تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

درحال تایپ دو دوست-روزبه و پوریا

فرح

فرح
کاربرسایت
دو دوست - روزبه و پوریا
پوریا ۸ ساله بود که آقا دُری بهمراه زنش از شهرستان کوچکی بعنوان سرایدار به تهران و ساختمان مهرگان آمدند. این شغل به واسطه برادرش که در ساختمان گل سرایدار بود درست شده بود . روزی که آنها آمدند، با دیدن برجها و ساختمانهای سر بفلک کشیده و مدرن در آن منطقه از شهر بشدت تعجب زده شده بودند ، پوریا و بابایش سوتی کشیدند و گفتند ای خدا وای چقدر این ساختمانها عظیم هستند ، مادر پوریا که ناخودآگاه دچار بغض غبطه شده بود بهمسرش گفت: یقیناً تو این ساختمانها انسانهای خیلی خوشبخت و پولداری زندگی میکنند که هیچ غم و غصه ائی به خانه آنها راهی ندارد. و آقا دُری گفت از کجا میدانی ؟ شاید اینها خوشبخت نباشند.!
خانه سرایداری که به آنها داده شد،خیلی کوچک بود ، در حدی که یک قالی دوازده متری فقط در اتاق جا میگرفت،یک سکوی کمی بلندتر از کف خانه در انتهای اتاق بود که آشپزخانه شان محسوب میشد و اجاق گاز رو میزی کوچکی با سینک ظرف شویی و چند کابینت جمع و جور نصب شده به دیوار داشت ، راه ورودی منتهی به اتاق ،راهروی باریکی بود که در یک گوشه آن توالتی داشت که آن حمام ، خانه نیز بود . وسایل خانواده آقا دُری شامل تلویزیونی کوچک و یک قالی و تکه ای موکت با یخچال و کمی ظروف آشپزخانه خانه ویک چمدان که کلیه لباسها در ان جا گرفته بودند و بقچه ایی پتو و تشک بود . همان روز وسایل در خانه جا گیر شد.
عموی پوریا اکیداً سفارش کرد که پوریا با صدای بلند حرف نزند وسر وصدا هم نکند و الا از اینجا قطعاً بیرونشان می کنند.
ساختمان مهرگان شانزده طبقه بود که در هر طبقه آن دارای یک واحد بسیار بزرگ و لوکس بود، قرار دادی شفاهی با آقا دُری، مدیر ساختمان بست. که میبایست هر روز حیاط را تمیز و باغچه را آب داده و علفهای هرز را از میان گلها بکنند، و از طبقات بالا به پایین راه پله و راهرو و نرده ها را تمیز و جارو و تی بکشند و آسانسور را پاک کرده و یکشب در میان زباله های آپارتمانها را که از سیستمی مرکزی به زیر ساختمان میرود در سطلی بزرگ و مخصوص که چرخدار است جمع آوری و از ساختمان خارج کند ،برای دستمزد آقا دُری مبلغی تعیین و گفته شد پول آب و برق و گاز و تلفن و کرایه خانه هم مجانی است ، و مقرر گردید اگر این کارها را آقا دری کرد و وقت اضافه داشت ، میتواند در بیرون از ساختمان کار دیگری هم برای کسب درآمد خودش انجام بدهد. آنشب مادر پوریا که متوجه تفاوت شدید زندگی خودش با ساکنین آپارتمانها شده بود بهمسرش مجدداً گفت : خوشبحال این خانواده های مرفه که در این کاخهای مجلل و زیبا زندگی میکنند، اینها با این ثروت و مکنت هیچ غم وغصه ای نداشته و زندگی راحت و آسوده ایی دارند .
مادر پوریا آبستن بود او از هشت صبح می‌رفت در باغچه وعلفهای هرز را میان گلها وجین و حیاط را آب و جارو میکرد دُری هم کل راهروهای ساختمان داخلی را نظافت میکرد،پوریا هم یک ساعت بعد که از خواب بیدار میشد می رفت کمک مادرش ،مادر پوریا زنی لاغر اندام و کمی نحیف بود او ۲۸ سال سن داشت. دُری مردی ۳۲ساله و پر بنیه بود ، او عصرها که باغچه و گلها را آب میداد ، خانمش مشغول تمیز کردن آیینه و برق انداختن استیل بدنه آسانسور میشد . این کار هر روز خانواده دُری بود.
در نزدیک ساختمان مهرگان خانه ویلائی بزرگ و قدیمی پر درختی بود که قرار بود بخش داخلی آن بازسازی شود ،صاحب خانه که از طریق برادر آقا دُری فهمیده بود که او گچ کار ماهر و واردی است از او خواست که در بازسازی خانه برایش بنایی کند. طبق توافق قرار شد یک روز در میان بعد از ظهرها کار بنایی انجام شود ، دُری به پسرش گفت: اگر تو بیایی کمکم کنی زودتر کار را تمام میکنیم و وقتی دستمزدم را گرفتم ، میتونم لباس و وسایل درس و مشق مدرسه ات را تهیه کنم ، پوریا قبول کرد و چند وقت بعد بطور مرتب همراه پدر به آن خانه قدیمی میرفت.
هر روز که پوریا همراه مادرش در باغجه مشغول انجام کار میشد و پدرش نیز نرده های آبکرومی را با تکه پارچه های نمدار براق و تمیز میکرد بوی غذاهای خوشمزه ساکنین آپارتمان به مشامشان می‌رسید و ظهر که مادر پوریا نهار املت یا دمپخت بدون گوشت یا ابگوشتی ساده بدون برنج یا ماست و سبزی و یا امثالهم جلوی پسر و همسرش میگذاشت چهره های دمغ آنها را میدید که به سفره کم فروغ نگاه میکردند و لقمه هایشان نه از سر لذت بلکه برای زنده ماندن بلعیده میشد . دریغ از اینکه کسی از اهالی ساختمان لاقل توجهی به شکم بالا آمده زن سرایدارکه آبستن بود بیندازد و برای وی یا برای پسرش یک بشقاب غذای گرم بدهد . در ساختمان مهرگان خانم مسنی بود که سه واحد آپارتمان بنام خود داشت ، پسر بزرگش ناراحتی روانی داشت . او قبلاً در آمریکا همسری ایتالیایی داشت که او و فرزندش را بعلت بیماریش ترک کرده بود، آن مرد همراه با فرزندش که پسری بیست ساله بود در یکی از آپارتمانهای مادرش مسکن داشت و در آپارتمان بعدی همسر آن خانم بود ، او که سکته کرده و مفلوج بود، یک مرد افغانستانی روزها می آمد و از او نگه داری میکرد و در واحد بالا دست آنها آن خانم مسن، وردستش یک پسر افغانستانی ۱۷ساله بود که کمک به رفت و روب میکرد و بهمراه او برای خرید مایحتاج زندگی به بازار می‌رفت و یا برای درماندگانش پخت و پز میکرد . پسر افغانی غذای تهیه شده را برای همسر فلج و پسر بیمارش میبرد و وقت ناهار آن خانم همراه با نوه و آن پسر افغانستانی غذا صرف میکردند و شب هنگام نوه اش بخاطر ترس از پدر پریشان احوال پیشش می‌خوابید. متاسفانه تنها فرد سالم این خانواده نیز آرام آرام داشت آلوده مواد مخدر میشد.
