تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

درحال تایپ آسفالت های خاکی|Matin-ms کاربر انجمن رمان ایران

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
نام مجموعه: آسفالت های خاکی
نام نویسنده: Matin_ms
ژانر: انتقادی_ اجتماعی
خلاصه:
آسفالت های خاکی یک مجموعه داستان کوتاه با مضمون انتقادی_ اجتماعی هست که شامل ده_دوازده داستان کوتاه می‌باشد.
این مجموعه حول مسائل اجتماعی جامعه می‌چرخد و به صورت خوانا آن ها را بازگو می‌کند. با کمی چاشنی سیاست از زندگی دست فروش های مترو می‌گوید تا دستان سیاه پسرک دست سیاه که هر چقدر هم که بگذرد باز هم سیاهند.
 

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
پسرک دست سیاه

می‌دانی گاهی فکر می‌کنم در شهر جای دیوانگان و مردم ظاهرا عاقل عوض شده.
اگر درست یادم باشد سال های 1315 یا 1316 بود، آن موقع ها زندگی ارباب_رعیتی به جرم ناچیزی پدرم را مرحوم کرد و من از همان 9-10سالگی مرد خانه ای شدم که در آن جز خودم یک مادر علیل به همراه دختران و پسران قد و نیم قد زندگی که نه بهتر بگویم زنده بودند. صبح ها برای همسایه ها از آب انبار آب می‌بردم و آن ها هم چند شاهی کف دستم می‌گذاشتند و بعد از ظهرها کنار میز کوچک چوبی ام که قرار بود زمانی با آن به مدرسه بروم کفش های مردم را مثل زندگی نفرت بارشان سیاه می‌کردم تا بلکم بتوانم نون خشکی بچپانم در آن معده هایی که تنها سمفونی زنده ای که حتی تا به این زمان هم موفق به شنیدنش شده ام از آنها بود. نمی‌دانم چرا؟ اما از همان بچگی اینقدر در دست زمان مرد شده بودم که هیچ دلم نمی‌خواست حتی ذره ای از طعم هیجان فوتبال با شکستن شیشه ی مردم را بچشم. من مرد نفت به دوش و نان آور چهار دیواری بودم که بیخ تا بیخ آن را گرسنه پر کرده بود. کمی که بزرگتر شدم می‌گویند: شور جوانی در کله ام ریشه کرد، اما فکر نمی‌کنم این طوری بوده باشد.
بر عکس هم سن و سالانم من فقط به دنبال پیگیری اخبار بودم نه شرکت درآنها. نمی‌دانم چرا؟ اما دلم می‌خواست سر در بیاورم هر چند رفتار این مردم به ظاهر دانا مخصوصا از نوع از فرنگ برگشته هایش برایم اهمیتی نداشت. دلم می‌خواست بدانم آخرش تکلیف این انگلیس و روس و آمریکا چه می‌شود؟ چه کسی دست نشانده دیگری است؟ کنسرسیوم نفت و قرار داد ملی شدنش چه؟ کاشانی و مدرس و مصدق تا به کی طرفداران تنوع طلبشان را دارند؟ یا آن زمان که مصدق را در خانه اش سنگ سار کردند و او گفت: بگذار من بمیرم شاید این مردم عاقل شوند. آیا عاقل شدند؟ زمان می‌گذشت و من همچنان که تقریبا اندک سرمایه ای می‌توانستم جمع کنم به همراه خانواده ام زنده بودم تا اینکه خواهرانم خانم شدند و به کمک پس انداز جمع شده و همسایگان هرکدام را به خانه بخت فرستادم و برادرانم هم هر کدام مشغول کاری شدند. کمی بعد مردم دهان بین شهرم که از رژیم حاکم خسته شده بودند در چشم برهم زدنی تصمیم به عوض کردنش گرفتند.
گفتم: چرا؟
گفتند: حجاب از سر زنانمان رفت.
گفتم: غیرت مردانتان کجا رفت؟
گفتند: نفت را دوباره غارت کردند.
گفتم: مصدق بعدی خواهد آمد.
اما هیچ کس به حرف هایم گوش نکرد. انقلاب که شد مردم همگی با شور و هیجان و خوشحالی فکر می‌کردند کاری کرده اند کارستان. جشن ها می‌گرفتند و قربانی ها می‌کردند.
الان چهل سال از آن زمان می‌گذرد، مردمم دوباره می‌خواهند حکومت را عوض کنند. آن ها دوباره خسته اند اما به درستی نمی‌دانند که منشا این خستگی از عقل پوسیده خودشان است. نه از چیز های دهان پرکنی مثل حکومت وگرانی و...
نمی‌دانند که دیگر مسولیت آن مادر علیل و آن خرجی که باید صرف بچه های قد و نیم قد چهاردیواری که در آن زنده بودم می‌شد با من نیست و سوادی که آن زمان در حسرتش به سر می‌بردم مدرکی در قاب شده که در زیر زمین شش متری تاریک منحوسی که جایگزین آن میز چوبی و قوطی واکس شده آویزان است ولی هنوز هم دستانم سیاه است.
 

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
یک قالب پنیر

اگر درست یادم باشد اواسط یا اواخر شهریور بود و طی یک مسخره بازی جدید تمام عیار برای پر کردن فرم مدرسه به یکی از مراکز بهداشت و درمان رفته بودم. امسال فکر می‌کنم از پایه دوم تا پیش دانشگاهی یک کاغذ بازی جدید راه انداخته بودند به نام فرم سلامت که با مضمون مهر پزشک برای ثبت نام حتما باید همراهت می‌بود. آخر یکی نیست بگوید حالا پایه دوم تا اصلا حتی ششم بچه هستند که در واقع همان هم اینطور نیست مخصوصا بچه های این دوره که در سه سوت قورتت می‌دهند. هرچند شاید خودم نیز یکی از آنها باشم در هر حال داشتم می‌گفتم، یکی نیست بگوید حالا آنها بچه اند و نمی‌فهمند.
ما که دیگر مثلا دبیرستانی هستیم و بزرگ هم عقلمان نمی‌رسد، اگر احساس می‌کنیم مشکل شنوایی داریم یا هر چیز دیگری خودمان به دکتر مراجعه کنیم؟ حتما باید یکی امضا کند که سالم هستیم؟ حالا اصلا همه این هایش به کنار مگر به همین راحتی بود؟ من با خوش خیالی خودم روز اولی که رفتم دقیقا هشت دم در آنجا بودم و مثلا اولین نفر اما چشمتان روز بد نبیند که تازه آن موقع متوجه شدم چه کار سختی پیش رو دارم. باید اول شجره نامه خانوادگی ام را جمع کنم و بعد تازه راه بیفتم بیایم و کارم را انجام دهم و این فقط برای من همین بود. چون می‌گفتند: باید خانواده تان را هم به همراه داشته باشید. اما من با دروغ توانستم آنها را معاف کنم. خلاصه بعد از کلی رفت و آمد توانستم شجره نامه ام را به طور کامل جمع کنم اما از آنجایی که همیشه بختم برگشته بوده ساعت یازده که رسیدم آنجا با اینکه هنوز تا پایان ساعت اداری وقت بود گفتند که باید برگردم و امروز نمی‌شود چون خانم فلانی خسته شان شد و چشمشان درد گرفت و آقای فلانی گرسنه شدند و دیگری بچه اش ونگ ونگ زد و دیگری... و من دست از پا دراز تر به خانه برگشتم و فردا دوباره دقیقا هشت در آن مکان منحوس حاضر شدم اما با آن چیزی که دیدم شاید باورتان نشود می‌خواستم خودم همان موقع قبل از اینکه دوباره زمان بگذرد و تکرار همان حرف هارا بشنوم به خانه برگردم، می‌گویید چرا؟ چون یک صف که شاید بتوانم بگویم از دم در آنجا تا آخر شهر تشکیل شده بود دیدم. و این به خاطر این است ما همگی عادت داریم کار هایمان به ثبت رسیده ی دقیقه نود باشند چون کلا به این عدد علاقه و عنایت خاصی داریم. از همه ی این ها که بگذریم در که باز شد همگی چپیدیم تو و بعد از محاسبه ی قد و وزن فرم هایمان را تحویل دادیم که به نوبت کارمان را انجام دهند وهمگی به صورت سیخ سیخ در کنار هم در مثلا سالن انتظار آنجا که یک راهروی تنگ بیش نبود ایستادیم، کمی که گذشت به زور یک صندلی خالی پیدا کردم و رویش نشستم و از بخت بدم اگر بگویم این بود که دم به دقیقه یک آشنای رو در بایستی دار رد می شد و باید بلند می شدی سلام و علیک می‌کردی و من نمی‌دانم این آشنا های ما یک دفعه از کجا این همه بچه پیدا کردند؟ و در همین سلام و علیک ها یک آدم که نه ملوان زبل پیدا شد و خودش را روی صندلی بیچاره ام پرت کرد و آن وقت بود که هرچه فحش بلد بودم بار همگی شان کردم. البته این تازه اول ماجرا بود کمی که گذشت از آنجایی که قیافه ام به آدم های به اصطلاح عاقل و درد و دل گوش کن شباهت کامل دارد و این همیشه مرا بدبخت می کند. یک خانم که تقریبا هم سن مادرم بود آمد و کنارم ایستاد، سپس بی هیچ مقدمه ای سفره دلش را باز کرد و من نمی‌دانم آخر این که به خاطر اینکه در جوانی درس نخوانده بود و شرایطش نبود و شوهرش داده بودند و حالا این یک عقده ی بزرگ برایش شده و برای همین نمی‌گذارد دخترش دست به سیاه و سفید بزند و پدرش می‌گوید این کار درستی نیست به من چه مربوط است؟ و از همه جالب تر گیس و گیس کشی و خون ریزی هایی بود که هر پنج دقیقه یک بار در آنجا راه می‌افتاد یا مراجعین جدید بودند که وقتی حرف های دیروزی که به من گفته شد را می م‌شنیدند جوش آورده و هر کدام به نحوی با به رخ کشیدن پارتی کلفتشان یا مسئولین یا پلیس یا وزارت بهداشت و هزار یای دیگر می‌خواستند کارکنان آنجا را اخراج کنند که درس عبرتی برای همگان باشند یا مراجعین قدیم بودند که بر سر نوبت خون یکدیگر را حلال می‌کردند. بالاخره بعد از دو سه ساعتی که با جان کندن هر لحظه من گذشت تقریبا نوبتم شد، از آنجایی که دوتا دوتا صدا می‌کردند تا نفر بعدی حاظر باشند و زود کار تمام شود من و نفر جلویم که یک پسر بود صدا زدند. داخل که رفتیم اولش فکر کردم حدودا بیست و چهار یا بیست و پنج ساله باشد و با خود گفتم: مگر برای دانشگاه هم از این فرم ها می‌برند؟ اما وقتی که رفتیم تو و کارمند به شوخی گفت: چقدر خوندی واسه کنکورت؟
فهمیدم که هفده یا هجده ساله است ولی اینکه چرا این قدر قیافه اش بزرگ میزد را نمی‌دانستم که بعد فهمیدم. از آنجایی که کنجکاو شده بودم بدانم چکار می‌کنند که هر نفر داخل می‌رود این قدر طول می‌دهد تا بیرون بیاید، وقتی آن پسر ازکارمند پرسید: سوالاتون چه جورین؟
و او گفت: همه طور شخصی، عمومی، خصوصی و...
و پسر با خجالت گفت: اگه میشه شما بیرون باشین.
طوری در رو پشت سرم بستم که حرف هایشان را بشنوم. هر چند کاش هیچ وقت این کار را نمی‌کردم. خلاصه بعد از اینکه من بیرون آمدم کارمند شروع کرد به پرسیدن یک سری سوال و بعد ثبت کد ملی تمام اعضای خانواده و تاریخ دفترچه بیمه شان و...
و بعد انگار یک فرم دیگر هم در اینترنت باید پر می‌کرد چون آن سوال ها در فرم کاغذی نبود.گرچه سوال های بسیار بسیار مزخرف و مسخره ای بود، از همین سوالات به اصطلاح روانشناسی... و بعد از کمی شروع کرد به پرسیدن درباره خورد و خوراک. این که چند وعده میوه می‌خورید، چند وعده غذا می‌خورید، چند فلان، چند بیسار و به نظرم این ها را که می‌پرسید آن پسر اعصابش به هم می‌ریخت که با حرص جواب می‌داد، خب حق هم داشت آخر بگو به تو چه ربطی دارد؟ و این حرص زمانی فوران کرد که کارمند پرسید: چند وعده لبنیات می‌خورید؟
و پسر گفت: منظورتون از این مسخره بازیا چیه؟ خودتون رو سرکار گذاشتید یا مارو؟ یعنی شما نمی‌دونید؟ نمی‌بینید با این وضع قیمت های شیرین توی بازار هرکسی چه قدر خوراک می‌تونه بخوره؟ یعنی نمی‌دونید گوشت و مرغ که میشه گفت افسانه شده ولی همین لبنیاتی هم که می‌شینید صداتون رو صاف می‌کنید و ادای مشاورای خبره رو برای من در میارید هم تازه اگر کسی بخواد از مارک خوبش که نه ولی لااقل از همون هاش که می‌دونی درصد آب و نمکش از همه چیزش بیشتره هم این قدر که شما می‌گید استفاده کنه چطور می‌تونه؟ شمایی که می‌گید در روز حداقل دو وعده میوه که حتما شوخی می‌کنید اما وقتی می‌گید هر دو یا سه روز یک بار مجموعا یک قالب پنیر با گردو و انواع مغز ها بخورید و نمی‌دونید مخلفات ما برای جلوگیری از خنگی کمی گوجه یا خیار یا حتی خرماست. و این تازه مواقع لارجیمان است بقیه مواقع که چای شیرین هم اگر باشد خود به تنهایی کلاس تمام گردو های شهر را به همراهش می‌آورد. اصلا همین شمایی که می‌گویید این ها بد است و این ها خوب است و مثلا نمک نباید بخورید و نباید هر وعده سر سفره تان باشد و حتی نمی‌دانید که این تنها مخلفات سفره های کمی کوچک امروزی است. همین شمایی که به زور که به کارمنداتون پول می‌دید الکی و در موارد مسخره هم که اخراجشون می‌کنید و بعد می‌خاید پول این وعده های غذایی شاهانه رو از کجا بیارن؟ نمی‌دونم، اصلا همین منی که شما نصیحتم می‌کنی روزی چند بار میوه و مغز و چه و چه بخورم از کجا باید این ها رو تامین کنم؟ خب پدرم رو که در آن منطقه نظامی منحوس کار می‌کرد رو که به جرم اینکه یکی از خونه های سازمانیش فرشی را دم در گذاشته بود و او موقع رفت و روب و فراشی اون رو برداشته بود، اخراج کردید. خودم هم که با مدارک بالا و فلان و بهمان به زور استخدام می‌شوم چه برسد به حالا که هنوز تازه دیپلم گرفته ام. پس چه کسی باید بیاید در آن خانواده ای که من تنها یک عضو کوچک از آن هستم روزی دو وعده میوه و دو یا سه روزی یک بار هم یک قالب پنیر با مخلفات به خوردم بدهد؟
صدایش دیگر آن قدر بالا رفته بود که همگی به صورت کاملا واضح می‌شنیدیم و در این بین بعضی ها با او همدردی میزکردند. بعضی ها تاسف می‌خوردند و بعضی ها هم فقط گوش می‌کردند. یکدفعه مادری که به همراه فرزندش به آن جا آمده بود به سمت آب سرد کن رفت و بعد از پر کردن یک لیوان آب به همان اتاق کذایی رفت اما وقتی خواست لیوان آب را به پسر بدهد او برگشت و نگاهی به همه ما کرد و بعد گفت: دیدید میگن همیشه حقیقت تلخه؟ اصلا این طور نیست. حقیقت می‌تونه خیلی شیرین تر از رویاهامون باشه اما بدبختی این جاست که حقیقت زندگی یه سری از آدما دست بعضیای دیگس و اون وقته که اون یه سری واقعا بیچارن.
او رفت و من هم بعد از او رفتم و دیگر آن فرم کذایی را پر نکردم و از شانس خوب یا بدم است را هم نمی‌دانم فقط می‌دانم که مدرسه مان تا به حال چیزی به رویم نیاورده است.
 

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
آدم ها خودشان می خواهند به دنیا بیایند؟

