و پروانه لای موهای لخت بلندم پرواز میکردندکه یکدفعه زیر پام خالی شد و خودمو توی یک دریا دیدم که با سرعت خیلی زیادی منو به جلو میبرد و نزدیک بود غرق شم یکدفعه لیاس سفیدم سیاه شد و لای موجای دریا گم شدم و جیغ زدم ...)که یهو از خواب پریدم،نفس نفس میزدم و حالتمو درک نمیکردم عرق های پیشونیم لرزه ی بدی توی تنم انداخت دوباره روی تختم دراز کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم و سعی کردم بخوابم اما هر کاری میکردم فکر و خیال اجازه ی خوابو به چشمام نمیدادن چشمامو باز کردم و یکم به سقف بالای تختم زل زدم ،حس میکنم دلم برای مامانم تنگ شده توی این۱۲ سال که ترکم کرده همیشه به این فکر میکردم که دلیلش چی بوده،هر وقت خواستم از بابا بپرسم جواب سربالا میده به سمت کشو رفتم و آلبوم عکس رو آوردم و بازش کردم اولین عکس من توی ۵ ماهگی که پوستم از سفیدی رو به سرخی میزد و چشمام خیره به دوربین بود عکس دوم من بغل مامانم که کنار بابام وایستاده بود چی میشد اگه این جمع سه نفره هنوز باپرجا بود؟یه عکس بزرگ داشتم که دوربین جلوی مامان بود و با چشمای سبز درشتش به دوربین نگاه میکرد وقتی اونو میدیدم انگار خودم روی توی آینع دیدم،چه فایده؟شبیهش بودم ولی پیشم نبود بعد از دیدن چندین و چندباره ی آلبوم اونو سرجاش گذاشتم و دیدم که تبسم پیام داده که یک ساعت دیگه با سیاوش میان دنبالم عالیه خانم در اتاقمو زد و گفت که برم صبحانه بخورم چون خیلی گشنم بود نمیتونستم از صبحانه بگذرم موهای مواجم رو که تا کمرم میرسید شونع کردم و بستم و به سمت میز حرکت کردم،عموجان من رو که دید لبخندی زد و گفت:صبح بخیر دخترم،لبخند تصنعی زدم و گفتم:صبح شما هم بخیر،پشت میز نشستم کم کم همه دور میز نشستن بهار برای اینکه ناخنای قرمز جیغش نشکنع یه جوری صبحانه میخورد که دوست داشتم بالا بیارم باراد در حالی صبحانه میخورد هر چند لحظه یکبار به من نگاه میکرد و لبخند میزد حالم از نگاهاش بهم میخورد،هیز نبود ولی منو یاد نگاه زری خانم مینداخت،بعد از اینکه کمی نگاه های باراد رو تحمل کردم از سر میز بلند شدم و گفتم:با اجازتون من دیگه برم عموجان یک ابروشو بالا انداخت و گفت:جایی میری دخترم؟بهار با صدای پرعشوه اش گفت:حتما با دوستش داره میره بیرون،نگاه پرنفرتی بهش کردم و گفتم:بله عموجان با دوستم میرم بیرون میشه؟عموجان سر تکون داد و لبخند زد سریع بع سمت اتاقم رفتم مانتو کرمی و شلوار قهوه ایم رو پوشیدم و شال قهوه ای روی سرم انداختم از خونه بیرون رفتم و به سمت در رفتم که بهار صدام زد:گلسا جان(جانش رو خیلی بد گفت)با بی تفاوتی سرم رو برگردوندم و گفتم:چیه؟با عشوه گفت:عزیزم نمیخوای بگی کجا میری؟چند قدم جلو رفتم و گفتم:تو خودت کار و زندگی و دانشگاه نداری که چسبیدی به من؟
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#9
#پست_هفتم

با شیطنت بهم نگاه کرد و گفت:باشه عزیزم من میرم به کار و زندگیم برسم تو هم برو بهت خوش بگذره بعدم چشمکی زد و رفت،با سرعت از خونه خارج شدن و به سمت سر کوچه که تبسم و سیاوش ایستاده بودند رفتم.با اتوبوس به خونه ی اون سه نفر رفتیم که سرکوچه با سیاوش قرار گذاشته بودند وقتی رسیدیم یک دختر و دو تا پسر ایستاده بودند تا مارو دیدند یکی از پسرها به سمت ما اومد و با سیاوش دست داد و سلام و احوالپرسی کرد ما هم با همه آشنا شدیم سجاد به من نگاه کرد و گفت:شمل باید گلسا خانم باشین درسته؟سرم رو تکون دادم و اون ادامه داد:ایشون خواهرم هستن سارا و ایشون هم برادرم سامان این دو نفر دوقلوهستن من ۲۱ سالمه و این دو نفر ۱۸ و بعد به من و تبسم نگاه کرد و گفت:من میدونم که سیاوش از این کار مطمئنه،ولی شما دو تا چی؟شما هم مطمئنین؟ با قاطعیت گفتم:معلومه من کاملا مطمئنم،ولی تبسم با یکم شک گفت: بله مطمئنم ،سارا دختر خیلی خون گرمی بود و سریع با ما دوست شد .سجاد هم خیلی شوخ طبع بود ولی سامان خیلی آروم و ساکت بود سجاد رو به ما سه تا گفت:بهترین راه زدن جیب آدما پرت کردن حواسشونه،مثلا یه چیزی بیفته و اون حواسش پرت بشه یا ازش یه سوالی بپرسین و حواسش رو پرت کنین البته شماها باید از آدمای ساده تری برای اول کارتون استفاده کنین مثلا... و بعد سکوت کرد و بعد یکم فکر کردن ادامه داد:اون سوپر که اونجا هست و میبینین شما میرین و از اونجا یه چیپس میدزدین این ساده ترین نوعشه آماده این؟کدومتون اول میرین؟ قبل از سیاوش و تبسم من دستمو بلند کردم و گفتم: من میخوام اول برم،سرش روتکون داد و گفت:خب شروع کن ولی مواظب باش ،(باشع )ای گفتم و به سمت سوپر مارکت حرکت کردم چیپس ها داخل مغازه روی یک قفسه قرار داشت داخل مغازه رفتم و رو به مغازه دار گفتم:سلام ببخشید من نمیتونم شیر پاکتی رو پیدا کنم میشه بهم بدین،نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت:چشم الان براتون میارم،وقتی روشو برگردوند و به سمت یخچال رفت سریع یه پاکت چیپس برداشتم و داخل کیفم گذاشتم و فرار کردم و به اون طرف خیابون دوییدم و به سمت سجاد رفتم با نگرانی گفت:خوبید؟سرم رو تکون دادم و در حالی که نفس نفس میزدم گفتم:تونستم....من تونستم اونو بدزدم ،و پاکت چیپس رو از کیفم درآوردم و لبخند کوتاهی زدم سجاد پاکت رو گرفت و با خوشحالی گفت:آفرین ، بعد از سیاوش و تبسم قرار شد خودمون رو آماده کنیم و کارمون رو شروع کنیم.با سیاوش و تبسم به سمت خونه رفتیم. کلید رو داخل قفل گذاشتم و وارد خونه شدم تا وارد خونه شدم عالیه خانم به سمتم دوید و گفت:دخترم،گلسا دخترم؟ با نگرانی به عالیه خانم نگاه کردم و گفتم:چی شده؟چرا اینجوری میکنی؟
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#10
#پست_هشتم

عالیه خانم با ترس گفت:آقا باهاتون کار داره خیلی هم عصبانیع ،عموجان روی مبل نشستع بود و به رو به رو خیره شده بود لبخندی زدم و گفتم:سلام عموجان با من کاری داشتین؟ عموجان روش رو به سمتم چرخوند و گفت:گلسا این پسره کیه؟با تعجب گفتم:کدوم پسرع؟ به یک عکس که من و تبسم و سیاوش ایستاده بودیم اشاره کرد و گفت:همین دیگه، تازه ماجرا رو فهمیدم دختره ی عوضی واسه خودشیرینی و ریختن زهرش از ما عکس گرفته و اونو به عموجان نشون داده ،با بیخیالی گفتم:اون اسمش سیاوشه پسرخاله دوستم تبسم که میشناسینش،نفس عمیقی کشید و گفت:باید باور کنم؟ با قاطعیت جواب دادم:معلومه مگه من به شما دروغ میگم؟ عموجان ،شما به من اعتماد ندارین؟ با عصبانیت گفت:خیلی وقته نه به تو اعتماد دارم نه به مامان و بابات ،خون به صورتم هجوم آورد و میخواستم جیغ بزنم ولی خودم رو حفظ کردم و گفتم:رو چه حسابی؟به خاطر چه اشتباهی؟چون مامانم ترکم کرده ؟چون بابام بدهی داره؟یک قدم جلو رفتم و دستم رو به سمت خودم گرفتم و گفتم:تقصیر من چیه ها؟ چونم میلرزید:بزارید به درد خودم بمیرم من از ۵ سالگی مادر نداشتپ دو سال بعدم بابام رفت زندان غم بی پدری و بی مادری خیلی سخته میتونین اینو درک کنین؟،جمله های آخر رو جیغ زدم ،زری خانم خواست چیزی بگه که به سمتش رفتم و گفتم:هیشششششش هیچی نگو میخوای بگی مامانم بیمعرفته که بابامو با یه بچه ترک کرده؟بابام کلاهبرداره که الان بدهی داره و تو زندانه؟ولم کن و بعد بلند داد زدم:ولم کنید ،و سریع به سمت اتاقم رفتم و در رو محکم بستم.از خشم و فشار میلرزیدم به وضوح لرزش دست و پاهامو میدیدم رو تختم نشستم و گفتم:خدایا چرا این بدبختیا تمومی نداره؟مگه من چیکار کردم که اینطوری میکنی؟چرا هیچکاری نمیکنی؟ از لرز روی تختم دراز کشیدم و اونقدر گریه کردم که مطمئنم چشام اندازه دو تا لپه شده بود و خوابم برد.‌..

(با لباس سیاه روی موجهای دریا بدون هیچ تکیه گاهی حرکت میکردم و با ترس به راه جلوی رو به روم نگاه میکردم آب با قدرت هر چه تمام تر من رو به سمت جلو هدایت میکرد که یکدفعه به یه ساحل رسیدم که در فاصله ی خیلی دور از من یکی ایستاده بود و من به وضوح سایه اش رو میدیدم داد زدم:کمک ،هیچکار نکرد چند بار این کلمه رو تکرار کردم و اون به سمتم حرکت کرد به سمتم میومد ولی اونقدر دور بود که هیچوقت بهم نمیرسید...)

از خواب پریدم و جیغ زدم عالیه خانم با نگرانی کنارم نشسته بود و موهام رو نوازش میکرد
 
بالا