درحال تایپ داستان کوتاه شیطنت,شَر,دیوانگی | !Darya کاربر انجمن رمان ایران

  • شروع کننده موضوع |AräM|
  • تاریخ شروع
|AräM|

|AräM|

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
پلیس انجمن
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
623
Reaction score
3,510
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
کِلـآویه هآیِ پیــآنو:)

اسم داستان کوتاه:شیطنت,شَر,دیوانگی
اسم نویسنده : !Darya
ژانر:طنز
خلاصه:دو تا دختر و پسر که سراسر انرژی هستن... یک پسر و دختر طنز که کارش خندوندن اطرافیانشون هست... البته نه به اون صورت که هر جور شده این کارو بکنن ولی ماجرا ها تو این داستان اتفاق میفته... باید دید که در ادامه چی میشه و ساشا و الینا چه آتیش هایی می خوان بسوزونن!
 
آخرین ویرایش:
Iran

Iran

مباشر فنی سایت
عضو کادر مدیریت
مباشر فنی سایت
عضویت
20 September 2017
ارسال ها
18
Reaction score
942
امتیاز
78
سن
18
محل سکونت
تجریش
وب سایت
romaniran.ir


خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش وپاسخ رمان نویسی⚜
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
▓قوانین فراخوان نقد و تگ گیری رمان ها▓
 
|AräM|

|AräM|

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
پلیس انجمن
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
623
Reaction score
3,510
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
کِلـآویه هآیِ پیــآنو:)
#پارت اول



با صدای بلند داد زدم:
-ساشا صبر کن منم بیام.
در حالی که به سمت کلاس می دوید و از من جلو تر بود گفت:
+حاضرم ولت کنم تا اصلا به کلاس نرسی ولی خودم امروز رو سر کلاس باشم.
-چی می گی ساشا اینقدر چرت و پرت نگو وایسا منم بیام.
تنها دو کلمه برای وصف ساشا وجود داشت, آیینه ی دق
زود تر از من به کلاس رسید و منم سرعتم رو بیشتر کردم و بلافاصله به کلاس رسیدم.
حالا هر دوی ما در قتل گاه استاد رحمتی ایستاده بودیم و منتظر دستورش بودیم.
اینجانب الینا ملکی و ساشا ریاحی رو به روی قاتل زنجیره ای, محمد رحمتی ایستاده ایم.
رحمتی-کجا بودید؟
عه؟ دستور صادر نکرد؟ مطمئنم مدل جدیده... قبلا بدون اینکه سوال بپرسن حکم قتل رو صادر میکردن. ولی الان حداقل یک سوال رو می پرسن و اجازه ی صحبت کردن بهمون میدن. عجب دور و زمونه ای شده.
من و ساشا هر دو باهم شروع به صحبت کردیم. و با صدای بلند استاد هر دومون خفه خون گرفتیم.
رحمتی-یک نفرتون بگه
+استاد من بگم؟
-می خواید من بگم؟ شرح وضعیتم خوبه ها
با حرفی که زدم بعضی از بچه های کلاس شروع به خندیدن کردم. وا! خنده نداشت که... خدایی خنده دار بود؟ عجب!
رحمتی-آقای ریاحی توضیح بده کجا بودین
+استاد متاسفانه امروز خداوند متعال قبول نکرد که ساعت زنگ بخوره و به حق پنج تن من به موقع سر کلاس حاضر بشم.
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
-آره دیگه آقای ریاحی از بچگی تو مسجد بزرگ شدن با خدا و پیغمبر زیاد سر و کار دارن.
نصف بچه های کلاس در حال خندیدن و حرف زدن بودن و باز هم همه با فریاد قاتل زنجیره ای, استاد محمد رحمتی خفه خون گرفتیم.
بالاخره بعد از کلی باز جویی و اینکه چرا دیر رسیدید و چرا اینقدر مسخره بازی درمیارید, قاتل زنجیره ای قبول کرد که یک بار دیگه به من و رفیق خل و چل تر از خودم فرصت بده تا خودمون و رفتارمون رو اصلاح کنیم.
یادم باشه رفتم خونه حتما ریش تراش بابام رو قرض بگیرم تا بتونم هم خودم و هم رفتارم رو اصلاح کنم.
حدودا دو ماهی میشه دست به رفتارم نزدم. یه نگاه بندازین بچم شبیه دی جی پشمک شده.
خودمم که کلا اصلاح شده بودم نیازی به ریش تراش نبود.
ساشا هم که همیشه صورتش رو اصلاح می کنه اما اون هم مثله من حدودا دو سه ماهی میشه که دست به رفتارش نزده.
اروم کنار گوش ساشا گفتم:
-پخ پخ سوشی
+هان؟
-هان و ... بی ادب شدیا
رحمتی-چیزی شده؟
-نه استاد فقط داشتم جزوه هایی که هفته ی قبل داده بودین رو ازش می گرفتم
رحمتی-بچه ها من هفته ی قبل جزوه دادم؟
بچه ها هم خو همه چاپلوس, یک صدا و محکم گفتن:
"خیر استاد"
من شما ها رو می شناسم. الان دارین خیر استاد می کنین واسه من, پاتون رو از در کلاس گذاشتید بیرون کل مملکت رو به... الله اکبر هی می خوام جلوی این زبان گزنده را بگیرم و نمی شود. خب چه کنم دیگه زبونه گاهی باز میشه گاهی بسته میشه گاهی هم نمیه باز می مونه.
 