خانم شربتی یا همان خانم مسن ، گاهی مادر پوریا را صدا میکرد و می‌گفت دخترم بیا پیشم من کسی را ندارم تو بیا و برایم محبت و دختری کن و کمرم که درد است را با این پماد ماساژ بده . مادر پوریا بواسطه مبلغ کمی که گاهی، خانم شربتی بدستش میداد و نیازمند آن بود مرتب به واحد او میرفت و کمرش را ماساژ میداد و یا خورده ریزی از کارهایش را انجام میداد و وقتی برمیگشت به همسرش میگفت:
چه بوی غذا خوبی از آشپزخانه خانم شربتی می آمد . پوریا میدید که هیچ وقت یک بشقاب غذا به مادر حامله اش نه پیرزن و نه دیگر افراد ندادند . پوریا میگفت واحد پایین ، مدیر ساختمان بود که مثل بقیه ساکنین او نیز مغرور و ثروتمند بود و خودش را البته کمی بیشتر از آنها برای خانواده ضعیف و فقیر ما می‌گرفت . عمو به پدرم می‌گفت : غرور اینها بخاطر اینه که فکر میکنند اگر با سرایدار سلام و علیکی کنند و یا محبتی در حق او بکنند سرایدار پر رو می شود و حرف آنها را گوش نکرده و امر به اطاعت نمیکند !!!. در ساختمان همجوار ما خانم بزرگ و مهربانی بود که با بقیه اهالی خیلی فرق داشت و بعضی وقتها کمکهایی مالی و معنوی به مادرم میکرد و گاهی که در حیاط برای دیدن گلهای باغچه می آمد روی نیمکت و یا تاب مینشست و مثل یک مادر او را از غربت و تنهائی درآورده و پای درد دلش می‌نشست و راهنمای او برای تحمل زندگی سخت بود. بیشتر واحدهای ساختمان مهرگان را زن و شوهرهای جوان وکم بچه و متمول اشغال کرده بودند ، و یک واحد هم اجاره دو خانم دانشجوی شهرستانی پولدار بود . کلاً ما اهالی ساختمان را زیاد نمیدیدیم و درست نمیشناختیم .چون آنها از آپارتمان که خارج می‌شدند وارد آسانسور شده و به پارکینگ که در زیر ساختمان بود میرفتند و سوار ماشین‌های مجلل و آخرین مدل با شیشه های دودی خود شده و با سرعت از پارکینگ خارج می شدند،البته افراد ساختمانها مجاور ما نیز همین طور همگی سوار اتومبیلشان شده و با سرعت از کوچه می‌رفتند و ردی از بوی عطر خود فقط بجا میگذاشتند. دنیای افراد تحصیل کرده و کلان شغل و مرفه با ما خیلی فرق داشت . پوریا پس از حمام عصر که بعد از تمام شدن کارهای روزانه اش بود، کنار در ورودی ساختمان می ایستاد و آدمهای ، از ما بهتران را با تعجب نگاه میکرد .
تا اینکه آنروز از ساختمان آرامیس پسری ده ساله آراسته و شیک و خیلی تمیزی آمد. کنار پوریا وگفت: بگو اسمت چیست ؟ پوریا که وحشتزده شده بود نامش را گفت،سپس خودش را که روزبه بود معرفی کرد و گفت : تازه آمدید و پوریا گفت :بله . پسر پرسید کدام واحد هستید؟ پوریا گفت ما سرایداریم ،آهان ، میفهمم چون ما یه ویلا کنار دریا داریم که کلیدش دست سرایدارمونه . خونمون طبقه دوم ساختمان آرامیسه ، کلاس چندم هستی؟ سوم میروم،من هم کلاس پنجم میروم، چند باری که تو ماشینمون بودم من دیدمت ، بگو ببینم پوریا اسباب بازی چی داری؟ کامپیوتر ، ماشین کنترولی پلی استیشن ولش کن تو با من بیا برویم اتاقم را نشانت بدهم ، هر چند مادرم می‌گوید کسی از دوستانت را از کوچه به خانه نیاور چون پاهایشان کثیفند. پوریا گفت :من هر روز بعد از کارهایم حمام میکنم . روزبه گفت : میبینم تو تمیزی . و باهم رفتند خانه روزبه . در را که باز کردند ،روزبه گفت:مامان این پوریایه دوستمه او هر روز حمام میکنه و تمیزه ،مامان روزبه کمی اخم کرد و دستی به موهای بلوند و شیکش که تازه در آرایشگاه درستش کرده بود کشید و گفت آه از دست تو و کارهای عجیبت ، برید تو اتاقت بازی کنید .آپارتمان بزرگ و لوکسی داشتند. پوریا وقتی با روزبه وارد اتاق او شد احساس کرد داخل فروشگاه اسباب بازی فروشی شده ،تختخواب با ملافه زیبایش، ارگ و گیتار و کامپیوتر با میز براق و نویش،کنسول بازی پلی استیشن با بازی های هیجان انگیزش و در گوشه ایی آتاری که معلوم بود دیگر استفاده نمیشد و کلی اسباب بازیهای برقی و کنترولی و یک قطار با ریل و ایستگاه.
و کلی پوسترهای رنگی و دو بعدی ، تا حالا پوریا همچنین چیزی ندیده بود،بعد از نیم ساعت که چشمهای پوریا از دیدن وسایل بازی عجیب و غریب گرد شده بود. با روزبه آمدند که در پارکینگ توپ بازی کنند ،روزبه سه ماشین شیک نشان او داد ،گفت: این ماشین بابا و این یکی ماشین مامانمه ، و این ماشین هم مال آیلینه و گاهی وقتها دست آیدینه ، آیدین گواهینامه نداره .اینروزها آیلین خواهرم به بابام میگه، ماشینم را باید عوض کنی چون قراره یه خواستگار با کلاسی براش بیاد. بابام کارخانه سرامیک سازی خارج از شهر داره و تو وسط شهر یه پاساژ داریم که از مغازه داراشون کرایه میگیریم . بابام به آیلین قول داده که کرایه این ماه را که گرفت ماشین آیلین را عوض کنه. روزبه و پوریا کمی بازی کردند، و بعد از هم جدا شدند. پوریا وقتی رفت خانه ، برای مادرش اتاق روزبه را که از اتاق مسکونی خودشان خیلی بزرگتر بود را، تشریح و تعریف کرد و مادرش با نگرانی زیاد گفت: پوریا عزیزم دیگر بدون اجازه من، جایی نرو . ممکن است برایمان دردسر درست شود . طاقت آواره شدن را ندارم ، میبینی که من باردارم . آنشب پوریا تا صبح خوابهای رنگین و رویایی را دید.
خانم اقا دُری ، وقتی فارغ شد دختر کوچک و زیبائی بدنیا آورد ، گاهی که نوزاد خواب بود و لزومی نداشت پوریا مواظبش باشد و گهواره اش را تکان بدهد ، بهمراه مادر تمام کارهای ساختمان مهرگان را بخوبی انجام میداد. و در اوقات آزاد ، همراه پدر به کار بنایی در ساختمانهای مجاور می‌پرداخت . یکروز روزبه دوچرخه جدید و بزرگی را که خریده بود نشان پوریا داد ، پوریا گفت :چه دوچرخه ی زیبایی خریدی روزبه گفت : پدرم ام پی تری هم برایم خریده میتونیم اهنگ هم گوش کنیم ،بیا الان بریم با هم بازی کنیم و بعد که متوجه شد پوریا برای بنائی باید بره بهش گفت ؛ مگر بچه ها هم کار میکند !! بابای من می‌گوید کار فقط مال بزرگتر هاست نه بچه ها ، در این موقع پدر، پوریا را صدا کرد و گفت ماله و کمچه را بردار و بیا زودتر بریم ، و پوریا از روزبه جدا شد .روزبه همیشه پول تو جیبی زیادی همراهش داشت و وقتی پوریا را ترک دوچرخه اش میکرد با او به طرف فروشگاه سر محله می‌رفتند و کلی تغذیه برای خودش و پوریا میخرید . پوریا میگفت : مدتی بود که افراد های متشخص و ثروتمندی به خانه روزبه رفت وآمد میکردند . یکروز عصر روزبه را شیک و خیلی مرتب دیدم و از او سوال کردم ؟ روزبه چه خبره، گفت :عروسی خواهرم آیلین است پدر در تالار بزرگ شهر مهمانهای زیادی را دعوت کرده است. به مادرم اصرار کردم و گفتم تو را بیاورم اما با دعوا بهم گفت نه .
