داستان کوتاه ویولن آتشین|غزل نارویی کاربر انجمن رمان ایران

  • شروع کننده موضوع غزل نارویی
  • تاریخ شروع
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد

به نام خدا
تقدیم به پرنیا فخار
نام داستان: ویولن آتشین
ژانر:تخیلی
نویسنده:غزل نارویی
خلاصه: درمورد انسانی است که با تلاش و کوشش در راه هدفش قدم برمی‌دارد. این دخترک در دنیایی وجود دارد که به دستور شاهزاده آن...
سخن نویسنده: این داستان با تمام وجود تقدیم به بهترینم،پرنیا فخار،که زیباترین نام دنیا را دارد و می‌دانم آینده ای روشن چشم انتظار اوست. فقط و فقط ویالن آتشین را برای او می‌نویسم و بس! فقط و فقط برای او که هیچ وقت محبت هایش فراموش نمی شود.
 
آخرین ویرایش:
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد
در عالم خواب، نوای محوی از صحبت‌های برادر کوچکش را حس می‌کرد. دست ظریف و سردی شانه او را لمس کرد و کمی تکان داد. او خواب بود و قصد بیدار شدن نداشت؛ گویی به دو چشمش وزنه‌ای را وصل کرده بودند که او نمی‌توانست پلک‌هایش را باز کند و با کنار رفتن مژه‌هایش، گوی‌های مشکین درخشنده را به جهان نشان دهد. غلتی زد و پتویش را بیشتر به خود فشرد. آخ که چه لذتی داشت خواب صبح! وای که چه می‌چسبید آن پنج دقیقه دیگر خواب، پس از بیدار شدن!
بالاخره چشمانش را باز کرد.
-آی!
بدنش مثل هر روز صبح بسیار خسته بود. نمی‌دانست چرا انقدر خسته است، اما هر کسی می‌توانست بفهمد که این خستگی، برای کم‌خوابی اوست. باز هم تا حدود صبح را بیدار مانده بود و وقتش را با به یاد سپردن مطالبی گذرانده بود.
پرده پنجره کنار رفته بود و این باعث می‌شد که نور آفتاب به دخترک بگوید:
-اینجا را نگاه نکن!
با یادآوری امتحانی که دو هفته بود برایش زحمت می‌کشید، بلند شد و به سمت لباس‌هایش رفت. لباس کلاس جادویش را برداشت و آن را تن زد. او باید نمره کامل را از درس تبدیل و تلسم می‌گرفت.
-من می‌تونم. مطمئنم!
هنوز از اتاقش بیرون نرفته بود که صدای مادرش را که نام او را فریاد می‌کشید، شنید. سریعا از اتاق کوچکش بیرون رفت و پس از اینکه پدر آماده‌اش را دید و کارهای مربوط را انجام داد، سوار بر اسب زرد رنگ پدرش شد و راه مدرسه‌اش را در پیش گرفت.
اگر پزشک و یا یک جادوگر نمی‌شد، چگونه می‌توانست درآمد داشته باشد؟ اگر درآمد نداشت چگونه می‌توانست خودش را از این طبقه پایین به کمی بالاتر بکشاند؟ اگر خودش را بالا نمی‌کشاند چگونه می‌خواست به آرزوهایش برسد؟افتخار پدرش شود و یا ویولن بزند؟ حسرت لمس آن چیز چوبی بر روی ویولن که حتی نامش را هم نمی‌دانست، بر دلش می‌ماند اگر به اجبار این شغل را انتخاب نمی‌کرد.
از اسب زرد رنگ پیاده شد و با چشمانش از چشمان مشکین پدرش که حال خستگی را داد می زد، اما غروری را هم داشت، خداحافظی کرد. هنوز وارد کلاس نشده بود که تجمع و همهمه‌ای را دید. جلوتر رفت.
-برید اون طرف. مگه با شما نیستم؟
اخمی ظریف روی پیشانیش جا خوش کرد. چه خبر بود؟ ناگهان صدای دادی، همه را از آن وضعیت در آورد.
-سکوت!
همهمه‌ها ناگهان خواب رفت و با پراکنده شدن جمعیت، چهره پسری نمایان شد.
درست است! او شاهزاده بود. قلب آن دخترک که آیسو نام داشت به تپش افتاد. تمام بند‌بند تاروپود وجود او را ترس در برگرفته بود. بار اولی که چهره او را در میان جمعیت انبوه مردم شهر دیده بود، اتفاق بدی برایش رقم خورده و حال انگار باز هم یکی از آن اتفاق‌های بد، انتظارش را می‌کشید. خانوم لیزا، خیلی زود همه جادو آموزان را به صف کرد و دستور داد تا مهر سکوت بر ل**ب‌هایشان بدوزند.