آخرین ویرایش:
|AräM|

|AräM|

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
پلیس انجمن
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
623
Reaction score
3,510
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
کِلـآویه هآیِ پیــآنو:)
#پارت دوم


بعد از کلاس ساشا با سرعت از کلاس دوید بیرون تا یه موقع کار دستش ندم.
رفتم توی محوطه و روی یکی از صندلی ها نشستم. تلفنم رو از توی جیب مانتوم دراوردم و مشغول بازی شدم.
دستی محکم زد روی شونم. سرم رو برگردوندم و با قیافه ی جذاب رفیق خل و چل تر از خودم رو به رو شدم.
-چته؟
+هیچی والا... بکریا تنها نشستی, انگری بِردز میزنی, میخوای واست یه چایی و یک نخ سیگار بیارم قشنگ افسردگی ات رو تکمیل کنم؟
-مگه هرکی افسردست انرگزی بِردز بازی می کنه؟
+آره یه رفیقی داشتم دوتا دوست دختر داشت. یکی شون اسمش نازی بود و اون یکی هم نازنین... هر دوتا رو هم توی گوشیش به اسم نازی سیو کرده بود.
جالب اینجاست عاشق جفتشون هم بود. یه روز رفت به یکیشون گفت نازی بیا با هم بریم شمال, اونم قبول کرد. شب رو به اون یکی نازی که اسمش نازنین بود پیام داد گفت نازی برنامه شمال کنسله
اون نازی هم گفت که اصلا برنامه شمال نبوده و رفیقمم گفته که ظهر بهت پیام دادم باهم بریم شمال توهم قبول کردی. هیچی دیگه دعواشون میشه با نازنین بهم می زنه.
یک حالت مسخره به چهره ام گرفتم و با حالت کِش داری گفتم:
-خب؟
+خب هیچی دیگه کلا قاط زد و وقتی هم به اون نازی گفت شمال کنسله اونم باهاش بهم زد.
من که چیزی نفهمیدم... شما فهمیدین!
-ساشا عزیزم یه نصیحت...
+بگو
-برو سر درس و مشقت اینقدر چرت و پرت سر هم نکن. بعدش هم...چه ربطی به انگری بِردز داشت؟
+اها حواس نمی زاری واسه آدم... این رفیقم از انگری بِردز متنفر بود ولی از وقتی که با نازی و نازنین بهم زد تا الان داره انگری بِردز بازی می کنه.
-حالا این نازی و نازنین ماله چند وقت پیشه؟
+نمی دونم بابا شاید ماله دوران قبل از انقلاب
با چشم هایی که از حدقه بیرون زده بودن, گفتم:
-جان؟
+این یک داستان از زبون یک مرد چهل ساله بود که دوران انقلاب دوستش انگری بردز بازی نمی کرده ولی الان بازی می کنه.
-وای ساشا اصلا دوران انقلاب تلفن و گوشی نبوده
از روی صندلی بلند شدم و بلا فاصله بعد از بلند شدنم ساشا شروع به دویدن کرد.
-من تو رو می کشم.
با تمام سرعتی که داشتم می دویدم سمتش و تنها هدفم این بود که خفه اش کنم.
حالا من بدو ساشا ندو هر دو بدو... چی شد اصلا ولش کنین!
توی سالن وایسادم و دستم رو روی زانو هام گذاشتم. پسره ی... ای بابا باز هم این زبان بّرنده ی من فعال شد. هِی می خوام این زبان رو ببندم و هِی نیمه باز می مونه.
ساشا با نیش باز, چند متر دور تر ایستاده بود و تماشام می کرد.
من می دونم با تو چی کار کنم. می ریم خونه و بالاخره یک روزی من و تو تنها می شیم! می دونم باهات چی کار کنم, پسره ی... من آخر این زبان رو قطع می کنم.
 