مهر ماه بود و روزبه را در مدرسه غیر انتفاعی ثبت نام کرده و مادرش لباس فرم او را تهیه کرده بود وپوریا هم در مدرسه دولتی و قرار بود بزودی لباس فرم مدرسه را برایش بدوزند ،دُری چون نمی‌توانست از عهده پول تاکسی سرویس بر بیاید به خانمش گفت: پول گچبری را که گرفتم یه موتور حتماً میخرم که پوریا را مدرسه ببرم و اینقدر این بچه برای رفتن به مدرسه راه نره . روزبه بهترین سرویس مدرسه اختصاصی را برای یکسال تحصیلی که پولش را پرداخت کرده بودند داشت . پوریا و روزبه دیگر دوستان بسیار خوب و صمیمی شده بودند ،گاهی روزبه برای پوریا چلسمه و خوردنی میخرید ،و یا دوچرخه اش را به او میداد که بازی کند. یکروز روزبه گفت : پوریا شما تا کی میخواهید سرایدار و از نظر مالی ضعیف باشید ، مادرم میگوید سرایدارها آدمهای کم توقعی هستند و زندگی فقیرانه ایی دارند ،ببین الان تو نه اتاق جدا گانه داری ،نه دوچرخه ،نه حتی آتاری و خیلی چیزهای دیگر برای بازی کردن نداری! پوریا فقط سکوت کرد! چون مادرش گفته بود: با افرادهای این محل هرگز دهن به دهن نشود که ما را هم از سرایداری بیرون می اندازند. بخاطر همین پوریا هیچ وقت جواب سوالهای گزنده و کودکانه روزبه و یا بچه های همسایگان را که دنیای او را درک نمیکردند ،نمی‌داد. بعضی وقتها به روزبه که اصراربه ادامه بازی هایشان را داشت می‌گفت : امروز خسته ام و نمیتوانم دیگر بازی کنم چون دیروز که تعطیل بود از صبح تا شب با پدرم کار کرده ام ، و روزبه هم از دست این همبازی که گاهی اختیاری برای بازهایش نداشت خیلی عصبی میشد .
روزهای جمعه ائی که پوریا با پدرش برای گچبری ساختمانها نمی‌رفت، با روزبه و دیگر بچه های محل در کوچه برای بازی ولو بودند ، گرچه روزبه خیلی خوب بود اما گاهی نسبت به او فخر فروشی میکرد. مثلاً پوریا میگفت: کمی دوچرخه بده تا من هم دوچرخه سواری کنم ،روزبه می‌گفت :نه خراب می شود ، یا مکعب روبیک را بده تا درستش کنم روزبه می‌گفت:نه خودت برو یکی بخر و یا میگفت کنترل را بده دستم تا هلیکوپتر را بپرواز درآورم و روزبه می‌گفت برو فرغونت را برون .همین موضوعات پوریا را گاهی از رفتار دوستش دلخور میکرد و بیشتر شبها در خواب می دید که گیتار دارد یا هلیکوپتر کنترلی و دوچرخه دارد، صبح که بیدار می شد، متوجه می شد که خواب دیده است . و آنگاه پوریا تنها زمانی صاحب این چیزها میشد که روزبه با او قهر نبود.
پوریا از اول دبستان با جدیت درس خوانده و همیشه شاگرد اول بود ،اما روزبه که با خانواده اش به مهمانی وشب نشینی و مسافرت و تفریحات زیاد رفته بود. از نظر درسی ضعیف و اغلب با رشوه قبول شده بود.روزی پوریا که به خانه روزبه رفته بود ،مادر روزبه او را تنها گیر آورد و از او سوال کرد پسرم ؛ بمن بگو در دبیرستان درسهایت چه طوره ؟ نمراتت خوبه ؟ پوریا گفت خانم ، من هر سال شاگرد اولم . مادر روزبه باور نکرد گفت:چگونه تو در یک اتاق کوچک که محل زندگی کل خانواده چهار نفره است درس می‌خوانی !؟ میدونی روزبه اگر خواهرش آیدین کمک نکند اصلاً تکالیفش را انجام نمی ده، و از پوریا خواست که برگهای امتحانی او را ببیند چون فکر میکرد که دروغ میگوید ،پوریا بعد از مدتی برگهایش را آورد و با تعجب نمرات بیست در برگها را نگاه میکرد ،و رو به روزبه گفت :نمرات پوریا را دیده ایی !روزبه گفت : از همون روز اول من فهمیدم که پوریا تو درس و مشق زرنگ است، چند روز پیش یکی از همکلاسیهایش آمد، دم منزلشون ، دفتر ریاضی اش را گرفت برای دبیری که در دبیرستان دیگری کلاس درس داشت برد او به من گفت پوریا ، نخبه و شاگرد اول دبیرستانشونه . بجز کمکهای درسی بیریای پوریا به دوستش روزبه ،مادرش مجبور بود دبیر خصوصی برای او نیز بگیرد و متاسفانه بعلت عدم تمرکز بازهم نمره مناسب نمی آورد. روزبه و پوریا به سال آخر دبیرستان رسیده بودند . ساکن قدیمی یکی از واحد ها لطف بزرگی کرد و انباری نسبتاً بزرگ خود را که پنجره و برق داشت و برایش بلااستفاده و اول پارکینگ بود به پوریا داد ، که در آنجا بخوابد و درسش را بخواند. وجود این انباری شبه اتاق باعث میشد که روزبه خیلی راحت تر پیش پوریا بیاید و بعضی از شبها با وجود مخالفت خانواده اش نزد او بخوابد و از عاشقی هایش برای پوریا تعریف کند .چون قبلاً فقط زمانیکه پدر و مادر پوریا بدنبال کارشان می‌رفتند آن دو، می‌توانستند در اتاق سرایداری از خواهر پوریا که تنها وسیله سرگرمیشان بود نگهداری و یا با او بازی کنند و در دیگر روزها که آنها بودند جایی برای نفر اضافی در آن اتاق کوچک نبود ، روزبه که با افت تحصیلی همپایه کلاسی پوریا شده بود ، در سال آخر دبیرستان بیشتر در شب نشینی ها وتفریح وعیاشی وخوش گذارانی با دوستان همسن و همپالگی خودش بود و پوریا دیگر کمتر با او برای خیابان‌گردی میرفت و در عوض با جدیت بیشتری درس میخواند ،که بعداً بتواند برای رفتن به دانشگاههای دولتی ، رتبه عالی در کنکور بیاورد. روزبه بیشتر اوقات علاوه بر ماشین مادر ، ماشین گران قیمت پدر را نیز مخفیانه بر می‌داشت و به پوریا یا دیگر دوستانش می‌گفت: پدر گفته اگر گواهینامه ات را بگیری یک پورشه کروک برایت میگیرم و پوریا میگفت پدرم بزودی یک ماشین برای خانواده میگیرد تا برای رفتن به شهرستان و سر زدن به فامیل و مادر بزرگ مشکلی نداشته باشیم.
پوریا با نمرات عالی در کنکور سراسری و در دانشگاه دولتی شیراز در رشته جراحی دندانپزشکی قبول شد و به آنجا رفت و اما روزبه با کلی تجدیدی به زور دبیرستان را تمام کرد . روزبه به اصرار پدرش که میخواست چگونگی مدیریت کارخانه اش را به او یاد بدهد و شغل خود را در آینده بهش واگذار کند وقعی نمیگذاشت و حاضر نبود به خارج از شهر برای رفتن به کارخانه همت کرده و رختخواب و خواب صبح را ترک کند.
بعد از گرفتن گواهینامه روزبه ، پدرش همانطور که قول داده بود ماشین خوبی برایش تهیه کرد و آن ماشین عاملی شد که بیشتر بدنبال تفریح و عیاشی و سفر رفتن با دوستان به ویلایشان بیفتد ، حدود یکسال بعد شبی مست بود و در کوچه باغها با تحریک دوستانش با سرعت رانندگی میکرد ، که مرد کشاورزی را زیر گرفت و باعث مرگش شد ، بهمین علت بازداشت گردید و چون بیمه ماشین بسر رسیده بود پدرش مجبور شد دیه کشاورز را به خانواده اش بپردازد و به خرج مراسم فاتحه نیز کمک کند، روزبه که قید و بندی را رعایت نمیکرد با مراوده با دوستان نابابی که پیدا کرده بود با گذشت زمان خطاهایش بیشتر شد و آن آدم مهربان و آرام تبدیل به آدمی تقریباً شرور گردید و چندین بار به عناوین مختلفه به زندانهای کوتاه مدتی افتاد. و هر بار این پول پدرش و یا کمک دوستش پوریا بود که واسطه گری و یا نصیحت کرده و دست این پسر را گرفته و از منجلاب بیرون میکشیدند . پوریا با سعی و تلاش در دانشگاه واحدهای درسی خود را پاس میداد و با توجه به نخبه بودن و توصیه اساتید از سال دوم بعنوان دستیار یکی از پزشکان مشهور در بیمارستانی در شیراز مشغول بکار شد و حقوق مناسبی دریافت میکرد بطوریکه کمک خرج برای پدر میفرستاد و بلافاصله پس از اتمام تحصیلات با بورسیه به خارج از کشور رفت و مدرک تخصصی خود را که گرفت در تهران به استخدام بیمارستان معروفی در آمد . پوریا چند سال بعد یکی از واحدهای ساختمان مجاور مهرگان را که بفروش گذاشته شده بود برای خانواده خرید و پدرش نیز چون پا به سن گذاشته بود شغل سرایداری را رها و به کار گچبری تزئینی فقط میپرداخت و ضمناً پوریا با تهیه جهیزه ائی مناسب خواهرش را راهی خانه بخت کرد. دو دوست کماکان بعلت مجرد بودن در اوقات استراحتی که گاهی پوریا میتوانست در اختیار داشته باشد با همدیگر بسر میبردند و البته همچنان روزبه در سایر مواقع ، دنبال دوستان یکبار مصرف و خوشگذران ، با لذت مستی و اعتیاد به مواد مخدری بود که بتازگی گرفتارش شده ، و بیشتر او را بسمت نافرمانی از پدر میبرد .
دیگر نصایح پوریا که به توصیه والدین روزبه گاهی به او میکرد بی اثر شده بود. یکروز که با دوستانش به باغی رفته و مواد روانگردان مصرف و شراب نیز نوشیده بود در پی یک درگیری لفظی چاقوی میوه خوری را برداشته و وارد سینه یکی از همپیاله های خود کرد و باعث مرگ او شد . با دستگیر شدنش خانواده سعی کرد با در اختیار گرفتن بهترین وکلا رضایت خانواده مقتول را با پول بگیرد اما آنها رضایت نمی‌دادند ؛ با پا در میانی مستمر پوریا بهمراه پزشکانی که افراد سرشناسی را می‌شناختند بلاخره بسختی رضایت از آنها گرفته شد و روزبه از مرگ حتمی نجات یافت . روزبه که متنبه شده بود ، بیشترین ملاقاتی را از طرف پوریا داشت و دو سال از محکومیت هشت ساله اش را طی کرده و به مردی آرام و خوب مبدل شده بود . روزبه چون در بند زندانیان قاتل بود یکروز متاسفانه در یک درگیری جمعی در زندان ، با ضربات متعدد چنگال به سرش بشدت زخمی شد و او را روانه بیمارستان کردند؛ همکاران پزشک پوریا ماجرای مجروح شدن روزبه را به او بلافاصله