شاهزاده ادوارد، بالاترین پله ممکن را انتخاب کرده بود و روی آن ایستاده بود. ایزابلا، خواهرش هم که در مدرسه آن‌ها درس می‌خواند با چهره‌ای محزون در کنار او بود. چه می‌خواهد بکند که خواهرکش اینگونه غم به چشمانش راه داده است؟
چه بلای تازه‌ای را می‌خواهد بر سر او بیاورد؟ چه می‌کند؟ دیگر چه می‌خواهد بکند؟
شاهزاده ادوارد صدایش را صاف کرد و رو به همگان گفت:
-به نام خالق دنیای جادو!
همان لحظه بود که شخصی دیگر، وارد دید آن‌ها شد. پچ‌پچ همه جا را در بر گرفت. او کسی نبود جز پادشاه.
-از آنجایی که پسرکم، شاهزاده ادوارد در عرض چند ماه دیگر به جای من بر تخت پادشاهی می‌نشیند و باید قوانین خودش را برای این شهر، شهر جادو در نظر بگیرد، از او خواهش کردیم که مدتی زودتر این قوانین را مشخص کند تا در ماه آینده به...
 
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد
طور ناگهان همه چیز دگرگون نشود و مردم راحت‌تر باشند؛ زیرا شاهزاده ادوارد انسانی بسیار سخت گیر هستند و من معتقدم که از پس اجرای این قوانین شهر وضعیت بهتری را پیدا خواهد کرد.
شاهزاده ادوارد کمی مکث کرد و بعد با صدایی محکم، قوانین را خواند:
-بر طبق قوانین جدید شهر...
قلب آیسو به شدت می‌تپید و رنگش پریده بود.
-تنها کسانی می‌توانند این شغل محترم...
دندان‌هایش به هم می‌خورد و چیزی نمانده بود تا غش کند.
-جادوسین بودن را داشته باشند...
از کلمات بعدی را که آن پسر بی‌احساس قصد گفتنش را داشت می‌توانست بوی درد را استشمام کند.
-که فقط...
و او بر روی زمین افتاد. این "فقط" او را از پا در آورد. اشکانش در چشم‌های مشکینش قل قل کردند و بعد پایین چکیدند.
-خون ارشد و ارزشمند شاه در بدن آن‌ها جریان داشته باشد.
آیسو دیگر حرف‌های ادوارد را نمی‌شنید. هنوز صحبت‌های شاهزاده به اتمام نرسیده بود که آن دختر صبرش لبریز شد و داد کشید:
-دیگه تمومش کنید؛ واقعا دیگه تحمل ندارم!
نگاه‌ها همه بر روی او متمرکز شد. هق هق آیسو همه جا را فراگرفت.
-چرا شما با ما این کار رو می‌کنید؟ فکر می‌کنید چون...
ناگهان خانم لیزا آمد و از یقه لباس دختر کشید و او را بلند کرد.
-آی!
-چی میگی دختر؟
ایزابلا که بغض کرده بود، همچون آیسو طاقت نیاورد و گریه مهمانش شد. به سمت دوست و هم کلاسی عزیزش دوید.
-ولش کنید خانوم لیزا، اون خطایی نکرده.
اخم بزرگی بر روی چهره پادشاه نقش بسته بود و ادوارد هم آن دختر را با خشم نگاه می‌کرد.
-فکر کردید چون شاهزاده هستید هر کاری که می‌خواید می‌تونید بکنید؟
لیزا اعتراض کرد:
-آیسو! درست صحبت کن.
-من دیگه خسته شدم! دیگه نمی‌تونم. شما نمی‌فهمید که دارید آرزوهای من رو خراب می‌کنید؟
***
ایزابلا آب قند درون لیوان را به آرامی هم میزد. آیسو با رنگی پریده به دیوارهای صورتی رنگ اتاق شاهزاده سرزمینش نگاه می‌کرد. برادر این شاهزاده، ادوارد، حتی ذره‌ای از مهربانی خواهرش را نداشت.
-بیا این رو بنوش آیسو جانم!
دختر لیوان را از دست او گرفت و جرعه‌ای از آن را نوشید. چشمانش از گریه زیاد قرمز شده بود.
-ایزابلا! تو نمی‌فهمی من چی می‌گم؛ آخه تو همه چیز داری! تو می‌تونی خیلی راحت یک موزیسین بشی اما من نه! من باید اول... اول...
گریه امانش نداد.
 
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد
ایزابلا دست بر شانه او گذاشت.
-من درکت می‌کنم آیسو.
بلافاصله گفت:
-نه! درکم نمی‌کنی چون مثل من نیستی.
از جایش برخاست.
-ممنون که من رو به خونه شاهانتون راه دادی!
-این چه...
باقی حرف او را نشنید. مانند چند دقیقه پیش قلبش تند زد. چه می‌دید؟ یک ویولن قهوه‌ای رنگ و قشنگ، درست روبه رویش! ایزابلا که نگاه دختر را دنبال کرد، غمگین شد. خیلی دوست داشت می‌توانست آن ویولن را به آیسو جانش، دوست عزیزش، هدیه دهد اما نمی‌شد. دلش را به دریا زد و دوست عزیزش را به سمت آن ویولن زیبا هدایت کرد.
