رمان دو سال خونین | Daniall کاربر انجمن رمان ایران

Samuel

مدیر تالار زبان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
325
لایک ها
1,007
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#1
نام رمان: دو سال خونین
نام نویسنده: Daniall
نام تایید کننده: @بهار شایگان فرد

شما باید ثبت نام کنید تا عکس را ببینید.

ژانر:درام,تخیلی
خلاصه
:
ما خون آشام هستیم. اصیل هستیم. جاودانه ایم. قدرتمندیم. می تونیم بر دنیا حکومت کنیم.
ما قدرت داریم، چیزی که مردم بیشتر از هر چیزه دیگه ای تشنه و نیازمندش هستن.
این ها خوبی های خون آشام بودنه!
اما، بدیه خون آشام بودن اینه که، کل طیبعت با ما دشمنه ...
 
آخرین ویرایش:

بهار شایگان فرد

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
3 April 2018
ارسال ها
187
لایک ها
3,165
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#2


شما باید ثبت نام کنید تا عکس را ببینید.


خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:

جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:

برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:


وبرای تحویل جلدرمان :

بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Samuel

مدیر تالار زبان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
325
لایک ها
1,007
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#3
شاید فکر کنید کینه باعث نابودی میشه
شاید فکر کنید بدبیاری میاره
خیلیا نمیتونن کینه ی چندین و چند
سالشونو کنار بزارن و تا انتقام نگیرن
کینه شون که از بین نمیره هیچ
روز به روز بیشتر میشه و کینه ای تر میشن...
ولی در بعضی مواقع
در بعضی شرایط.....در بعضی از داستان ها و قصه ها
کینه با ارزش ترین چیزیه که میتونه وجود داشته باشه!

*پارت اول*

(شاهین)


کلیدو انداختم و وارد خونه شدم.خونه ی خودم.خونه ای که من بودم و من.تنها صدایی که توش شنیده میشد صدای قلبم بود.از این همه سکوت توی خونم لذت میبردم.قبل از اینکه برسم خونه سردرد بدی داشتم که تنها دلیلش نفوذ ذهنی مامانم بود تا ببینه من کجام و چی کار میکنم...ولی من زرنگ تر از این حرفا بودم و تمام تمرکزمو میزاشتم روی ذهنم تا کسی بهش نفوذ نکنه.
توی این 170 سال زندگیم کسی جرعت نکرده به جز مامانم که تا حالا چیزیم دستگیرش نشده.....کساییم که میخواستن نفوذ کنن توی فرصت فرستادمشون قاطی حوریا. 170 سالم بود ولی تو فرم 22 سالگیم مونده بودم و هیچ تغییری نمیکردم فقط سنم زیاد میشد و ظاهرم همونه........
تو همه ی طول زندگیم دخترای زیادی دورم بودن.مخصوصا الان که فقط منتظر یه نگاه گذرین.تنها استفادم از دخترا کنترل ذهنشون و خوردن خونشون بود با اینکه خیلیم اهل استفاده از نفوذ ذهنی نبودم و دوست داشتم قربانیام و زجر کش کنم.ولی بعضیاشون خون بد مزه ای داشتن و معلوم نبود که قبلش چی کشیده بودن که منم بعد از کشتنشون تا 2 ساعت گیج میشدم.
تو دانشگاهم زیااااد دورو برم بودن که فکر کنم 7.8 تایی رو با فرو کردن دندون نیشای تیز و سفیدم توی گردنشون که هر خون خواری ارزوی داشتنشون رو داشت,فرستادم اون دنیا که هر غلطی خواستن همونجا بکنن.....بگذریم از اخلاقم که بد جور روی مخ دخترای دانشگاه بود.
***
روی مبل لم داده بودم و تو فکر شام شبم بودم. هوووف. شام نداشتنم بد دردیه ولی اگه من شاهینم که شام امشب و تو سه سوت جور میکنم. پاشدم رفتم سمت تلفن خونه.زنگ زدم به پیتزا فروشی و یه پیتزا با مخلفاتش سفارش دادم که همیشه فقط مخلفاتو میخورم و به چیز دیگه ای توجه نمیکنم.
لباسای بیرونم رو با یه شلوار ورزشیو تیشرت مشکی عوض کردم . منتظر شدم تا شام خوشمزم از راه برسه.بعد از 20 دقیقه صدای زنگ در تو خونه پیچید.با سرعت نور رفتم سراغ درو بازش کردم.یه پسر تقریبا 20 ساله بود.نه!خوشم اومد.جدیدا پیک موتوریا پسرای 20 ساله شدن!!!!هفته ی پیش که یه مرد 40 ساله به تورم خورد و تازه سیگارم میکشید و حالم از بوی گند خون در به در شدش به هم خورد و فقط پیتزا رو گرفتم(البته به یکی از بچه ها سپردم تا خلاصش کنه)پیتزارو از دست پسره گرفتم و گذاشتمش توی اشپزخونه که دیدم صدای پسره بلند شد:
-اقا نمیخواین پولشو حساب کنین؟
-بیا داخل تا برم پولتو بیارم.
پسره اومد داخل منم با سرعت نور رفتم پشت سرشو درو بستم و با یه لبخند شیطانی که بعضی وقتا مامانمم ازش میترسید چون میدونست چی تو کلمه,نگاش کردم.قیافش عادی بود.کااملا.ولی من میدونم که چی تو سرت میگذره خوشگل!آروم رفتم سمتش که باز صدای لعنتیش توی گوشم پیچید:
-اقا من اومدم پیتزا تحویل بدم و برم.الانم لطفا پولشو حساب کنین رعیسم بفهمه دیر کردم از حقوقم کم میکنه!
خب به من چه؟غصه ی حقوق تورم من باید بخورم؟!با همون سرعت همیشگیم سریع رفتم سمتشو تو چشای از کاسه دراومدش برای چند ثانیه نگاه کردم.تیزی دندونای نیشمو روی ل*با*م حس میکردم(خدایی مثه خوردن خون حس خیلی خوبی داشت)
یه نگاه به گردنش کردم و دندونای تیزو خوشگلمو توی شاهرگش فرو بردم و...




 

Samuel

مدیر تالار زبان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
325
لایک ها
1,007
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#4
*پارت دوم*

(سکوت دامون)


خب اینم از مخلفات پیتزا حالا با خودش چیکارکنم؟میبرمش خونه ی مامانم و سعی میکنم از زیر زبونش بکشم چرا دوباره امروز سرمو به درد اورد؟!ولی اولش باید از شر این جنازه ی خالی از خون خلاص بشم.تلفونو برداشتم و شماره ی هیراد رو گرفتم.بعد از 2 تا بوق صداش تو گوشم پیچید:
-الو جانم عشقم کاری داشتی؟
-هیراااد چند بار بگم....
-باشه توهم بیا و خوبی کن..جانم کاری داشتی؟
-دارم میرم خونه ی مامانم بیا این تن لشو از اینجا ببر.
-باشه فقط ادرس پیتزا فروشی رو اس کن برم حداقل پولشو حساب کنم.
-دمت گرم.
-هوایی نشو بعدا با هم حساب میکنیم!
دیگه حوصله ی زراشو نداشتم و سریع قطع کردم.هیراد یکی از اعضای گروهمون بود.تنها گروهی که تو دانشگاه یه عضو دختر داشت و بقیه پسر بودن...البته فقط دانشگاه نبود ما همه جا باهم میرفتیم و همیشه هوای همو داشتیم.اینم بگم که همه اصیل بودیم فقط دوسه نفرمون بودن که مادراشون تبدیل شده بودن.
***
دامون ماشین و دم در دانشگاه نگه داشت و منتظر موند تا همه پیاده شیم و ماشینو برد توی پارکینگ.میدونستم میخواد دوباره واسه ی کار دیشبم سرزنشم کنه.اگر من دامونو نشناسم باید تو قلبم میخ چوبی فرو کنم.هنوز ده دقیقه تا شروع کلاس وقت داشتیم.اما بازم دامون هیچی نمیگفت و انرژیش رو واسه ی بعد از کلاس جمع میکرد تا به 12 تیکه تبدیلم کنه.سر کلاس حواسم تمام مدت به آریا بود.به درس گوش نمیداد و حواسش به دامون بود و داشت آرومش میکرد البته ذهنی.مثل اینکه دامون امروز اعصابش خیلی خورده و اینجور موقع ها فقط آریا تنها دختر گروهمونه که میتونه آرومش کنه.
فقط 5 دقیقه تا آخر کلاس مونده بود که گوشیه استاد زنگ خورد و رفت بیرون که انگار دنیارو بم داده باشن!!(کلا با رشتم میونه ی خوبی ندارم)سریع برگشتم سمت آریا تا ببینم دامون چشه!
هیراد-بچه ها کلاس تعطیله پاشین..پاشین...واسه ی 5 دقیقه نشستین!
باز هیراد چشمه استادو دور دیده معرکه گرفته.خاطر خواهاشم که ماشالله تو کلاس زیاد بودن از من بیشتر نباشن کمترم نیستن(تعریف از خود نباشه خب جذابم دیگه)
آزرا-هیراد بشین.استاد حذفت کرد خونت پای خودته بعد نیای بگی آزرا تو با استاد جوری مخشو بزن گفته باشم.
هیراد-خفه بیبی(BABY)
صداشو آروم تر کرد طوری که فقط خودمون 6 نفر خون آشام شنیدیم و گفت:
-استاد با یه نفوذ ذهنی حله.
همچنان به آریا نگاه میکردم تا ببینم دامون واقعا چشه!
مثل اینکه خودم باید دست به کار شم...اینجوری فایده نداره باید تا فردا به آریا نگاه کنم تا تازه بهم بگه:
چته چی میگی؟!
قبل از اینکه استاد بیاد تایم کلاس تموم شد و همه به سمت در هجوم بردن(خب مجبور بودین بیاین دانشگاه)ما چند نفر رفتیم روی یه میز توی محوطه ی دانشگاه نشستیم.هیچ کس جرعت نداشت با دامون حرف بزنه.ولی من همیشه شروع میکردم تا ببینم چه مرگشه!نگاهی به بچه ها کردم آزرا داشت با دوست دختر فکر کنم 34 میش تلفنی حرف میزد.هیراد میخواست دختر تور کنه.ایوان هم به قهوه ی توی دستش زل زده بود و تو فکر خواهر و برادر کوچیکتر از خودش بود.
 

Samuel

مدیر تالار زبان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
325
لایک ها
1,007
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#5
*پارت سوم*

(خون ممنوع)

هیراد یه دختر تور کرد.خواست ببرتش تو پارکینگ دانشگاه و به حسابش برسه البته بعد از اینکه لذتش رو برد,که با صدای دامون سر جاش میخ شد:
-بشین.
نگاهی به من کرد و ادامه داد:
-دارین زیاده روی میکنین همتون.دیشب خبر به گوشم رسیده 13,12 نفر در اثر حمله ی یه حیوون وحشی و درنده جونشونو از دست دادن.(نگاهی به هیراد کرد و گفت)
-که 5 تاشونم دخترای جوون بودن.
موقع هایی که دامون موچمون رو میگرفت حتی ایوان هم که خیلی ساکت بود و به زور سر کلاس حرف میزد هم اعتراف میکرد.من همیشه از دامون حساب میبردم ولی هیچ وقت ازش نترسیدم که این ویژگی رو فقط من و دامون داشتیم.بقیه ی بچه ها مثل چی ازش میترسیدن.
-پیک موتوریه کار من بود.
دامون-تو بابای این پیک موتوریا رو دراوردی.پیک موتوریشونو میفرستن به ادرست و دیگه بر نمیگردن.نمیگی به آدرست شک میکنن؟
-دامون من که همیشه آدرس خونمو نمیدم.تا حالا آدرس صدتا جارو دادم که خیلیاشونم حتی خاطرم نیست.
ایوان-یکی از دخترا مال من بود.4تای دیگه کار هیراده.
هیراد-بفرما بچه تربیت کردم خیر سرم.
آزرا-بقیه هم مال من و آریا بود.
دامون هیچ وقت انتظار همچین کاری رو از آریا نداشت.به صندلیش تکیه داد و چند لحظه دست به سینه نگامون کرد.
دامون-فردا شب مهمونی که نه یه پارتیه مثل بقیه ی پارتیا.فردا هر غلطی خواستین میکنین ولی...(با مکث ادامه داد)
-تا دو سه هفته اگر کشده داده باشین خودم قلب تک تکتونو از جاش میکنم.
***
داشتیم توی ماشین به سمت کافی شاپ(...)میرفتیم تا یکم دامون آروم بشه.چون کلا خودش عادت داره دو سه هفته ای یبار یه آدمو بکشه ولی اگه بخوادم بکشه خوب میدونه سراغ چه کسایی بره که تا 2 هفته نیازی به خون نداشته باشه.تو ماشین یهو دامون داد زد:
-د لعنتیا حداقل نکشینشون.شاهین بفهمم یه بار دیگه تو این یه ماه جنازه تحویل دادی آتیشت میزنم.هیراد دخترارو بعد از کثافت کاریت میفرستی خونه.
یهو هیراد پرید وسط:
-یجوری میگی کثافت کاری انگار من چیکار میکنم.
دیگه همه ساکت شدن.منم تو فکر مهمونی فردا شب بودم که چند تا دختر تور کنم.حوصله ی پسرا رو نداشتم خون دخترا با اینکه خیلی ازشون خوشم نمیاد ولی خوشمزه تر بود.شب که رسیدم خونه زنگ زدم مامان ببینم از همه چی خبر دار شده که دیدم بله دامون خبر و به همه ی خون آشامای تهران داده بود.
 

Samuel

مدیر تالار زبان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
325
لایک ها
1,007
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#6
*پارت چهارم*

(رگ خون آشامی)

یه نگاه به خودم تو آیینه انداختم.یه تیشرت سفید,شلوار خاکستری و کفشای همرنگش.کلا خیلی اهل پوشیدن لباسای رسمی نبودم.سر راه رفتم دنبال آریا.شاید به جز خواهرم تنها دختری بود که باش مشکلی نداشتم چون روی اعصاب نبود و علاوه بر اون نمیچسبید.من و آریا همیشه توی پارتیا و مهمونیا باهم میرفتیم.چون دوتامون با جنس مخالفمون مشکل داشتیمو اینجوری از شر خیلی از دخترا و پسرا خلاص بودیم.چون هم اون خوشگل بود هم من جذاب و گیرا بودم(تعریف از خود نباشه ولی خب جذابم دیگه)
وارد مهمونی شدیم.هر شیش نفرمون باهم رسیدیم. من و دامون و آریا مثله همیشه رفتیم دور یه میز نشستیم.هیراد رفت سراغ دخترا,آزرا سعی داشت از دست دوس دختراش که هم زمان 8.7 تاشون تو پارتی بودن فرار کنه و ایوان هم مشغول خوردن زهرماری بود.میگم زهرماری فکر نکنین خودم نمیخورم اتفاقا من زهرماری خور قهارم.خسته شدم از نشستن بلند شدم و رفتم ببینم چیزی واسه خوردن پیدا میشه که بلند شدنه من همانا و بلند شدن دخترا همانا.سه چهار تاشونم میشناختم.واسه ی تغذیم مجبور شدم پیشنهاد دوستیشونو قبول کنم(خبر مرگ تک تکتونو واسم بیارن همین روزا)اصلا چه کاری خودم خبر مرگتونو میارم.
سایه-به به!آقا شاهین.چشممون به جمالتون روشن شد.
-خب الان که چی؟باید خوشحال باشم که از دیدنم مثلا ذوق زده شدی!
از حرفم تعجب کرد چون همیشه فکر میکرد تنها دختریه که باهاشم و البته دیوانه وار هم دوسش دارم(عوق)
سایه-نباشم؟بعد مدتی دیدمت دلم واست تنگ شده بود عزیزم.
یکی دیگه از دخترا که اسمش مهرانا بود و با اونم دوست بودم چشاش از حرفای سایه اندازه کاسه سوپ شده بود.
مهرانا-ببخشید سایه تو شاهین جان و میشناسی؟(اوه اوه..شاهین جان)چون اینطور که به نظر میاد!
مهسا-میشه توضیح بدین ببینم اینجا چه خبره؟
همشون منتظر منو نگاه میکردن.منم قصد فرار کردن مثله آزرا رو نداشتم ولی دلم میخواست از دست صدای لعنتیشون سر به بیابون بزارم.
سایه-میبیتنی که شاهین همه ازت توضیح میخوان.
-خب به درک.یعنی اصلا واضح نیست که همزمان من با همتون رابطه دارم!اگه هم نبود الان دیگه کااملا واضح و شفافه.
یهو جیغ مهسا بالا رفت.صدای خودش کم بود جیغشم اضافه شد.
-یعنی چی؟چرا اینقدر نسبت به همه چیز بی تفاوتی؟الان اگه منو با چندتا پسر میدیدی تیکه پارم میکردی شاهین.
آمار مهسارو داشتم به جز من با آزرا و یه پسر دیگه به اسم کیان که اونم هم دانشگاهیمونه رابطه داشت.البته نه رابطه ی اونجوری,رابطه ی همینجوری.
-آزرا...آزرا کدئن گوریی؟
آزرا-جانم داداش چیزی شده؟
چشمش که به مهسا افتاد دوتاشون مثه بز به هم زل زدن.
-خب الان باید تیکه پارت کنم دیگه!البته جای کیان هم خیلی خالیه.
مهسا-آ..آزرا تو اینجا چیکار میکنی؟
آزرا-همون کاری که تو میکنی.دارم لذت میبرم.
آزرا حوصله ی سرو کله زدن نداشت و زود از جمعمون رفت بیرون.مهسا هم با مثلا گریه رفت توی حیاط.با کلافگی دستی توی موهام کشیدم و از دخترا فاصله گرفتم ولی براشون برنامه ها داشتم.وایسین اون رگ خون آشامیم بزنه بالا نشونتون میدم تیکه پاره کردن یعنی چی؟
 

Samuel

مدیر تالار زبان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
325
لایک ها
1,007
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#7
*پارت پنجم*

(خون کثیف)

اووووف.عجب طعمی داره.عجب خونی داره.اگه میدونستم انقدر خونش خوشمزس زودتر به سمتش میرفتم.البته قبلشم کلی خودشو بهم چسبوند.اه دختره ی کنه ولی بازم به خون خوشمزش می ارزید.مشغول خوشگذرونی بودم(نه اون خوشگذرونیا.همین خوشگذرونیه خودمو میگم)بقیه بچه هام مشغول بودن که یهو صدای آژیر پلیس توی گوشمون پیچید.البته فقط ما 6 نفر چون خون آشام بودیم میشنیدیم.یه نگاهی به هم کردیم و شروع کردیم به داد زدن:
-فرار کنین......فرار کنین...پلیس
همشون توهم بودن.مثه کرم مییلولیدن و نمیدونستن که چیکار کنن.ما که مشکلی نداشتیم.بعد از پاک کردن آثار جرممون(کسایی که قربانی کرده بودن)ما هم خیلی عادی و خونسرد از اونجا رفتیم.
-آریا حالت خوبه؟
آریا-آره...فقط یکم سرم گیج میره.
***
بعد از دو ساعت که بش از خون خودم دادم بهوش اومد.تو خونه ی مامانم بودیم. اون این موقع ها خوب میدونست چیکار کنه ابته اگه خودمون نمیدونستیم میرفتیم پیش مامانم.
مامان-حالت خوبه آریا جان؟
آریا-چه اتفاقی افتاده.....شاهین تو..
-اره بازم من بت خون رسوندم.
آریا-یجوری میگی خون رسوندم انگار قحطی خونه.از ایوان میگرفتم.
یهو ایوان پرید وسط بحثمون:
-هوی منو الکی قاطی نکن.خونمو که از سر را ه نیاوردم.
راستم میگفت یبار که از خونش خوردم فهمیدم خوشمزه تر ازش تاحالا نخوردم.ایوان خوب میدونست کی,کجا و خون چه کسی رو بخوره.واسه همین همه ی خون آشام های تهران میخواستن خونشو بخورن.خون خیلی تمیز و فوق العاده سالمی داشت.ولی ایوان اونقدر حواسش جمع بود که فقط یبار یه چاقو به سمتش پرتاب شد و خورد توی بازوش و دیگه هیچ اتفاقی واسش نیفتاد.اما در عوضش آزرا و آریا هر روز یه بسات داشتن.
آریا-چه اتفاقی افتاده...طرف معتاد بوده؟راستی هیراد کجاس؟
دامون پوفی کردو گفت:
چی بگم.ولش کن آفتاب درنیومده پیداش میشه.
مامان-اره..معتاد بوده(با مکث ادامه داد)
-هم زمان چندتا مواد کشیده.که البته فکر کنم به زور بش دادن چون کسی نمیتونه هم زمان هم شیشه و هروعین و کلی مواد دیگه بکشه تازه الکلم خورده.صد در صد به خوردش دادن.
مامان نگاهی بهم کرد.سکوت بدی توی خونه بود ولی من همیشه عاشق همین سکوتا بودم.مامان سکوتو با حرفای همیشگیش شکست:
-شاهین تا کی میخوای به رفتن به اینجور مهمونیا ادامه بدی؟صد بار بت گفتم خوشم نمیاد..با همتون هستم.
از خوش شانسیم تلفنم زنگ خورد.
-هیراده
دامون-کدوم قبرستونی بوده؟
دستمو به نشونه ی ساکت گذاشتم روی لبم:
-ساکت صداتو بیار پایین تر خودم حلش میکنم.....الو کدوم گوریی هیراد؟چرا همون موقع بامون نزدی بیرون؟
بچه ها تعجب کرده بودن.بشون گفته بودم ساکت باشن خودم حلش میکنم اون وقت خودم داد میزنم.
هیراد-هوووو نفس بکش.دم.باز دم دوباره.دم باز دم.اخه شاهین عزیز من تو که دیم خگه منو شناختی.خودم دو سه ساعت بعد از پارتی میزنم بیرون و میام خونه.
-الان سه ساعت گذشته کدوم قبرستونی خاک شدی؟بعدشم این دفعه پلیس اومده بود.فرق داشت هیراد.همشون یا فرار کردن یا دستگیر شدن.هیچ دختری حاضر نبود تو اون وضعیت با تو بیاد قبرستون
هیراد-شاهین جان عزیزم همه که مثه خودت نیستن مردمو زجر کش میکنی.من مثه بچه آدم نه ببخشید مثه بچه خون آشام از نفوذ ذهنی استفاده میکنم,عشقم اینقدرم حرص نخور.
-هیرااااد اعصاب منو خورد نکن چند بار بگم از این لوس بازیا بدم میاد.تا 2 دقیقه دیگه هم اینجایی.
اجازه ندادم حرفی بزنه و سریع تلفنو قطع کردم.
آزرا-داداش خودت که بد تری!
دامون-هیس,هیچی نگین.همتون ساکت.....میشنوین؟صداش خیلی نزدیکه!
 

Samuel

مدیر تالار زبان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
325
لایک ها
1,007
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#8
*پارت ششم*

(زندگیه من)

ایوان-آره.صدای کیه؟
-من میدونم...صدای مهرانه..همسایه بقلیمون.هفته ی پیش به زنش حمله کردم.
میدونستم چرا دامون گفته بود صدای کیه.به خاطر همین کار هفته ی پیش من.(خب یعنی چه تشنم بود)
همسایه-آره عزیزم داشتم میگفتم هفته ی پیش یه حیوون درنده و وحشی به زنم حمله کرده بود.ولی الان مهم اینه که تورو دارم خوشگلم و اجازه نمیدم حتی یه خراشم برداری.
آریا-مرتیکه ی عوضی.دختره رو میشناسم اسمش رویاس 18 سالشه(با مکث ادامه داد)
-حداقل میزاشتی بعد از چهلم زنت.بیشور.
بعد از اون شب و داد و بیدادای دامون سر هیراد رفتم خونه و تخت گرفتم خوابیدم البته بعد از اینکه آریا رو رسوندم خونه.
***
صبح روز جمعه بود و هیچ کدوممون دانشگاه نداشتیم و بعضی وقتهام میرفتیم بیرون.ولی امروز اصلا حوصله ی بیرون و نداشتم.خواهرم دو روز دیگه میرسه و باید برم فرودگاه دنبالشو تا 2 هفته ای میمونه البته اگه مامان بتونهراضیش کنه چون هیچ وقت عادت نداشت بیشتر از 2 روز دور از خونه بمونه.با اینکه سکوت خونه رو دوس داشتم ولی گاهی هم آهنگ توی خونه پخش میشد.رفتم سراغ تلوزیون تا از توی فلش مموریم یه آهنگ بزارم.
آهنگ Echoes از Eliza hull رو پخش کردم.
Closer
I feel it rising above
Heartstrings, pull me back to you
Backwards
Yet closer to you

I follow the map
I follow the map to find you
I follow the dots
I follow the dots from the start
I'm hearing your echoes
I'm hearing your echoes
Follow the map
Follow the map to find you

With eyes closed
Which way do I go?
I hear my name louder and louder
It echoes
Till I join the dots to you

I follow the map
I follow the map to find you
I follow the dots
I follow the dots from the start
I'm hearing your echoes
I'm hearing your echoes
Follow the map
Follow the map to find you

Wonder catches up on me
Like a ghost in the night
Oh I know that it is time to take you home

I follow the map
I follow the map to find you
I follow the dots
I follow the dots from the start
I'm hearing your echoes
I'm hearing your echoes
Follow the map
Follow the map to find you
(آهنگ قشنگیه توصیه میکنم دانلودش کنین)
واقعا آهنگ آرامش بخشی بود و کلا منم خیلی آهنگای تند گوش نمیدادم.به اندازه ی کافی لبالب از خشم هستم.آهنگ که تموم شد خواستم دوباره بزارمش که صدای آیفون بلند شد.رفتم سمتش,بچه ها بودن.این موقع از روز بیرون چیکار میکنن؟چون ما کلا فقط به خاطر دانشگاه روزا میزدیم بیرون و بیشتر کارامون و توی شب میکردیم.به خصوص من که روزای تعطیل,قبل از تاریکیه هوا چشمام هم به در نمیخورد.
هیراد مثله همیشه صداشو انداخت توی سرش:
-به به عشقم. دیدیدی بالاخره اومدم!نگرانم که نشدی؟(دلم میخواست یه بار این زیر دستمو درست بشونم سر جاش)
خواستم حسابش و برسم که به غلط کردن افتاد.
هیراد-نه نه غلط کردم.ببخشید
-چیزی شده؟این موقع ی روز زدین بیرون!
آزرا-خب اومده بودیم تورو ببینیم.
آریا-راستش مامانت راجب یه بحثی بامون صحبت کرد و گفت که بیایم باهات حرف بزنیم.شاید تو حرف مارو گوش بدی.
میدونستم موضوع چیه ولی به روی خودم نیاوردم.آریا قهوه برای هممون درست کرد و نشست که شروع کنه.:
-ببین شاهین.تو الان 170 سالته که البته واسه یه خون خوار سنه خوبیه.
هیراد-مامانت...
آریا-هیراد خفه شو.خب داشتم میگفتم.این درخواستی که ازت داریم به خاطر خودته که حداقل یکم روحیت بهتر بشه.
تمام مدتی که آریا حرف میزد هیراد هی تکون میخورد میخواست بپره وسط حرف آریا و خودش همه چیزو بگه,که این کارم کرد:
-الیزا میخواد که تو ازدواج کنی.
دامون-ای نمیری.
حدسم درست بود.بازم همون موضوع همیشگی.از حرفاشون تعجب نکردم.خیلیم برام عادی بود چون الیزا همیشه این حرفارو میزد و باعث میشد روز به روز بیشتر از دخترا بدم بیاد.از روی مبل بلند شدم و با خونسردی تمام گفتم:
-نه
آریا-چی؟(تقریبا داد زد)
-گفتم نه نظرمو خواستی منم گفتم نه.بعدشم زندگی من به هیچ کسی مربوط نیست.
دامون-ولی شاهین الیزا مادرته.
-برام فرقی نمیکنه مهم اینه که زندگیم به خودم مربوطه.من قصد ازدواج رو ندارم.حاضرم بمیرم ولی یه روز احساس اینکه وقتی برم خونه یه نفر هست تا بم بچسبه و لوس بازی دربیار رو نداشته باشم.
مکث کردم و خواستم ادامه بدم که دامون از جاش بلند شد:
-شاهین داری شورشو درمیاری.الیزا مادرته حق داره که خوشبختی تور و ببینه و این حق و به خاطر حماقت بی جات ازش نگیر.
-خوشبختی من وقتی که سر خر توی زندگیم نداشته باشم(با کمی مکث ادامه دادم)
-ببینم چرا اصلا گیر دادی به من؟چرا به فکر خودت نیستی تو که اینقدر برات مهمه؟
دامون-من بعد از مرگش حتی به یه دخترم نگاه نکردم.
اینو گفت و رفت ولی بقیه ی بچه ها هنوز همونجوری داشتن منو نگاه میکردن.آروم رفتم به سمت اتاقم و قبل از اینکه در اتاقو باز کنم گفتم:
-اگه بحثتون همین بود.....خوش اومدین.
 

Samuel

مدیر تالار زبان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
325
لایک ها
1,007
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#9
*پارت هفتم*

(باز گشت)

شب که شد لباسامو عوض کردم رفتم دنبال شادی(خواهرم و میگم فکر نکنین مخفیانه زن گرفتم) قرار بود یکشنبه بیاد ولی پرواز برای ایران فقط همین امروز و داشتن.بگذریم...تو فرودگاه کلی از اون حرفا زد مه آره دلم برات تنگ شده بود و از این چیزا...توی ماشین فقط صدای آهنگ و بوق ماشینایتوی خیابون شنیده میشد که شادی سکوت و شکست:
-میگم شاهین...خیلی کم حرف شدی.
-آره کلا دیگه حرفی واسه گفتن ندارم.بعدشم مگه قبلا نبودم؟
-چرا داداشم.بودی.ولی خب...
-ولی خب کم حرف تر شدم.
-اوهوم.
-بگذریم از کالیفرنیا برام بگو.(من کلا ارادت خاصی به کلمه ی بگذریم دارم)
-برسیم خونه واسه هردوتون هم تو هم مامان همه چیرو میگم.
شادی فقط 3 سال از من کوچیکتر بود یعنی 167 سالش بود و به ظاهر 19.18 سال.تا قبل از انقلاب و ماجرای اختلافات خانواده ی اصیل ها و یکی از خانواده ی غیر اصیل ها شادی توی ایران بود و پیش خودمون زندگی میکرد.ولی بعد از اون همه ماجرا و نا امنی راضی نشدم توی ایران بمونه و فرستادمش آمریکا.به مامان نگفته بودم که شادی قراره بیاد کلیم با شادی حرف زدم که روی ذهنش تمرکز داشته باشه تا مامان بهش نفوذ نکنه.
خونه که رسیدیم من زود تر از شادی رفتم داخل.
مامان-سلام.راه گم کردی؟
-سلام.آره خوبم تو خوبی؟(شاید برای شما خنده دار باشه ولی من همین حرفای خنده دار و با کمال خونسردیم بیان میکنم)
مامان-چیزی شده؟سابقه نداشتی اینجور موقع ها بیای اینجا!
منظورشو فهمیدم.همیشه بعد از ماجرای ازدواج و بحثش تا حداکثر 3.2 هفته مامان رنگ منم نمیدید.
-راستش عرضم به خدمتتون که مهمون داریم.
مامان-مهمون؟حالا کی هست؟
قبل از اینکه حرفی بزنم شادی با ساک توی دستش وارد خونه شد.مامان با سرعت نور رفت سمتشو محکم همدیگرو بغل کردن.خیلی وقت بود همدیگرو ندیده بودن.حداقل 40.30 سال.شایدم بیشتر.
مامان-الهی قربون دخترم برم.توهم مثه این داداشه ذلیل شدتی.البته دور از جونت.راه گم کردی اینجا ها پیدات میشه.
-دستم درد نکنه.
شادی-شاهین!مامان راست میگه؟تو نبود من پیشش نمیای؟
-آره راست میگه.من دیگه اینجا زندگی نمیکنم.توی خونه ی خودمم.
شادی با خوشحالی و صدایی که جیغ مانند بود گفت:
-یعنی زن گرفتی؟بگو ببینم خوشگله؟اسمش چیه؟چند سالشه؟خون آشامه؟
نه.نه.نه.اول مامان.بعدش بچه ها.حالا هم شادی.با صدایی که از همیشه سرد تر بود گفتم:
-نخیر من تو یه خونه تنها زندگی میکنم.
شادی از خشکی لحن صحبتم تعجب کرد.مثه اینکه فراموش کرده من از دخترا بیزارم.
مامان-خب این بحثارو تمومش کنیم.(خون آشام نجاتم.یا به قول شما انسان ها فرشته ی نجاتم)
شادی جان برو وسیله هات و بزار توی اتاق و بیا و همه چیز و برامون تعریف کن.
شادی رفت و به ثانیه نکشید برگشت.
شادی-خب از کجا شروع کنم؟
مامان درحالی که سینی قهوه رو روی میز گذاشت گفت:
-از هر جاش که دوست داری.از اولش بگو.
قهوه ی توی سینی رو برداشتم و منتظر به شادی نگاه کردم.(کلا اهل چایی و شربت نبودیم)
شادی-سال اولی که رفتم ایالت کالیفرنیا.توی شهر بیکن هیلز(تپه های اتحاد) زندگیمو شروع کردم.اوایلش یکم سخت بود تا بتونم خون آشام های کالیفرنیا رو پیدا کنم چون هیچ کدومشون توی اون شهر به دلیل تعداد زیاد گرگینه ها زندگی نمیکردن.2 سالی طول کشید تا بتونم خون آشام های کالیفرنیا رو پیدا کنم.توی اون دو سال هم یه گروهی از ماورا الطبیعی بهم کمک کردن و راه و رسم زندگی رو توی آمریکا بهم یاد دادن.با اینکه لیدر گروهشون یه آلفا بود ولی با وجود من توی گروه خیلی راحت کنار اومد.همشون کنار اومدن. منم بهشون قول دادم که به آدمای اونجا آسیبی نرسونم و توی این چند سال فقط تعداد خیلی کمی رو قربالنی کردم که البته زنده موندن و همیش از خونه حیوانات یا کیسه های خون تغذیه میکردم.
 

Samuel

مدیر تالار زبان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
325
لایک ها
1,007
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#10
*پارت هشتم*

(دیدار با استایلز)

دامون-منم دامون رهبر گروهم.از دیدنت خوش حالم.
شادی-منم همینطور.
مامان-حالا چرا سر پا ایستادین؟خب درست بشینین باهم حرف بزنین منم میرم کتاب بخونم مزاحم گپتون نمیشم.
میدونین چیه همیشه حس میکردم مامانم خواهرمه شاید فقط 30 سالش بود.البته به ظاهر.
***
داشتیم راجب دانشگاه نحححس(لطفا همونطور که نوشته شده بخونین) حرف میزدیم که تلفن شادی زنگ خورد:
-الو......سلام خوبم تو خوبی.....آره......راستی تو کی میای؟....آهان باشه پس فعلا.
تمام مدت داشت انگلیسی حرف میزد.غلط نکنم که نمیکنم اون پسره بود.(نه خدایی تا حالا دیدین من اشتباهی کنم)
شادی-بچه ها استایلز بود.داره میاد ایران گفت که تا سه شنبه میرسه.
آریا با حالت شوخی گفت:
-مگه میخواد با خر بیاد که 2 روز تو راهه؟
شادی-نه دیوونه پروازش 3 شنبس.بعدشم داره سعی میکنه باباشو راضی کنه که باهاش بیاد ولی به خاطر شغلش نمیتونه؟
دامون-مگه شغل پدرش چیه"
شادی-کلانتره.کلانتر شهره.
هیراد-یوهوو.عجب تیکه ای گیرت اومده.
-ببند هیراد.
هیراد-اهههه ما نمیتونیم مثه آدم یه روز ببینیمت.
آزرا-بچه ها حوصلم سر رفت.قصد انجام کاری رو مدارین؟
ایوان-ورق.
آزرا-جان؟
ایوان-میگم ورق.ورق بیارین بازی کنیم.
دامون-7 نفره؟
ایوان-باشه بابا اصلا بشینین همو نگاه کنین بلکه فرجی شد از دیدن قیافه ی هم بالا بیاریم.
با این حرفش خونه با خنده های هیراد و آزرا و شادیو آریا رفت رو هوا.ما 3 نفرم داشتیم خیلی خونسرد نگاشون میکردیم که یهو دامون هم خندید.راستشو بخواین تنها من و ایوان اخلاقمون اینجوری بود.حالا باز ایوان خیلی بهتر از من بود.
***
2 روز زود گذشت و 7 نفرمون به اضافه ی مامان رفتیم فرودگاه دنبال استایلز.شادی و استایلز که چشمشون به هم خورد پریدن بغل هم.
هیراد-اهم اهم.
استایلز روشو کرد طرف هیراد.پسر خوشگلی بود.مو و چشم قهوه ای.پوست سفید.هیکل معمولی و خوشگل.به شادی حق میدادم.از همون لحظه ی اول آشناییمون از برخوردش خوشم اومد.شادی بش فارسی یاد داده بود البته هنوز بعضی چیزا رو بلد نبود ولی میفهمید که چی میگیم.
مامان که خیلی از برخورد استایلز خوشش اومد
***
وقتی رسیدیم خونه آریا و شادی رفتن تا قهوه بیارن ماهم نشستیم توی سالن.قهوه هار و آوردن همه مشغول خوردن بودیم.استایلز به من نگاه کرد و چند ثانیه به صورتم خیره شد و بعد به فارسی گفت:
-شما برادر شادی هستی!
نمیدونم چرا ولی ناخود آگاه لبخندی زدم و گفتم:
-آره
آریا-بچه ها نظرتون چیه به یه شام دعوتتون کنم به حساب خودم؟
استایلز-به چه مناسبت؟
آریا-لبخند روی ل**ب شاهین...عجیبه واقعا فکر کنم تاحالا ندیده بودمش لبخند بزنه.
-مرض
هیراد-خب.خب.خب فکر کنم باید امشب و اینجا بمونی آقا شاهین که این دوتا خون خوار عاشقو بفرتیم خونت.
شادی-مرض.من شب و همینجا میمونم.
مامان-بچه ها فعلا دعوا نکنین بعدا جاشون مشخص میشه.
هیراد-جاشون؟بفرما گفتم باید بفرستیمشونیه تنها
استایلز-حالا مگه قراره چی بشه که اینجوری حرف میزنی.ما حتی کالیفرنیا هم که بودیم خونه ی خودمون میخوابیدیم.البته بعضی سبا هم پیش هم میموندیم.
آزرا-چقدر خوب فارسی رو حرف میزنی.
شادی-دست و پنجم درد نکنه
هیراد-مگه درد میکنه؟
دامون-واای هیراد بس کن دیگه.چقدر زر میزنی.پاشو خودتو جمع کن باید بری پیش آرزو.
هیراد-هوووفکی میشه زن بگیرم از شرتون خلاص شم.آرزو.تینا.مریم.شیوا.شیدا تازه این دوتا خواهر دوقلو هستن.نادیا.هووووووو و برو تا آخر فکر کنم به جز الیزا و آریا و شادی همه ی دخترارو تور کردم.
مامان-منظور!
هیراد-هیچی الیزا جان من دیگر بروم.
ایوان-لطف کن صدای نحستم ببر بدجور روی مخمه.
هیراد-ای به چشم همسرم.
ایوان خواست بلند شه که هیراد با سرعت نور گورو گم کرد.



 
بالا