درحال تایپ همسایه ام مژگان خانم

فرح

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
17
Reaction score
18
امتیاز
3
سن
56
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
همسايه ام مژگان خانم

همسايه ام مژگان خانم برايم تعريف كرد تابستان پارسال روز یکشنبه ساعت چهار عصر پياده از خانه برای خريدی كوچك از سوپر نزديك به محله مان رفتم بیرون ، سرکوچه دوم که رسیدم یه ماشین ۲۰۶ به طرفم اومد و ناگهان راهم را بست و سه تا مرد قوی هيكل منو بغل كردن و با زور پرتابم کردن روی صندلی عقب ماشین، بر اثر شوكه شدن لحظات اول هيچ صدائی ندادم و پس از سوار شدن آنها شروع كردم به جیغ زدن ، يكی از مردان محكم با دست پشت گردنم زد و ديگری يه گونی انداخت روی سرم و گفتن اگر داد و بیداد کنی با چاقو پهلویت را سوراخ میکنیم . لحظاتی بعد موبايلم را از جيب مانتو ام برداشتن . با التماس گفتم به چه گناهی با من اينكار را ميكنيد ؟ جواب شنيدم كه بعداً ميفهمی و بهت میگیم . مسافتی كه تو جاده رفتیم بهشون گفتم تو را خدا اين گونی را برداريد حالت خفگی بهم دست داده . جواب شنيدم ، اگر ساکت نباشی خورد و خمیرت میکنیم ، خفه شو وگرنه ميچپونيمت صندوق عقب تا معنی واقعی خفگی را بفهمی. هزار فکر بد به سرم راه پیدا کرد خدایا مگر من چکار کرده بودم ! نكند يكی از افراد خانواده ام اشتباهی مرتکب شده و من باید حالا تقاصش را پس بدهم . بجز كم بودن هوا ، زبانم خشک و پاهایم سست شده بود و ترسم از انجام عمل بی ناموسی باعث شده بود كه سخت مضطرب و پریشان شوم. با اينكه سعی ميكردند سرم را پائين نگه دارن ، اما كمی از گونی ديد داشتم . نزدیک پلیس راه كه شدیم تو دلم گفتم اگر ایستاد ، داد ميزنم تا کمک بگیرم اما ذهی خیال باطل ، به آرامی از پلیس راه بدون اينكه ماموری باشد كه دستور توقف دهد رد شدن و من در دلم به شانس بدم لعنت فرستادم ، افکارم پریشان بود مسافتی ديگر که رفتیم ماشين ايستاد از سكوت منطقه و صدای پرندگان احساس کردم نزدیک در باغی هستيم و بعد ماشين وارد باغ شد . صدای پارس چند تا سگ كه بشدت پارس میکردن می آمد ، پسرکی با لحجه افغانی سلام کرد و گفت هوشنگ خان خوش آمدید . همانجا وسط باغ در حاليكه هنوز گونی روی سرم بود وادارم كردن تمام طلاهايم را بكنم و به دست يكی از آنها بدهم بعد گونی را از روی سرم برداشتن . رئيسشون هوشنگ خان گفت : آقا امیر این خانم را ببر تو سالن .
چون ترسیده بودم دستشویی شدید داشتم به امیر گفتم می‌خواهم بروم توالت ، امیر من را برد آخر باغ در سالنی كه نيمه ساز بود و يكسر آن راهروئی بود که یک توالت و روشویی داشت با ترس رفتم تو دستشویی ،بعد پسرک من را برگرداند تو سالن ، کف اونجا موکت كوچك و كثيفی پهن شده بود و در و ديوار هنوز گچكاری نشده بود و اون سالن يك پنجره رو به حياط باغ داشت كه خيلی هم بالا بود . به پسر گفتم تو را بخدا منو نجات بده ، هرچی پول بخواهی بهت میدم . امیر گفت نترس خانم شما اوليش نيستيد ، اذیتت نمی کنند . اينكار هميشگيشونه ، پولشونه كه گرفتن ولت ميكنن ميری من هم كارگر اينجام و جرائت ندارم با اينا در بيفتم يادت باشه الان كه ميرم بيرون قراره زنجير سگها را باز كنم يكوقت بفكر فرار نيفتی كه سگها تكه تكه ات ميكنن. امير هنگام رفتن در سالن را از پشت قفل كرد . من هم نشستم رو موكت و برای حال و روز خودم زار زار شروع به گریه کردن کردم و بعد از كلی گريه حواسم رفت پیش بچه ها و همسرم ، چرا كه من بايستی خيلی زودتر از اينها میرفتم خانه و حالا بیشتر از دو ساعت شده و انها الان دلواپس من هستن و شب حتماً زنگ می‌زنن به مادر و پدر و خانواده ام . خدا کنه ، پدر و مادرم سکته نکنند. پسرك آمد همراهش دو تا پتو و یک بالشت بود که از بس کثیف بودن حالم بهم میخورد امیر گفت یک پتو برا زير و پتوی دیگر برای رو ، بینداز و بخواب . امیر كه رفت دوباره گریه ام شروع شد پیش خودم فکر کردم که هرکس حالا درباره من چیزی می‌گوید شاید با کسی فرار کرده شاید تصادف كرده و يا دزدیدنش و هزاران فکر دیگر بسرم آمد . هوا تاريك شده بود ، امیر یک استکان چای با نان و حلوا شکری برایم بعنوان شام آورد از گلویم هیچی پایین نمی‌رفت اما بلاخره چای را با کمی حلوا خوردم امیر دوباره گفت خانم صدای سگهای هار را كه پشت در اين سالن ميشنوی ! يكوقت فکر فرار به سرت نزند كه من زنجير اين سگها را باز كردم و آدم غريبه را تيكه و پاره ميكنن . نمی‌توانستم بخوابم ميترسیدم که اون مردان شب بهم حمله کنند و از بی ناموسی خیلی ميترسیدم. صدای خنده و تفريح هوشنگ خان و رفقاش از خانه ويلائی اول باغ تا ساعت سه شب می آمد و من از استرس خواب به چشمم نمی آمد و تا اذان صبح بیدار بودم ، از خستگی دم صبح شاید دو ساعت خوابم برد و اونم همش کابوس می‌دیدم صبح رنگ بصورتم نبود و تمام بدنم منقبض شده بود ساعت ده امیر با یک کپ چای و نان و پنیر آمد و گفت هوشنگ خان کارت دارد صبحانه كه خوردی راه بيفت بريم پيشش از امیر پرسیدم چکارم دارد گفت ميخواهد. با شما حرف بزند. رعشه به تنم افتاد بدنم سرد شد و دست و پاهایم سست و توان حرکت نداشت چون گلویم خشک بود فقط چای را سر کشیدم. و روسریم را محکم بستم و با امیر رفتیم بسوی محل هوشنگ خان .
پسر در زد و رفتیم داخل سالن پذیرایی كه داخلش یک اشپزخانه خوب قرار داشت ، من همینطور میلرزیدم . تلفنم را ديدم كه دست يكيشون بود . هوشنگ خان گفت شماره تلفن شوهرت را میخواهم. من من کنان هر چه فكر كردم اصلا شماره همسرم یادم نمی آمد و تمام شماره ها از ذهنم پاک شده بود . گفتم تو گوشیم شماره اش هست ، گوشی را كه دادن دستم ديدم چقدر پیام و زنگهای بدون پاسخ تو گوشی ام هست . به همسرم تا زنگ زدم گوشی را هوشنگ خان گرفت و سكوت كرد . افشین كه ترسيده بود با صدای بلند الو الو ميكرد و ميگفت حرف بزن يه چيزی بگو چه خبر شده ؟ كجائی . هوشنگ خان سكوت را شكست و گفت : جناب مهندس زنت پیش ماست . دويست و پنجاه میلیون تومن تا شنبه هفته آينده مهلت داری كه آماده کنی و پلیس را هم نبايد خبر كنی و اگه خبر دادی بدان كه مرگ زنت حتمی است . افشین گفت چشم چشم و بعد گوشی را به من دادن و تا صدای افشین را شنیدم به گریه افتادم . افشین گفت مژگان ناراحت نباش اگر شده ما تمام زندگیمان را میفروشيم و تو را آزاد میکنيم . مانند موشی که در چنگ گربه اسیر باشد میلرزیدم و شخصی كه کنار هوشنگ خان بود با چشمهای دریده و درشت ، و بد بمن نگاه میکرد . گوشی را از من گرفتن و آنرا خاموش كردن . من گفتم چرا من را بين اين همه آدم اسیر کردید ؟ گفتن شنیده بودیم که وضع مالی خوبی دارید . هوشنگ خان گفت مژگان خانم ، دعا كن و خدا کنه شوهرت پلیس را خبر نکنه و الا شما را جایی میفرستم که جسدت را هرگز پيدا نكنند و به امیر گفت ببرش . وقتی رفتم تو سالن خدا را شکر کردم که چیز دیگر از من نخواستند . به امیر گفتم ببين من دیشب تا صبح از ترس نخوابیدم لطف کن یک صندلی شکسته یا میز قراضه بيار میخواهم بگذارم پشت در که شب آرامتر بخوابم . امیر یک صندلی آورد که من بعدها هر شب از داخل ميگذاشتم پشت در كه اگر کسی خواست وارد بشود بیدار شوم . نهار دمپخت دست خورده بعنوان نهار برايم آوردن . با يه حساب سر انگشتی متوجه شدم که دارای های نقدی خانواده ما خيلی نیست و افشين بقیه اش را ازکی قراره بگیره و چی رو بايد تو اين مدت كوتاه بفروشه !و دوباره اشکهايم سرازير شدند . از ترسم تند تند دستشویی میرفتم . صندلی را گذاشتم کنار پنجره و باغ و آخر حياط و سگها را نگاه میکردم امیر آب رو زمين خاكی اونجا ميريخت و درختهای انار و گلهای بغل ديوار را آب میداد و يا به سگهای زنجير شده غذا میداد.
امير شب کمی نان و خورشت سرد برایم آورد. امیر گفت خانم شكر خدا بكن و بخور بعضی وقتها ممكنه غذا گیرت نياد . صدای قهقهه آقایون آدم ربا و بوی ترياكی كه ميكشند می آمد. من صندلی را شب گذاشتم پشت در که بخوابم اما فکر و استرس نمی گذاشت بخوابم. تا میخواستم بخوابم افشین و بجه ها جلو چشمم بودند و اشک میریختم ، ميدانستم حالا مادرم آمده کنار بچه هایم خوابیده. و افشین از کشیدن زياد سیگار ، هلاک شده ، ساعت سه شب از بس خسته بودم خوابم برد . صبح ساعت ده كه امير با ناشتائی آمد بیدار شدم. وقتی رفتم دستشویی اولین روزی بود که توی آیینه نگاه ميکردم رنگ به رويم نداشتم و موهایم ژولیده بود ، انگاری كه سی سال پیرتر شده بودم . آبی بصورتم زدم و نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو سالن . از امير سوال کردم ان مرد چشم درشت و دریده کی بود ؟ گفت بهش ميگن جفری و تو دلم لعنت فرستادم چون از نگاهش شرارت میبارید و هیز بود. به امیر گفتم من اینجا از فشار روحی دیوانه میشوم يه قلم و کاغذ میخواهم که نقاشی کنم ، امیر گفت خانم ممنوع است كه من با تو حرف بزنم و يا چيزی بجز نان و آب بيارم اما چشم برایت میاورم ، هوشنگ خان نفهمد ، زیرجایت قایمشون کن گفتم باشه و برایم قلم و کاغذ آورد .
شب كه فرا ميرسید ترس و اضطراب تو جانم می افتاد دوباره همان فکرهای جور و ناجور تا اینکه دیر وقت كه ميشد با استرس میخوابیدم و چه خوابی ! چون همش از خواب می پریدم و کابوس میدیم.
صبح هوشنگ خان آمد طرف سالن من تندی کاغذهايم را جمع کردم نگاهی به داخل سالن انداخت من سلام کردم و گفتم اگر امکان دارد یک زنگ بزنم به همسرم و گفت نه ، دو روز مانده به تحویل پول ما زنگ میزنیم .
کاش پول را آماده کند و گرنه دیدار شما و افشين به قیامت موکول میگردد . ناراحتی و نگرانی ولم نمیکرد چهارشنبه هم مثل سه شنبه سپری شد ، امیر صبح روز بعد گفت من میروم شهر سری به خانواده ام بزنم و شنبه دوباره می آیم . نگران نباش يه پسر بنام قادر افغانی هست كه آشپز است او میاید و غذايت را میدهد.
عصر پنج شنبه باند هوشنگ خان هم ناگهان با سر و صدا رفتند و من را با پسر افغانی تنها در آن خانه گذاشتند . در سالن برويم قفل بود ، صندلی کنار پنجره گذاشتم و حياط را كه سگهای زنجيری باز شده در آن بودن نگاه ميكردم و آسمان را تیره و تار دیدم . خيلی دپرس و پریشان بودم که الان همسر و بچه هایم و خانواده ام چی میکنند. و عاقبتم چه خواهد شد . !!
شب كه شد بعد از اينكه پس مانده غذای آدم رباها را قادر آشپز افغانی آورد ، نشستم و تمام اتفاقاتی را كه از روز اول برايم افتاده بود مو به مو نوشته و قيافه افرادی را كه ديده بودم با نقاشی ترسيم كردم .
جمعه از صبح تا عصر تو سالن قدم میزدم . شب قادر از شامی كه برای خودش درست كرده بود برايم آورد . شنبه امير برايم ناهار خوبی آورد. باند هوشنگ خان بعد از ظهر خوشحال و خندان آمدند و رفتند به اتاق خودشان برای كشيدن ترياك . امير آمد پشت پنجره و گفت خانم كم كم آماده بشو اينا دو ساعت ديگر آزادت ميكنن بيا اين پنج هزار تومن هم داشته باش بكارت می آيد . يكساعت بعد صدای شليك گلوله و بعد آژير ماشين پليس را شنيدم . صندلی را آورده و زير پايم گذاشتم و به حياط نگاه كردم و ديدم پليسها با شليك گلوله به در باغ و باز شدن در ، يكباره چند پليس اسلحه بدست به خانه ويلائی هجوم بردن و وارد منزل آنها شدن . لحظاتی بعد كه صدای بگير و ببند تمام شد قفل در سالن توسط يك افسر باز شد و او به من گفت ارام برو طرف همسرت و من همانطور كه اشک میریختم اهسته رفتم تو بغل افشین . افشين گفت برویم طرف ماشین پدرت و از اينجا دور شویم. بچه ها تو ماشين او هستند پلیس هم از انطرف هوشنگ خان را كه محاصره کرده بود دستبند بدست سوار ون پليس ميكرد . من رفتم به طرف خانواده ام و بچه هایم وقتی دیدمشان چشمم روشن شد آنقدر بغل گرفتمشان و بوسشان کردم ، گریه امانم را بریده بود پدر و مادرم را دیدم و خدا میداند که مادرم برای نجات من چقدر نذرکرده بود.
به افشین گفتم رفتيم خانه فقط من را ببر حمام کنم ، از بوی خودم بدم میاید. رفتم خانه همه چیز برایم عجیب بود شکر میکردم که یکبار دیگر به خانه برگشتم . شام خانه مادر با کلیه فامیل بودیم. پلیس زنگ زد که فردا با همسرت اداره آگاهی بیاید شب از افشین پرسیدم که چگونه پول را تهیه کردی گفت همان موقع به پلیس اطلاع دادم پلیس سند خانه و ماشین را از من گرفت و نزد خودشان گذاشتند و فكر كنم از بانك پول گرفته و دادن به من و پول را من در محل وعده گاه به دزدان دادم . و با تعقيب پليس جايشان كشف شد . از فردا مرتب چند روز من و افشین به اداره پلیس برای پرسش و ساير كارها رفتیم . هوشنگ خان و باندش در دادگاه استان فارس حکم برایشان صادر شد. هوشنگ حکم اعدام و دستيارانش به یک و پنج تا ده سال زندان محکوم شدند. علت صدور حكم اعدام اعتراف به قتل سه نفر و چندين فقره آدم ربائی و سرقت مسلحانه توسط هوشنگ خان بود و مدتها ماموران آگاهی بدنبال پيدا كردن او بودند . من با تعريف از امير و آشپز افغانی در كم كردن حکم زندان آنها خيلی کمک کردم .
اما روحیه من دیگر مانند قدیم نشد و همیشه ترس همراهم است و تنهایی جایی نمیروم .

فاطمه امیری کهنوج
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)


بالا