درحال تایپ دنیای دنیا

فرح

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
17
Reaction score
18
امتیاز
3
سن
56
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
دنیای دنیا
دنیا خانم از موندن در خانه خسته شده بود ، عصر از مادرش اجازه گرفت تا برای گردش کوتاهی برای پيوستن به دوستش به بیرون منزل برود ، وقتی برای رفتن به خیابان اصلی کوچه اول را رد کرد همينكه وارد کوچه دوم شد از جلوی در کوچکی در حال رد شدن بود که ناگهان مردی از پشت سر دستش را گذاشت روی دهانش و او را کشید داخل منزل و در را بست ، دنیا برای فرار تقلا كرد اما بی فایده بود و او را کشان کشان توی زیر زمین برد و از بیرون در آهنی را بروی او قفل کرد ، بیچاره دنیا هرچه فریاد کشید صدایش به بیرون نرفت، نوری که دنیا را دزدیده بود با خونسردی رفت بالا تو اتاقش و نشست پای كتاب خوندنش ، بعد از گذشت یک ساعت نوری آمد زیرزمین، دنیا دختره پانزده ساله كوچك ، مانند گنجشکی که در قفس باشد اسیر مردی چهار شانه قوی هيكل و سی ساله شده بود ، نوری یک پارچ آب برایش آورده بود چون گلویش از بس جیغ كشيده بود خشک شده بود ،دنیا گفت ترا خدا منو آزاد کن پدرم هر چه بخواهی بهت میده میترسم اینجا بمانم ،مادرم اگر دیر کنم سکته میکنه ، اگه من را رها کنی بکسی هیچی نمی‌گویم قول میدهم و آنقدر گریه کرد که به شدت به سرفه افتاد ، وقتی ساكت شد نوری گفت اسمت چیست ؟ دنيا كه يكريز اشك ميريخت گفت: دنیا، نوری هم خودش را معرفی کرد ، نوری گفت من مدتهاست که حواسم به تو هست و رد شدن تو را توی کوچه میبینم و تو را میخواهم و هیچی هم نمیخواهم چون به یک هم صحبت نیاز داشتم. زیر زمینی که دنیا در آن حبس شده بود یک اتاق شبيه سویت بود كه یک پنجره بلند رو به حیاط و توالت و حمام هم داشت ، شب که شد نوری غذا برایش آورد ، نوری هر بار که بیرون می‌رفت در را از بیرون قفل میکرد، دنیا گفت من غذا نمیخورم تا بمیرم ، موقع خواب که شد یک دست رختخواب برای دنیا آورد و کنار دنیا نشست و گفت چرا غذایت را نخوردی؟ بخور ، اما دنیا نخورد، نوری رفت طبقه بالا و خوابید فردا صبح سرکار رفت و ساعت سه برگشت، دنیا شب تا صبح نتوانست بخوابد و همه اش کابوس میدید و در خواب به خانواده اش هر لحظه فکر میکرد و اینکه فامیل حالا چه میگویند ،شاید دنیا خودش خواسته که برود، مادر و پدرش حتما تا صبح انتظار کشیدن که دنیا از در بیاید داخل و یا حتما تابحال پدر به کلانتری شکایت کرده و لابد عکسش را هم درخواست کردن که در روزنامه بزنند، همین افکار او را کلافه کرده بود و بر اثر نخوردن غذا و استرس و اضطراب آنروز تب کرد وقتی نوری ساعت سه با ظرف ناهار آمد پیشش متوجه شد که دنیا هذیان می‌گوید کمی آب خنك به دنیا داد، نوری دوستی داشت در داروخانه عصری رفت و گفت برای یه آشنا كه سرما خورده داروی تب بر میخواهم و دارو را آورد و به دنیا داد، دنیا نای حرف زدن نداشت ، نوری مرخصی گرفت و کنار او چهار روز ماند و مرتب آبمیوه بهش میداد، دنیا که از نوری بیزار شده بود دایم فقط با التماس می‌گفت من را آزاد کن تا بروم پیش خانواده ام ، نوری میگفت خانواده را از ذهنت پاک کن و فقط به خودت کمک کن که زودتر خوب بشوی به این ترتیب دنیا چهار روز در تب سوخت تا بعد خوب شد اما گریه هایش همچنان ادامه داشت نوری برایش یک دست لباس زیبا خرید و گفت اگر حالت خوب است برو حمام بکن دنیا بعد از چند روز رفت حمام . نوری که میخواست کام از دنیا بگیرد این چند روز بخاطر بیماری دنیا فقط کنارش می‌خوابید و هر دو رختخواب جداگانه ای داشتند ، بعد از گذشت مدتی حال دنیا بهتر شده بود و دنیا هم دیگر عادت کرده بود که نوری برایش بی خطر است ، نوری چند هفته بعد بلاخره کام خود را از دنیا گرفت ، دنیا از این بابت آنشب گریه زيادی کرد بخاطر اسیر وضعیف بودنش در مقابل مردی که پانزده سال اختلاف سنی با او داشت و ترسش از وقوع همین موضوع بود که اتفاق افتاد اما چاره ایی نداشت و محکوم شده بود که بی کس است و راه گریزی ندارد با اين وجود هر روز بیداریش را با گریه شروع میکرد اما دیگر غیر از این راهی نداشت، برای جلوگیری از خودزنی ، تمام ظروفی که نوری برای استفاده دنیا به اتاقش میاورد از جنس پلاستیکی بودند، حالا دیگر نوری محل زندگی و جای خوابش تو اتاق دنیا بود، صبح می‌رفت سرکار و عصر با غذا برمیگشت بعضی وقتها هم خودش در اتاق بالا غذا درست میکرد، دنیا از درزهای در و یا با گذاشتن صندلی زیر پایش از پنجره نگاه به حیاط بیرون میکرد و با ديدن پرنده های آزاد كه در باغچه می آمدند و مينشستند كه چيزی بخورند غبطه ميخورد و یاد خاطره پدر و مادر و برادر ده‌ساله اش از ذهنش پاک نمی شد، نوری قول بهش داده بود که اگر دنیا آرام باشد برایش تلویزیون تهیه کند، نوری برای دنیا روزنامه میاورد ، نوری خودش اهل مطالعه بود دنیا ناخواسته اسير و محکوم به زندگی با نوری شده بود و هیچ راهی نداشت و هر روز خدا خدا میکرد که شاید نوری یادش برود در را قفل کند اما نوری کارخود را خوب انجام میداد، روزهای تعطیل گلها و باغچه را آب میداد و حیاط را می‌شست ، نوری برای دنیا دوباره لباس گرفته بود، دنیا از این که نوری گفته بود خانواده ات را از ذهنت پاک کن از نوری بشدت متنفر شده بود یکروز نوری به دنیا چنین گفت من همیشه تنها بودم ، من خانواده ام را كه پدر و مادر و خواهرم بودند در كودكی بر اثر تصادف اتومبيل از دست داده ام و سالهاست كه ديگر با هيچكس رفت و آمد و مراوده ندارم ، من دوست داشتم از تنهائی بيرون بيايم و زن بگیرم اما از رفتن به خواستگاری و مراسم عروسی و اینجور چیزها ، چون فاميلی نداشتم خجالت میکشیدم ، زندگیم اين اواخر بشدت خسته و یکنواخت بود و نیاز به هم صحبت و زن داشتم من مدتها ترا زير نظر داشتم و بلاخره فرصتی شد و ربودمت ، دنیا گفت زندگی من و خانواده ام را خراب کردی، اگر می آمدی خواستگاری آيا بهتر نبود ؟ ،نوری گفت خانواده ات هرگز تو را بمن نمیدادند ،دنیا گفت اما خیلی جاهای دیگر بود که حتماً به شما زن میدادند، الان میدانی پدر و مادرم چه به سرشان آمده آیا میدانی دوست دارند زنده بگور شوند اما ننگ من را به دوش نمی کشیدند و سپس گریه های دنیا شروع شد، نوری هر روز مرتب می‌رفت سرکار و زندگی بحالت عادی می‌گذشت نوری دوستی داشت که در داروخانه کار میکرد و همه جوره به او کمک میکرد نوری چون زیاد مطالعه میکرد همین امر باعث شده بود که در هر زمینه ایی اطلاعات عمومی خوبی داشته باشد . دنیا مدتی بود که بیمار شده بود و مرتب استفراغ میکرد و سرگیجه داشت وحالش بهم میخورد نوری گفت دوباره كه مریض شدی ؟ من میروم پیش دارو خانه چی از حالت میگویم و دارو برایت می آورم. دوست داروخانه ائی نوری گفت با این توصیف شما ، چون بیمار زن جوانی است احتمالا بار دار است و نیاز به دارو ندارد ، و جای نگرانی ندارد و خودش خودبخود خوب می شود، نوری خوشحال شد و پیش خودش گفت عجبا زن داری اما چه درد سرهای دارد، و بجای دارو برای دنیا میوه و غذا های خوب آورد دنیا وقتی فهمید باردار است بیشتر پریشان شد و گریه میکرد ، بعد از مدتی پیش خودش فکر کرد پس نوری مجبور است برای زایمان من را ببرد نزد دکتر و آن وقت میتوانم از اين زندان آزاد بشوم و برای همین خیالش کمی آرامتر شد ،نوری برایش تلویزیون خرید و کتابهایی در مورد بارداری تهیه کرد و روزنامه برایش مرتب میاورد ، نوری تمام کتابهای مربوط به نه ماه انتظار را خواند و درباره زایمان طیبعی مطالعه کرد و مرتب با دوستش که در داروخانه كار ميكرد و بهش میگفت رفیق ، در ارتباط بود ،و بعضی از قرصهای ويتامينه را از او برای دنيا ميگرفت ، آرام آرام شکم دنیا اومد بالا و او همچنان در حبس خانگی قرار داشت و نوری بعد از بارداری دنيا خيلی بیشتر به او ميرسيد و توجه میکرد اما دنیا آرزویش این بود که زودتر موقع زایمان فرا برسد تا از اين حبس خانگی آزاد شود، دنیا به نوری میگفت حداقل من را از این اتاق بیار بیرون، اما نوری این کار را نمی‌کرد و فقط قاب پنجره را همیشه بعد از آمدن به منزل باز میگذاشت تا از حیاط نور کافی بیاید داخل اتاق ، دنیا با اهنگهای غمگین تلویزیون گریه میکرد و تنها مونسش شده بود بچه اش ، بیشتر روزها با كودك بدنيا نيامده اش حرف میزد و نمیدانست که تنها راه نجاتش همین بچه است،به بچه اش می‌گفت بیشتر از یکسال نیم است که از خانواده ام خبر ندارم، نوری لباس حاملگی برا دنیا و همچنین کلیه وسایل لازم را برای بچه خریده بود ، حتی تیغ مخصوص برای بریدن بند ناف ، دیگر ماه‌های آخر بدنیا آمدن نوزاد دنیا بود، و تا این زمان نوری دنیا را پیش هيچ دکتری نبرده بود البته دنیا چون از اتاق بیرون نمی‌رفت و با كسی مراوده نداشت بیمار هم نمیشد ، تنها دلیل زندگی دنیا ، در اين دنيای كوچك كه يك چهار ديواری بود ، بدنیا آوردن کودکش بود، شکمش بزرگ شده و تکانهای بچه را بخوبی احساس میکرد و با نوزادش حرف میزد و می‌گفت عزيزم فرزند اسيرم تو دلیل آزادی من میشوی . آن شب خواب بودند که دنیا نيمه شب بیدار شد ، دردی مخصوص از زیر شکمش احساس ميکرد ، رفت دستشویی ، نوری هم که بیدار شد متوجه شد رنگ دنیا پریده است، دنیا گفت زیر شکمم درد ميكند، دقايقی بعد كه دوباره دنيا به دستشوئی رفت كيسه آب دنيا تركيد نوری به دنیا گفت یک پلاستیک رو رختخواب می اندازم بعد هم برای زایمان پاهایت را به دیوار فشار بده، دنیا گفت مگر من را الان به زایشگاه نمی‌بری نوری گفت به موقعش میبرمت، نوری می‌دانست که دردهای اصليش بزودی شروع می شود، بلاخره درد زایمان دنیا شدت ‌گرفت و دائم با التماس و فرياد می‌گفت ترا خدا مرا ببر زایشگاه، اما نوری او را با كلمات دست به سر میکرد ، دنیا به دیوار پاهایش را فشار میداد و جیغ میزد و اشك ميريخت و نوری كه از وضعيت پيش آمده دستپاچه و نگران شده بود کمکش میکرد دنيا هرچه می‌گفت برویم دکتر نوری میگفت اگر الان حرکت کنیم بچه خفه میشود و یک حوله به دنیا داد گفت وسط دندانهایتان بگذار ، فشار درد زایمان دنيا بر اثر بی كسی خيلی زیاد بود و بشدت