درحال تایپ زندگی شعله

فرح

فرح

فرح
کاربرسایت
عضویت
6 December 2018
ارسال ها
17
Reaction score
18
امتیاز
3
سن
56
محل سکونت
ایران شیراز - ماهشهر
زندگی شعله

شعله از پدر و مادری بدنیا آمد که مادرش بیخیال بود و تا زنده بود 4 شوهر کرد.پدرش نیز معتاد بود..شعله 2ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند..بعد از رفتن مادر ، پدر هرروز تمام وسایل خانه را برای خرید مواد میفروخت.و از آنجا دربدری شعله آغاز گردید پدر و شعله مدتی نزد دوستان هرویینی زندگی میکردند. پدر در عالم خودش بود. شعله بیچاره را آن خانواده در کنار فرزندان خود نگه میداشت زن خانواده که خسته شده بود از شوهرش خواست که شعله و پدرش را از خونه بیرون اندازد. دوباره آوارگی شعله 3ساله شروع شد از آنجا که پدر چیزی برای فروش نداشت دست به دزدی زد
که در همین حین پدر دستگیر شد و روانه زندان و بدبختی چند برابر شد
عمویش شعله را نزد خود برد و در کنار فرزندان خود از او نگه داری کرد.بعد از مدتی پدرش آزاد شد و دنبال شعله آمد. اما از آنجایی که پدرش با شعله کاسبی میکرد زن عمو و عمو را اذیت کرد تا اینکه شعله را به پدرش برگرداندند.شعله و پدرش در پارک ها میخوابیدند اینجا بود که پدرش داغون شده بود از مصرف زیاد و منگی با سر در جوی افتاد..شعله بالا سرش با گریه دستان ظریفش را روی دست پدرش میکشید و زور میزد که پدر بالا بیاید اما نمیتوانست
رهگذری پدر شعله را از جوی کشید بیرون. خانه ی اقوامی در آن نزدیکی بود پدر شعله و رهگذر به در خانه اقوام رفتن رهگذر داستان را گفت آقای جوادی(اقوام) مرد خوب و مهربانی بود شعله و پدرش را به داخل خانه آورد و شروع به نصیحت کردن کرد اما نصیحتش تاثیری روی فرد معتاد نداشت . شعله از بس لباسش کثیف وخشک شده بود سرش هم شپش زده بود . دختر اقای جوادی شعله را حمام داد،و موهای سر شعله را از ته زد و کچلش کرد دوماه در خانه جوادی ماندند،اما چون پدرشعله دنبال کار خودش بود و آنها ازدیدن او رنج میبردند،به پدرشعله گفتند یا ترک کن یا از اینجا برو شعله و پدرش دوباره پارک و کارتن خوابی را شروع کردند . ‌یکروز پدر شعله رفته بود دنبال مواد و تاظهر نیامد شعله از خواب بیدار شد و دید که دو سگ در نزدیکی او بودند البته دیگر با موشها دوست شده بود اما از ترس سگها انقدر گریه کرده بود که به هق هق افتاده بود پدرش رسید با یک بسته بیسکویت خشک که ان را داد دست شعله گفت:بخور برویم پیش دوستم عبدلو . دوستش از پدر داغان تر بود در خرابه میخوابید زیرش کارتون و یک پتو داشت که از بس کثیف و دودی بود قابل تشخیص نبود دوست پدر ۴۵ساله بود اما مانند ۶۰ساله ها بود و بدنش اب بخودش ندیده بود .
فردا عبدلو درس جدیدی به پدرم داد، گفت:من سر چهار راه اولی گدایی میکنم و تو هم سر چهار راه دومی . شب تا صبح مواد مصرف میکردند،عصرها کارشان شروع میشد،تا اخرشب میرفتیم در خرابه ‌.از غذای گرم خانگی وحمام و نظافت خبری نبود شام بعضی وقتها ساندویچ بعضی موقع هم مردم غذایی میدادند ،ادم معتاد در قید غذا نیست .عبدلو و پدرم مواد مصرف میکردند من هم با سگها وموشها وسوسکها دوست بودم و کنار پدر بی خاصیتم میخوابیدم . غیراز این زندگی دیگر را ندیده بودم وچون بچه بودم درکی از زندگی خوب نداشتم
