درحال تایپ ایگوانا

فرح

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
17
Reaction score
18
امتیاز
3
سن
56
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
ایگوانا
(مارمولک شاخ دار)
یکروز قبل از رفتن همسرم به شهرستان محل کارش ، ما با هم دعوای سختی کردیم . فردای آنروز با لبخندی موذیانه که معنیش این بود که من را شکست داده خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد و رفت. بعد از رفتنش من هنوز ناراحت آن دعوا بودم. تا موضوع جالبی پیش آمد و وقت را غنیمت دانستم که به او زنگ بزنم. تلفن همراهم را برداشتم و گفتم از پنجره اتاق پسرمان که رو به خیابان است یه جانوری که نمیدونم اسمش چیه وارد شده و الان زیر تخت خوابش است . همسرم که عادتاً عجول فکره و همیشه پیش داوری میکنه بلافاصله گفت حتماً مارمولک است چون مارمولک میتونه رو دیوار راه بره و از پنجره بیاد داخل ، من گفتم نه، خیلی بزرگتر از یه مارمولک بود او مکثی کرد و گفت آهان نکنه ایگوانایه !؟ شاید مال همسایه طبقه بالایه ، زن گوش کن من درست نمیدونم اما فکر میکنم ایگوانا خیلی خطرناکه .
من از کلمه خطرناکش استفاده کردم و گفتم بمن بگو که ایگوانا چطور جونوریه و چه شکلیه ؟ همسرم گفت خیلی بزرگتر از مارمولک های معمولیه ، دم کلفتی داره وپای چشمهای گردش مثل آفتاب پرست ورقلمبیده یه چشمش عقبو نگاه میکنه و یه چشمش جلو رو، بدنی زبر و پشتش حالت خارداره و پوستش رنگیه و بیشتر سبز رنگه مثل یه دایناسور کوچک میمونه. من به حرفاش خوب گوش کردم و بعد بهش گفتم درسته دقیقاً همینه که تو میگی خود خودشه!! بعد دوباره گفتم آره همینه که شما میگی خیلی شکلش ترسناکه و میترسم و تلفنم را قطع کردم.
من ایگوانا را از نزدیک ندیده بودم و فقط در تلویزیون در سریال مرد هزار چهره مهران مدیری روی میز رئیس باند دیده بودم.
بعد از چند لحظه همسرم زنگ زد پس از سه بار که تلاش کرد گوشی را برداشتم و گفت :الان ایگوانا کجاست ؟ گفتم از پنجره که اومد داخل اتاق ، یکراست رفت زیر تخت آرش و پنهان شده . با عصبانیت بمن گفت حتماً این جونور مال یکی از همسایه های احمق ماست مردم مار و تمساح میارن تو خونشون. یه جیغ زدم و دوباره تلفن را قطع کردم پس از اینکه ده بار زنگ زد گوشی را برداشتم و با استرس گفت چی شد بهت حمله کرد ؟ خانم گوش کن در اتاق را ببند و اصلا" طرفش نرو ممکنه بپره روتون و آسیبی به تو یا بچه برسونه .من بهش گفتم چه خبرته پشت سر هم زنگ میزنی من دمش را از زیر در دیدم و ترسیدم ، حالا خودم یه طوری از اتاق بیرونش میکنم ، فریاد زد اینکار را نکن ممکنه بهتون حمله کنه ، بهش گفتم یادت هست که دعوا کردی و پیروزمندانه رفتی الان من در اتاقو باز میزارم که به دختر و پسرت آسیب برسونه . او که بشدت عصبی شده بود شروع به داد و بیداد کرد و بمن گفت : زن تو دیوانه ای !! صبر کن تا یه فکری ... تلفن را قطع کردم و نگذاشتم حرفشو بزنه و هر چه زنگ زد جواب ندادم ، تو اینمدت که نمیتونست از وضعیت ما با خبر بشه و همکارهاش هم متوجه شده بودند یه جونور تو خونه ما اومده و اطلاعاتشون راجع به ایگوانا کم بود هر کدومشون یه چیزی میگفت و به آتش اضطراب همسرم بیشتر دامن میزد ، دخترم ساعت ۱۲ از دبستان آمد ،به او گفتم ببین مامان ، یه حیوانی که بابات میگه ایگوانیه و درباره اش تلفنی بمن توضیح داده الان تو اتاق و زیر تخت آرش پنهان شده ،اما تو نترس که من در اتاق را بسته ام.