عرق میکرد و جیغ می کشید ، تا سر بچه آمد جیغ و فریادهای دنیا با لرزیدن پاهایش توام شده بود ،نوری میگفت كمی ديگر زور بزن سربچه بیرون است ، اگر تلاش نكنی بچه ميميرد ، نوری کمکش کرد و بلاخره بچه را بهمراه خونابه و جفتش بیرون کشید دنیا از شدت درد دیگر چیزی نفهمید و غش کرد ، نوری بند ناف بچه را برید و با زدن به پشت كمر او راه نفسش را باز كرد و بچه را روی شکم مادرش گذاشت و چند بار دنیا را صدا کرد و گفت بچه ات را نگاه کن، نوری كمی آب قند به دنيا داد ، دنیا بهوش آمد و بچه اش را بغل کرد و آنقدر گریه کرد که از حال دوباره رفت ، نوری تخم مرغ نيم پز برای دنیا آورد و گفت بخور تا حالت بهتر شود ، و همه اش می‌گفت دنیا ، ببين چقدر دخترمان زیباست اما دنیا كه از نجات خودش نا امید شده بود، نميدانست كه دخترش را دوست داشته باشد و يا از او كه باعث نجاتش نشده بود بيزار باشد، نوری تمام کارهای مربوط به مادر و بچه را انجام داد و غذای خوبی برای دنیا درست کرد و به دنیا گفت شیرش بده ، بچه گرسنه است ، دنیا اشک می‌ریخت و بچه را شیر میداد نوری، تا دو هفته سر کار نمی‌رفت ، بچه را هم خودش بعداً برد و واکسن زد ، به پرستارها می‌گفت همسرم بیمارست و نمیتواند این کارها را انجام بدهد ، دنیا افسردگی شديد بعد از زايمان گرفت، نوری اسم صدف را برای دخترش انتخاب کرد و روزها همچنان میگذاشت ، نوری از رفیق خود دارو برای افسردگی دنیا میگرفت و دنیا آرام آرام در حال خوب شدن بود ، نوری برای صدف تمام امکانات لازمه را در آن اتاق فراهم میکرد دنیا میگفت خودم زندان و اسیر تو بودم و حالا دخترم هم اسیر شده ؟ دنیا بعضی وقتها هنوز به یاد خانواده اش اشک می‌ریخت چون حالا دیگر می‌دانست که چقدر فرزند عزیز است پس مادرش برای گم شدن او چه ها کشیده بود ، صدف در اتاق و يا بهتر است بگوئيم زندان مادرش زندگی ميكرد و بزرگ می شد ،دنیا دیگر سر گرم نگهداری از بچه شده بود و نوری هم برای كسب درآمد به سرکار می‌رفت، در تمام اين سالها كه دنيا در زيرزمين اسير بود ، هنوز نوری خودش غذا درست میکرد ، دنیا درسن حدود هفده سالگی مادر شده بود در حالیکه هنوز خودش بچگی نکرده بود و حالا با دخترش بزرگ می شد و شاهد درآوردن دندان دخترش بود ، از موقعی كه صدف براه افتاد نوری هر جمعه و يا روز تعطيل صدف را به حياط منزل ميبرد و با او در باغچه به بازی مشغول ميشد در حاليكه دنيا در زير زمين ايستاده بر صندلی از پنجره به آنها در حياط نگاه ميكرد ، هر وقت صدف به علتی بیمار می شد و يا نياز بود كه واكسن بزند نوری او را دکتر میبرد ، سالها گذشت تا اینکه در سن حدود شش سالگی صدف ، متوجه شدند که یکی از پاهایش با پای دیگر همراهی نمی‌کند ، دنیا به نوری میگفت که صدف را ببر دکتر چون بعضی وقتها در اتاق میافتد و شايد دارد فلج میشود . دنیا از زمانی که بچه میتوانست حرف بزند هر از گاهی روز داستان زندگی خودش را برای صدف گفته بود، و صدف دیگر ماجرای ربوده شدن مادرش را توسط پدر ، از بر شده بود ، باز هم دنیا آنروز به صدف گفت ماد خوب گوش بكن اگر بابا برای پاهایت بردت دکتر موضوع ما را بگو که پدرت بزور مادرت را ربوده و زندانی کرده چون حالا كمی بزرگتر هستی و دکترها حرفت را قبول دارند، آنموقع که صدف کوچک بود هر وقت که پدر دکتر میبردش برای یک لحظه صدف را ول نمی‌کرد