اطلاع دادند و پوریا اولین نفری بود که قبل از به کما رفتن روزبه ، بالای سرش بود و حرفهایش را که طلب بخشایش از پدر و مادرش و ابراز پشیمانی از خطاهایش بود را شنید . بستگانش همراه با پوریا و خانواده اش اوایل در هر وقت ملاقات در بیمارستان جمع میشدند. دوره کما روزبه که طولانی شد، چندی بعد پوریا برای گذراندن یک دوره آموزشی چند هفته ایی به خارج از کشور رفت و وقتی به محله برگشت و از تاکسی پیاده شد و پلاکارد مراسم خاکسپاری روزبه را که فردا بود سر در ساختمان آرامیس دید ناگهان خشکش زد و تعجب کرد که چرا پدر و یا مادر به او اطلاع نداده بودند و گذاشته بودند تا خودش بیاید و متوجه مرگ دوستش شود . با چشمانی گریان با کیف و ساک دستیش یکراست بطرف آپارتمان خانواده روزبه رفت. هنوز شاسی زنگ را نزده بود که آن پیرمرد خوش سیمایی که همیشه از پشت پنجره منزلش به کوچه نگاه میکرد درب را باز کرد و در حالیکه دست بر شانه اش گذاشته و او را تسلی و دلداری میداد به طرف مبلهای لابی ساختمان هدایتش کرد و دقایقی با او برای آرام نمودنش گفتگو کرد و پس از آن گفت: آقای دکتر ، من سالهاست تنهایم و همسرم فوت کرده و دو فرزندم نیز خارج از کشور زندگی میکنند . آقای دکتر همانطور که ملاحظه کرده ائید بیشتر وقتها که شما و روزبه در کوچه بازی می‌کردید من پشت پنجره منزلم می نشستم و بازی شما دو دوست را که عمیقاً هوای یکدیگر را داشتید و یکی پولدار و دیگری بی‌چیز بود را تماشا میکردم ،چون در بیرون با کسی رابطه ایی نداشتم دیدن شما و بچه های کوچه هر بعد از ظهر برای من یک نعمت بزرگ و شیرینی بود ، من با قصه نویسی، سر خود را سالهاست که گرم کرده ام . آقای دکتر من را هم شریک غمتان بدانید و دوست دارم بعد از تسلیت گفتن به خانواده دوستتان ، در فرصتی به منزل من سری بزنید و کمی از رابطه خودتان با روزبه بگویید تا من بتوانم داستان شما، دو دوست را بنویسم و به اینصورت اسم دوستت را برای خوانندگانم ماندگار کنم . پوریا آهی کشید و گفت چشم خدمت شما میرسم و هر آنچه از دوست خوب خودم میدانم برایت میگویم. چندی بعد ، پوریا به اتفاق خانم جوان و زیبایی در یک بعد از ظهر نزد پیرمرد رفت و خانم جوان را که دکتر چشم پزشک بود نامزد خود معرفی کرد . پوریا همه آنچه که از دوست خود و یا خودش لازم بود طی دو ساعت برای او تعریف کرد . و آن آقا در انتها گفت : همانطور که میبینی افراد های که در ساختمانهای این محله زندگی میکنند ، گرچه بی نیاز و پولدار هستند ، اما پول برای همه شان خوشبختی نیاورده و این رفاه فقط راحتی جسمی ، آنهم نه برای همه ، بلکه برای بعضی هاشان آورده و از نظر روحی بیشترشان آسیب دیده و زخم خورده هستند . پول زیاد هم گاهی بدبختی های دارد که میبینی باعث نابودی عزیزترین افراد خانواده می شود. پوریا گفت: آقا امروز من به حرف پدرم رسیدم که در جواب مادرم آنروز میگفت اینهایی که در ساختمانهای سر به فلک کشیده در اینجا زندگی میکنند شاید مشکلات بیشتری از افراد عادی داشته باشند .

فاطمه امیری کهنوج
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

موضوعات


بالا