چند روز پیش یکی از دوستانم پس از صرف یک غذای بسیار خوش مزه به همراه مخلفات از بوفه دانشکده مسموم شده بود و من می‌خواستم به یکی از درمانگاه های همان نزدیکی ببرمش. چند ساعتی بود که از دانشکده بیرون آمده بودیم اما به خاطر این که پیشنهادات بزرگان بالا خیلی به درد خورده بود و با گذاشتن طرح ترافیک زوج و فرد و ساخت مترو خیابان ها خلوت و ترافیک شهر خیلی کم شده بود. ما زیاد در راه ماندیم و دیر به مقصد رسیدیم. بعد از گرفتن قبض نوبت در صف انتظار دکتر عمومی بودیم و دلمان خوش بود که مثلا آمده ایم یکی از بهترین درمانگاه های آن قسمت از شهر ولی فقط خدا می‌دانست که چقدر از استشمام بوی تعفن پیچیده در سالن و مشاهده لکه های خون روی زمین و سرنگ های مصرف و پخش شده کف زمین در اتاق رو به رویی که مربوط به بخش تزریقات بود لذت می‌بردیم. تنها شانسی که آوردیم چون درمانگاهش خیلی خوب و به قاعده بود اصلا شلوغ نبود ولی همین چند مریضی که جلوی ما بودند هرکدام به تنهایی برابر ده بیمار بودند، بنابراین نصف دیگر وقتمان هم آنجا داشت تلف می‌شد. خوشبختانه یا بدبختانه یک نفر دیگر بیشتر نمانده بود و بعد از او ما بودیم. یک دختر پنج یا شش ساله با موهای فرفری و صورت سبزه بانمکی که حتی با آن همه بیماری و بی حالی باز هم دوست داشتنی بود. بیمار قبلی بیرون آمد و حالا نوبت آن دختر کوچولو بود پدرش او را به اتاق دکتر برد و بعد از چند دقیقه بیرون آمد و از سالن انتظار رفت.
از نشستن خسته شده بودم، بلند شدم تا کمی راه بروم. حدودا ده یا پانزده دقیقه گذشته بود. مگر یک دختر بچه هر چقدر هم که حالش بد باشد چقدر معاینه می‌خواهد؟ چرا پدرش نمی‌آمد ببردش؟ حدودا نیم ساعت بعد کلاسم شروع می‌شد و من باید هرچه زود تر دوستم را پیش دکتر می‌بردم و دارو هایش را می‌خریدم و بعد به خانه می‌رساندمش و دوباره به دانشگاه بر می‌گشتم اما این طور که معلوم بود حالا حالا ها در آن درمانگاه کذایی کار داشتیم. یکدفعه از دست دکتري که در آن اتاق نشسته بود و هر بیمار را ده ساعت معاینه می‌کرد به حد جنون عصبانی شدم اما خودم را کنترل کردم. آرام به در اتاق کوبیدم و بعد هم در را باز کردم که بگویم: آقاي دکتر میشه سري تر کارتون رو تموم کنین ما عجله داریم و دوستمم حالش خیلی بده.
اما همین که در را باز کردم، دیدم دخترك گریه می‌کند و می‌گوید: عمو مگه آدما خودشون می‌خوان به دنیا بیان؟
آقاي دکتر هم که انگار فقط جسمش در آن اتاق بود و خودش در دنیاي دیگري سیر می‌کرد. خیلی تعجب کردم، از یک طرف نمی‌دانستم دختر کوچولوي مو فرفري چرا این طور گریه می‌کند و ناراحت است و از یک طرف هم دوست داشتم بدانم. اما فکرش را که کردم دیدم نمی‌شود مثل این آدم هاي فضول سرم را بین در نگه دارم تا ببینم چه می‌گویند؟ براي همین در را بستم و طوري که حرف هایشان را بشنوم به در تکیه دادم. انگار همین چند دقیقه پیش بود، صدای گریه دختر کوچولوی فرفری هنوز توی گوشم است که می‌گفت: تنها کاری که مامان و بابام خیلی قشنگ انجام میدن دعواس، تو خونمون هر روز از صب تا شب دعوا می‌کنن. آخر همشونم می‌رسن به اینکه اصلا چرا من به دنیا اومدم؟ آخه مگه من خودم خواستم که به دنیا بیام؟ مگه من خواستم بابام پول نداشته باشه واسه مامانم لباس بخره ولی خالم هر روز یه دونه از اون لباس خوشگلا که دامن دارن بپوشه و مامانم دلش بسوزه؟ مگه من گفتم خونمون از اون پله گردا که مامانم دوس داره نداشته باشه که نتونیم ازش بریم بالا و بریم تو اتاقامون؟ من گفتم؟ من گفتم که مامانم هیچ جا نره؟ از صب تا شب فقط تلویزیون نگاه کنه؟ من گفتم مامانم به خاطر اینکه می‌ترسه نتونه غذاهای خوشمزه و زیاد بده به مهمونامون هیشکی رو دعوت نکنه خونمون؟ من گفتم؟ عمو هر روز تو خونه ما به خاطر همه اینا دعواس. آخرشم مامانم به بابام میگ: من که بچه نخواسم. تو گفتی، تو گفتی بچه خوبه بیاد زندگیمون بهتر میشه. روزیشم با خودش میاره و از این چرت و پرتا حالا هم مرد باش و خودت جمعش کن. گرچه تو حتی عرضه جمع کردن خودتم نداری دیگه چه برسه به اینکه بخوای یکی دیگه رو هم، اونم یه بچه رو جم کنی. تو انقدر بیچاره ای، از این هم بیچاره تری.
تو خونمون مامان و بابام همش عصبانین، تا میرم پیش بابام سرم عربده می‌کشه. هر وقت با مامانم حرف میزنم یا میرم پیشش می‌زنتم. موهام رو می‌کشه و کلم رو تو دیوار می‌کوبه، بعضی وقتام اینقدر عصبانی میشه که دستم رو می‌سوزونه یا گازم می‌گیره.
او می‌گفت و دنیا جلوی چشمانم تیره و تار می‌شد. هرچه بیشتر می‌گفت دنیا بیشتر تیره و تار می‌شد و کلماتش دور سرم می‌چرخید. نمی‌توانستم حرف هایش را هضم کنم، سرم سوت می‌کشید و مدام این جمله در مغزم تکرار می‌شد: مگه آدما خودشون می‌خوان به دنیا بیان؟
 

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
کارگری در همین نزدیکی

از سال اول راهنمایی از طرف مدرسه عضو تیم خبرنگاران جوان شدم و حالا که هشت سال از آن زمان می‌گذرد تقریبا یکی از اعضای اصلی و حرفه ایی تیم به حساب می‌آیم. از بچگی این کار را دوست داشتم، مخصوصا وقتی پا به پای پدرم اخبار نگاه می‌کردم ولی حالا بعد از آن اتفاق...
فکر می‌کنم پارسال همین موقع ها بود به ما گفتند: یه دادگاه رسمی در شعبه دادگستری... قراره تشکیل بشه و می‌خوان تیم ما رو برای گزارش نویسی ببرن و اگه گزارش خوبی از آب در اومد چاپش کنن.
اول خیلی شوق و ذوق داشتم که هرچه زود تر بریم اما بعد... خب راستش نمی‌دانم. سالن شعبه داد گستری سرد و بی روح بود اما اتاق دادگاه سرد تر و بی روح تر. حاضران جلسه همگی داشتند با هم پچ پچ می‌کردند که ناگهان قاضی چکش خود را سه بار محکم روی پیشخوان جلویش کوبید، سکوت در دادگاه حکم فرما شد و جلسه به طور رسمی آغاز گردید. قاضی اشاره کرد و متهم را که مردی با موهای جو گندمی بود آوردند قاضی کمی به پرونده های روی میزش نگاه کرد و گفت: جناب آقای امید کوتاهی فرزند محمود متولد 05/01/1365 شما متهم به قتل آقای ابراهیم حجازی در یک روز مه گرفته که مورخ 07/06/1395 اتفاق افتاده هستید و در این جلسه حاضرید. آیا سخنی در دفاع از خود دارید؟ متهم با لباس راه راه زندان از جایش بلند شد، گلویش را صاف کرد و گفت: آقای قاضی قسم می‌خورم که می‌دونم کارم اشتباه بوده و در مقابل دادگاه هیچ دفاعی از خودم ندارم اما می‌خوام قبل از هرچی چند کلمه حرف بزنم، اجازه دارم؟
-بفرمایید.
-بعد از 18 سال درس خوندن آخرشم شدم کارگر ساده یک کارخونه فکستنی که بعد از دو سال ورشکست شد و الانم که اینجام. ولی اصل ماجرا از اونجایی شروع شد که چن ماهی بود حقوق و پاداش اضافه کاریام رو درس حسابی نگرفته بودم. پس فردای اون روز کذایی عید بود و من به دختر کوچیکم قول داده بودم که قبل از عید به مغازه لباس فروشی که مدتها بود هر روز بعد از مدرسه می رفت و با حسرت لباساش رو نگا می‌کرد ببرمش و براش لباس مورد علاقش رو بخرم. می‌دونم، می‌دونم که هیچ آدم عاقلی ...
یک دفعه وکیل مدافع شاکی بلند شد و خطاب به قاضی گفت: عالی جناب اعتراض دارم.
-اعتراض وارد نیست، ادامه بدهید.
-تو اون هوای مه گرفته اونم با موتور مسافر کشی نمی‌کنه و می‌دونم هیچ آدم عاقل دیگه ای هم تو اون هوا بدون ماشین شخصی بیرون نمیاد. اما من باید هرجوری بود پول جمع می‌کردم و تو اون شرایط هیچ فکری بهتر از مسافر کشی به ذهنم نرسید. پولی که از فروش ترشیایی که خانمم درس می‌کرد و می‌فروخت هم خیلی کم بود، منم که یه دو تومنی بیشتر ته جیب تار عنکوبت بستم نداشتم.
-عالی جناب اعتراض دارم.
-اعتراض وارد نیست.
وکیل مدافع که دیگر کنترل خود را از دست داده بود.
گفت: عالی جناب این مردک ملعون این مهملات را به هم می‌بافد تا...
جلسه ناگهان حالت رسمی خود را از دست داد، قاضی با چکش چند بار روی پیشخوان جلویش کوبید تا حاضران ساکت شدند. سپس گفت: آقای محترم اعتراض وارد نیست. در ضمن جلسه رسمی است پس لطفا ادب را رعایت کنید. چون در غیر این صورت مجبور می‌شوم شما را به جرم اهانت به جلسه دادگاه و بر هم زدن نظم جلسه بیرون بفرستم.
-عالیجناب او می‌خواهد با این حرف ها دل شما و هیأت منصفه را به درد آورد .
-لطفا این آقا را به بیرون راهنمایی کنید. این طور که معلوم است قصد بر هم زدن جلسه را دارند.
-عالیجناب، عالیجناب، عالیجناب.
این بار قاضی رو به متهم کرد و گفت: بفرمایید.
مرد میان سال که بغض و اندوهش را می‌توانستم در بند بند وجودش و در هر نگاهش حس کنم گفت: بله باید این کارو می‌کردم. مگه دختر من چه گناهی داره که باید تو حسرت همه چی بمونه؟ من باید این کارو می‌کردم که کردم. من اون آقا رو تو اون روز مه گرفته زیر گرفتم و کشتم. تو اون روز مه گرفته که چشم چشم رو نمی‌دید بدون هیچ قصد و قرض قبلی اون آقای سی و چند ساله رو کشتم. اون رو قربانی آرزوهای دخترم کردم. حالام هیچ ابایی از کارم ندارم البته اون روز اون اقا رو رسوندم بیمارستان اما خب...
متهم به یک باره ساکت شد، یک سکوت عمیق و رعب آور. همهمه ی حاضران دوباره بالا گرفت، همه با کناردستی های خود مشغول پچ پچ بودند که دوباره قاضی آن ناقوس مرگ را به صدا در آورد. هربار که قاضی چکشش را روی پیشخوان می م‌کوبید می‌دیدم که حالت چهره ی مرد مثل کسی می شود که کسی دیگر با پتک بر سرش می‌کوبد اما او نمی‌میرد، موهایش که با هر ضربه از ترس سیخ می شد به وضوح معلوم بود. همین طور داشتم با خودم فکر می‌کردم که قاضی ده دقیقه تنفس و بعد از آن اعلام حکم و ادامه جلسه را اعلام کرد. همه مثل مردمان قحطی زده که کسی یک دفعه می آید و به آن ها راه رسیدن به آب را نشان می‌دهد به طرف در سرازیر شدند. مرد سرش را به میله های چوبی حصار دورش (جایگاه) تکیه داد. صدای نفس بلند و عمیقی که در آن لحظه کشید هنوز در گوشم است، گویی دیگر اثری از آن حس هر بار نمردن و بغض در وجودش نبود. بعد از ده دقیقه دوباره همه سرجای خود برگشتند و قاضی با صدای ناقوسش دوباره آمد، حالا نوبت اعلام حکم بود.
-جلسه به طور رسمی ادامه می‌یابد. طبق ماده... قانون زندگی در این دنیا بند... تبصره... مفاده... آقای امید کوتاهی فرزند محمود متولد 05/01/1365متهم به قتل آقای ابراهیم حجازی فرزند اصغر می باشید و طبق حکم دادگاه محکوم به اعدام و قربانی کردن زندگی خود به خاطر آرزو های کودکش است، اتمام جلسه.
 