چشمان مشکی و زیبای آیسو براق شده بود و عکس ویولن در آن می‌رقصید. دستان لرزانش را کمی جلوتر برد تا آن ویولن را لمس کند.
-تو... تو ویولن داری؟
ایزابلا لبخند غمگینی زد و در آن اتاق صورتی رنگ و دخترانه، قدمی دیگر برداشت. هر دو چهارده سال داشتند اما یکی دختر شاه بود و دیگری دختر یک اسب فروش.
-این هدیه منه، برای تو!
آیسو چیزی از حرف‌های او را نمی‌فهمید. ویولن را در دست گرفت و او را لمس کرد. با برخورد انگشتانش به ویالن، رویایی دلنشین در ذهن و تاروپود وجود او نمایان شد. او لباسی دنباله دار پوشیده بود و میان جمعیتی از مردم ایستاده بود. همه جا خاکستری رنگ بود و پرده‌ای قرمز رنگ با شکوه از پشت سرش دیده می‌شد. نوری بر روی صورت او افتاد و او شروع به نواختن ویولن کرد. خوب می‌دانست اگر از الان شروع کند، نمی‌تواند انقدرها حرفه‌ای شود اما دست خودش نبود که این همه رویا می‌بافت.
-آیسو!
اما او در رویا بود. آرشه ویولن را در دست گرفته بود و می‌فشرد. هیچ کس جز او نمی‌دانست وقتی علاقه و استعداد باشد، سن مهم نیست. البته آنقدرها هم برای یاد گرفتنش دیر نبود، اما او که نمی‌توانست بزند! لحظه‌ای به خود آمد. نگاهی پر از نگرانی به ایزابلا انداخت و بعد گفت:
-خیلی خیلی ببخشید!
-نه نه!
ویولن را به دستان او سپرد و قدمی به سمت خروجی برداشت.
آغوشش کشید.
-خیلی خیلی خیلی... ممنونم ازت!
اشک‌هایش می ریخت.
-ممنونم ازت بلا!
صدایش کمی بالا رفته بود.
-ممنونم بِلا!
هق هق می‌کرد.
-خیلی خیلی ممنون!
-آیسو جانم! گریه نکن دیگه! این یه هدیه است.
آیسو با چهره‌ای خیس از اشک شوق راهی خانه خودش شد. راه رفتن را با اسب سفید ایزابلا رفته بود و حال با پای پیاده برمی‌گشت. انقدر راه طولانی بود که پاهایش درد گرفته بودند، اما او می‌رفت و خستگی را نگاهی نمی‌انداخت. مردم شهر او را با تعجب نگاه می‌کردند، چرا که ویولن درون جعبه بدجور خودنمایی می‌کرد. خوب بود که آن‌ها فقط می‌توانستند جعبه بزرگ را ببینند! وگر نه چه می‌کردند؟
آنقدر رفت که کم کم خانه‌های کوچک پایین شهر مشخص شد. آنجا شهری بود که اشراف و مردم عامه را داشت. کفش‌هایش را از پایش در آورد و همانطور به سمت خانه دوید. ایزابلا با آن همه مهربانی‌اش، فکر اینجایش را نکرده بود. کم کم هوا تاریک می‌شد که او به خانه رسید. دو پای زخمی‌اش را جفت کرد و آرام در زد.
چشمه اشکش خشک شده بود اما وقتی چهره پدر و مادرش در چهارچوب در نمایان شد، دوباره از سر پر و خالی شد.
صد در صد خبر را به آن‌ها هم رسانده بودند! او و برادش حالا باید شغل پدرش را ادامه می‌دادند و تا ابد جزوی از مردم عادی و فقیر باقی می‌ماندند.
 
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد
خانه آن‌ها کجا و خانه پادشاه کجا! اتاق صورتی و ملوس ایزابلا کجا و اتاق بی‌رنگ و روی او کجا!
-باید ویولن شاهزاده رو بهش برگردونی! کار درستی نکردی قبول کردی.
آرام سرش را پایین انداخت.
-می‌دونم مادر! باشه؛ برش می‌گردونم.
بعد یکدیگر را در آغوش گرفتند. او حتی حق قبول کردن هدیه‌ای را هم از وست نداشت. دل کندن از آن هدیه برایش بسیار سخت بود، زیرا که این هدیه تمام آرزوهایش را خالصه می‌شد.
-دخترم! می‌دونم برات خیلی سخته از آرزوهات دست بکشی؛ ولی مجبوری آیسو جانم!
گریه‌های آن مادر و دختر تمام شد و باز هم موقع خواب فرا رسید. آن روز دیگر آن دختر با رویای اینکه روزی افتخار پدر می‌شود به خوا نرفت، آن روز او با افکار آشفته و ناامیدی به خواب رفت.
دستی بر روی ویولن کشید.
-تو تمام آرزوی منی!
دانه درشت اشکش بر روی ویولن ریخت. عشق او به نواخت را فقط خودش می‌فهمید.
-تو... تو آرزوی دست نیافتنی منی!
سرش را بر روی ویولن گذاشت.
