درحال تایپ قبرســـتــآن هــآیـــگیـــت | Daniall ڪآربــر انجمن رمآن ایــران

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
نام داستان: قبرستآن هایگیــت
ژانر: ترسناڪ، تراژدے، ڪمے طنز
نام نویــسنده:
Daniall
خلاصہ: همه چیز داشت به رواݪ عادے طے مےشد. تا اینڪہ براے تحصیݪ به انگݪستآن اومدیم و با جاے عجیبے آشنا شدیم...
 

K͕͕͗͗r͕͕͗͗a͕͕͗͗l͕͕͗͗i͕͕͗͗c͕͕͗͗e͕͕͗͗_͕͕͗͗a͕͕͗͗y͕͕͗͗

فوتـسالیستِـشونـمـــ....
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار رمان
عضویت
11 June 2018
ارسال ها
58
امتیاز
83
سن
14
محل سکونت
مینی پاریس
6963


خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش وپاسخ رمان نویسی⚜
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
▓قوانین فراخوان نقد و تگ گیری رمان ها▓
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
آروم به سمت جلو قدم بر می داشتم. همه جا تاریڪ بود و تنها قسمتی از زمین با چراغ قوه ی توی دستم روشن شده بود.
همیشه ڪجکاو بودم که بدونم توی این قبرستان که همه با ترس ازش حرف می زنن چیه!
هیچ وقت جرعت نکردم شب ها، تنهایی به اینجا بیام، تا اینکه امشب سینا راضی شد تا همراهم بیاد. سینا!!
حس ڪردم تنهام...
-سینا؟
چراغ قوه رو به اطراف چرخوندم، اما به جز قبر هیچ چیزدپ دیگه ای نبود.
صدای نفس کشیدن کسے رو از پشت سرم شنیدم. از ترس ضربان ثلبم زیاد شده بود و به نفس نفس افتادم.
دستی آروم روی شونه ام قرار گرفت. با برخورد دستش با شونه ام فریاد بلتدی کشیدم و پا به فرار گذاشتم.
اما هنوز یک متر هم دور نشده بودم که یک چیز از پشت مانع ام شد. دست هاش سرد بود. انگار یک موجود مرده بود. جرعت نداشتم اکون بخورم، اما مجبور شدم برگردم و دیدم که... این که سیناست!
- کفنت کنم الهی همینجا تو همین قبرستون مراسپـخاک سپاریت برگزار بشه! ترسوندیم داشتم دیگه وصیت می کردم
سینا: چته پسر؟ یعنی من اینقدر ترسناکم!
در حالے که دستم رو روی قلبم گذاشته بودم و نفس نفس می زدم، گفتم:
-چشم هات در همه حالت ترسناکن!
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
سینا: فکر می کردم چشم های رنگی رو دوست داری!
- آره، چشم های قرمز هم تا قبل از اینکه ترسناک بشن، دوست داشتنی ان!
سینا: عجب... حالا اصلا چرا اینجاییم؟
-پوف... بهت گفتم اگه نمی خکای بیای، خب نیا. حالا که اومدی غر نزن
سینا: غر نزدم که،سوال پرسیدم.
چند لحظه ای سکوت کردم و گفتم:
- خب، سوال خوبی هم هست! ما اومدیم اینجا تا ببینیم چی چیزی درش هست که هیچ کس جتی جرعت نداره اسمش رو به زبون بیاره...
چند ثانیه ای با دهـ*ان باز بهم خیره شد و با حالت روان پریش و صدای تقریبا بلندی گفت:
سینا: تو دیوونه ای فرید! اگه کسی جرعت نداره حتی اسمش رو به زبون بیاره، پس چرا اومدیم اینجا! احمق تر از تو ندیدم. شاید یک چیزی هست که هیچ کس نمیاد اینجا!
انگشتم رو به معنی "ساکت" روی ل**ب هام گذاشتم.
-هیس، می شنوی؟
صدای زوزه ی گرگ،تمام شب توی قبرستان پیچیده بود. اما اینبار هم صدای زوزه نزدیکتر و بلند تر بود و هم صدایی غیر از اون شنیده می شد!
انگار صدای پای کسے بود! اما به جز من و سینا کسی اینجا نیست...!
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
سینت: صدای چیه؟
-یک نفر اینجاست!
دستش رو گرفتمو با سرعت شروع به دویدن کردیم و پشت درختی پنهان شدیم.
- سینا چته؟ چرا تکون نمی خوری؟
سینا: هان چیه؟
-خوبی؟
سینا: اره...
با یک حالتی سرم رو تکون دادم که انگار " اره، تو خیلی خوبی! منم خر"
سینا: قیافت رو درست کن! شبیه...
-ساکت... نگاه کن!
یک نفر توی قبرستان بود! مشخص نبود که مرده یا زن... لباس سیاهی تنش بود و صورتش رو پوشانده بود.
وسیله ی نورانی توی دستش بود.
چراغ قوه ها! موقع ی دویدن از دستمون افتادن.
به سینا نگاهی انداختم و طوری که صدایی ایجاد نکنم، زدم توی سرش
سینا: آخ!
فرد سیاهپوش با صدای سپهر سرش رو بلند کرد و به اطراف نگاهی انداخت. انگار دنبال منبع صدایی که شنیده بود می گشت. سینا می مردی اگه نمی گفتی آخ!
دوباره صدای گرگ بلند شد. اون مرد سیاهپوش راهش رو به سمت دیگه ای کج کرد و دور شد.
-هوف... آخیش.بخیر گذشت... سینا؟
بهش نگاه کردم، به رو به روش خیره شده بود و جوابم رو نمی داد.
نگاهش رو دنبال کردم و برگشتم سمت چیزی که توجهش رو جلب کرده بود...
خودش بود! چشم های سفید رنگش توی تاریکی برق می زدن و کل صورتش پوشیده شده بود. قبل از اینکه بفهمم چه چیزی جلومه، به سمتمون حمله کرد و...
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
فصل اول


°°° 5مـآه قبــݪ°°°

بابا: مراقب خودتون باشید و یادتون باشه که برای درس دارین می رین انگلستان
سینا: نه برای خوشگذرونی!
بابا:امیدوارم!
از بابا خداحافظی ڪردیم و سوار هواپیما شدیم.
قبل از اینکه سینا به صندلی ها حتی نزدیک بشہ، سریع به سمت صندلی ای که پنجره سمت پنجره بود رفتمو نشستم.
لبخند پیروزمندانہ ای براي سینا زدم. با تاسف سری تکون داد و گفت:
سینا: خاک...
-بر سرت!
سرش رو به پشتی صندلی تیکه داد و چشم هاش رو بست و گفت:
سینا: لطفا در طول پرواز سڪوت کن. مےخوام بخوابم
-دنگ دونگ دانگ، با تشڪر مهمان دار هواپیما
سینا: زهرمار
-تو مگه ڪوه کندے که می خوای بخوابی؟
تکیه اش رو از صندلے گرفت. مستقیم بهم نگاه ڪرد و گفت:
سینا: نخیر، اما ڪل شب رو داشتم به پیام های یک نفر تو تلگرام جواب می دادم!
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
خب می خواستی ندی!
سینا: دِ اگه نمی دادم که الان پیش خیاط بودم منتظر بودم تا شلوارمو بدوزه
خنده ای کردم و گفتم:
-عجب! منکه کاره ای نیستم
با حالتکشداری گفت:
سینا: اصلـــا! یکی تو کاره ای نیستی یکی هیتلر
 
آخرین ویرایش:

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
از کوچه‌های خیس گیشا
تا کافه‌های گرم دربند
از برج میلاد کمی کج
تا کوه مغرور دماوند
از روزهای خنده بازی
توو پارک ساعی ریسه رفتن
شب زیر عطر گیج بارون
دور تئاترشهر گشتن
تهران بدون تو فقط سردرد داره
هر کوچه ای اسمتو به یادم میاره
شب‌ها پیاده توو ولیعصر
رو هر درختی اسم ما بود
ماهی که می‌رقصید رو آب
تعبیر‌ خواب جمعه‌ها بود
بازیِ نور و سایه و اشک
تهرانِ من، تهرانِ بیدار
بازم دارم هذیون می‌بافم
بازم دلم تب داره انگار
تهران بدون تو فقط سردرد داره
هر کوچه ای اسمتو به یادم میاره

دلم برای تهران تنگ می شه... برای اون نیم ساعت مدرسه تا خونه که با سینا طی می کردیم. برای فریادهامون روی بام، برای روز های تعطیل که صدای موسیقی تا سر کوچه ی خونمون می رفت. شب بیداری های من و سینا سرکار گذاشتن دخترا، برای همه چیز...
حس کردم چیزی مدام داره تکونم می ده. هنسفری رو دراوردم و و به سینا نگاه کردم و سرم رو به معنیه "چیه" تکون دادم.
سینا: رسیدیم. می خوای همینجا بشین و هعی موسیقی گوش بده!
- فکر خوبیه!
سینا: هوف، پاشو.
داشتیم از هواپیما خارج می شدیم که یک فکری به سرم ـزدم. دلم شیطنت می خواست!
مهمان دار هواپیما کنار در ایستاده بود و با لبخند از مسافرها خداحافظی می کرد.
لبخند مکش مرگ منی زدم و موقع ی بیرون رفتن از هواپیما، چشمکی برای مهمان دار زدم که متوجه ی چیز عجیبی شدم! چشم هاش از حدقه زده بود بیرون! حالا اگه مهماندار ایرانی بود میخورد منو... خب تو دیدار اول طبیعیه! بیخیال چهره ی مهمان دار شدم و از هوا پیما بیرون رفتم که صدای خنده ای از پشت سرم توجهم رو جلب کرد!
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
سینا پخش زمین شده بود! نکنه کسی قلقلکش داده؟
بازوش رو گرفتم و به زور از پله ها اوردمش پایین
- چه مرگته؟
به زور خودش رو کنترل کرد تا نخنده و بتونه حرف بزنه
سینا: مهمان داره...
و دوباره زد زیر خنده!
-مهمان دار چی؟
سینا: قیافه اش دیدنی بود!
-بسه بابا بیا بریم.
با کلی بدبختی تونست بیخیال بشه. اما همچنان نیشش بار بود و هر وقت که چشمش به من می افتاد، ریز می خندید.
بعد از تحویل گرفتن چمدون ها، تاکسی گرفتیم و آدرس خونه ای که حدودا ۱۵ سال پیش مادر سینا توش زندگی می کرد رو دادیم.
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدیم ورو به روی خونه ایستادیم.
یک خونه ی بزرگ و قهوه ای رنگ با یک در سیاه و دو پنجره که دو طرف در و بالای خونه قرار داشتن. یک درخت بزرگ هم پشت خونه بود.انقدر بزرگ بود که از این طرف خونه دیده می شد.
نگاهی بهم انداختیم و به سمت خونه رفتیم. در رو زدم ومنتظر موندم. بعد از چند لحظه یک زن میان سال با چشم های سبز رنگ در رو باز کرد.
چشم های منم سبزن اما این دیگه خیلی چشم هاش سبزه!
به بریتانیایی بهمون خوش آمد گفت و سینا رو محکم در آغوش گرفت.
از سینا بعیده! حداقل یک جوونش رو انتخاب می کردی! انتخاب هات هم مثل خودتن...
سینا به فارسی گفت:
سینا: فرید، این مارگارتِ. یک جورایی می شه گفت پرستار دوران بچگی من.
- هوف یک لحظه بهت شک کردم!