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
از در و دیوار شهر کثافت می بارد

اوایل ترم که استاد راهنما درباره چگونگی تحقیق و پژوهش برای انجام پایان نامه توضیح داد، با هم گروهی ام تصمیم گرفتیم که درباره زندگی کارتن خواب ها تحقیق کنیم. اوایل چون خیلی بدم می‌آمد که در میان این قشر رفت و آمد داشته باشم تا می‌توانستم از زیر کارهای مربوط به قسمت مصاحبه و مستند سازی های تحقیقات در می‌رفتم. اما بعد از مدتی که هم گروهی ام در یک تصادف رانندگی دو دست و یک پایش شکست مجبور شدم کار تمام این قسمت ها را خود یک تنه انجام دهم.
یکی از همان روز های کذایی مستند سازی بود و من می‌خواستم برای مصاحبه و گرفتن یک فیلم مستند به محل اجتماع کارتن خواب ها بروم. اول تصمیم داشتم در جست و جوی شان به قبرستان شهر بروم چون مدتی بود که می‌گفتند: آن ها دیگر به جای زندگی در کارتن ها در گور ها زندگی می‌کنند اما بعد پشیمان شدم. به یکی از محله های پایین شهر رفتم. اصولا این جور آدم ها به صورت قبیله ای زندگی می‌کنند، این را در همان چند جلسه ابتدایی که مجبور به انجام این کار چندش آور شدم فهمیدم.
بعد از مدتی که رسیدم، چون ظاهر شیک و مرتبی داشتم همین که در نقطه دیدشان ظاهر شدم به سمتم حمله کردند و چند دقیقه ای را تا آن جایی که جان داشتم کتکم زدند. کمی بعد یک مرد تقریبا مسن ریشو رو که معلوم بود سر دسته و رییسشان بود به سمتمان آمد و بعد از یک عربده کشی مختصر بر سر آن ها مرا بلند کرد و با خود به سمت دخمه ای که کمی آن طرف تر قرار داشت برد. یک استکان فلزی زنگار گرفته برداشت و چای رنگ و رو رفته ای در آن ریخت و کنارم روی زمینی که با یک فرش نخ نما پوشیده شده بود گذاشت. کمی من و من کرد و بعد گفت: معذرت می‌خوام، می‌دونم کار درستی نکردن اما شما ببخشیدشون.
پوزخندی زد و ادامه داد:اینا خودشون به اندازه کافی بدبخت هستن.
نمی‌دانم چرا اما احساس خوبی نسبت به آن مرد داشتم به نظرم درست است که ظاهرش شبیه آن ها بود اما انگار ته ته وجودش اصلا شبیه شان نبود.
هرچه بود تا دیدم نرم است فرصت را غنیمت شمردم و گفتم:
-خودتون رو ناراحت نکنین پیش میاد، شاید اگه منم جای اونا بودم بد تر از این می‌کردم.
کمی مکث کردم، نمی‌دانستم چطور حرفم را بگویم. انگار خودش فهمید که گفت: اگه چیزی می‌خوای بگی بگو، نترس. ما دیگه آب از سرمون گذشته اگه میخای می‌تونی بری شکایت کنی و...
وسط حرفش پریدم: نه، نه، نه راستش، چه طور بگم. راستش من دارم روی پایان نامم کار می‌کنم. موضوعش درباره نحوه زندگی آدمایی مثه شماس، واسه ی مصاحبه و گرفتن فیلم مستند اومدم البته اگه شما اجازه بدین.
شاید هفت یا هشت دقیقه ای بود که حرفم را تمام کرده بودم و او همان طور ساکت به من زل زده بود و تنها نگاهم می‌کرد. یک نگاه عمیق و طولانی. کم کم داشتم می‌ترسیدم. حرف نزدنش آن قدر برایم سنگین بود که هر لحظه احساس می‌کردم وسایل مختصر و زهوار در رفته آن جا به سمتم هجوم می‌آورند. در همین فکر ها بودم که یکدفعه گفت: قبوله ولی شرط داره.
-چه، چه شرطی؟
دیگه واقعا داشت ترسناک می‌شد و من داشتم فکر می‌کردم هر چه زود تر فرار کنم و خود را از این مهلکه نجات بدهم اما وقتی او گفت: همه حرفام بدون یه نقطه کمتر یا بیشتر باید ثبت بشه و هیچ صدمه ایم به هیش کدوممون وارد نشه.
کمی احساس امنیت و آرامش کردم و بعد با خونسردی گفتم: بشه قبوله.
کمی فکر کرد و بعد گفت: می‌دونی دارم فکر می‌کنم چی باید بگم؟ از کجا باید شروع کنم؟ اصن چرا قبول کردم باهات حرف بزنم و واسه ی چی باید حرف بزنم؟ وقتی حرفام هیچ سودی به حال هیش کدوم از ما نداره. وقتی سنارم براتون نمی‌ارزه و آخرش همشون تو یه تیکه کاغذ مچاله شده پرت میشن تو آشغالی. وقتی ما بازم همین جور آواره می‌مونیم؟ که چی بشه؟ که بعد دوباره بیاین به جای اینکه یه باری از رو دوشمون بردارین، مشکلامون رو حل کنین، کمکمون کنین، نرخ تورم رو پایین بیارین، شغل ایجاد کنین، قیمت هارو از فرق سر آسمون فقط حداقل انقدی بکشین پایین که بیاد رو دماغش نه پایین ترم حتی یا اینکه تحریما رو بردارین و یه کره شمالیه دیگه درست نکنین، هر کدوم از ما رو به سیصد شلاق محکوم کنین و بعدم سر تیتر روزنامه هاتون بنویسین: بدنشان را با شلاق هایی به قیمت مرگ سوزاندند. انقد که هی میشینین ترامپ، برجام، ترامپ، برجام می‌کنین اگه یه ذره فقط یه ذره به فکر حال ما بودین الان وضعمون خیلی بهتر از اینا بود. دیدین که نه ترامپ به دردمون خورد نه برجام. آخرش بازم همون حقوق های نجومی و اختلاس ها و بالا کشیدن پول مردم از موسسات بنام دروغی همش سرجاشه. حالا هی بشینید بگید ترامپ، هر چند واسه شما ها که مهم نیست. شمایی که نشستید یه مشت مشغله دهن پر کن واسه خودتون درس کردین که مثلا خیلی سرتون شولوغه، شمایی که حتی به بچهای مام رحم نمی‌کنین. همین منی که الان جلوی تو نشسته می‌دونی من کیم؟ من یکیم مثه هم کلاسی مریم میرزا خانی منتها اون وضعش بهتر از من بوده رفته جلو سازمان ملل دکه روزنامه فروشی باز کرده منم از اون جایی که همین قد شانسم نداشتم میبینی که الان کجام؟ بین یه مش لات قلچماق که به خودشونم رحم نمی کنن. دوباره سکوت کرد، از آن سکوت های زجر آور اعصاب خرد کن. احساس می‌کردم بغض ته گلویش همین حالاست که از حدقه چشمانش بیرون بزند. همین طور داشتم نگاهش می‌کردم که دستش را به سمت کودکی که در نزدیکیمان بازی می‌کرد نشانه گرفت و گفت: این بچه یکی از همون اواره هاییه که با ما اینجا زندگی می‌کنن. هفته پیش که مامورا اومدن جمعمون کنن ننه باباش نبودن این بچه بیچاره هم که هیچ کاری نداره نه مدرسه ای نه زندگی نه تفریحی هیچی. داشت واسه خودش می‌پلکید که یکی از مامورا بهش گفت: مامان بابات کجان؟
-رفتن دنبال غذا.
این رو که گفت ماموره یه نگاه وحشیانه بهش کرد بعدم انگار یهو دیوونه شده بود یه دونه همچین زد تو گوش این بچه بدبخت که پرت شد سه متر اون طرف تر و افتاد رو زمین بعدم گفت:به مامان و بابات بگو دیگه اینجا پیداشون نشه.
حتی نمیزارید حرف بزنیم، بعد می‌گید حرف بزنیم؟ شرمنده ولی ما حرفایی رو که شما می‌خواید رو بلد نیستیم. بلد نیستیم چیزایی که شما ها می‌خواید بشنوید رو بگیم پس از ما نخواید که حرف بزنیم. همین که مارو به حال خودمون بزاریدم خیلیه واسه ی همینم البته اگه بکنید خیلی ازتون ممنون میشیم.
دوباره سکوت کرد. نمی‌دانم چرا این طور بود مثل این هایی که شیشه مصرف می‌کنند. کمی صحبت می‌کرد و بعد مدت طولانی ای شاید حدود ده یا بیست دقیقه به زمین خیره میشد و به فکر فرو می‌رفت.
این بار وقتی به حرف آمد دیگر کم مانده بود نعره بکشد و من در آن لحظه تمام وجودم به رعشه افتاده بود و می‌توانم بگویم مثل بید می‌لرزیدم و او فقط با صدایی نزدیک به نعره طوری که می‌گفتی الان است که حنجره اش بیرون بزند می‌گفت: ما، ما الان خیر سرمون داغ داریم مثلا ولی می‌بینی حتی نمی‌تونیم مثل آدم عزاداری کنیم. همین چند روز پیش که دوباره ممورا اومدن سراغمون هممون نشستیم سرجامون و خودمون رو به کری زدیم. اونام خیلی راحت خودشون رو به اون راه زدن و با ماشین کوبیدن به چن تا از دوستامون که دوتاشون جابه جا مردن و دو تای دیگشونم که حالشون وخیم بود. ما هم که هیچی تو بساطمون نبود که بخوایم خرج دوا داروی اینا رو بدیم. اونام از شانس خوبشون یکم بعد از اون دوتا ریق رحمت رو سر کشیدن. حتی نتونستیم عین ادم خرج کفن و دفنشون رو بدیم، یکیشون صمیمی ترین دوستم بود از اون ها که همیشه...
این بار که در افکار ساکت و متلاشی شده اش فرو رفت آرام از جایم بلند شدم تا بروم و همین طور داشتم فکر می‌کردم که یکدفعه با صدای دختری که کمی آن طرف تر داشت پسر مستی را که معلوم نبود از کدام نوع آشغالی اش به شدت مصرف کرده بود را از خودش جدا می‌کرد به خودم آمدم:
بابای خدا بیامرزم راست می‌گفت، که اگه مردم بدونن از درو دیوار شهر کثافت میباره جرئت نمی‌کنن پاشون رو حتی یه قدمم این ور تر از خونشون بزارن.
 

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
شناسنامه دیگر چیست؟

دو یا شایدم سه هفته پیش بود، بعد از دانشگاه می‌خواستم با ماشینم به خانه برگردم اما از آن جا که بیش از حد فکستنی شده، راه نمی‌رفت و هیچ تاکسی در بستی هم در آن موقع روز گیرم نمی‌آمد و من هم که حوصله ماشین عوض کردن نداشتم. از بین اتوبوس و مترو هم تصمیم گرفتم مترو را انتخاب کنم چون اصلا حوصله ی هوای گرم مرداد و ترافیک شدید تهران در آن ساعت از روز که اعصاب آدم را در فرقان می‌ریخت را نداشتم. پس سلانه سلانه به طرف مترو راه افتادم. بعد از مدتی که منتظر قطار مورد نظر شدم بالاخره آمد اما همین که رسید تنها چیزی که دیدم این بود که عده کثیری از مردم به سمت من و درب قطار حجوم آوردند. بعد از چند ثانیه ای که تنها می‌توانستم بینشان دست و پا بزنم خود را به زور به داخل کشیدم. شاید بدترین لحظه عمرم بود، حتی نفس کشیدن هم برایم سخت شده بود اما خوبیش به این بود که تنها من نبودم که این حال را داشتم بقیه هم همین طور بودند. همگی خود را در لا به لای جمعیت چپانده و هر پنج دقیقه یکبار دست هایشان را از روی بینی هایشان بر می‌داشتند تا کمی از آن هوای تعفن آور آغشته به بوی... را ببلعند. کمی که گذشت خداراشکر بیشتر جمعیت قطار خالی شدند و من توانستم یک صندلی خالی برای خودم پیدا کنم. روی صندلی نشسته بودم و چشم هایم را بسته بودم که ناگهان دیدم از بیخ گوشم صدای داد و فریاد می‌آید. چشم هایم را که باز کردم دیدم کمی آن طرف تر دو مرد با هم دعوایشان شده. یکی مسافر خسته ای بود که شاید در راه بازگشت به خانه بود و دیگری مرد دونات فروشی که تنها سعی داشت همه دونات هایش را بفروشد.
مسافر داد کشید: مگه نمی‌فهمی بهت میگیم نمی‌خوایم؟ گورت رو گم کن برو دیگه، سر ظهری وقت گیر آوردیا. ای بابا...
به ایستگاه رسیدیم مسافر عصبانی داد آخرش را کشید و بعد پیاده شد اما مرد دونات فروش تنها نگاه می‌کرد، صدایش زدم. برگشت و با پوزخندی نگاهم کرد و گفت: دونه ای پونصد.
همان موقع مرد کناری ام بلند شد و به سمت درب رفت. به صندلی اشاره کردم و گفتم: همه رو می‌خرم، میشه یکم اینجا بشینید؟
بی هیچ حرفی کنارم نشست. مثل اینکه فهمیده بود احساس ترحم مانندی نسبت به او پیدا کرده ام. با من و من گفتم: راستش کنجکاوم بدونم با این مردمی که اکثرشون مثه همین آقان چرا این جا کار می‌کنین؟ با این همه نفرت، توهین و... مثل باروتی که منتظر یک جرقه باشد یکهو شروع به شعله ور شدن کرد و گفت: به نظرت چرا؟ چرا من و امثال من این جا کار می‌کنیم؟ اگه جای بهتری داشتیم یک ثانیه هم اینجا می‌موندیم؟ ما قصه غصه های این شهریم، ما تموم حرف های نگفته ایم که گیر کردیم سرزبون این ایستگاها، ما همون هایی هستیم که تابستون و زمستونشون هر دوتاش زمستونه و فقط یه معنی میده کار و کار و کار تو این محفظه بسته پر تعفن. همونایی که سالی به یه ماه یه بار رنگ خورشیدم نمیبینن. اونایی که میگین در ماه دو تا سه تومن کاسبی می‌کنند اما نمی دونین این دو یا سه تومن واسه دو ماه من، زنم و بچه های قد و نیم قدمه اونم با این وضع قیمتا و اجاره خونه و.. تازه اگه بتونم تو یه ماه این قد جمع بکنم اون ماه عروسی می‌گیرم. اره ما همونایی هستیم که نقطه آغاز تا پایان زندگیشون به این ایستگاه ها مختوم میشه. بعضیا که کلا خونشون همین جاس، شبام یواشکی این جا می‌مونن. اون قد می‌مونیم که با تابوت از این جا پرتمون کنن بیرون. همونایی که انواع کمبود ویتامین D و سرطان ریه و... دارن. همه اینا ماییم و و شما چمی‌دونید؟ شما مردمی که مثه کبک سرتون رو زیر برف کردین چمی‌دونید ما در حال له شدن زیر بار سنگین این زندگی هستیم و این زندگی ماست که سرتاسر ناشی از خستگی مرگه. من از اول اینجوری نبودم یه دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده با کلی اهداف رنگی تو سرم اما آدمایی رو تو این واگنا دیدم که واسه یه قرون خون و خونریزی راه میندازن چون محتاجن، منم یاد گرفتم چجوری گلیمم رو بینشون از آب بیرون بکشم، چون محتاجم... وگرنه بقیه مثه کفتارای گرسنه از استخوناتم نمی‌گذرن .
دختری که پا به پای ما شهریه دانشگاهش رو در میاره، پسری که از صبح تا شب جون میکنه تا خرج داروی مادر علیلش رو در بیاره و بچه هایی که همشون رو هم میانگین سنیشون دوازده هم نمیشه.
دیگر آن حس ترحم از بین رفته بود، حس می‌کردم من هم یکی از آن ها هستم .
مرد دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: همه اینا کسایین که شما به جای این که دستشون رو بگیرین و کمکشون کنین اول با شلاق و جریمه جمعشون کردین بعد خودتون آگهی استخدام و فروششون رو روی دیوارای این ایستگاها زدین.
آن قدر غرق در افکارم بودم که نفهمیدم کی کیسه اش را برداشت و رفت.
می‌خواستم در یک جای خلوت کمی تنها باشم. وسایلم را برداشتم و پیاده شدم. داشتم از در پایانه بیرون می‌رفتم که یک دفعه یکی با شدت بهم برخورد کرد. یک پسر پانزده، شازده ساله با وضعی ژولیده. آنقدر عجله داشت که تنها ببخشید سرسری گفت و رفت.
همونطور که می‌دوید می‌گفت: اومدن، اومدن، ممورا اومدن.
می‌خواستم بروم اما با چیزی که دیدم سرجایم میخکوب شدم. کسی آمد و وسایلم را جمع کرد و به دستم داد اما من محو آن کودک بودم که نتوانست فرار کند و ماموران او را گرفتند.
-اسمت چیه؟
-احمد.
_اسم پدرت؟
-ربانی
-ربانی که فامیلیه!
-اسمش ربانیه فامیلیش ملکیه.
-شماره شناسنامه؟
-شناسنامه دیگه چیه؟
 

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
اسپند

آن روز بعد از کلاس دوباره ماشینم خراب شد و مجبور شدم بگذارمش همان جا تا بعد برگردم و به تعمیرگاه ببرمش. خسته بودم و هوا گرم بود، تاکسی هم گیرم نمی‌آمد، به خاطر همین هم مجبور شدم با اتوبوس برگردم. در ایستگاه نشستم، پسرکی که یک جعبه را با بند محکمی بسته و به گردنش انداخته بود و در یک دستش هم اسپند داشت کنارم آمد.

