تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

درحال تایپ جوانمرد

فرح

فرح
کاربرسایت
جوانمرد
سی سال پیش صبح زود هوا گرگ ومیش بود. پدر خانواده ، نهار را بست ترك موتور و بسوی کار براه افتاد .
ربع ساعت بود که در جاده کوهستانی آغاجاری حرکت میکرد یه تریلی از پیچ روبرو منحرف شد و موتوری را درست ندید و او را با چرخ عقب تريلی زد .
پدر از موتور پرت شد رو زمین و بلند نشد.
! راننده از تو آینه نگاه میکرد و متوجه شد اما راهش را گرفت و رفت
مراسم تشیع پدر تمام شد. پدر قرار دادی بود. مادرجوان با دو پسر کوچک ماند با هزاران بدبختی در پيش رو ؟
مادر با کمک دایی و بیچارگی پسرانش را بزرگ کرد.
پسر بزرگ را زن داد او درشرکت نفت امیدیه کار میکرد .
پسر دوم بهمراه مادرش در کنار برادر بزرگ زندگی جداگانه داشتند. او با قسط تریلی خرید و شروع به بار بردن از خوزستان بسوی اصفهان کرد .
شنیده بود گاراژی هست مخصوص راننده های كاميون و تریلی ها در اصفهان .
به انجا ميرفت که استراحت و حمام کند .
يكروز صبح روی تخت نشسته بود که صبحانه برایش بیاورند . پیرمرد صاحب گاراژ آمد کنار تختش نشست و شروع به گپ و صحبت کرد که ای آقا چند مدت است رانندگی میکنی و از کجا امدی و پسر جواب میداد .تا اسم شهرش را آورد پیرمرد منقلب شد. !
پيرمرد پرسيد : گفتی از امیدیه ؟ پسر گفت: بله . پیرمرد گفت : من زمانیکه جوان بودم تریلی داشتم و مثل تو بار میبردم . فلان سال ،یک روز صبح زود كه هنوز هوا تاريك بود به یک موتوری زدم. فکر کنم که فوت کرد !.جاده کوهستانی بود و فلان محل بود. و افسوس خورد .!! پيرمرد گفت : پسرم رفتی از پدر و مادرت بپرس ؟ که آیا خانواده او را میشناسن . من حلالیت میخواهم ازشان بگیرم و دیه خون آن مرد را به خانواده اش بدهم .
پسر سکوت کرده بود بعد گفت : چرا نایستادی كه ببریش دکتر؟
پیرمرد گفت:ترسیده بودم . و زن وبچه داشتم. پسر گفت: باشه ميرم و میپرسم .
فردا که حرکت کرد بسوی شهر خود ، شب که رسید خانه ، رفت پیش برادر
بزرگش و گفت: برادر بیا تو اتاق مادر حرفی دارم كه بايد بزنم، برادرها و مادر در کنار هم نشستند .
پسر گفت : مادر من قاتل پدر را پیدا کرده ام ! مادر گفت چطور ؟ پسر کل داستان را گفت. مادراشک در چشم گفت : بهش میگفتی :چرا ولش کردی؟ اگه ميبرديش دكتر از خونريزی نميمرد . برو بهش بگو ما انوقت گرفتار بودیم حالا دیه نمیخواهیم . بگو ما حلالت کردیم. برادر بزرگ گفت همین حرف مادر را برو بزن .
پسر چند روز بعد رفت اصفهان و شب رفت همان گاراژ . پیرمرد که بی صبرانه
منتظر پسر بود صبح دیدش و گفت : پسرم چکار کردی خانواده مقتول را پیدا
کردی ؟ پسر گفت بله پیدا کردم و شما را هم حلال کردند. پیرمرد اشک ریخت و گفت: پس من خودم با تو بیایم از نزدیک حلالیت بطلبم و دیه پدرشون را بدم
پیرمرد با پسر فردا حرکت کردند. وقتی به جاده کوهستانی آغاجاری رسیدند محل تصادف را پیرمرد نشان داد . پياده شدن ، پسرخودش را کنترل میکرد و هر دو فاتحه فرستادند .
عصر شد پیرمرد را برد اتاق خودشان و پیام به زن برادر داد تا برادرش كه از كار آمد بیاید. پیرمرد گفت : کی میرویم خانه مقتول ؟پسر گفت : صبر کن تا برادرم بیاید . و شب شام را با برادر و همگی خوردند. در آخر پسر رو به پيرمرد كرد و گفت : خانواده مقتول خود ما هستیم. شما بفرمایید ، پیرمرد انگار درست نفهمید و دوباره برايش تکرار کردد . چشم پیرمرد از حدقه در آمد! گفت خدایا درست فهمیدم. پسر گفت بله. پیرمرد گریه کرد. گفت: عجب! حکمت خدا را ببین .!!
مادر گفت : کاش فقط ولش نمیکردی و اشک خود را پاک کرد، مادر گفت:ما تو را بخشیدیم و حلالت کردیم . پیرمرد با گريه گفت : نه شما از من دیه بگیرید من مال و ثروت دارم . هر بلایی هم میخواهید سرمن در بیارید . تمام زندگیم را با عذاب وجدان سپری کردم .
مادر گفت: آقا ما آن وقت نیاز داشتیم ، اما حالا دیگر نیاز نداریم .
پیرمرد شرمنده شده بود از این همه گذشت و همچنين صبوری پسر کوچک که مدتها میدانسته اما بروی او نیاورده بود و حلالیت گفتند و بعد یک امان نامه بهش دادند و پسر ، پیرمرد را دوباره برد اصفهان و با هم رفتن گاراژ .
پسرهای پیرمرد گفتند: پدر چی شد ؟ خانواده مقتول را دیدی؟
پیرمرد گفت : این جوانمرد پسر خانواده مقتول بوده که در تمام عمرم جوانمردتر از این جوان ندیده بودم. برویم تعریف کنم برایتان .
پسر مرتب میرفت همان گاراژ .
یکروز که رسید به گاراژ پارچه سیاهی را دید رویش تسلیت برای پیرمرد نوشته بودند . برای عرض تسلیت بطرف پسرهای پیرمرد رفت. انها گفتند :پدر ما شما و برادرت را جزو پسران خود حساب کرده و به شما ارث داده بعد از چهلم بیایید سند سهم خود را بگیرید .
فاطمه اميری كهنوج
 
آخرین ویرایش:

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا