تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

درحال تایپ تی یان

فرح

فرح
کاربرسایت
سلام .
این داستانی برای خواب کودکان است و تا آنجائی که کودک بیدار است آنرا باید ادامه داد


تی یان

برادرم که جنگلبان بود برای دخترکوچکش چنین تعریف کرد:

صبح که رسیدم میمون ماده در حال زایمان بود و میمون نر هم درکنارش بود .تا نزدیکی ظهر میمون با درد شدید و تقلای زیاد بالاخره زایمان کرد .
و یک میمون ماده کوچولو و زیبا بدنیا آورد که اسمش گذاشته شد تی یان !

پدر ومادر از تی یان خیلی خوب مراقبت میکردند .تی یان در قلمرو پدرش و نزدیک خانه شان ورجه وررجه میکرد.

روزی مادرش به میمون پدر گفت: تی یان یکساله شده باید آموزش پریدن ،جهیدن و پیدا کردن خوراک ودفاع از خود را یاد بگیرد ،تا چند سال دیگر برود دنبال زندگیش ..

پدر از فردای انروز به تی یان تعلیم میداد که چگونه دستهای خود را به درختان قلاب کند،وپاهای خود را مانند طناب به درخت بعدی ببند واز رو درختان بپرد ویا بجهد.
پدر آموزش فرار از دشمن را به او آموخت که زمانی که شیری یا ببری آمد بتوان بگریزد و چطور غذا در جنگل پیدا کند و خود را بالای درختان برای در امان ماندن برساند و زیاد تنها نماند تی یان همه درسهای پدر را خوب یاد گرفت.

تی یان دیگر سه ساله شده بود و بعضی وقتها به جنگل کناری که قلمرو آنها نبود میرفت و با همسنی های خود بازی میکرد.

یکشب که به خانه رسید به پدرش گفت پدرجان فردا سریان بهمراه دوستانش می آیند دنبالم و من با او میخواهم زندگی جدیدی را شروع کنم ،مدتی است که سریان را میشناسم پدر سری تکان داد،آنشب تی یان در خواب میدید که با سریان دنبال هم در بیشه زارها میدوند.

پدرش موضوع رفتن تی یان را به مادرش گفت ،مادرش کمی دلتنگ شد،پدر گفت :ما هم علایق هایی داشتیم وبا آنها زندگی کردیم وحالا تی یان علایقی دارد که باید برود و درکنار انها زندگی خود را شروع کند و شما فقط .. انها شادی و سلامتی بخواه ...

عصر سریان به همراه دوستانش بدنبال تی یان آمدند و همگی کمی در جنگل محوطه تی یان بازی و شادی کردند و در آخر پدر ومادر تی یان آنها را تا جنگل کناری بدرقه کردند و برای خوشحالی آنها کف زدند و صدا درآوردند.

تی یان وسریان در جنگلی کمی دور تر از محل زندگی قبلیشان زندگی شیرین خود را با پریدن روی درختان وپیدا کردن غذا و گرفتن حشرات بزرگ آغاز کردند .

در روزهای غیر ابری هر دو با دوستانشان و برای لذت بردن از زندگی خود با پیدا کردن شپشها ، کیف نور خورشید را هم می بردند.

مدتی بود که تی یان سنگین شده بود و کمتر ورجه ورجه میکرد و بالای درختان استراحت میکرد او حالا باردار بود. و سریان بیشتر مواظبش بود،

روزی که با هم در جنگل میگشتند ناگهان صدای غرش شیری را شنیدند که بطرف انها میامد که سریان به تی یان گفت: بپر بالای درخت ،تی یان چون باردار بود وقتی پرید چون سنگین بود دوباره بطرف زمین پرت شد که صدا سریان بلند شد که دست من را قلاب کن تا بکشمت بالا ...و شیر در نزدیکی تی یان رسیده بود.
و تی یان فقط میلرزید ویک لحظه احساس کرد که دیگر یک لقمه چرب شیر شده ..که سریان دست او را کشید وگفت :تا جایی که امکان دارد برو بالای درخت و من هم دنبالت می آیم .
شیر که آنها را از دست داده بود با نعره ای از انجا دورشد.

قلب تی یان فقط تندتند میزد و بدنش میلرزید بخاطر همین تا چند روز بالای درخت از وحشت درست خوابش نمی برد و به سریان گفت :بچه ضربه نخورده باشد.

بعد از چندی تی یان زایمان کرد وقتی نوزاد بدنیا آمد تی یان احساس کرد که مقداری مو بدنیا آورده وسریان و تی یان دنبال نوزاد میمونشان میگشتند که از وسط موها دست وپای نوزاد را دیدند.
وخوشحال شدند چون خیلی مومویی بود .نوزاد نر بود و اسمش را گذاشتند مویان..

پدر ومادر به خوبی از مویان نگه داری میکردند . آنها در هشت ماهگی متوجه شدند که پاهای مویان زیاد حرکت ندارد و درشکمش جمع میشود. تی یان خیلی ناراحت شد و گفت:این همان ضربه ای بوده که زمانیکه شیر دنبالم کرد ومن از بالای درخت افتادم به زمین و حالا پای مویان اذیت شده .سریان گفت نگران مباش من تعلیمش میدهم پاهایش را به حرکت می اندازم.

از فردای انروز سریان به آموزش مویان و آویزان کردن پاهایش پرداخت وشبها هم ماساژش میداد و مرتب در اب پاهای مویان را شست شو میداد و او بهبود یافت ،پریدن و فرار از دشمن هم را به مویان آموخت.ارام ارام که سن مویان بیشتر میشد پاهایش قوی تر و بهتر از روزهای قبل می شد ،پدر هم هروز تعلیم دراز کردن پا را به او یاد آوری میکرد.

حالا دیگر مویان هم قوی ونیرومند شده بود ودر محوطه خودش حکمرانی میکرد و هر دشمنی که می آمد همگی به دشمن هجوم میاوردند و دشمن را فراری میدادند .
در یک شب با شکوهی با فرمه جشن شادی گرفتند ..و فرمه در کنار مویان زندگی خود را شروع کرد.

فاطمه امیری کهنوج
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

موضوعات


بالا