گفت: آقا برات اسفند دود کنم؟
گفتم: نه، از بوی اسفند خوشم نمیاد.
گفت: پس میشه یه فال بخری؟
خیلی مظلوم و دوست داشتنی بود، یکی برداشتم و گفتم:
-اسمت چیه ؟
-پرهام
خیلی گرسنه بودم، آن طرف خیابان یک مغازه فست فودی بود.
-ببینم پرهام غذا خوردی؟
-نه.
-میخوای بریم با هم بخوریم؟
با هم رفتیم و دوتا چیز برگر سفارش دادیم.
-چند سالته؟
-ده.
-مدرسه میری؟
-نه ولی کتاباش رو از این ور و اونور پیدا می‌کنم و می‌خونم.
-چرا به جای این نمیری مدرسه و کار می‌کنی؟
احساس کردم خجالت کشید.
-اگه دوس داری بگو، نمی‌خوام ناراحت بشی.
-همه ما تو یه دنیای ترسناکیم از همونایی که تو کارتونا نشون میدن تا بچها رو بترسونن. درسته که هممون یه جاییم اما هیچ کدوممون از اون یکی خبر نداریم مثلا من اون موقع که یه خونواده داشتم و تو یه خونه کوچیک بودم نمی‌دونستم بچه هایی هستن که مثل الان من واسه یه لقمه نون باید به این و اون التماس کنن.
اون موقع ها درسته که زندگیه بابام تکرار سرسام آور روز سکوت و کارو شب مرگ بود اما از لبای خستش همیشه محبت می‌شنیدی. مامانم با نگاش حتی تو یخبندون زمستونم خونه رو گرم نگه میداشت خواهرم یه دختر شیطون بود که بهونه خنده های خونمون بود. داداشمم همیشه جانشین مامان و بابام بود واسه ترسوندن بچه قلدرای محلمون واسه وقتایی که باهاشون دعوا می‌کردم اما حالا هیچ کدومشون نیستن. فقط تو خاطره هام می‌تونم پیداشون کنم.
یادش بخیر بابام می گفت: این قانون این زندگی مسخرست که هر چی بیشتر تلاش کنی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر تو باتلاقش فرو میری.
ما هم همینطور بودیم، هر دفعه که تلاش می‌کردیم از نو بسازیم زود تر تو بازی که به قول بابام زندگی باهامون راه انداخته بود می‌باختیم.
بابام که الگوی ما بود طاقت نیاورد و یه روز که مثل همیشه داشت عمل می‌کرد تو عملگیش خسته و در مونده از قطار زندگی پیاده شد. مامانمم وقتی شوهرش جا زد و بار زندگی رو دوش خودش افتاد...
صدا زدند که بروم غذا را بگیرم وقتی برگشتم دیدم پرهام داره گریه میکنه‌‌، دستمال و یک لیوان آب به دستش دادم
-اگه اذیت میشی نمی‌خواد حرف بزنی. بعدم مرد که گریه نمی‌کنه. می‌کنه؟
تشکر کرد و پوزخندی به رویم زد.
-اونم آخرش نتونست این زندگیه مسخره رو تحمل کنه و تنهامون گذاشت. حالا اینا که مثلا بزرگمون بودن و عاقل پس دیگه انتظاری از ما نمی‌رفت و من نمی‌تونم به خواهرم بگم چرا دلت می‌خواست یه خونه مثل همونایی که عکسشون رو رو جلد مجله هات می‌دیدی داشته باشی؟ که آخرش بجای اونا یه خونه با دیوارای خاکی و یه سرنگ پر از هوا نصیبت بشه. داداشمم که بعد همه اینا دیوونه شد و حتی فکر منم نکرد.
و حالا از اون خونواده فقط من موندم. هر چند که انگار منم نیستم چون با این چیزایی که دیدم مغزم تو رشد کردن چنان جهش بزرگی کرده که تو این سن دارم فکر می‌کنم:
زندگیم حتی از زندگی اون برگ که زیر سکوت گام های سنگین این مردگان متلاشی میشه هم حقیر تره.
 