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
سینا: مارگارت این فریده، دوست صمیمیه من.
مارگارت لبخند مهربونی زد و گفت:
مارگارت: خوش اومدی فرید جان!
-ممنون.
مارگارت به داخل خونه دعوتمون کرد. وارد خونه شدیم و چمدون ها رو روی زمین گذاشتیم. یک خونه ی حدودا ۲۰۰ متری با دو اتاق خواب طبقه ی بالا و یکی طبقه ی پایین که اتاق خوِ مارگارت بود. سالن بزرگ و آشپزخونه که کنار راه مله بود و میز نهار خوری که زیر پله ها بود.
آخه کی اونجا غذا می خوره؟
سینا: فرید چمدون ها رو ببر بالا و یکی از اتاق ها رو انتخاب کن تا من درباره ی ساعت ورود و خروجمون با مارگارت صحبت کنم.
-اوه! الان باید به اون جواب پس بدیم؟
سینا: دقیقا.
رفتم طبقه ی بالا و چمدونم رو توی یکی از اتاق ها گذاشتم و چمدون سینا رو هم تو ی اتاق دیگه
خواستم برم طبقه ی پایین که درِ قرمز رنگی توجهم رو جلب کرد. رفتم سمتش و خواستم واردش بشم که یک بالشت سیاهرنگ و زشت جلوم رو گرفت.
یا خدا! بالشت ها هم اینجا جزو موجودات زنده حساب می شن؟
مارگارت: هی لیا آروم باش!
- این مگه بالشت نیست؟
مارگارت خندید و گفت:
مارگارت: نه پسر جان! این گربمه.
عجیبا غریبا! چه گربه ی زشتی!
گربه رو بلند کرد و از سر راهم کنار رفت و قبل از رفتن به طبقه ی پایین با لحن خاص و جدی گفت:
مارگارت: وارد اون اتاق نشو!
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
شب شده بود و مارگارت توی اتاقش بود. من و سینا هم تو سالن نشسته بودیم، او طبق معمول سرش توی گوشی بود و منم مشغول بالا و پایین کردن کانال ها بودم اما حواسم اصلا به برنامه های تلوزیون نبود و تو فکر درس و دبیرستان بودم.
همیشه از شروع سال تحصیلی جدید بدم می اومد. کلا با درس میونه ی خوبی ندارم اما همیشه درسم خوب بود و این هم دلیلی بود برای اومدن به لندن و ادامه ی تحصیل که این برای من یعنی قوز بالا قوز...
سینا: فرید؟
-بله؟
سینا: پوف، من گرسنمه!
-خب برو از تو یخچال یک چیزی بردار بخور.
سینا: هیچی تو یخچال نیست...
-چرا، کلی ساندویچ تو یخچال هست!
سینا: هنوز ۲۴ ساعت نشده که رسیدیم، از همه چیز با خبر شدی! تو چیزی نمی خوری؟
-نه تو بخور
سینا: پس غلط می کنی وقتی من خوابیدم بیای سراغ یخچال و طَرَق طُروق کنی...
در حالی که روی مبل دراز می کشیدم‌، گفتم:
- من الان می گیرم می خوابم که خیالت راحت شه!
این رو گفتم و کوسنی که روی مبل بود رو روی سرم گذاشتم و به ثانیه نکشید که خوابم برد.
با حس حرکت چیزی روی پیشانیم از خواب بیدار شدم. دستی روی صورتم کشیدم که دیدم خیسِ خیس شده!
تازه متوجه ی گرمای بیش از حد خونه شدم. تنم و لباس هام خیس از عرق بودن! بدنم خشک شده بود و نمیکتونستم راحت تکون بخورم و همه جای خونه هم تاریک بود و هیچی رو نمی دیدم.
با صدایی که شبیه ناله بود سینا رو صدا زدم. مطمئن بودم با این فاصله ای که از سالن تا اتاق ها هست چیزی نشنیده...
-مارگارت؟
او هم که صد در صد با سنی که داره گوش هاش سنگینه!
هیچی دیگه اینقدر تو همین حالت، بدون حرکت می مونم و هرلحظه بیشتر دمای بدنم می ره بالا و تا صبح هم که دیگه زنده نیستم...
 
بالا