یکروز پدرم و عبدلو کابل برق دزدیدند ،و هر دو روانه زندان شدند از طرف دادگاه من را دادند پرورشگاه .قبلا پدرم میگفت :میبرمت پرورشگاه و من پرورشگاه را دوست نداشتم .تا مدتی با کسی حرف نمیزدم .تا ارام ارام دوست شدم و کلاس اول و دوم را در پرورشگاه خواندم .دوستی داشتم که چند تا النگوی پلاستیکی در دستش بود من هم دوست داشتم آن ها را داشته باشم.سروکله ی پدرم پیدا شد.من را صدا زدند که بیایم و پدرم را ببینم تا او را دیدم خوشحال شدم بهش گفتم برایم النگو بخر.پدرم آمده بود که مرا ببرد ، از طرف بهزیستی یک میلیون تومان به پدرم دادند تا زمانی که سر کار برود از این پول استفاده کند.مربی گفت وسایلت را جمع کن و با ستاره و هومن خدافظی کن.پدر مرا برد و همان روز النگو و تغذیه برایم خرید.آدرس یکی از دوستان زندانیش را داشت یک راست رفتیم خانه ی ستار . ستار یک هفته جلوتر پدرم از زندان مرخص شده بود.با پولی که پدرم داشت دو ماه را در خانه ستار گذراندیم من با بچه های ستار بازی میکردم پدرم در اتاق دیگری با ستار مشغول مصرف مواد بودند.در این مدت من بیماری خارش گرفتم.من را برد نزد دکتر و علتش معلوم شد که بودن در محیط کثیف و نداشتن بهداشت بود .ما دوباره از خانه ی ستار رانده شدیم دوباره دربدری. اما چون مدرسه میرفتم و معلمان از وضع من خبر دار بودند از نظر مالی به من کمک میکردند. پدرم دیگر داغون شده بود و از دست من خسته ،من را فرستاد دوباره پیش عمویم. اما از آنجا که پدرم همیشه آن ها را اذیت میکرد و پول تلکه میکرد دوباره مرا تحویل پدرم دادند.همیشه در چهره ی شعله یک غم و یک سر درگمی و یک بی ثباتی خانواده وجود داشت که او را رنج میداد. پدر در همین دربدری و کارتون خوابی به علت خرید و فروش مواد به زندان افتاد
دادگاه شعله را به خانواده ای که فرزندی نداشت تحویل داد شعله در آن خانواده به تحصیل و تربیت مشغول شد.شعله چون مادری نداشت حتی نمیتوانست هنگام غذا خوردن چنگال را درست در دست بگیرد و چون در چندین خانواده بزرگ شده بود از نظر تربیتی سردرگمی شدیدی داشت.خانواده توکلی آرام آرام او را شکل دادند شعله کم کم بزرگ شد و خودش میتوانست تصمیم بگیرد. پدر سه سال در زندان بود .آقای توکلی هم وکیل بود سرو کله پدر دوباره پیدا شد.آقای توکلی انتخاب را گذاشت به عهده شعله یا پدر را یا خانواده توکلی را انتخاب کند.آقای توکلی گفت هر تصمیمی بگیری پشتت می ایستم.شعله غرق در فکر دربدری های قبل به همراه پدرش افتاد و تصمیم گرفت در کنار خانواده ی توکلی بماند پدرش چون میخواست از شعله به عنوان تلکه و گدایی استفاده کند از خانواده ی توکلی شکایت کرد آقای توکلی نیز نامه ای از دادگاه گرفت که آن مرد دال بر صلاحیت اخلاقی ندارد و اگر مزاحمتی برای خانواده توکلی ایجاد کند او را دوباره به زندان بیندازند .شعله درس خود را به کمک پدر خوانده اش به اتمام رساند.دانشگاه در شهر دیگری قبول شد با آقای توکلی به آن شهر رفتند و بعد مدتی خبردار شد که پدرش بر اثر تصادف فوت کرده و برای پدرش متاثر شد شعله سر کار رفته و همسری اختیار کرده و با کمک آقای توکلی زندگی آرامی بدست آورده است زندگی شعله با خاطره بد کودکیش همراه بود و این داستان را برای همکارش که از زندگی عادیش ناشکری میکرد تعریف کرد.

فاطمه اميری كهنوج
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)


بالا