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
نسرین خانم

صدای زنگ ساعت که بلند می‌شود دوباره مجبور می‌شوم از خواب نصفه نیمه ام بیدار شوم. فکر یک روز دیگر بدون تو را که می‌کنم حالم بد می‌شود. اصلا بهم می‌خورد تمام محتویات معده ام و بالا می‌زند. می‌بینی؟ از وقتی چمدانت را بستی و رفتی چه به روزگارم آمده؟ نمی‌گذارند به درد خود باشم‌، حتی نمی‌گویند از جانم چه می‌خواهند؟ به تقویم نگاه می‌کنم درست است که تا همین چند لحظه پیش حالم از تمام اعداد بهم می‌خورد اما حالا که تاریخ را می‌بینم...
امروز قرار است بعداز مراسم خیریه برایم مهمان بیاید اما نمی‌دانم کیست!
بیچاره، دلم را می‌گویم. فکر می‌کند آن مهمان تویی، فکر که نمی‌کند توهم می‌زند، بگذار بزند. بگذار حداقل او خوش یاشد. من که می‌دانم دندان هایم را به زور سریع تر می‌جنبانم تا این کوفتی ها زود تر تمام شوند تا این قلب ابلهم این قدر خود زنی نکند و در این بین این چهره ام است که از لذت مزه گندشان در هم می‌رود، خودت که می‌دانی از وقتی رفتی دیگر چیزی از گلویم پایین نمی‌رود.
از همه این ها که بگذریم‌، میدانی؟ اصلا گاهی وقت ها دلم می‌خواهد من هم مثل او خود زنی کنم این قدر خود را به در و دیوار بکوبم تا شاید دلت به رحم بیاید اما آن یک ذره عقلی که برایم مانده می‌گوید: این قدر احمق نباش.
به افکارم لبخند کم رنگی می‌زنم و قاشق آخر را مثل تمام قاشق های این مدت به زور در معده ام می‌چپانم. درست است که از گلویم پایین نمی‌رود اما تمام این قاشق های آخر را در حلقامم می‌چپانم شاید تو برگردی. برعکس همیشه دلم می‌خواهد زمان زودتر بگذرد و مراسم خیریه نیز تمام شود تا بتوانم مهمانم را زودتر ببینم تا این دیوانه زودتر بفهمد که او تو نیستی و من و خودش را به کشتن ندهد. هرچند اگر هم بدهد اتفاق خاصی نمی‌افتد. از جایم بلند می‌شوم لباس هایم را عوض می‌کنم. می‌خواهم به جای همیشگی ام برگردم، همان تخت آهنی گوشه اتاق که دیگر زوارش در رفته است.
می‌بینی از وقتی رفتی حافظه ام دیوانه شده و دیگر یاری ام نمی‌کند. یادم می‌رود که امروز مراسم تو است. در وسط راه پشیمان می‌شوم و جلوی آیینه می‌روم. شانه را که برمی‌دارم باز هم یاد تو می‌افتم. باز هم این مغز درمانده ام هرچه در این بین دست و پا می‌زند‌، نمی‌تواند خودش را جمع کند و برود یک گوشه گم شود چون باز هم تو خودت را در این میان می‌اندازی. اما اشکالی ندارد باز هم این خاطرات مقدس را مرور می‌کنم. موهایم را شانه می‌زنم و در خاطرات تو غوطه ور می‌شوم. اصلا یادت هست؟ میگفتی: همین زلف هایم هست که شباهتم را به دختر قلمدان تو تکمیل می‌کند اما حالا از آن همه زلف دختر قلمدان فقط چهار نخ سفید مانده که همان ها را هم من جوری در آن روسری رنگ و رو رفته ی گلدار سوغاتت می‌چپانم که مبادا کسی جز تو ببیند و هر بار به خودم قول میدهم اگر تو بیایی این زلف باز هم همان زلف شود. کارم که تمام میشود می‌خواهم به یاد تو کمی سرخاب و سفید آب به صورتم بمالم. اما نه، تو که نیستی برای که خود را بیارایم؟ تنها کمی از آن پیسکه ها که نمیدانم اسمشان چیست به لباسم می‌زنم. بویش در اتاق می‌پیچد و باز هم نوشیدنی می‌شوم، آخر مرا دوباره یاد تو می‌اندازد.
می‌خواهم راه بیفتم که زنگ در به صدا در می‌آید. من که منتظر... اه دوباره داشت یادم می‌رفت، حتما زهره است. همان پرستاری که هفته ای دو سه بار می آید و سری به من می‌زند تا یادم نرود زنده ام. اما ای کاش هیچ وقت نمی‌آمد.
در را باز می‌کنم. داخل می‌آید و صورتم را می‌بوسد. همیشه می‌گوید: مرا که می‌بیند یاد مادرش می‌افتد.
دختر دوست داشتنی است اما حیف که زندگی این چیز ها سرش نمی‌شود.
می‌گوید: به به، نسرین خانم کجا به سلامتی؟
خنده ام می‌گیرد.
-می روم مراسم خیریه. تو هم می‌آیی؟
-نه، شما برو یکم با خاطراتت خوش باش. منم یه دستی به سر و روی این جا می‌کشم. فقط زیاد تو خاطراتت غرق نشیا واسه شام منتظرتم.
دختر باهوشیست یا نه را نمی‌دانم. فقط می‌دانم که با دیدن تنها چند روز از زندگی من تو را به خوبی می‌شناسد و درضمن آن قدر می‌داند که تا وقتی من نگفته ام چیزی به زبان نیاورد و من امیدوارم آن قدر باهوش باشد که بداند من چه قدر نسبت به تو حسودم و هیچ وقت دانسته هایش را به زبان نیاورد.
خودش فهمیده که دوباره ذهنم درگیر توست چون به دنبال کارش رفته.
صدایش می‌زنم: زهره یادم نمی‌رود ولی شاید نتوانم آخر بعد از مراسم مهمان دارم. کاری نداری؟
خودش را به من می‌رساند و می‌گوید: اشکالی نداره ولی سعی کن زود برگردی نسرین گلی.
پوزخندی می‌زنم. از چه موقع است که گلی کسی غیر از تو شده ام؟ در را باز می‌کنم و به قول زهره کفش های پیرزنی ام را می‌پوشم. آخر همیشه می‌گوید: این قدر دوست داشتنی و مهربانم که بهم نمی‌خورد پیرزنی پنجاه و خورده ای ساله باشم.
می‌خواهم در را ببندم که می‌بینم همان طور پشت سرم ایستاده و نگاهم می‌کند. از آن نگاه ها که ته تهشان یک جور دلهره قلنبه بالا می‌زند. شاید می‌ترسد من هم مثل تو و مادرش باشم که یک دفعه غیبم بزند. هر چند شاید من هم همان طور باشم چون برای به دست آوردن دوباره تو حتی برای یک لحظه هر کاری می‌کنم.
شاید هم می‌ترسد این قدر در این گوشه به تو فکر کنم که بمیرم اصلا ولش کن این مهملات را نمی‌خواهم کار دوباره به آن جا بکشد که بخواهم فکر کنم تو مرا بیشتر دوس داشتی یا زهره؟ خداحافظی می‌کنم و راه می‌افتم.
...
زمان چه قدر زود می‌گذرد. انگار که با من سر لج دارد. آن موقع هم که تو بودی همین کار را می‌کرد. حال نیز همین کار را می‌کند. حتی نمی‌گذارد خود را با مراسم خیریه ای که از سر نداشتنت هر سال برایت می‌گیرم سرگرم کنم. دلم می‌خواهد بروم یک گوشه چشم هایم را ببندم و به تو فکر کنم و باز هم از آن خواب های لعنتی ببینم. از همان ها که پیرمرد کور عصا به دستی را نشان می‌دهد که در راهروی تنگ و تاریکی درون گهواره می‌گرید و پیرزن رقاص برایش لالایی می‌گوید و من نیز در زیر نور مهتابی اتصالی به دنبال تو می‌گردم. اما نمی‌شود الان هاست که مهمانم پیدایش شود. به اتاق کارم می‌روم. کمی بعد صدای در می‌آید و بعد خانم جوان شیک پوشی داخل می‌شود. سلام میکند:
-من مریمم. قرار بود امروز...
-بله خوشبختانه تنها چیزی که امروز از صبح تا به حال از یادم نرفته این است که مهمان دارم.
کمی مکث می‌کند. مثل اینکه نگران است.
-خب، نسرین خانم می‌تونین شروع کنین. من حاضرم، سراپا گوشم.
برای چه حاضر است؟ مگر شنیدن هم حاضری می‌خواهد؟ اصلا برای چه حاضر است؟
شاید، شاید آمده تا از تو بگوید. آره همین است. پس در لفافه می پرسم: چی را شروع کنم؟
جا می‌خورد! از حالت چهره اش می‌فهمم.
-مگه شما نسرین خانم نیستین؟ مگه خانم...
-بله ایشون به من گفتند قرار است مهمان بیاید مهمانی که شما باشید. اما، نگفتند که قراراست من چی را شروع کنم!
-خب، راستش من، من نویسنده ام می‌گردم و...
دیگر نمی‌خواهم بشنوم. اما، چه کنم که این گوش های احمقم ول کن معامله نیستند.
-آدمای مهربونی مثه شما رو پیدا می‌کنم و داستان زندگیشون رو می‌نویسم. کتاب جدیدمم که هنوز اسمی نداره در همین مورده البته قراره از روی این کتابم فیلم بسازن.
فیلم، فیلم دیگر برای چیست؟ همین حالا که بی تو شده ام می‌خواهند فیلمم را بسازند؟ دیگر چه فایده ای دارد؟ آن درام یا هر سبک دیگری که نقش اول مردش تو نباشی اصلا نقش اصلی اش تو نباشی ارزش ساخت ندارد.
-من نیازی به مشهور شدن ندارم. ترجیح می‌دهم فیلم زندگیم را فقط خودم ببینم.
و تو می‌دانی که من تمام اسکناس های دنیا را می‌دهم تا حتی شده روزی یکبار پلان های حضورت را دوباره و دوباره ببینم. چون خوب می‌دانم تنها یک پلان حضورت خیلی بیشتر از این حرف ها می‌ارزد.
-ببینید شما اشتباه متوجه...
-حرفم را یک بار می‌زنم.
چهره اش در هم می‌رود. میفهمم که سعی می‌کند خودش را کنترل کند و به این زودی ها میدان را ترک نکند. برای همین هم مدتی سکوت می‌کند و خودش را با دفتر و دستک هایش سرگرم می‌کند. من نیز از خدا خواسته چشم هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم آخرین تصویری را که از تو در ذهن دارم کامل به یاد بیاورم. آن چشم های مشکی و ریش مردانه و آن موهای همیشه اصلاح شده و...
انگار جمله های مورد نظرش راپیدا می‌کند که می‌گوید:
-یعنی نمی‌خواید...
می‌دانم که از زن جا افتاده ای مثل من بعید است که این قدر در میان حرف دیگران بپرم اما چاره دیگری نیست.
-مگه شما نگفتید می‌گردید آدم هایی مثل من را پیدا می‌کنید؟ خب بگرد و پیدا کن. شاید آن ها علاقه بیشتری به مشهور شدن داشته باشند و مثل من مغزشان این قدر مچاله نباشد که به این فرصت بزرگ پشت پا بزنند.
مثل اینکه دیگر کفرش بالا آمده. چون خیلی زود از اتاق خارج می‌شود و انگار بازهم من ماندم و تو و این مغز نابود شده ام و من چه قدر دوست دارم این جمع خودمانی را. شاید باورت نشود اما گاهی دلم میخواهد مغزم را بالا بیاورم که دیگر این قدر زیر و رو مهملات و چرندیات به هم نبافد اما می‌ترسم دل و روده ام قاطی کند و خاطرات تو را هم باآن بشوید و بالا بیاورد اما حالا وقت این حرف ها نیست حالا تا دوباره آن خانم محترم نیامده باید به تو فکر کنم. به این که چرا دیگر نمی‌آیی؟ اصلا چرا آن موقع هایی که بودی این قدر زود تمام شد؟ چرا دیگر بر نمی‌گردند؟ هر چند من که می‌دانم این عقربه ها حتی این ثانیه ها به ما حسودی می‌کردند برای همین هم بود که این قدر زود دویدند. اما بگو چرا دیگر نمی‌آیی تا این مغز مچاله ام حتی ثانیه ای سامان بگیرد؟ اصلا مگر نمی‌گفتی: صادق اگر کسی مثل تو را داشت هدایت می‌شد؟ پس چه شد؟ نکند از ما بهتران پیدا شده اند؟ عطر زلفش خوش بو تر است یا شباهتش به دختر قلمدانت بیشترکه دیگر نمی‌آیی تا آن گونه های استخوانی را ببوسم و دلم ضعف برود؟
-نسرین خانم، نسرین خانم
اه چرا نمی‌گذارند به دیوانگی ام در جمع خودمانیمان برسم؟راستی گفتم زهره گاهی وقت ها غیر مستقیم به من می‌گوید دیوانه؟ اما خودمانیم خودم هم این روز ها فکر می‌کنم دیوانه شده ام. اما نه از آن دیوانه ها که در خیابان قمه می‌کشند و سر مردم را می‌برند ها! نه از آن دیوانه ها که دیوانه تو اند و بس.
-نسرین خانم.
انگار نمی‌فهمد نمی‌خواهم حرف بزنم. چشم هایم را باز می‌کنم که گله ای بکنم اما انگار او فرز تر است که سریع شروع می‌کند:
-یه حسی بهم میگه داستان شما معرکه میشه مخصوصا با این چیزایی که در بارتون از خانم منصوری شنیدم. خواهش می‌کنم.
و من دوباره چهره ام در هم می‌رود از تکرار این حرف های سرسام آور گوش خراش که اعصاب آدم را در فرقان می‌ریزند. اما با این همه اعتراف می‌کنم که این زن آخرش مرا به حرف می‌آورد. بعد از مدتی سکوت وقتی می‌بینم هنوز در انتظار است تصمیمم را می‌گیرم. می‌بینی؟ بعد از تو دیگر برای تصمیم هایم فکر می‌کنم و کمی زمان می‌خرم و بعد جواب می‌دهم کبری ای شده ام برای خود.
-چی را می‌خواهی بدانی؟ چی را باید تعریف کنم؟ اصلا بگو ببینم ما که به دنیا و مردمش و آن سیاست های کاذب و فکر های احمقانه شان کاری نداشتیم پس چرا نگذاشتید او مال من باشد؟ هر چند هنوز هم هست ها ولی یک بود کامل نبود!
چشم های از حدقه بیرون زده اش نه دل من را می‌سوزاند که این قدر با قصاوت حرف نزنم و نه چیزی را در گذشته یا حال عوض می‌کند. می‌خواهم حالا که شروع کرده ام هر چه تلنبار شده در این لوله باریک و خیلی وقت است نمی‌گذارد کمی آلودگی اهواز را به ریه هایم بفرستم بیرون بریزم. می‌دانی که، از وقتی فهمیدم تو را شاید بتوانم در ریز گرد های خفه کننده این منطقه پیدا کنم به این جا کوچ کرده ام؟ کمی که نفس می‌گیرم، دوباره روضه ام را ادامه می‌دهم:
-اولش گفتید رژیم فلان است و بهمان بعد مصدق و مدرس و که و که آمدند بعد گفتید انقلاب بعد هم که جنگی که نمی‌دانم واقعا تحمیل شد یا تحمیلش کردید آخرش هم که حتی یک تار مویش را ندادید تا برایش یاد بود بگیرم. نمی‌دانم اصلا دنیایی که به قول خودتان دست انگلیس و روس و آ مریکاست چرا در اداره اش دخالت می کنید؟ خب بگذارید آن ها خود به کارشان برسند دیگر! خودشان آدم هایی را که می‌خواهند بنشانند و بلند کنند. اصلا می‌دانی؟ بدبختی این جاست که من از هیچ کدام از این هایی که گفتم اصلا سر در نمی‌آورم من تنها او را می‌دانم و او اما می‌خواهم یک چیز را بگویی تا بدانم. اینکه بین این حقوقی که برای بازماندگان آن ها گذاشتید حقی برای کسی که شاید می توانست نسبتی بزرگ داشته باشد روزی اما نشد هم دارید؟ منظورم بورسیه و دانشگاه بالا و حقوق زیاد و این ها نیست ها! من منظورم حق عاشقی و دیدار دوباره است.
چون او که دیگر نمی‌آید تا پایان دهد به این التماس های خسته‌ام. اصلا دیگر حتی‌نمی آید تا در یک گوشه دنج با هم دیوانگی کنیم!
 