و اگر صدف برای دکتر زبان باز میکرد پدر با شوخی وانمود می‌کرد که صدف داستانی را که او ديشب برایش تعریف کرده را باور کرده و بازگویی میکند، بالاخره صدف را پدرش برد درمانگاه ، دکتر به صدف گفت خانم كوچولو برای معاینه پاهایت با من بیا پشت پرده و آنجا بود که صدف آهسته به دکتر گفت خواهش میکنم اگر می شود پدرم را بفرست دنبال کاری تا من بتوانم حرف و رازی به شما بگویم ، دکتر با ترفندی همین کار را کرد و صدف تمام حرفهای چند ساله مادرش را برای دکتر تعریف کرد، بعد دکتر پدر صدف را صدا زد و گفت آقا ، این دختر بچه بخاطر نرسیدن نور خورشید به بدنش فلج شده است، و خیلی یواش به پرستار گفت خانم زنگ بزن کلانتری تا بیایند ضمنا حواست باشد که این آقا متوجه زنگ زدن شما به کلانتری نشود ، سپس به نوری گفت باید دخترت بستری بشود و شما نیز کنارش بمانید ، پس از گذشت چند لحظه مامورها رسیدند و نوری دستگير شد ، بعد از چند سوال و جواب ماموران از آقای دکتر ، آنها بهمراه نوری و صدف به طرف جایی که دنیا زندانی بود رفتند و به نوری گفتند در زير زمين را باز کن و آن زمان بود که پس از حدود هشت سال دنیا با آدمها روبرو شد و از شوق شروع به گریه کردن کرد ، مامورها گفتند خانم وسایلت را جمع کن تا برویم دیگر شما ازاد هستید دنیا وقتی امد بیرون همه جا برایش نا آشنا و غریب بود و نميتوانست ماموران را راهنمائی كند و گفت فکر کنم که خانواده ام آنموقع حتما شکایت کرده اند و یا عکس من را تحویل کلانتری داده اند ، ماموران گفتند آیا شما خانه پدریت را میدانی کجاست؟ دنیا درست نمی‌دانست و همگی رفتند کلانتری ، وقتی در پرونده های قدیمی گشتند عکس و شکایت و آدرس خانه دنیا را پیدا کردند ، از دنیا و نوری بازجویی شد و نوری را كه از وقايع اخير گيج شده بود نگه داشتند . همانروز دنیا را بردن نزد خانواده اش، وقتی در زدند یک دختر جوان در خانه را باز کرد، مامور گفت پدرت را بگو بیاید ، پدر که آمد وقتی از او سوال کردند گفت ما این خانه را از آنها که دخترشان گم شد خریدیم و بخاطر اینکه در این خانه خاطره دخترشان را داشتند اینجا نماندند و آدرسشان را که میدانست به مامورها داد و اینبار مامورها به همان آدرس رفتند ، در که زدن پسر جوان رشیدی آمد مامور گفت به پدرت بگو بیاید ، وقتی دنیا پدرش را دید خودش را انداخت در بغل پدر و گریه کرد پدرش خیلی پیر شده بود و مادر و برادرش آمدند و دنیا با صدف به حق حق افتادند و گفت مادر من دنیا هستم، مامورها گفتند دنیا خانم فردا بیا دادگاه تا پرونده شكايت کامل شود دکتر هم گفته بود صدف باید بستری شود تا پاهایش به حرکت كامل بیفتد دنیا ان شب تمام داستان زندگی خود را گفت و همگی با او همدردی كرده و اشک ریختند ، فردا دنیا بهمراه پدرش به دادگاه رفتند و قاضی نوری را بعلت تجاوز و ربودن و حبس کردن دنیا و فرزندش محکوم کرد و نوری را که متحير شده بود به زندان فرستادند ، دنیا و صدف نزد پدر بزرگ و مادر بزرگ ماندند، پاهای صدف هم با دارو و معالجه خوب شد. هشت سال از بهترین دوران زندگی دنیا نابود شد و مشکلاتی از نظر جسمی و روحی برايش بوجود آمد و ترس از بیرون رفتن از منزل را داشت ، پس از گذشت چند سال شرایطی بوجود آمد که .......

فاطمه اميری كهنوج
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

موضوعات


بالا