|AräM|

|AräM|

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
پلیس انجمن
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
623
Reaction score
3,510
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
کِلـآویه هآیِ پیــآنو:)
#پارت سوم


بعد از دانشگاه ساشا رفت خونشون و منم رفتم خونمون. نخود نخود هر کی رود خانه ی خود
رسیدم دم در خونه و در رو زدم. کلید داشتم اما به شدت خسته بودم و در کل هیچ وقت در رو با کلید باز نمی کنم و همیشه می خوام بابام رو به زحمت باز کردن در بندازم تا اون دنیا سر پل صرات جلوم رو بگیره و از رو پل پرتم کنه پایین... آره من یه همچین پدری دارم, من رو از اعماق وجودش دوست داره.
بابا در رو باز کرد رفتم داخل و پریدم بغلش و گفتم:
-سلام بر پدر خودم! خوبی بابا؟
بابا-خوبم دخترم, دانشگاه چطور بود؟
با مکث گفتم:
-اوم... خوب بود.
بابا-باز چه گندی زدین؟
-هیچی والا نه من نه ساشا گندی نزدیم...
بابا-باشه من میام وضعیت درست رو از استادت می پرسم
با حالت کش دار و صدای بلندی گفتم:
-بابا! مگه بچه مدرسه ایم؟
بابا-عقلت از یک بچه مدرسه ای هم کمتره دختر برو داخل.
-ایش! بابا
حولم داد به سمت در سالن و هر دو وارد خونه شدیم. در حالی که بشکن می زدم و آهنگ می خوندم رفتم به سمت پله ها
-سلام علیکم سلام علیکم عذرا خانم یا الله, سلام علیکم والدین مش ماشالا
مشغول اهنگ خوندن بودم و یه قِر ریزی هم دادم که بابام گفتم:
بابا-واجب شد بیام دانشگاه
-هومـ باشه بابا حتما بیا ولی قبلش یک چیزی رو باید بهت بگم, قول بده بین خودمون بمونه
بابا-چی می خوای بگی؟
-اول قول بده...
بابا-باشه قول میدم, بگو
-بابا؟
-بله؟
-بگم؟
بابا-بگو عزیزم
-بابا عاشقتم!
این رو گفتم و سریع از پله ها بالا رفتم و رفتم توی اتاق و در رو هم بستم.
کیفم رو پرت کردم کنار تختم و مقنعه ام رو دراوردم. خودم رو روی تخت پرت کردم و سعی کردم بخوابم که صدای تلفن مانع شد.
-الو؟
+سلام بر دلیل بودنت منم
-هان؟
+خوبی الی؟
-شما؟
+دلیل بودنت
تلفن رو قطع کردم و بی توجه به اینکه دلیل بودنم پشت خط بود, خوابیدم.
 
|AräM|

|AräM|

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
پلیس انجمن
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
623
Reaction score
3,510
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
کِلـآویه هآیِ پیــآنو:)
#پارت چهارم



