درحال تایپ رمان شاهزاده گمشده | mona.n کاربر انجمن رمان ایران

رده سنی شما...

  • پایین پونزده سال

    رای: 3 42.9%
  • پونزده تا بیست

    رای: 4 57.1%
  • بیست تا بیست پنج

    رای: 0 0.0%
  • بالای بیست و پنج

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    7

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#1
به نام خدا


نام رمان: شاهزاده گمشده
نام نویسنده: ℳona atiye
ژانر: تخیلی، طنز، عاشقانه
نام ناظر: Nirvana
خلاصه: رمان در مورد دختری که یه مدتی می‌شد، شاهد اتفاق‌های مرموز دور و برش شده بود. ولی دختر قصه‌ی ما با بی‌توجهی از کنار این اتفاق‌ها می‌گذشت. غافل از اینکه همه‌ی این اتفاق‌ها جزئی از سرنوشت دختر قصه‌ی ما هست.......پایان خوش.

٢٠١٨٠٥١٧_٠٠٢٢٠٨.png
 
آخرین ویرایش:

Nirvana

Hoopy
کاربرسایت
#2
x66b_کاور.jpg
خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن ایران رمان*​
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#3
مقدمه



کفش‌هایم را می‌پوشم و در زندگی قدم می‌زنم
من زنده‌ام و زندگی ارزش رفتن دارد
آن قدر می‌روم تا صدای پاشنه‌هایم گوش ناامیدی را کر کند
خوب می‌دانم که گاه کفش‌ها پاهایم را می‌زند
می‌فشرد و به درد می‌آورد ، اما من همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد
ماندن در کار نیست
گذشته‌های دردناک را رها می‌کنم و به آینده نامعلوم نمی‌اندیشم
ولی این را می‌دانم؛ گذشته با آینده یکسان نیست
زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی
...زندگی چقدر آسان است
،،،زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد
...زندگی را می‌گویم
اگر بخواهی از آن لذت ببری؛
... همه چیزش لذت بردنی است
اگر بخواهی از آن رنج ببری؛
... همه چیزش رنج بردنی است
کلید لذت و رنج دست توست
قصد داشتم دست اتفاق را بگیرم؟؟ تا نیفتد!
اما امروز فهمیدم که اتفاق خواهد افتاد!...
این ما هستیم که نباید با او بیفتیم.
^سافار^
روانشناس بزرگ ایتالیایی
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#4
به نام خدا
پست اول



همونجور که از پله‌ها پایین می‌رفتم با صدای بلند داد زدم:
_ مامان، مامی من رفتم ها! نمی‌خوای ماچم کنی.
مامان از تو آشپزخونه داد زد:
_ سهم بابات و ازش می‌گیری بهش میگم ها!
رها: نه مامی نمی‌خواد شما ماچم کنی خودم از بابایی سهم خودم و می‌گیرم.
مامان با چشم‌های ریز شده و کفگیر به دست اومد داخل پذیرایی و همونطور که کفگیر و با حالت خنده‌داری تکون می‌داد گفت:
_ نفله می‌خوای سهم من و برداری!
رفتم روبروی مامان ایستادم و با صدای ترسیده و مرتعش ساختگی گفتم:
_ نه مامان من غلط بکنم سهم شما رو بردارم، من فقط سهم یک دختر ناز و خوشکل رو از یه پدر خوب می‌خوام بردارم.
مامان یه آهانی گفت یعنی گرفتم بچه جون. وارد آشپزخونه شدم و سمت میز غذا‌خوری رفتم، یکی از صندلی‌ها رو کشیدم و نشستم، نگاهم و رو تک تک وسایل سفره چرخوندم، امروز چقدر صبحونه قشنگی داریم، سرشیر، مربا آلبالو‌ مربا هویچ امروز چه شود. همونطور که مشغول دید زدن سفره بودم، با دیدن پنیر قیافم و کج و کوله کردم و رو به مامان گفتم:
_ مامان من چند بار بگم از پنیر خوشم نمیاد، سر سفره نزارین با دیدنش حالم به هم می‌خوره.
مامان بهم چشم‌غره رفت و گفت:
_ همینم از سرت زیادی بچه جون‌، نمی‌خوای یه چیز دیگه بخور.
مامان همین که جملش و تموم کرد، صندلی روبرویی من و کشید، رو بهش گفتم:
_ بابا کی از ماموریت میاد؟
مامان سرش و تکون داد و گفت:
_ من که دیروز با ولید حرف زدم گفت که پنچ‌شنبه میاد.
یه آهانی گفتم و از رو صندلی بلند شدم که مامان گفت:
_ کجا؟ تو که هنوز صبحونه‌ات رو نخوردی.
با قیافه‌ی زاری رو به مامان گفتم:
_ مامان میل ندارم!
مامان ادای من و در اورد و گفت:
_ رها ادای مردم باکلاس و در نیار! من که میدونم اگه الان عسل جلوت بود مثل ندیده‌ها بهش حمله می‌کردی.
رو به مامان گفتم:
_ مامی جون، شد من یه بار تیریپ باکلاسی بردارم شما تخریبش نکنی!
مامان لبخندی به علامت پیروزی زد و گفت:
_ کجای کاری دخترم این شغل سوم من هست! البته این شغل فقط شامل حال تو میشه!
یه آهانی گفتم یعنی اوکی اوکی فهمیدم، از آشپزخونه بیرون زدم و گفتم:
_ خدافظ خانم سه شغله!
مامان هم به تقلید از من با صدای بلند گفت:
_خدافظ خانم بی‌کلاس!
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#5
پست دوم



در خونه رو بستم و رفتم سمت ماشینم، یه نگاه به محوطه‌ی باغ انداختم. باغ خونمون و خیلی دوست دارم چون وقتی داخلش قدم میزنم، احساس میکنم نسیم هوا پوستم و نوازش می‌کنه، نگاهم و از باغ گرفتم و رفتم سمت ماشینم، قدم‌هام و آروم برمی‌داشتم که حس کردم، یکی آروم داره قدم‌هاش و همرا با قدم‌های من برمی‌داره. در لحضه یه تصمیم آنی گرفتم! سریع و بدون فکر کردن، چشمام و بستم و برگشتم، بعد از چند ثانیه که با همون حالتم گذشت، حس کردم یکی داره نگاهم می‌کنه، چشمام و بهم فشردم و بازشون کردم، به روبروم نگاه کردم.
إ اینجا که کسی نیست! حتما دوباره توهم زدم! دوباره برگشتم و راهم و ادامه دادم که، دستام پیش از حد سرد شده! دستام و اوردم بالا و گذاشتم رو صورتم، همین که پوست دستم به پوست صورتم برخورد کرد، یه متر پریدم از زمین جدا شدم! دوباره دستام و اوردم بالا، به صورتم دست زدم، که چیزی حس نکردم! وای خدا یه لحضه فکر کردم خون آشامی! ساحره‌ای یه موجود افسانه‌ای هستم ولی زهی خیال باطل! توهم زدم، با لب و لوچه‌ی آویزون، یه توهمی به خودم گفتم! و سوار ماشین شدم، به طرف دانشگاه حرکت کردم.
گوشی عزیزم زنگ خورد! زنگ خورش صدای جیغ من و مبینا و نگار بود! ( دوستای صمیمی رها) این فکر نگار دیوونه بود، یادمه بعد از یه روز که با هم بیرون بودیم و کلی هم خوش گذشت. این پیشنهاد و داد
که زنگ خور، گوشیامون مثل هم باشه، و اینکه صدای جیغمون باشه،
با کمال میل قبول کردیم! از یاد آوری اون روز لبخندی روی لبم نشست،
قبل از اینکه اتصال قطع بشه، سریع اتصال و برقرار کردم.
رها: سلام عزیزم.
مبینا: رها جونی خواب بودی جوابم و ندادی!
لبخندی رو لبم نشست از اینکه اینقدر مؤدب حرف زد! با همون لبخند گفتم:
_ نه مگه میشه من هم خواب باشم هم رانندگی کنم فیلسوف!
مبینا پوف بلندی از سر حرص کرد و گفت:
_ بیشتر از این حرص من و در نیار، کی می‌رسی!
دستم راستم و اوردم بالا و به ساعت نیم نگاهی انداختم و گفتم:
_ ده مین دیگه ور دلتم!
مبینا گفت:
_ باشه منتظرم.
تماس و قطع کردم، دستم و سمت ظبط بردم، آهنگ دست فروش از خلصه رو گذاشتم، طول راه رو حس کردم کسی دنبالمه، هر وقت هم...
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#6
پست سوم


طول راه و حس کردم کسی دنبالمه! هر وقت هم این حس بیشتر از هر لحضه‌ی دیگه‌ای می‌شد! از آینه بغل به پشت سرم نگاه می‌کردم، به دانشگاه که رسیدم از ماشین پیاده شدم، قفل ماشین و زدم و بدو بدو از پارکینگ رفتم بیرون.
وارد محوطه‌ی دانشگاه شدم، از دور مبینا و نگار و دیدم، براشون دست تکون دادم، به سمتشون رفتم. به طرف مبینا رفتم و محکم بغلش کردم، سه هفته‌ای شده بود که ندیده بودمش، از بغلش در اومدم و یه ماچ گنده به لپاش زدم.
به نگار نگاه کردم که دیدم خودش و مثل گربه شرک کرده بود. رفتم جلوش ایستادم‌، برای اینکه بترسونمش، جلوش ایستادم و یه اخم گنده کردم و ساکت روبروش ایستادم! فضای بدی ایجاد شده بود، مبینا سوالی نگاهمون می‌کرد.
نگار هم سوالی و نگران نگاهم می‌کرد. حتما الان فکر می‌کنه که،چکار کرده؟
فاصله‌ای که بین من و خودش بود و با یه قدم برداشتم و محکم بغلش کردم و گفتم:
_ نگار وقعا که این چه کاری انجام دادی! ازت توقع نداشتم!
صدای گریه کردن و در اوردم، نگار خواست از بغلم بیاد بیرون که محکم تر بغلش کردم! از بغلم بیاد بیرون ضایع می‌شم، به نقشم پی می‌بره! نگار همونطور که محکم بغلم کرده بود گفت:
_رها تو رو خدا، بگو من چیکار کردم؟
هه‌هه بچه به خودش شک کرده! نگار بعد از یکم مکث گفت:
_ رها من کاری نکردم، یعنی یادم نمی‌یاد که کاری کرده باشم!
تو دلم گفتم بزار یاد بگیره شجاع باشه، حالا نه خودم خیلی شجاعم! با گریه‌ی ساختگی گفتم:
_ نگار تو واقعا چرا این کار و کردی! گند زدی تو این چند روز زندگیم! تو...
مبینا پرید وسط حرفم و گفت:
_ أه رها بگو دیگه ما رو کشتی؟
از بغل نگار اومدم بیرون، سرم و بردم پایین و دستم و اوردم بالا یعنی دارم اشکام و پاک می‌کنم! یکم فین فین کردم و گفتم:
_ نگار من این سه روزه منتظرت بودم زنگ بزنی، ولی تو بی‌بخار تر از این حرفا بودی!سرم و بردم بالا و نگاهشون کردم، بعد از چند ثانیه که تو سکوت گذشت، مبینا یهو زد زیر خنده! بعد از چند لحضه هم صدای خنده‌ی من و نگار هم بلند شد، نگار مشتی تو بازوم زد و گفت:
_ بیشعور
به خنده‌ام پایان دادم و گفتم:
_ اسمته
نگار جوابم و نداد! به طرف مبینا برگشتم و گفتم:
_ بریم کلاس
مبینا هم با تکون دادن سرش جوابم و داد. سه تایی با سکوت راه می‌رفتیم.
به در کلاس که رسیدیم، نزدیک در شدم و گوشم و چسبوندم بهش، وقتی مطمئن شدم، استاد داخل کلاس نیست با سرم به بچه ها علامت دادم. پای راستم و اوردم بالا و با شدت زیادی...
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#7
پست چهارم



پای راستم و اوردم بالا و با شدت زیادی به در کوبوندم، همین که پام و اوردم پایین، صدای برخورد محکم در به دیوار اومد، صدای برخورد در اینقدر بلند و گوش خراش بود که با اومدن صداش دستام و گذاشتم رو گوشم و چشمام و بستم، محکم روی هم؛ بعد از گذشت چند ثانیه از این فاجعه‌ای که من ساختمش، چشمام و باز کردم. اوه همه سکوت کرده بودن، وای من چه جذبه‌ای دارم با ورودم همه سکوت کردن، حالا یکی نیست بهم بگه جذبه‌ات تو چاه فاضلاب، این بنده خداها ترسیدن ساکت شدن تو برای خودت از حرکتشون جذبه ساختی! برگشتم سمت نگار و مبینا که دیدم چشماشون اندازه توپ تنیس شده بودن!
دستم و جلو صورت مبینا چند بار تکون دادم، به خودش اومد و چشم غره‌ای حوالم کرد! به نگار نگاه کردم که چشم پشت نازکی برام اومد! ای وای اینا چشونه!
حتما تولد بچشونه! وقتی داخل کلاس رفتم، با صورت‌های بهت زده‌ی بچه‌ها مواجه شدم. برای اینکه جو کلاس و عوض کنم رو به بچه‌ها گفتم:
_ بچه‌ها چند ماه من و ندیدید، من و یادتون رفته.
سحر یکی از بچه‌های کلاس گفت:
_ نه رها یادمون نرفته، ولی با این حرکت سوپرمنی تو شکه شدیم.
بچه‌ها هر کدوم به حالت قبلی خودش برگشت، من و مبینا نگار هم میز دوم نشستیم. یه چند دقیقه تو سکوت گذشت، که من پوفی از سر بی‌حوصلگی کردم و گفتم:
_ بچه‌ها یه موضوعی بندازین وسط تا بحث کنیم!
نگار با تمسخر گفت:
_ بحث سیاسی، علمی ، ادبی یا فرهنگی می‌خوای؟
خواستم جواب بدم ولی مبینا گفت:
_ به نظرتون این ترم دیو سه سر( منظورش استاد مهسا جعفری )! باز هم استادمون؟
نگار دست‌هاش و برد سمت آسمون و چشماش و بست و با لحن التماس گونه‌ای گفت:
_ خدایا از ته دل التماست می‌کنم، این ترم خانم جعفری یا به قولی دیو سه سر استادمون نباشه!
لبخند کوچیکی زدم، به نگار نگاه کردم، که دیدم با چشمای‌ ورقلمبیده شده داره به در زل زده. رد نگاهش و گرفتم، که رسیدم به دیو سه سر، ای وای مبینا بدبخت شدیم!
خانم دیو سه سر با صدای بلند و محکمی گفت:
_ خانم ارشدی متاسفانه آرزوتون برآورده نشده، ولی اگه خیلی دوست دارین آرزوتون بر آورده بشه، می‌تونین درس من و حذف کنید!
بعد از یکم مکث نگاهی به من و مبینا کرد و ادامه داد:
_ البته اگر خانم‌های شریفی و راد همچین آرزویی دارن می‌تونن با شما تشریف ببرن! خوشحال می‌شم چون تعداد کم‌تر بشه، بقیه می‌تونن درس و بیشتر بفهمن!
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#8
پست پنجم