اشک‌های او کی تمامی داشتند؟ کس نمی‌دانست!
-دوست ندارم ازت دل بکنم! آخه چرا؟ چرا؟ من هیچ وقت مایه افتخارت نمی‌شم پدر! هیچ وقت!
آرام آرام به خواب می‌رفت که یکباره صدایی گوش‌خراش خانه را در بغل گرفت.
صدای شیپور بود؟ صدای دویدن جمعی اسب بود؟ سریعا پتویش را کنار زد و بلند شد. در با شتاب باز شد.
-آبجی! آبجی!
با شتاب به سمت برادر کوچکش رفت و با صدایی که از خواب به شدت گرفته بود، گفت:
-نترس آرین! هیچی نیست عزیزم!
دست کوچکش را گرفت و او را به سمت اتاق پدر و مادرش کشاند. برادر کوچکش امشب را پیش مادر و پدرش خوابیده بود.
-مامان!
مادرش با ترس به پنجره نگاه می‌کرد و پدرش با عجله دنبال چیزی می‌گشت. یک دفعه آیسو چیزی دید، که دلش را لرزاند.
درب خانه توسط چند سرباز شکسته شد. همه آن‌ها با ترس به سرباز نگاه کردند. سرباز خیلی سریع آتشی را روشن کرد و بر روی فرش کوچک خانه انداخت. فرش کم کم آتش گرفت.
-نه!
این فریاد پدر آیسو و خود او بود که شنیده می‌شد، اما این کافی نبود. سربازها سریعا وارد خانه شدند و به سمت آن‌ها حمله کردند. آیسو نمی‌دانست که آن‌ها این بار از جانش چه می‌خواهند، اما می‌دانست که تحمل این یکی را دیگر ندارد!
خانه آتش گرفته بود مادرش فریاد می‌زد:
-آیسو! آرین! ایلیاد!
اما آن‌ها فقط قصد کشتن را داشتند.
-آیسو فرار کن! خواهش می‌کنم فرار کن!
آیسو با چهره‌ای خیس از اشک به زور وارد آن اتاقی شد که حالا به لطف آن سربازهای دشمن در آتش غرق می‌شد.
چوبی از سقف بر روی سر او افتاد. موهایش آتش گرفتند. جیغ بلندی کشید و آتش را از موهایش دور کرد. نیمی از موهایش سوختند. در لحظه آخر توانست خود را از پنجره به بیرون بیندازد.
 
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد
دستانش ویبره می‌رفتند و رنگ پوستش همچو کچ سفید و همچون میت بی‌روح بود. صدای نفس همراه با آهش خبر از غم درون وجودش می‌داد. پای سمت راستش در اثر پریدن ضربه دیده بود. به زور کمی خم شد اما با شنیدن صدای سربازهای دشمن بی‌خیال پایش شد و لنگ لنگان از آنجا فرار کرد. او با آن صورتی که کمی دودی شده بود، پس از کمی راه رفتن به یاد خانواده عزیزش افتاد.
نه! او باید به پدر و مادر و برادر کوچکش کمک می‌کرد.
انقدر فکر از دست دادن آن‌ها وجودش را فراگرفته بود که بی اختیار اشک می‌ریخت و دیگر به فکر خودش نبود.
هوا بسیار تاریک بود و سبزه‌های زیر پای دختر، تیره رنگ دیده می‌شدند. نمای پشتی خانه نشان می‌داد که او در حال نابود شدن است. کمی نزدیک به همان جایی شد که توانسته بود ازش فرار کند. نگاهی به اتاق انداخت. همه‌ جا درحال سوختن بود اما صدایی باعث شد تا او برنگردد.
صدای برادر کوچکش بود که هق هق می‌کرد و کمکم می‌خواست. با هر بدبختی که شده خود را از پنجره بالا کشید و به داخل اتاق درحال سوختن انداخت. برادرش را که کنار تخت درب و داغان بود، در آغوش کشید و با لرزشی که انگار رو به مرگ بود گفت:
-هیش! الان می‌ریم بیرون... گریه نکن!
با تمام زوری که یک دختر چهارده‌ساله داشت، او را بلند کرد و به سمت پنجره رفت. نمی‌دانست برای بدبختی‌اش گریه کند، یا برای پدر و مادر عزیزش که در آتش جان می‌سپردند. زجه می‌زد و فغان سر می‌داد.
-من... من از اینجا... از اینجا برو پایین.
پسر بچه‌ی بی‌گناه را به پایین فرستاد و خود هم خواست برود که نگاهش به هدیه دوست عزیزش افتاد. آن ویولن چیزی نمانده بود تا از آتش، آتشین شود. سریعا و به سرعت باد او و آرشه‌اش را برداشت و از پنجره بیرون رفت.
خدارا هزاربار شکر می‌کرد که اتاقش آنچنان جزغاله نشده بود.
هق هق‌ها و زجه‌های برادرش او را به خود آورد.
-آبجی! مامان چی؟ ها؟ آبجی آیسو، با توام!
دخترک چهارده‌ساله او را در آغوش کشید و با دستی که ویولن را نداشت، برسرش نوازش کشید.
-مامان خوبه!
با هق هق گفت:
-خوبه آرین!
صدای همهمه و جنگ همه جا را در برگرفته بود و خوبی خانه آن‌ها این بود، که به باغ راه داشت.
-بدو آرین، عجله کن داداشی!
هر دو می‌دویدند.
-من پام درد می‌کنه.
جا کرد. با یک دستش برادر و با دست دیگرش ویولن را در بغل گرفت و به خواب رفت.
شاید این گریه‌ها در نظر برخی‌ها خیلی کم بیاید و بگویند که چرا آن‌ها به خانه برنگشتند تا ببینند چه به روز مادر و پدرشان آمده؛ اما کسی غیر از خود آن‌ها نمی‌تواند درک کند که عادت شده هر هفته چند تن سرباز، خانه و کاشانه آن‌ها را به هم بریزد. تنها چیز جدیدی که بود در این شب، این بود که آن‌ها این بار به جای شکستن و با خاک یکسان کردن خانه و اذیت کردن مادر آن‌ها، خانه را آتشی زده بودند و این بار معلوم نبود چه بلایی بر سر مادر و پدر او آورده بودند.
دم دمای صبح، دخترک با موهای کوتاه و لباسی خاکی و ویولنی که کمی از آن سوخته و دودی بود، برادر را در بغل گرفته بود و به سمت خانه می‌رفت.
آری!
امید آن‌ها با دیدن خانه ناامید شد. چیزی از کاشانه آن‌ها جز جسد باقی نمانده بود. دخترک مگر چیز دیگری انتظار داشت که اینگونه جلوی چشمان خواب آلود برادرش پرواز می‌کرد؟ سریعا وارد خانه شد.
-آبجی!
به صدای خسته و خمیازه آرین گوش سپرد.
-الان برمی‌گردم.
برادرش لبخند خواب‌آلود زد.
-قول میدی؟
لبخند مصنوعی زد تا او را دلگرم کند.
-قول میدم.
سریعا وارد خانه شد که، که با جسدی سوخته مواجه شد.
 
آخرین ویرایش:
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد
-ا... این جا... اینجا خونه‌ست؟
به سرعت مجنونی برای جانانش دوید تا پدر و مادرش را پیدا کند، اما آنها نبودند.
هنوز به عزا ننشسته بود که مردی سیاه‌پوش آمد و داد زد:
-یکی باقی مونده، آهای!
سریع به طرف دختر آمد و از گوشه دامن او گرفت.
-این چیه دستت؟ ببینم! از دست من در میری؟
آیسو جیغ می‌زد و التماس می‌کرد.
ویولنش را چسبیده بود.
-ولم کن، من رو نبر!
جیغ زد:
-با تو حرف می‌زنم موجود پست!
اما آن‌ها دخترک را بردند. دخترک جیغ می‌زد اما آن‌ها گوش نکردند. حالا آن پسر بچه منتظر خواهرش بود.
***
با حرص لباس درون دستش را انداخت و روی زمین نشست.
-دستام درد گرفت. آخه من بلد نیستم!
فلورا لباس‌هایی را که در دست داشت، مشت و مال می‌داد.
-مجبوری آخه! می‌خوای شبیه نجلا بزننت؟
آیسو اخم بزرگی کرد که صدای نجلا از دور آمد. داد می‌زد:
-نجلا کیه؟ نجلا چیه؟
فلورا که دید نجلا به آن‌ها رسیده، کمی آب را روی آن دختر پاشید.
-وای! مگه دیوونه‌ای دختر؟!
لبخند بسیار بسیار کمرنگی روی صورت آیسو جا خوش کرد. فلورا زبانی برای نجلا درآورد.
-زود باش فلور! بگو درمورد من چی گفتی.
باز هم زبان درآورد.
نجلا جیغ زد و آن دو بلند شدند و دنبال هم، دور حیاط دویدند.
آن‌ها با این شادی‌های مصنوعی دور حیاط را نمی‌دویدند، بلکه با غمی واقعی، حیات را می‌دویدند.
تمام زندگیشان حیات را می‌دویدند.
او را آن جمعیت سرباز، به همراه چند کودک و چند دختر دیگر به جایی می‌بردند که از قضا آنجا سرزمین مجاور و همان سرزمینی بود که آن‌ها را آواره کرده بود. آن دختر همراه دوستی که جدیدا پیدا کرده بود، فلورا، از پیش آن سربازها فرار کرده بودند و پس از مدتی شب بیداری کشیدن، به یتیم خانه رسیده بودند.
آن یتیم خانه، مدرسه‌ای عادی و شبانه روزی بود و از شانس بد آن دختر آموختن جادو به طبقه پایین ممنوع شده بود.
حال او درس‌های عادی را می‌خواند و مجبور بود کار کند.
لباس‌ها را به طرز خیلی غیر قابل تحملی در تشتی بزرگ می‌شست و خودش با دیگر دوستانش آشپزی می‌کرد.