در خواب ناز به سر می بردم که سر و صدایی که از طبقه ی پایین می اومد, باعث شد از خواب ناز بیدار بشم.
نه پس انتظار داشتین از خواب ناز بخوابم!
چشم هام رو باز کردم و نشستم روی تخت. با انگشتم سرم رو خاروندم و از روی تخت بلند شدم. خمیازه ای کشیدم و به سرویس بهداشتی اتاقم رفتم و بعد از انجام عملیات 121 مرزی, اومدم بیرون و جلوی آیینه وایسادم. صورتم رو با دستم گرفتم و یکم خودم رو اینور و اونور کردم.
دست هام رو دو طرف صورتم گذاشتم و با تمام توانم فشار دادم, به طوری که دو طرف صورتم فشرده شد و ل**ب هام مثله ل**ب های ماهی شدن.
دیگه فَکَم در حال شکستن بود که دست از مسخره بازی برداشتم.
نگاهیی به لباس هام انداختم. عه من کی با لباس بیرون خوابیدم که نفهمیدم!
وجدان: آخه خنگه خدا وقتی رسیدی خونه بعد از کلی خل و چل بازی اومدی تو اتاقتو خودت رو پرت کردی رو تخت
-خب به من چه!
وجدان: من سکوت می کنم
مانتوم رو دراوردم و پرت کردم توی کمد و یه تیشرت قرمز تنم کردم و شلوارم رو هم با یه شلوار ورزشی سفید, عوض کردم.
جلوی آیینه وایسادم و طبق عادتی که داشتم شروع به بشکن زدن, رقصیدن و آهنگ خوندن کردم.
-قر تو کمرم فراونه, نمی دونم کجا بریزم
با دست هام به زمین اشاره کردم و ادامه دادم:
-همینجا, همینجا
اونجوری هم نگاهم نکنین خودم می دونم خیلی تو دل برو هستم.
دستی توی مو هام کشیدم و به طبقه ی پایین رفتم.
عه! ساشا و مامانش خونمون بودن. می گم چرا اینقدر سر و صدا میاد, نگو بچم اینجاست.
 
|AräM|

|AräM|

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
پلیس انجمن
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
623
Reaction score
3,510
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
کِلـآویه هآیِ پیــآنو:)
#پارت پنجم



-سلام بر قوم آریایی
+سلام بر تو ای آمازونی
محبوبه-سلام الینا جان
با سرعت به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و روی گونه اش رو بوسیدم.
-چطوری محبوبم؟
بابا با اعتراض گفت:
بابا-الینا!
-چیه خو محبوبمه دیگه
خاله محبوبه خنده ای کرد و گفت:
محبوبه-بزار راحت باشه
+منم که کشک!
-نه عزیزم تو ماست سِوِن هستی
بابا-بسه دیگه چقدر کل کل میکنید.
+عمو جان این کل کل ها نشانه ی علاقه ی بیش از حدِ من و الیناست.
بابا-مشخصه
خب تا مغزتون هنگ نکرده بزارید بگم محبوبه و ساشا کی هستن و یا چی هستن!
خاله محبوبه و مامان من از بچگی باهم بزرگ شدن و هم دانشگاهی هم بودن و دوست های خیلی صمیمی هم بودن.
وجدان: نه پس! از بچگی با هم بودن ولی هم دیگه رو که می دیدین دلشون می خواست با تریلی 128 چرخ از رو هم دیگه رد بشن!
وسط حرفم نپر دارم صحبت می کنم. خب داشتم می گفتم وقتی مامان من ازدواج می کنه و روزی که قرار بود من به دنیا بیام مامانم بعد از به دنیا آوردن یک غول بی شاخ و دُمی به نام الینا از دنیا می ره و من و بابام می مونیم.
سه ساعت بعدش خبر به بابام می رسه که یک غول بی شاخ و دم دیگه هم به نام ساشا به دنیا اومده.
ساشا تا پنج سالگی پدر داشت اما پدرش توی یک حادثه از دنیا می ره.
از وقتی که به دنیا اومدم خاله محبوبه برای من مادری کرد و از بعدِ پنج سالگیه من و ساشا, بابام برای اون پدری کرد.
خب دیگه من و ساشا هم دوست های صمیمی شدیم و بودیم و هستیم و خواهیم بود.
بسه دیگه خیلی براتون تعریف کردم پررو می شید.
بابا و محبوبم ( همون خاله محبوبه) رفتن توی آشپزخونه و ساشا هم به من اشاره کرد تا به اتاق من بریم.
در رو بستم و هر دو روی تخت نشستیم.
-خب؟
با دستش چونه اش رو ماساژ می داد و متفمرانه بهم خیره شده بود.
-متفکر کی بودی تو!
+نَنَم
-بی ادب اگه به محبوبم نگفتم...
+خب؟
-خب چی؟
+اگه نگفتی...
-از یک حیوان با وفا کمتر هستم.
+آها
 
|AräM|

|AräM|

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
پلیس انجمن
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
623
Reaction score
3,510
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
کِلـآویه هآیِ پیــآنو:)
#پارت ششم