Matin-ms

عضو سایت
کاربرسایت
مردم واقعا از خودشان چه می خواهند؟

دیشب وقتی به خوابگاه رسیدم دیدم مثل همیشه غذای دانشجویی(تخم مرغ) داریم و از آن جایی که تهیه و تدارکش با من بود، نه نان داشتیم و نه تخم مرغ. شال و کلاه کردم و دوباره راه افتادم. با آن مقدار چلمنی که در خودم سراغ داشتم که اگر اول تخم مرغ می‌خریدم همه اش پوست میشد و بعد به خوابگاه می‌رسید تصمیم گرفتم اول به نانوایی بروم. از شانس بد انسان گردن کجی چون من هم آن شب نانوایی این قدر شلوغ بود که می‌گفتی همه مردم شهر آمده اند از این جا نان بگیرند ولی من گرسنه تر و مصمم تر از این حرف ها بودم. پس خیلی قاطعانه جلو رفتم و خود را به زور در صف چپاندم. طبق معمول خانم ها که گروه گروه ایستاده بودند و به کار همیشگیشان می‌رسیدند که آن هم چیزی نیست جز فضولی در کار دیگران و یا اگر خیلی با کلاس باشند این فضولی کردن در کار دیگران مقامش بالا می‌رود و به فضولی در کار سلبریتی ها و دو لبریتی ها می‌رسد و یا اگر از آن دسته مادران دوست داشتنی مهربان مثل مادر خود من باشند همه اش دارند دستور غذاهای جدید و اینکه اگر بچه ام این طور شد چکار کنم و اگر آن طور شد چه کار کنم و از این جور مسائل را می‌گیرند. از آن طرف آقایان هم که در صف مردانه گروه همیشگی خود را تشکیل داده بودند و درباره موضوعاتی مثل مسائل روز، سیاست های کیم چونگ اون رهبر کره شمالی، انرژی هسته ای، حقوق نجومی آقای x , y و از همه مهم تر بورس و سهام صحبت می‌کردند و جالب این جا بود که آن قدر در این افکار و صحبت ها غرق بودند که گمان می‌کردی این ها همگی از مردان بزرگ سیاست و سهام داران جهانی اند که هر لحظه ممکن است مورد حمله و ترور قرار بگیرند. در آن جمع اما دوسه نفر دیگر مثل من هم بودند که داشتند عاقل اندر صفیحانه رفتار مردم را بررسی می‌کردند اما تفاوتشان با من این بود که آن ها افکارشان را با صدای بلند و خطاب به نانوا بر زبان می‌آوردند که توجه عده ای از جمله من را به خود جلب کرده بودند.
یکی از آن ها می‌گفت: این روزا اصن معلوم نیس مردم چشون شده. انگار تو حال خودشون نیستن، تو یه عالم دیگه سیر می‌کنن. انگار چیزی مصرف می‌کنن یا کاری می‌کنن که نمی‌دونم! تو این دنیا و یه دنیای دیگه قیلی ویلی میرن. مثلا داری تو خیابون را میری هیچ ماشینی نیس حتی پشه هم پر نمی‌زنه چه برسه به پرنده بعد میای رد شی بری اون طرف خیابون که یه دفعه می‌بینی سیصد تا ماشین می‌ریزن توش یا داری با ماشینت صبح اول صبح به سر کار میری، میخوای از کوچتون بری بیرون نگام که می‌کنی می‌بینی هیشکی نیستش فقط یه ماشین با فاصله سه فرصخی از تو داره سلانه سلانه از دور میاد. اما تا میای از کوچه بیای بیرون همچین پاش رو روی گاز میزاره و بوق بوق میکنه که میگی: ای وای ببخشید بفرمایید شما اول برید، می‌ترسم اگه دیر برسید ده نفر به خاطر تون دار فانی رو وداع بگن.
چه خبره بابا اروم باش مگه دنبالت کردن؟
-داری تو ماشینت میری، همه جا اروم ساکت انگار داری تو ملکوت اعلا سیر می کنی یکدفعه پرندهه با سر میاد تو شیشه جلویی ماشینت ای وای این از کجا پیداش شد؟ یا گربه هه می‌بینه داری با سرعت بهش نزدیک میشیا همچین خودش رو پرت می‌کنه کف خیابون که میگی ولش کن بابا از زندگی زجر آورش خسته شده بزار راحت باشه. اصن یه وضعی شده که از چرندش تا پرندش همشون توش موندن تو عالم هپروت سیر می‌کنن، همشون.
نانوا که تا آن موقع فقط گوش می‌کرد سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: اون روز یه نفر اومده هنو از راه نرسیده عرقش خشک نشده مثه طلبکارا برگشته به من میگه: آقا پس نون من چی شد؟
میگم: شما همین الان اومدی بزار جلوییات رو بفرستم برن، مال شمارم میدم، در نمیرم که.
بعد میگه: نه مشکل این جا نیس وگرنه من فقط یه دونه می‌خواستم، شما کلا عادتته مردم رو علاف کنی، لذت می‌بری ولی من نمیزارم میرم صنفتون ازت شکایت می‌کنم می‌کشونمت دادگاه، چی فکر کردی؟ حالت رو جا میارم، فقط صبر کن
خب وقتی این واسه یه دونه نون داره این جوری سر خودش میاره من چی دارم که بگم؟ این اصن معلوم نیس حتی با خودش چند چنده. یا اون روز نمی‌دونم چی شده بود همه سرازیر شده بودن نونوایی انگار گفته بودن میخواد سیل بیاد یا یه بلای اسمونی چیزی نازل بشه رو سرتون بی نون می‌مونید بعد یه دختره اومد ده تا نون میخواست دید شولوغه صبر کرد همه برن بعد بگیره بعد آخرش یه خانومه اومد گفتم: ببخشید دیگه نداریم لطفا فردا بیاید.
گفت: یعنی چی؟ ما همسایه دیوار به دیوارتونیم من همیشه از شما نون می‌گیرم.
-شما که همسایه مایی باید چهار و پنج که من مغازرو باز می‌کنم یه دقیقه سریع بیای بگیری نه الان که می‌خوام ببندم. بعدم چه جوری هر دفعه از ما نون می‌گیری که من اولین بارمه تو این همه سال می‌بینمتون؟
-ایشالا هرکی دروغ میگه خدا بزنه تو کمرش.
بعد برگشت به دختره گفت: شما چند تا میخوای؟
دختره گفت: ده تا ولی گفتن کمه شیش تا می‌گیرم.
-خب کمتر بگیر، فردا هم روز خداست. دوتا بگیر فردا بیا بازم بگیر.
این جمله رو با چنان عصبانیتی گفت که من ترسیدم. میخوام بازنشست که شدم یه کتاب بنویسم اسمشم بزارم:
مردم واقعا از خودشان چه می‌خواهند؟
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

موضوعات


بالا