بالاخره کارهایش تمام شد و شروع کرد به پهن کردن لباس‌های شسته شده‌اش درون آفتاب و روی بند. او تا به حال لباس را اینگونه نشسته بود.
با دستانی که ازشان آب می‌چکید، پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت:
-بچه‌ها به نظرتون بوی سوختن نمیاد؟
فلورا آمد و دست روی شانه دوست ضربه خورده‌اش گذاشت. از روزی که خانشان را آتش زده بودند، او به بوی دود بسیار حساس شده بود و به علاوه تازه مدت کوتاهی بود که از آن فاز افسردگی در آمده بود.
فلورا اصلا دلش نمی‌خواست که آیسو باز به آن حالت دربیاید. او آیسو را بسیار دوست می‌داشت، چرا که قلب مهربانش، تلاشش و اراده‌اش عجیب به دل می‌نشست. دردهای او کم نبودند، او آرزویی داشت که فلورا را بسیار متعجب می‌کرد. می‌خواست موزیسین شود؟ آخر چگونه؟ می‌خواست شبیه سارا الکساندر جلوی جمعیتی بزرگ ویولن بنوازد؟
او اسطوره‌اش بود. او الگوی تالش کوششی بود، برای هم سن و سالانش. با اینکه غیر ممکن به نظر می‌رسید، اما فلورا عجیب به این موضوع اعتقاد داشت و با تمام قلبش حس می‌کرد که آیسو می‌تواند به آرزویش برسد.
درست است!
این آرزو که برایش بسیار کوچک بود! او با این اراده قوی و مهربانی‌اش می‌توانست به آرزوهای بزرگ‌تری دست پیدا کند.
فلورا در فکر دوست عزیزش بود و آیسو به خانواده از دست رفته‌اش فکر می‌کرد. این چند ماه کم برای آن‌ها زجه نزده بود.
 
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد
فلورا بسیار سر به سر او می‌گذاشت و سعی داشت که از خانواده خودش برای او بگوید، تا آیسو احساس ناراحتی نکند.
علاوه بر آن؛ در عالم دوستی به ایزابلا که دوست قدیمی آیسو بود حسادت می‌کرد و سعی داشت خودش را بیشتر به آیسو نشان دهد.
هر کدام از بچه‌های آن یتیم خانه آرزویی بزرگ داشتند که برخی‌ها فقط رویا بود و برخی‌ها یک هدف.
مدتی به سکوت گذشت که ناگهان کسی با نفس نفس داد زد:
-وای! غذام سوخت.
لولا به سرعت از کنار تشت پر از لباسش بلند شد و با همان لباس‌هایی که خیس بودند، شروع کرد به دویدن به سمت خانه.
آیسو که کارش تمام شده بود به کمک او شتافت و فلورا که وقت را غنیمت می‌شمرد، به سمت خانه رفت تا سریع اطلاعات مربوط را برای دوست عزیزش بنویسد.
همانطور که می‌خواند زمزمه می‌کرد:
-ویولن ساز زهی و آرشه‌ای بسیار پرطرفدار و دارای هنرجویان بسیاری در کشورمان میباشد. این ساز کوچک‌ترین عضو سازهای زهی-آرشه‌ای است.
برای نواختن معمولاً روی شانه چپ قرار می‌گیرد و با آرشه که در دست راست نوازنده است نواخته می‌شود.
کوک سیم‌های ویولن از زیر به بم به ترتیب: می (سیم اول)، لا (سیم دوم)، ر (سیم سوم)، سل (سیم چهارم).
اصوات سیم‌های مجاور نسبت به یکدیگر فاصله پنجم درست را تشکیل می‌دهند. در این وسعت صدا ویولن قادر است تمام فواصل کروماتیک و کوچک‌تر از آن را اجرا نماید.
خرك (در جلو)، گريف (جسم سياه‌رنگ در عقب) و سيم‌های ويولن.
اين ساز از ۵۸ قطعه مختلف ساخته می‌شود. وزن آن در حدود ۴۰۰ گرم می‌باشد.
ویولن در زمان نواختن معمولاً روی شانه چپ قرار می‌گیرد و با آرشه که در دست راست نوازنده‌ است نواخته می‌شود. کوک سیم‌های ویولن از زیر به بم به ترتیب عبارتند از: می‌ (سیم اول)، لا (سیم دوم)، ر (سیم سوم)، سل (سیم چهارم).
به طور کلی ویولن در هنگام نواخته شدن با ۳ نقطه چانه، شانه و دست چپ در تماس است و هر یک از این نقاط بخشی از بار دست گرفتن ساز را به دوش می‌کشند.
ویولن در اصل سازى شرقى است که بعد از جنگ‌هاى صلیبى به اروپا راه یافت. این ساز جنسش از چوب است و وزن سبک و انداه‌اى کوچک دارد. ویولن داراى بدنه، دسته و سر است.
پیدایش ویولن در اروپا و به قرن ۹ میلادی باز می‌گردد. بسیاری معتقدند که ویولن نمونه تکمیل شده ساز رباب است.
رباب سازی است که بعدها وقتی به اروپا آورده شد و تغییراتی در آن بوجود آمد به نام ربک در اروپا شهرت یافت. برخی بر این باورند که ساز ویولن متعلق به یک امپراطوری در هند در ۵۰۰۰ سال قبل از میلاد بوده‌است و برخی دیگر ریشه آن را در افریقا و حتی کشورهای عربی می‌دانند.
ویولن در زمان نواختن معمولاً روی شانه چپ قرار می‌گیرد و با آرشه که در دست راست نوازنده‌است نواخته می‌شود.
 
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد
با صدای در، سریع دفتر و کتابش را جمع کرد و صاف نشست.
-س... سلام!
آیسو با شک به او نگاه کرد.
-چی کار می‌کردی؟
فلورا کتاب را در دستش می‌فشرد و سعی داشت تا آن را قایم کند.
-هیچی!
آیسو که به این مشکوک بازی‌های فلورا عادت کرده بود، با بی‌خیالی به سمت تخت دو نفره‌ای رفت و در طبقه پایین دراز کشید.
-فلور!
فلورا که مشغول قایم کردن کتابش بود، گفت:
-هوم؟!
-ناراحتی؟
فلورا لبخند مصنوعی زد.
-نه!
-چی شده؟
نگاهی به آیسو که روی تخت دراز کشیده بود و خستگی از چشمانش می‌بارید انداخت.
-هیچی!
آیسو باز هم چشمانش را ریز کرد و گفت:
-خودت مثل آدم بگو چته. چته؟
در اتاق توسط کسی کوبیده شد.
فلورا سریع به سمت در رفت و او را گشود. نجلا بود.
-وا! چرا در می‌زنی؟
نجلا لبخندی زد و گفت:
-همینجوری.
-آهان!
هر دوی آن‌ها بیتوجه به آیسو، به سمت آینه بسیار کوچک روی دیوار رفتند و موهایشان را با تنها کشی که داشتند، بستند.
فلورا اصلا یتیم نبود! دلیلی داشت برای آمدنش به اینجا که کسی نمی‌دانست. راز بسیار بزرگ! بسیار بسیار بزرگ!
این کتاب ساز شناسی از کجا آمده بود؟ در آن کیف مخفی‌اش چی داشت؟
او تصمیم گرفته بود کمی از مطالب مربوط به ویولن که درون کتاب آن شخص که دلیل رازش بود را برای آیسوجانش یادداشت کند.
اگر او از همین حالا به یاد گرفتن این ساز مشغول نمی‌شد، شاید دیگر نمی‌توانست به آرزویش برسد.
هرسه آن‌ها پس از مدتی برای صرف ناهار به محل مخصوص رفتند.
کنار یکدیگر نشسته بودند و مشغول بودند که آیسو گفت:
-ناراحتی؟
آن دختر که می‌دانست اگر به آیسو بگوید که چنین کتاب و چنین کسی را داشته اما به او نشان نمی‌داد، ناراحت می‌شد و برای همین ذهنش بدجور درگیر بود، گفت:
-نه آیسو!
باز هم پافشاری!
-به خاطر دیروزه؟ آره؟
با به یادآوری روز قبل کمی عصبی شد.
-از کجا می‌دونی؟
-انقدر تابلویی که همه می‌فهمن!
فلورا با حرص قاشقش را درون ظرف انداخت.
-نه! اون به من ربطی نداره.
-پس چی؟
آیسو دیروز اصلا نتوانسته بود درس بخواند، البته خوانده بود؛ اما نه آنقدر که باب میلش باشد و برای همین سر امتحان کمی تقلب کرده بود. فلورا با این کار به شدت مخالف بود. خود آیسو از این کار عذاب وجدان داشت اما چیزی نمانده بود تا غش کند، زیرا اوبه شدت در مواقع امتحان استرس داشت و بیش از حد معمول تپش قلب می‌گرفت.
فلورا به این فکر می‌کرد که مبادا او را ناراحت کند.
-امروز امتحان داریم.
غذا در گلوی آیسو پرید.
سریع برای او آب ریختند و به دستش دادند. جرعه‌ای نوشید.
-نمی‌شد یادآوری نکنی؟
فلورا خندید.
-باشه!
 
غزل نارویی

غزل نارویی

غزل
کاربرسایت
عضویت
24 August 2018
ارسال ها
43
Reaction score
55
امتیاز
18
سن
15
محل سکونت
مشهد
تمام شب را بیدار بود و درس می‌خواند، بعد هم لباس‌های خشک شده را اتو میزد و کمد بچه‌ها را تمیز می‌کرد. ای کاش که او بتواند مانند همیشه نمره کاملی را بگیرد!
بعد از صرف ناهار هر کدام به سمت اتاق‌های چهارنفره‌شان رفتند تا آماده شوند.
آیسو کتابش را در دست گرفته بود و همانطور که به سمت محل امتحان می‌رفت، مرور می‌کرد. یک دفعه متوجه شد که باید صفحه چهل و هفت را هم به یاد می‌سپرد. مانند همیشه استرس او را فرا گرفت. به سمت فلورا برگشت.
-فلورا! تو... تو... این صفحه...
به محل امتحان رسیدند. آیسو سرجایش نشست و برخلاف میل خودش، سعی کرد تا کار دیروزش را اجرا کند. فلورا که متوجه کار او شده بود، اخمی عمیق روی پیشانیاش نشاند.
او به خاطر کمک به آیسو با آن همه اصرار و التماس کتاب را از پسرعمویش گرفته بود و آن دختر حالا داشت تقلب می‌کرد؟ این موضوع به این ربط داشت که می‌توانست حسادت فلورا را تحریک کند.
بعد از امتحان که او بسیار عصبانی شده بود، به سمت آیسو رفت و با کنایه گفت:
-خسته نباشی!
آیسو اخمی کرد.
-ممنون! فلور ساکت باش! مجبور بودم.
-آره! بهانه بیار.
آنجا بود که بحث آن‌ها بسیار جدی شد. فلورا می‌دانست از این برخورد بسیار بی‌ادبانه‌اش، پشیمان می‌شود، اما نمی‌توانست خودش را کنترل کند.
بالاخره این دعوا کار خودش را کرد و به دلخوری بزرگی تبدیل شد. آیسو با دلخوری بسیار عمیق به تخت پناه برد و فلورا هم با پشیمانی پیش نجال رفت.
آیسو اشک می‌ریخت. برای برادر عزیزش اشک می‌ریخت، برای مادر و پدر عزیزش اشک می‌ریخت و برای آرزوهایش که آن‌ها را مرده می‌دانست. غم وجودش کم نبود.
-پدر! من قول دادم افتخارت بشم؛ اما نمی‌شم! می‌دونی چرا؟
اشکش را پاک کرد و ادامه حرفش را خورد. از آن طرف فلورا مشغول درد و دل کردن با نجال بود.
-دعوا سرچی بود؟
این سوال نجلا بود. اینجا بود که فلورا دومین اشتباهش را کرد و دلیل این دعوا را به او گفت. قهر آن‌ها بسیار ادامه یافت. این بسیار برای فلورا بسیار بسیار زیاد بود! حتی یک شب که کمک‌های آیسو را برای فرار کردن از دست سربازها به یاد آورده بود، گریست که چرا او را اینگونه ناراحت کرده است.
پسرعموی فلورا موزیسینی بود که تقریبا می‌توان به او لقب مشهور را داد. او از دنیا فقط همان پسرعمو را داشت و بس!
نمی‌خواست جادوگر شود، نمی‌خواست طبیب شود، نمی‌خواست موزسین شود و...
او فقط می‌خواست مانند مردم عادی زندگی کند. برای همین به این یتیم خانه آمده بود. بیشتر بچه‌های این پرورشگاه او را دختر عجیب می‌نامیدند و معتقد بودند او رازی دارد که اگر کسی به پایش هم بیافتد، رو نمی‌کند که آن چیست.
یک هفته گذشت.
یک روز فلورا تصمیم گرفته بود، جلوی تمامی بچه‌های پرورشگاه و بر سر صف، از آیسو معذرت بخواهد؛ اما مدیر مدرسه خیلی زود به صحبت‌هایش ادامه داد و او نتوانست عذرخواهی کند.
در همین فکرها بود و در سالن آموزشگاه قدم برمی‌داشت که متوجه صدایی شد.
-خانوم! تروخدا از من نگیریدش! اون...
وای! این که صدای آیسو بود!
-خوبه! اصلا یعنی چی؟ یک ویولن دست یک بچه یتیم؟
-باور کنید هدیه ست!
-هدیه درب و داغون؟! از کجا پیداش کردی؟
فلورا با سرعت به کمک او شتافت و دربی که صدا از آنجا می‌آمد را باز کرد.
نگاه‌ها به سمت او چرخید.
-آیسو راست میگه.
خانوم مدیر با اخم گفت:
-کی بهت اجازه داد بیای تو؟
این صحنه سازی‌ها فقط به خاطر وجود آیسو بود؛ اما آن مدیر خوب می‌دانست که با چه کسی صحبت می‌کند.
به ناچار وارد اتاقش شد. شب بود که احساس کرد صدای گریه‌ای را از پشت پنجره بزرگ اتاق حس می‌کند. از طبقه دوم تخت پایین آمد و به سمت پنجره رفت.
-هعی! تو ...
این آیسو بود که با اشک‌های خشک شده صورتش، ویولن را از اتاق خانم مدیر به صورت یواشکی برداشته بود و قصد فرار داشت.
-هیس!
-آیسو! صبر کن.
آیسو نگاهی به او انداخت و با مهربانی تمام گفت:
-دوست خیلی خوبی بودی برام، خداحافظ!
فلورا با تمام توان از اتاق خارج شد و از پله‌ها به سمت درب خروجی پرواز کرد.
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)


بالا