رفتم سراغ لبتابم و روشنش کردم و دنبال یک آهنگ قشنگ واسه قر دادن, گشتم
+بیا اینجا باهات کار دارم
توجهی بهش نکردم و همچنان دنبال آهنگ می گشتم. آهان پیداش کردم. آهنگ رو پلی کردم و شروع به قر دادن کردم.
ساشا پوفی کشید و از روی تخت بلند شد و خواس بره سمت در که همزمان با ریتم اهنگ گفتم:
-دو دیقه بودی حالا کجا می ری تو بی ما
+والا می خوام حرف بزنم تو هِی داری قر می دی واسه من
-خو عزیزم واسه تو قر ندم پس واسه کی قر بدم؟
+الینا خودت رو لوس نکن بیا بشین کنارم اون آهنگ رو هم قطع کن.
-چشم چشم
آهنگ رو قطع کردم و هردو روی تخت نشستیم.
-خب بگو ساشا جان بگوشم
+علی رو که میشناسی؟
-بستگی داره...
+به چی؟
-به اینکه کدوم بدبختی بهت گفته بیای از من این سوال رو بپرسی
با تموم شدن حرفم, ساشا قیافه ی پوکر به خودش گرفت. منم نیشم رو از یک بنا گوش تا نوک انگشت اشاره ی پای راستم, باز کردم و خلاصه یه وضعی بود نگم براتون...
+الینا جدی باش. بحث مرگ و زندگیه
مرگ و زندگی! ساشا می دونه من به این جمله حساسیت دارم. هر جا که این جمله رو بگن من آب دستم باشه می زارم زمین و تا خود آمریکا هم شده با پای پیاده, با یک پلاستیک خرما و شربت شهادت می دَوَم.
-خب؟
+می شناسی یا نه؟
-خب... علی زیاد می شناسم...
+همون علی که پارسال دوست دخترش خود کشی کرد...
-ای خاک بر سر بی سَرِت کنن ساشا اون علی مرگ و زندگیه؟
+عه خو بزار من اول دوغ بخورم بعد تو باد گلو بیار وسط
-بی ادب من فقط کوکا می خورم.
با حالت اعتراض گفت:
+الینا!
 
|AräM|

|AräM|

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
پلیس انجمن
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
623
Reaction score
3,510
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
کِلـآویه هآیِ پیــآنو:)
#پارت هفتم



+ببین خوشگل خانوم علی پس فردا شب یک مهمونی ترتیب داده و من اگه به اون مهمونی نرم...
وسط حرفش پریدم و با نیش باز گفتم:
-می میری!
اونم با نیش باز جواب داد:
+دقیقا
کلا من و ساشا از بچگی نیشامون باز بوده. مامان ساشا و بابای من می گن وقتی به دنیا اومدین یه نیش خیلی بزرگ بودین و بعد دست و پا در آوردین!
خلاصه خواندمون خیلی بهمون علاقه دارن. البته جدی می گما خیلی دوستمون دارن ولی گاهی اوقات من و ساشا یک کارایی می کنیم که حق دارن بفرستنمون بهزیستی...
آقا بگذریم از علاقه ی بیش از حد خانواده به ما که الان بحث, بحثِ مرگ و زندگیه
-ببین ساشا اول از همه باید ننه بابامون رو راضی کینم.
+اونا با من
-عه؟ اونا با تو هستن؟ خب پس خدا رو شکر همه با تو ان و دیگه سینگل نیستی
+آره فدات شم من سینگل بمونم افسردگی می گیرم, اون وقت نمرات دانشگاه ام میاد پایین و تو هم که می مونی بی رفیق
-اه ساشا بسه اینقدر دوغ نخور, باید به بابا و محبوبم بگیم...
+قبول... من امشب به مامان...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
-به محبوبم
+خب حالا امشب به محبوبم...
بازم پریدم وسط حرفش:
-محبوبه من نه تو
+خب حالا امشب به محبوبه ی من و تو می گم تو هم به بابات بگو
-آها افرین... هان؟ محبوبه ی من و تو؟ نه فقط محبوبه ی من
+خب منم می گم محبوبه ی من می گی نه محبوبه ی من... اخه فرقشون چیه؟
-وای خدا شفامون بده
این و گفتم و هر دو باهم زدیم زیر خنده. واقعا هم خدا شفامون بده. من و رفیق شفیقم پدیده ی کشف نشده ایم که البته شما فعلا ما رو کشف کردید. تبریک می گم دوستان عزیز شما موفق به کشف دو پدیده ی نا شناخته در کل سیاره ی زمین, کهکشان راه شیری و دیگر کهکشان ها شدید... این هم لوح تقدیر!
حدودا یک ساعت من و ساشا تو اتاق بودیم و چرت پرت می گفتیم و خودمون به چرت و پرت های خودمون می خندیدیم. آخرش هم می زدیم پس کله هم دیگه و یک "خدا شفات بده" به هم می گفتیم.
از ساشا و محبوبم خداحافظی کردم و رفتم نشستم ور دست بابام.
بابا-چی می خوای؟
-هیچی بابا اومدم نشستم ورِ دلت تا با هم گپ پدر دختری بزنیم.
 
|AräM|

|AräM|

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
پلیس انجمن
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
623
Reaction score
3,510
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
کِلـآویه هآیِ پیــآنو:)
#پارت هشتم


بابا-بگو چی می خوای؟
-بابا باور کن چیزی نمی خوام
بابا-باشه پس برو بخواب دختر گلم فردا دیر می رسی سر کلاس
-نه قربونت برم من دیر برسم نهایتش حکمم مرگه و اصلا مهم نیست...
بابا-الینا کم کم دارم مطمئن می شم که باید بفرستمت بهزیستی
-بابا من می رم بهزیستی ولی به یک شرط!
بابا-بگو عزیزم تو فقط بگو من دو دقیقه ای فرستادمت بهزیستی
-باید ساشا هم بیاد
بابا-ساشا هم از جنس خودته...
-اه بابا بیخیال فردا وسایلامون رو جمع می کنیم واسه ترک خانه و پناه بردن به بهزیستی...
چهره ی نا امید کننده ای به خودم گرفتم و گفتم:
-هِی... سراغم را نمی گیری چه شد افتادم از چشمت!
بابا کوسن روی مبل رو برداشدت و محکم زدش توی سرم... می گم که بابام عاشقه من! می فهمین؟ عاشقمه!
بابا-الینا پاشو برو بکپ زده به سرت
از روی مبل بلند شدم و عقب عقب به سمت پله ها رفتم و رو به بابا گفتم:
-یک بابا دارم شاه نداره! صورتی داره ماه نداره! از خوشگلی تا نداره! به کَس کَسونش نمی دم! به همه کَسونش نمی دم! به کَسی می دم که کَس باشه! اسمش محبوبه خانم باشه...
بابا با تعجب بهم خیره شده بود و این تعجبش به خاطر بیش از حد خنگ بودن منه... مطمئن باشید. اصلا شک نکنید. به من اعتماد کنید. ضرر نمی کنید.
همچنان عقب عقب می رفتم و اصلا حواسم به پشت سرم نبود که... شَتَلَق!
آخ آخ فلج شدم. با کمر افتاده بودم رو پله ها و تنها کاری که می تونستم بکنم, جیغ زدن بود.
بابا با سرعت به سمتم اومد. دستم رو گرفت و خواست بلندم کنه که صدای جیغم بلند تر شد. جیغ که می گم منظورم همون جیغه ها! از اون جیغ هایی که اگه تو آمریکا بکشی, صداش تا دستشویی خونتون که تو یکی از روستا های دور افتاده ی خوزستانه میاد. به جان خودم!
بابا-جیغ نکش دختر عه... بلند شو
داد زدم:
-نمی تونم کمرم شکسته
با حرفی که زدم بابا حول شد. سریع به سمت تلفنش رفت. سعی کردم یکم خودم رو حرکت بدم و به بابا نزدیک بشم تا ببینم با کی حرف می زنه!
آره دوستان عزیز من یک همچین موجودی هستم, در بدترین شرایط هم فضولی می کنم.
بابا تلفن رو قطع کرد. سریع به جای قبلیم برگشتم و شروع به آه و ناله کردن, کردم.
بابا-زنگ زدم ساشا داره میاد
ساشا؟ چرا ساشا؟ مگه تو فیلم ها اینجور مواقع زنگ نمی زدن دوست پسره دختره بیاد ببرتش؟
وجدان: ساشا دوست پسرت نیست؟
نه به جان وجدان ساشا رفیق شفیقمه.
وجدان: منم عر عر
تو خر خر عزیزه دلم... چرا همه فکر می کنن ساشا دوست پسره منه! توی دانشگاه و هر جایی که با هم می ریم همه فکر می کنن خبریه!
وجدان: چون همیشه باهمین... منم جدیدا بهتون شک کردم...
سعی کردم به وجدان گرامی توجهی نکنم و به آه و ناله هام ادامه بدم.
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)


بالا