من که به غرورم برخورده بود، کیفم و رو کولم انداختم و یه نگاه تحقیر آمیزی به استاد انداختم! ولی نه دلم با یه نگاه خنک نمیشه! به سمت استاد برگشتم و گفتم:
_ استاد این طرز حرف زدن در شأنتون نیست!
نگاهی به سر تا پاش کردم و سری از تاسف تکون دادم! ادامه دادم:
_ استاد اگر طرز حرف زدنتون و درست کنید به جایی بر نمی‌خوره! آخه می‌دونید این طرز حرف زدن مخصوص بچه‌های تازه به دوران رسیده‌اس!
دوباره برگشتم که برم ولی اون ته ته ته دلم یه حرفی مونده بود! قدم‌هام و سمت استاد بردم، فقط صدای قدم‌های محکم و بلند من می‌یومد، به استاد که نزدیک شدم، ایستادم و گفتم:
_ استاد می‌دونستید به پرستیژ شما نمی‌خورد اینقدر سطح فرهنگ لغتتون پایین باشه! در ضمن از الان به بعد هر موقع خواستین حرف بزنید اول فکر کنید!
به صورت دیو سه سر نگاه کردم که با چشمای عصبانی و صورت بهت‌زده‌اش مواجه شدم، یه پوزخند صدا داری زدم! ( تو دلم گفتم، آخش بسوز استاد جعفری)
بزگشتم و رفتم سمت در، از کلاس زدم بیرون، بعد از من مبینا و نگار هم اومدن بیرون، با من قدم‌هاشون و هماهنگ کردم! همونطور که با هم راه می‌رفتیم، صورتم و طرف مبینا کردم و زدم زیر خنده! مبینا و نگار هم زدن زیر خنده و گفتن:
_ ایول دختر!
قدم‌هامون و سریع‌تر کردیم و بعد شروع کردیم با هم دویدن! اینقدر دویدیم تا به مححوطه‌ی باغ مانند دانشگاه رسیدیم، روی زمین خودم و ولو کردم! آروم آروم به خنده‌ام پایان دادم. نگاهی به بچه‌ها کردم و گفتم:
_ بچه‌ها خوب بود؟ من که خیلی حال کردم!
نگار: عالی بود دختر، ولی یکم زیاده روی نکردی؟
مبینا با لبخند گنده گفت:
_ نگار، تلافی اذیت کردنای پارسالش و گرفتیم!
نگار سری تکون داد و گفت:
_ ساعت بعدی با کی کلاس داریم؟
مبینا چشماش و تو کاسه چرخوند و گفت:
_ با استاد رمضی داریم، چطور؟
نگار شونه‌اش و به نشونه‌ی هیچی تکون داد و گفت:
_ همینجوری.
مبینا خواست دهن مبارکش و باز کنه و به بحث مزخرفشون ادامه بده! که گفتم:
_ بچه‌ها من گرسنمه، بریم بیرون به حساب مبینا یه ساندویچ بزنیم به رگ!
مبینا اخم تصنعی کرد و گفت:
_ از جیب خودت مایه بذار!
نگار نگاهش و بین من و مبینا رد و بدل کرد و گفت:
_ من می‌خوام انگیری برد بازی کنم نمیام!
 
آخرین ویرایش:

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#9
پست ششم


به مبینا با خواهش نگاهی انداختم و گفتم:
_ مبین جونم، عشقمی تو! بیا با هم بریم.
چشمام و مظلوم و لبام و غنچه کردم و ادامه دادم:
_ لطفا
مبینا ابروهاش و بالا انداخت و گفت:
_ نوچ نوچ! من دیگه گول این قیافه مظلومت و نمی‌خورم و اصلا و ابدا خر نمیشم، مثل دفعه‌های قبل! یادته که؟
لب و لوچه‌ام و آویزون کردم از اینکه راه حل همیشگیم نگرفت! رو به مبینا گفتم:
_ تنهایی میرم ها!
مبینا نگاه بی‌خیالی بهم انداخت، گوشیش و از جیب مانتوش در اورد و گفت:
_ هر‌جا می‌خوای بری، برو! اونم تنهایی، ما که بهت چیزی نگفتیم.
رو به نگار کرد و گفت:
_ گفتیم؟
نگار جوابی نداد! به گوشیش زل زده بود و زبونش رو لباش بود، مبینا با صدای تقریبا بلندی گفت:
_ گفتیم؟
ولی تلاش مبینا بی‌فایده بود! مبینا یه پس گردنی به نگار زد، که نگار با صدای حق به جانبی گفت:
_ الان می‌بازم احمق! وایسا بزار این مرحله رو رد کنم!
مبینا با فریاد و حرص گفت:
_ گفتیم یا نه؟
نگار کلافه دستش و به موهاش کشید و گفت:
_ آره ما همه چی گفتیم.!
مبینا نگاهی از سر ضایع شدنش بهم کرد، کنار نگار رو زمین ولو شد و گوشیش و روشن کرد! رو به اون دو تا گفتم:
_ برای آخرین با میگم، میاین؟
نگار و مبینا با صدای بلندی گفتن:
_ نه.
منم پای راستم و محکم کوبیدم به زمین و با حرص گفتم:
_ باشه، من رفتم.
زیر چشمی به بچه‌ها نگاه کردم که دیدم عین خیالشون نیست! روم و برگردوندم و شروع کردم به راه رفتن. یکم که ازشون دور شدم، برگشتم طرفشون و گفتم:
_ بچه ها برای آخرین بار می‌گم ها، نمیاین من رفتم!؟
نگار با صدای بلند گفت:
_ برو گمشو دیگه! خوش بگذره.
وا! این چرا همچین کرد؟ فکر کنم حنجره‌ی مقدسش جر خورد! اصلا به من چه؟ برگشتم و به راهم ادامه دادم، به کافه‌ی دانشگاه که رسیدم، چهار تا بستنی شکلاتی گنده گرفتم! تا دل نگار و مبینا آب شه، حساب کردم و پیش دخترا برگشتم.
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#10
پست هفتم


روبروی نگار نشستم و بستنی‌ها رو در اوردم و گذاشتم رو زمین، بستنی اولی رو باز کردم، قاشق و کردم تو کاسه و بعد تو دهنم گذاشتم، قورتش دادم و گفتم:
_ ام، چقدر خوشمزه‌اس!
نگار نگاهی بهم کرد و دوباره مشغول گوشیش شد! از اینکه متوجه نشد. لب و لوچه‌ام آویزون شد! یه بار دیگه کارم و تکرار کردم، به مبینا نگاه کردم که دیدم داره به بستنی‌ها نگاه می‌کنه، نگاهش و از بستنی‌ها گرفت و گفت:
_ رهایی، عشقم!
بدون اینکه نگاهش کنم با جدیت گفتم:
_ بله؟
نگار پرید وسط حرفم و گفت:
_ یکی از اون خوشکلا رو به من می‌دی!؟
با همون لحن گفتم:
_ خیر!
مبینا پرید وسط مکالمه‌ی لذت بخشمون و گفت:
_ به من چی؟ بستنی می‌دی؟ لطفا!
یکی از ابروهام و بالا دادم و چشمام و تو کاسه چرخوندم و گفتم:
_ تو با اون میمون چه فرقی داری؟ ها!
نگار با حواس پرتی گفت:
_ مبینا موهاش زیادتر از منه!
مبینا دستش و کوبید رو دهنش! مبینا یه پس‌گردنی بهش زد و گفت:
_ احمق‌، هم به خودت توهین کردی هم به من!
خنده‌ای کردم و به طرفشون دو تا بستنی گرفتم و گفتم:
_ بگیرین بگیرین خودتون و نکشین!
نگار و مبینا مثل وحشیا به طرفم حمله کردن و بستنی‌ها رو ازم گرفتم و گفتن:
_ وظیفته!
چشمام و ریز کردم و گفتم:
_ وظیفمه ها! زود زود بستنی‌ها رو بهم بدید، زود یالا!
مبینا در بستنی و پرت کرد سمتم و گفت:
_ بفرما اینم جزئی از وسایل بستنی! بقیش و بعدا می‌دم!
به نگار نگاه کردم که متوجه نگاهم شد و گفت:
_ برو اون ور تا اون بستنی اضافه رو نبردم!
منم دیدم نکشم کنار به نفعم تموم نمیشه که هیچ به ضررم تموم می‌شه!
 
بالا