دخترم کلاس سوم بود نهارش را دادم خورد و گفتم در اتاق خودت باش و به صدائی خش خش چنگالهائی که از اتاق آرش میاد گوش نده ،پدرش که میدانست این ساعت بچه از مدرسه آمده مجددا" به گوشی من زنگ زد ، گوشی را اینبار برداشتم گفت چی شد؟ گفتم چی چی ، چی شد! گفت گوشی را بده دست دخترم ،گوشی را به او دادم و سوال کرد بابا جانور تو اتاق آرش را تو دیدی جوابداد نه اما گمونم صدای خش خش چنگالاش که به در میکشه رو شنیدم ، مامان برایم الان شکلش را تعریف کرد . بابا من خیلی میترسم و شروع به گریه کرد .همسرم با اضطراب دخترش را نصیحت میکرد که طرفش نرو ومواظب خودت باش و من در دلم می‌خندیدم چون می‌دانستم که حالا چقدردستپاچه شده و استرس داره. همسرم آن روز از سرکار زود برمیگردد منزلش و بعد میرود خانه دختربزرگش که درهمان شهرستان محل کارش بود و داستان ایگوانا را تعریف می‌کند و می‌گوید مامانت لج کرده و من برای اتفاق بد میترسم.دخترم زنگ زد وکلی حرف زد و گفت ،مامان؛ بابا مضطرب است . حواست باشد حادثه ائی برای تو و بچه نیفته ، من پاسخی ندادم و به حرفهایش گوش کردم و آخرسر هم دختر بزرگم با التماس ‌گفت،اگر اتفاقی برای بچه بیفته بابا سکته میکنه و میمیره، من گفتم ماما، عمر و همه چیز دست خداست و تلفن را قطع کردم . همسرم به پسرش آرش که در شهر خودمان سرباز بود از سر کار زنگ زده بود و گفته بود ایگوانا اومده تو خونه و کلی تعریف بد که بیشتر ناشی از ترس خودش از این نوع جونورها بود کرده وترس عجیبی در دل آرش انداخته بود و بهش گفته بود برو منزل و جونور را بیرون بکن . آرش هم به افسر نگهبان میگوید درخانه مان یه مارمولک شاخدار خیلی بزرگ آمده ومیخواهم بروم مادر و خواهرم را از دستش نجات بدهم و مرخصی میگیرد ، پسرها هم که همیشه دنبال سوژه و هیجان هستند، بلافاصله از پادگان سراسیمه بخانه آمد وگفت مامان ایگوانا کجاست ؟ من گفتم تو اتاق تو زیر تخت. خواهرش گفت داداش نرو الان به پشت در داشت چنگال میزد من گفتم نترس برو، من از جا کلیدی تا دیدم رفت زیر تختخواب ، لامپ را خاموش کرده ام که حرکت نکنه یا نپره روی گردنت . پسرم مواظب باش. ممکنه آسیب ببینی . پدرش که مدام با او در تماس بود بلافاصله زنگ زد و گفت آرش رسیدی خانه ؟ جانور را دیدی؟ آرش گفت الان رسیدم سعی میکنم جانور را ببینم . همسرم توضیحات لازمه را به آرش داد و گفت اول برو ببینش وبمن بگو چه شکل و چگونه و چه اندازه است.آرش دسته چوبی تی خشک کن را برداشت و بسوی اتاق خوابش رفت ،من گفتم آرش صبر کن به هیچ وجه لامپ را روشن نکن که ممکنه بطرفت حمله کنه ؛ کلید لامپ نزدیک تخت بود و اگر آرش گوش کرد و لامپ را روشن نکرد بخاطر ترسش از نزدیک شدن به تخت بود، تا رفت آرام در اتاقش را باز کرد من هم چون کنارش بودم به بهانه کمک و اومدن به داخل اتاق، هلش دادم به جلو ، و ناگهان افتاد روی زمین و در حالیکه وانمود میکردم که ترسیدم و دارم از اتاق فرار میکنم، جیغی کشیده و در را بستم ، او نیز جیغ بلندی کشید و در را باز کرد و بدون بستن به ته پذیرائی رفت و من دویدم و در را بستم . پدرش برای بار صدم زنگ زد و سوال کرد آرش دیدیش؟ آرش گفت ، بله بابا بگمونم دمش خیلی بزرگ و مثل تمساح خارخاری بود ، بابا من ترسیدم و افتادم تو اتاق . همسرم سوال کرد خواهرت کجاست و آرش گفت پشت مبلها قایم شده و نشسته . باز هم بابا توضیحاتی به آرش داد و آرش که میلرزید یک نفس عمیق کشید و گفت مامان تو هم بیا همراهم من گفتم باشه ولی تو جلو باش و من پشت سرت ؛ آرش گفت بابا میگه یک میله هم بده دست مادرت ،چون میله ائی نبود، آرش لوله فلزی جارو برقی را جدا کرد و داد دست من ، دوباره در اتاقش را که تاریک بود باز کرد ومن هم از پشت سر هلش دادم که اینبار روی تخت افتاد وچنان فریاد وجیغی زد که صدایش به طبقه بالا هم ‌رسید من هم با او دویدم بیرون و با خنده در را بستم ، بمن گفت مامان چرا هلم دادی ؟ بهش گفتم من خیلی ترسیدم چون خواستم برگردم عقب ناخوداگاه تو را هل دادم ، چون خنده من را دیده بود پرسید انگار زیاد ازش نمی ترسی؟ گفتم چرا من هم میترسم . اما اگر من که بزرگترم بترسم توبیشتر وحشت میکنی . دوباره پدرش زنگ زد و گفت :بابا دیدیش. پسرم گفت آره، بابا خیلی چشمهاش درشت و وحشتناک بود با اینکه چراغ خاموش بود من چشمای ایگوانا را در تاریکی دیدم . همسرم هنوز نزد دخترش بود و دخترم دوباره با من و آرش حرف زد و گفت مواظب باشید . برای بار سوم همراه آرش رفتم و تا یه قدم داخل اتاق گذاشت تو گوشش جیغ زدم و پا بفرار گذاشتم و اونهم ترسیده و فرار کرد ، این کار را سه بار تکرار کردیم و آرش هربار بر اساس توهم از حیوان یک چیزی میدید و به پدرش می‌گفت ،همسرم با تاکید از آرش خواست که دیگه در رو باز نکنیم و گفت زنگ بزنید به آتش نشانی تا بیایند آنرا ببرند، اگر نیامدند، امشب شما همگی بروید مسافرخونه یا تو یه هتل بخوابید و من فردا صبح پیش شمایم. اوضاع داشت خراب می شد.آرش خواست به آتش نشانی زنگ بزند من گفتم : مامان نه صبر کن من خودم بیرون میارمش پسرم گفت اینکار را نکن خطرناک است من گفتم یه لحظه منتظر بمون اگر نتونستم بعداً زنگ میزنیم آتش نشانی .آرش پشت مبل ها خواهرش را بغل گرفته بود و گفت مامان من دیگه جلو نمیام ..گفتم باشه، آرام باش، دیگه به بابا زنگ نزن تا دم ایگوانا را بگیرم و بندازم تو قفس ، آرش پرسید مگه قفس پرنده رو بردی تو اتاق ؟
گفتم آره قبلاً بردم که بگیرمش ولی وقتی رفت زیر تخت ترسیدم . دستکشهای ظرفشوئی را بدستم کردم و بداخل اتاق رفته و در را بستم. آرش به باباش زنگ زد و بجای حرف زدن با او با اضطراب مدام میگفت مامان تو رو خدا این چه کاریه بیا بیرون مامان سالمی ؟ مامان سالمی؟
لامپ اتاق خواب را روشن کردم و قفس را از ته اتاق آوردم بیرون وهرچه میگفتم بچه ها نگاه کنید من گرفتمش، دخترم چشمهای خود را بسته بود و آرش نیز جرات نگاه کردن نداشت ؛ تا اینکه داد زدم نگاه کنید اون تو قفسه ؛ آنها وقتی نگاه کردند ، دیدند که یه پرنده کوچک بنام فنچ است ؛ فنچ ساعت یازده صبح از پنجره آمد تو اتاق پسرم و من آنرا گرفته و در قفس گذاشتم .
تماس تلفنی همسرم قطع شده بود و دوباره به آرش زنگ زد و گفت چکار کردید؟ آرش توضیح داد که بابا جونوره یه فنچ کوچک بود.! بعد گوشی را از پسرم گرفتم و به همسرم گفتم: این به اون در که پیروزمندانه از خونه رفتی و من امروز تونستم انتقام خودم را بگیرم . با عصبانیت و خنده گفت ؛ زن من از ترس داشتم سکته میکردم ،گفتم پس حواست به رفتارت باشد .
فاطمه امیری کهنوج
 
آخرین ویرایش:

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا