• انجمن رمان ایران تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است. ★ از قرار دادن هرگونه فعالیتی در انجمن که خلاف شئونات جمهوری اسلامی ایران باشد، خودداری کنید؛ زیرا با فرد خاطی برخورد رسمی می‌شود. ★
  • درود خدمت کاربران عزیز انجمن رمان ایران! انجمن رمان ایران هیچگونه مسئولیتی درقبال تبلیغات هیچ شخصی ندارد. هرگونه تهدید یا نام بردن از انجمن، پیگیری خواهد شد. سپاس از توجه و حسن همکاری شما!

درحال تایپ مجموعه تیغه‌های جنگنده، (جلد یکم شمشیرزن سیاه) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

نظرتون درباره رمانم چیه؟

  • عالیه

  • خیلی خوبه

  • خوبه

  • بدنیست

  • افتضاحه


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
9246

نام: شمشیرزن سیاه(جلد اول تیغه های جنگنده)

نویسنده: M.hosseinpour

ژانر: فانتزی

ناظر: @silvermoon

خلاصه :

رشته‌هاي سرنوشت همانند مارهايي جادويي به دنبالم هستند و مرا تعقيب مي‌کنند؛ ولي من تسليم نمي‌شوم و با شمشيرم رشته ‌هاي دربر گيرنده را پاره مي‌کنم و به وسيله نور جادويم، مسير پيش رويم را نمايان مي‌کنم تا برسم به...

آکادمي تيغه‌هاي جنگنده
اینم لینک تاپیک نقد رمانم:

 
آخرین ویرایش:

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
فصل ۱: آغاز داستان...

مقدمه:
دنیای جادو، دنیایی پر از ناشناخته‌ها که پایه و اساس دنیای انسان‌ها را به هم ریخته است. دنیایی که اگر کمی مراقب خودت نباشی توسط افراد قویتر از خودت بلعیده می‌شوی. دنیایی که قدرتش در دست اشراف‌زادگانش است و اگر به چرخ آن‌ها نچرخی تو و خانواده‌ات را با بدترین ترفندها از بین می‌برند و نمی‌گذارند زنده بمانی. این داستان نیز، داستان من است. داستانی از بدبختی‌ها و نا امیدی‌های من که مرا به قویترین جادوگر و شمشیرزن دنیای انسان‌ها تبدیل کردند.

«سال ۱۸۵۰ میلادی، دنیای انسان‌ها، شهری سرسبز در کشور انگلستان.»

- ارباب، ارباب. باید بلند شید دیگه وقت نهار رسیده. اگه خودتونو هرچه سریعتر به اتاق غذا خوری نرسونید؛ پدرتون از دستتون عصبانی میشه.
صدای میونا خدمتکار شخصیم بود که داشت مرا صدا می‌زد. چشمانم را باز کردم. باز هم در کتابخانه خوابم برده بود. رو به میونا کردم و گفتم:
- مگه بهت نگفتم که منو ارباب صدا نکنی؟ من اونقدر لیاقت ندارم که اینطوری منو صدا کنی.
- خواهش می‌کنم اینطور نگید. حتی اگه هیچکدوم از افراد دیگه بهتون احترام نذارن، من همیشه شما رو ارباب خودم می‌دونم.
من میونا را هنگامی که در بازار در حال دزدی کردن بود؛ پیدا کرده بودم. در آن زمان خانواده او به خاطر بیماری از دنیا رفته بودند و او تنها نجات یافته بود که به خاطر گرسنگی دست به دزدی زده بود. به همین خاطر هم نگهبانان می‌خواستند دستانش را قطع کنندکه من او را با خودم به امارت اشرافیمان آوردم و او به خاطر این کارم تا این مقدار به من وفادار بود و احترام می‌گذاشت. کتابی که روی میزبود را بستم و بلند شدم تا به اتاق غذاخوری بروم. در حالیکه به سمت در کتابخانه می‌رفتم به میونا گفتم تا کتاب را سرجایش بگذارد و همراه من بیاید. امروز روز بسیار مهمی برای پدرم بود. چون با رئیس خاندان هانُوِر جلسه داشت و بعد از جلسه نیز باید با او ناهار می‌خورد و هنگام ناهار که باید تمام خانواده حاضر می‌شدند؛ اگر دیر می‌کردم باید برای تنبیه آماده می‌شدم. از طرفی دیگر امروز روز تولد دوازده سالگیم بود. البته در خانواده به قدری منفور بودم که کسی تولدم را هم یادش نبود.
خاندان هانُوِر یکی از خاندان‌های برتر جادوگری در کشور بود و به خاطر اینکه خاندان ما یکی از قویترین زیرمجموعه‌های خاندان هانور بود؛ رئیس خاندان، مارک کایلان هانور برای تصمیمات مهم خاندان از پدرم نیز مشورت می‌گرفت. او یکی از قویترین افرادی بود که تا به حال دیده بودم. کسی که هر وقت می‌دیدمش مو بر تنم سیخ می‌کرد.
 

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
با اینکه دلم نمی‌خواست برای ناهار خوردن بروم؛ ولی مجبور بودم که اینکار را انجام دهم. من پسر بزرگتر خانواده بودم و امروز که موقع جلسه بود و رئیس خاندان برای یاد گرفتن اداره خاندان، پسرش را نیز با خود به جلسه آورده بود؛ من نیز باید در این جلسه شرکت می‌کردم. اما پدر به جای اینکه مرا به جلسه ببرد، خواهر دوقلویم را که هم سن من بود را به جلسه برده بود و من هم که به خاطر این موضوع ناراحت شده بودم؛ از دیشب تا الان خودم را در کتابخانه حبس کردم و تا دیر وقت مشغول کتاب خواندن شدم.
همه چیز از یک سال پیش شروع شد. تا آن موقع همه در خانواده به عنوان پسر بزرگتر به من احترام می‌گذاشتند و هر چه می‌گفتم برایم انجام می‌دادند. اما همه‌ی این‌ها به خاطر آن روز نحس از بین رفتند.
یکسال پیش، همان روز نحس:
در کمد را بستم و به خودم که لباس مورد علاقه‌ام را پوشیده بودم نگاه کردم. لباسی سفید که به خاطر حاشیه دوزی‌های سیاه رنگش بیشتر به چشم می‌آمد و آستین‌هایش که همانند کلافی نخ سیاه و سفید به هم تنیده شده بودند باعث زیبایی دو چندانش می‌شد. این لباس هدیه پدربزرگم بود. فردی که بیشتر از همه تحسینش می‌کردم و بیشتر از همه دوستش داشتم. امسال درست دو سال از زمان مرگش می‌گذشت و دوریش را برایم سخت‌تر می‌کرد. از فکر پدربزرگ خارج شدم و به سمت در اتاق رفتم. باید هرچه زودتر پیش پدرم می‌رفتم تا با هم به مرکز سنجش نیروی جادویی برویم. امروز روزی بود که من یازده ساله می‌شدم و باید به مرکز سنجش نیروی جادویی می‌رفتم تا در آن‌جا مشخص شود که بیدار شده ام یا نه.
همه‌ی بچه‌هایی که به یازده سالگی می‌رسیدند، نیروی جادوییشان بیدار می‌شد و آن‌ها برای اینکه بفهمند کدام کلاس جادوگری را دارند باید به مرکز سنجش نیروی جادویی می‌رفتند‌. این مرکز با انجام آزمایشاتی به هر فردی می‌گفت که در چه کلاسی قرار دارد. البته بسیاری از افراد عادی و مردم رعیت بودند که دچار بیدار شدگی نمی‌شدند و باید تا آخر عمر معمولی زندگی می‌کردند. افرادی هم که بیدار شده بودند و می‌توانستند از جادو استفاده کنند بعد از رسیدن به سیزده سالگی باید به آکادمی تیغه‌های جنگنده، مدرسه‌ای اسرارآمیز که جایش برای هیچکس معلوم نبود جز افرادی که قرار بود به آنجا بروند، می‌رفتند تا توسط اساتیدی برجسته و بسیار قدرتمند آموزش ببینند. فارق‌التحصیل شدن از این آکادمی می‌توانست شهرت بسیار زیاد و کارهای برجسته برای افراد درست کند؛ چرا که شخصیت‌های بزرگی همچون پادشاه نیز از آن آکادمی فارق‌التحصیل شده بودند.
 
آخرین ویرایش:

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
وقتی به طبقه پایین، جایی که پدر و خواهرم کلارا قرار داشت رسیدم، به آن‌ها صبح بخیر گفتم و به همراهشان برای رفتن به مرکز سنجش از خانه خارج شدیم. جلوی در امارت، کالسکه‌ای چوبی، ساخته شده از چوب گردو ایستاده بود که اسبان بالدار مشکی رنگ در جلویش بسته شده بودند. این کالسکه، کالسکه شخصی پدرم بود که برای رفتن به مکان‌های مهم از آن استفاده می‌کرد.
هنگامی که به کالسکه نزدیک شدیم؛ کالسکه چی در را برایمان باز کرد و ما سوار کالسکه شدیم. داخل کالسکه با رنگ سفید، رنگ شده بود و چرم سیاه صندلی ها که از پوست پلنگ سیاه دوخته شده بود؛ باعث می‌شد داخل کالسکه بسیار زیبا دیده شود. رنگ سیاه و سفید رنگ اصلی خاندانمان بود و اکثرا بیشتر رنگ‌های داخل امارت و وسایل خانوادگیمان به همین رنگ بود. وقتی روی صندلی نشستم به خاطر نرم بودن بیش از حدش، داخلش فرو رفتم و گرمایی که از صندلی حس می‌کردم باعث شد ناخودآگاه آهی بکشم. کلارا که با آهم نگران شده بود گفت:
- چیزی شده؟
سرم را چرخاندم و به کلارا که کنارم نشسته بود نگاه کردم و گفتم:
- نه. فقط به خاطر راحتی این صندلی‌ها یه آه کشیدم.
او خنده کوچکی کرد و گفت:
- از دست تو. همش کارای عجیب غریب می‌کنی.
ما به خاطر دوقلو بودنمان به هم نزدیک بودیم و هوای همدیگر را داشتیم. با تکان خوردن کالسکه متوجه شدم که شروع به حرکت کرده‌ایم. اسب‌های بالدار به خاطر پرواز کردن می‌توانستند با سرعتی ده برابر سرعت اسب‌های معمولی حرکت کنند. پس به همین خاطر زمانی که باید در مدت ده ساعت طی می‌کردیم را در مدت یک ساعت طی کردیم.
با تکان خوردن کالسکه متوجه شدم که رسیده‌ایم. کالسکه چی در را باز کرد و ما با همدیگر از کالسکه پیاده شدیم. روبرویمان ساختمانی بزرگ که شبیه کلیسا بود قرار گرفته بود. ساختمانی با سنگ‌های سفید مرمرین که ساعتی بزرگ و جادویی بالای دروازه‌اش قرار گرفته بود. با نزدیک شدنمان به دروازه، با صدای قیژ بلندی باز شد و توانستم داخل مرکز سنجش را که حدود ده نفر داخلش بودند را ببینم.
وقتی وارد شدیم، نگاه همه به سمت ما چرخیدند که در حال وارد شدن به داخل بودیم. پدرم از دیروز یک قرار ملاقات از ارزیاب گرفته بود. پس بدون اینکه در صف قرار بگیریم مستقیم روی سکو رفتیم تا ما را ارزیابی کنند. ارزیاب رو به ما کرد و با لحن محترمی گفت:
- اوه خوش اومدید جناب لِیوین. اول کدوم یکی از بچه‌هاتون می‌خوان ارزیابی بشن؟
پدر با لبخندی رو به من کرد و گفت:
- خب، به نظرم اول باید نیک بره. اون پسر خانوادست.
منکه دستپاچه شده بودم با کمی مکث به جلو قدم برداشتم و مقابل گوی بزرگ سیاه رنگ که از کریستالی ترکیب شده با کریستال مانا و زمرد سیاه ساخته شده بود ایستادم. ارزیاب جلوی من ایستاده و گفت:
- اول باید دستتون رو بذارید روی گوی و بعد من به شما می‌گم که آیا بیدار شدید یا نه.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
قبل از اینکه او این را بگویید هم خودم می‌دانستم؛ زیرا از پنج سالگی خودم را برای این روز ‌آماده کرده بودم و تمام کتاب‌های مربوط به طلسم‌ها و اوراد را که در کتابخانه بود را خوانده بودم.
من به گفته او عمل کردم و دستم را روی گوی بزرگ گذاشتم؛ اما حتی بعد از گذشت دو دقیقه هم هیچ اتفاقی نیفتاد. واقعا شوکه شده بودم. چطور امکان داشتکه بیدار نشده باشم؟
- متوجه نمی‌شم. آخه چرا کار نمی‌کنه؟!
ارزیاب هم واقعا متعجب شده بود که چرا گوی کار نمی‌کند. زیرا حتی افرادی که هنوز بیدار نشده بودند نیز باعث واکنش کوتاهی از گوی می‌شدند. اما این اتفاق برای من نیفتاده بود. او که نگران خراب شدن گوی بود از کلارا درخواست کرد تا جلو بیاید و دستش را روی گوی بگذارد. کلارا به درخواست ارزیاب جلو آمد و دستش را روی گوی گذاشت.
واقعا شگفت انگیز بود. همینکه کلارا دستش را روی کریستال گذاشت؛ کریستال با چنان درخشش خیره کننده‌ای درخشید که باعث شد چشمانم را با دستانم بپوشانم.
- واو. اونو ببین عجب درخششی! تا حالا بیدار شده‌ای رو ندیده بودم که تا این حد قدرتمند باشه. برخلاف برادرش که امتحان کرد زمین تا آسمون فرق می‌کنه.
- آره. به نظرم اون برادره هیچ استعدادی تو جادوگری نداره. واقعا باعث خجالت خاندان لیوینه.
- پدرش چطور اونو تا الان نگه داشته. اون لیاقت اسم لیوین رو نداره‌.
- درسته تمام اعضای خاندان لیوین جادوگر هستند و تا حالا هیچکس مثل اون نداشتن.
حرف‌های اطرافیان باعث ناراحتی و عصبانیتم می‌شد. دلم نمی‌خواست دیگر در اینجا بمانم برای همین به پدرم گفتم:
- پدر شاید هنوز بیدار نشدم. نظرتون چیه بعدا بازم بیایم؟
ارزیاب به سرعت نزدیک پدرم رفت و گفت:
- متاسفم ارباب جوان؛ ولی این امکان پذیر نیست. هر* بی ادب نشو *که بیدار شده یا هنوز بیدار نشده یک سازگاری کوچک با گوی نشون می‌‌ده؛ اما درون شما هیچ مقداری مانا وجود نداره. پس فکر کنم شما بر خلاف خواهرتون که استعداد خیلی زیاد و کم نظیری در جادو دارن، هیچ استعدادی در جادوگری ندارید.
با این حرف او به معنی واقعی کلمه از درون تهی شدم. پاهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشتند و هر لحظه ممکن بود به زمین بیفتم و بزنم زیر گریه؛ اما نه. اینجا جایش نبود. نباید بیشتر از این پدرم را شرمگین می‌کردم. بدون هیچ حرف دیگری به سمت دروازه قدم برداشتم. نگاه‌های سنگین و خیره دیگران بسیار اذیتم می‌کرد؛ ولی به هیچ کدام اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم. کالسکه جلوی در بود. پس به سمت آن رفتم و داخلش نشستم. کمی بعد از من پدرم و کلارا وارد کالسکه شدند و روی صندلی نشستند. سرم را پایین انداختم. دلم نمی‌خواست به چشمان پدرم نگاه کنم.
- معذرت می‌خوام پدر.
- دیگه حق نداری به من پدر بگی. من دیگه پدرت نیستم. پس دیگه خفه شو.
کلماتی که از دهان پدرم خارج می‌شدند درست همانند ضربات پتکی بودند که پشت سر هم بر سرم فرود می‌آمدند و لحظه‌ای فرصت استراحت نمی‌دادند. می‌توانستم گرمای قطره‌های اشکم که از چشمانم جاری بودند را حس کنم؛ اما دیگر صدایم را در نیاوردم. همینطور که در سکوت اشک مي‌ریختم؛ کلارا کنارم آمد و سرم را به شانه‌اش گذاشت و آرام در گوشم گفت:
-نگران نباش نیک. با همدیگه یه راهی برای بیدار کردن جادوت پیدا می‌کنیم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
همینطور که به شانه‌های او تکیه داده بودم ساکت ماندم و تا وقتی که به امارت رسیدیم هیچ حرفی نزدم؛ چون دلم نمی‌خواست دوباره دلم بشکند.
وقتی داشتیم از کالسکه پیاده می‌شدیم به وضوح می‌توانستم نگاه‌های تحقیر آمیز پدرم را که روی من ثابت بودند را حس کنم. کلارا تنها کسی بود که از ته دل به او نزدیک بودم و همیشه به من مهربانی می‌کرد. ما همیشه به همدیگر تکیه می‌کردیم و در مشکلات به هم کمک می‌کردیم.
زمان حال:
از آن روز به بعد دیگر هرگز لبخند پدرم را ندیدم و از آن بدتر این بود که دیگر هیچکس به غیر از خواهرم به من اهمیت نمی‌داد و همه حتی خدمتکاران نیز با تحقیر به من نگاه می‌کردند. من هم خیلی کمتر از قبل با دیگران حرف می‌زدم و به غیر از مراسمات مهم حق غذا خوردن با دیگران را نداشتم.
داخل راهرو طویل امارت در حال قدم زدن به سمت سالن غذا خوری بودم. راهرو‌ی مستقیمی که در انتهایش سالن قرار داشت. به علت اینکه به غیر از لباسی که پدربزرگ برایم داده بود، دیگر لباس‌هایم کهنه بودند؛ آن را پوشیده بودم. وقتی جلوی در ایستادم کسی در را برایم باز نکرد. این هم یکی از اهانت‌هایی بود که به خاطر خدمتکارها اتفاق افتاده بود‌‌. اگر قدرتی داشتم؛ می‌توانستم همه‌ آن‌ها را تنبیه کنم. اما به خاطر اینکه خانواده‌ام به من هیچ اهمیتی نمی‌‌دادند. فقط اسما پسر ارباب امارت بودم و همه با تحقیر به من نگاه می‌کردند.
به سمت در رفتم و آن را باز کردم. همه در داخل نشسته بودند. هیچ* بی ادب نشو *به ورود من اهمیتی نداد، جز کلارا. گویی یکی از خدمتکاران بودم که بود یا نبودم برایشان فرقی نداشت. خیلی دلم می‌خواست برگردم به اتاقم و با هیچ* بی ادب نشو *حرف نزنم؛ ولی اگر این کار را می‌کردم پدرم به شدت تنبیهم می‌کرد و باعث می‌شدم کلارا ناراحت شود. بدون توجه به اطرافیانم که در حال غذا خوردن بودند به سمت صندلی کنار کلارا رفتم و بعد از سلام و احترام به رئیس خاندان هانور روی صندلی نشستم و مشغول غذا خوردن شدم.
کلارا به آرامی و به گونه ای که دیگران صدایش را نشنوند به من گفت:
- بازم تو کتابخونه خوابت برده بود؟ مگه نمی‌دونی پدر به خاطر دیر کردنت عصبانی می‌شه؟ نا سلامتی تو پسر بزرگ خانواده‌ای.
- آره فقط اسما وگرنه هیچکس به هیچ جاشم نیست که من وجود دارم. مگه ندیدی که هیچ* بی ادب نشو *درو برام باز نکرد؟
- عیبی نداره من بعدا همشون رو ادب می‌کنم.
از اینکه ببینم کلارا در حال تنبیه کردن خدمتکاران است؛ بسیار خوشحال بودم. او وقتی خدمتکارها را تنبیه می‌کرد، کاری می‌کرد که آنها شخصا از من عذر خواهی کنند و به من احترام بگذارند. ناخودآگاه لبخندی روی صورتم نقش بست.
بعد از اتمام غذا باید پسر رئیس خاندان الیوت مارک هانور را برای گردش در امارت می‌بردیم. برای همین به همراه الیوت به سمت محوطه باز در پشت امارت رفتیم. در تمام مدت به راحتی می‌توانستم نگاه‌های خیره الیوت را روی خودم حس کنم. او یکی از قدرتمندترین بیدار شدگانی بود که در یک سال گذشته بیدار شده بود. به گفته کلارا کلاس جادوگری او شمشیرزن جادویی بود و به خاطر این که میزان مانای او بسیار زیاد بود تبدیل به یکی از جادوگران قدرتمند شده بود. بالاخره بعد از رسیدن به به محوطه پشتی، الیوت دهان باز کرد و گفت:
- من نمی تونم هیچ مانایی داخل تو حس کنم. مگه به سن یازده سالگی نرسیدی؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
لبخندی زورکی زدم و پاسخ دادم:
- اوه، چرا عالیجناب. من امروز دوازده سالم می‌شه و به خاطر مشکلی هنوز نیروی جادوییم بیدار نشده.
- برای چی؟ یعنی خواهرت هم بیدار نشده؟
- آه، البته که بیدار شده. اون یکی از قدرتمند ترین بیدار شده هاییه که من تا به حال دیدم.
- پس فقط تو نتونستی قدرت جادوییت رو بیدار کنی؟ ولی به نظر قدرتمند میای. تمرینات بدنی انجام می‌دی؟
- بله. من به خاطر نداشتن قدرت جادویی بدنم رو قوی کردم تا حداقل بتونم از خودم مراقبت کنم.
- چه فکر عاقلانه‌ای. من هم هر روز تمرین بدنی انجام می‌دم. می تونی کمی از مهارت‌هات رو به من نشون بدی؟
بعد از شنیدن این حرف کلارا به سرعت مانع او شد و گفت:
- سرورم خواهش می‌کنم اینکار رو نکنید.
- نگران نباش تمام سعیم رو می‌کنم که بهش صدممه نزنم.
کلارا سرش را پایین انداخت و کنار رفت. او زیر زبان گفت:
- ولی من نگرانم که شما آسیب ببینین.
الیوت رو به روی من ایستاد و حالت رزم گرفت. به نظر می‌رسید که برای نبارزه با من بسیار جدی است. برای اینکه باعث ناراحتی‌اش نشوم؛ من هم حالت رزم گرفتم. من برای اینکه بدنم را در مقابل جادو قوی کنم، به مدت یک سال تمام زمانم را برای آموزش هنرهای رزمی صرف کردم و به خاطر تلاش‌های بسیار سختم توانستم در یک سال در هنرهای رزمی بسیار پیشرفت کنم. هر روز برای اینکه در مقابل جادوهای کلارا مقاومت می‌کردم و استقامتم را بالا برده بودم دیگر بیشتر جادوهای مبتدی روی بدنم اثر نداشتند. به چشمان الیوت نگاه کردم و گفتم:
- من بدون هیچ رحمی مبارزه می‌کنم و نمی‌خوام چون شما پسر رئیس خاندانید بهتون آسون بگیرم.
او نیز به من نگاه کرد و گفت:
- البته. من هم به خاطر اینکه تو قدرت جادویی نداری، از جادو برای تقویت خودم استفاده نمی‌کنم.
اینکه او از جادو در مقابل من استفاده نکند یک مزیت بزرگ برای من بود که خودم را به او برسانم. پس بعد از تعظیم کردن به هم شروع به مبارزه کردیم. اولین حرکت را الیوت انجام داد و با لگدی محکم به سمتم حمله کرد. با اینکه با دستم جلوی قدرت لگد را گرفتم؛ اما هنوز هم به قدری قدرت داشت که مرا به سمت عقب هل داد. در جواب حمله او لگدی به شکم او زدم که به عقب خیز برداشت و با جاخالی خودش را از لگدم دور کرد. او واقعا در مباررزه تن به تن مهارت بالایی داشت. باید جدی می‌شدم. با سرعت بالایی به سمتش حرکت کرد و قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد لگدی به شکمش زدم که با لگد من چند متر به عقب پرتاب شد. فکرش را نمی‌کردم که وزنش آنقدر کم باشد که با لگدم چند متر به عقب پرتاب شود. قبل از اینکه بتواند از جایش بلند شود مشتم را به سمتش فرود آوردم؛ ولی ناگهان به خاطر نیرویی جادویی که به شکمم خورد به عقب پرتاب شدم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
- آآآآخخخخ
درد بسیار زیادی در شکمم حس می‌کردم. به قدری که دستم را روی شکمم گرفته بودم و سرفه می‌کردم. نمی‌دانستم از چه جادویی استفاده کرده است که باعث شده بود خون بالا بیاورم. کلارا به سرعت سمت من آمد و شیشه‌ای که حاوی محلول سرخ رنگی بود را داخل دهانم ریخت. این مزه توت فرنگی وحشی را می‌شناختم. این معجون،معجون شفا بخش منحصر به فردی بود که توسط بهترین معجون ساز پایتخت ساخته شده بود. این معجون قیمت بسیار بالایی داشت و هر سال فقط ده تا از آنها ساخته می‌شد. پدرم برای بیدار شدن کلارا تمام آن ده بطری را در مزایده خریده بود و به او هدیه داده بود. حالا کلارا از چنین معجون کمیابی روی من استفاده کرد.
بعد از خوردن معجون، به سرعت تمام دردهایم از بین رفتند و زخم‌هایم نیز به سرعت ترمیم شدند. الیوت که به خاطر اتفاقی که برای من افتاده بود شوکه شده بود به سرعت به سرعت به سمتم آمد و پرسید:
- اتفاقی برات نیفتاده؟ من... من واقعا نمی‌خواستم از جادو استفاده کنم؛ ولی ناخودآگاهاین اتفاق افتاد. واقعا متاسفم.
- متاسفی؟‌ واقعا فکر می‌کنی احساس تاسف این کارت رو درست می‌کنه؟ اگه اتفاقی برای نیک می افتاد باید چیکار می‌کردیم؟‍‍‍‍‍‍‍!
کلارا وقعا عصبانی شده بود و می‌خواست به الیوت حمله کند. نباید می گذاشتم تا این اتفاق بیفتد؛ چون اگر این اتفاق می‌افتاد باعث می‌شد کل خاندان تقاص پس بدند. برای همین دست کلارا را گرفتم و آرام گفتم:
- کلارا دیگه کافیه. ما نباید باهاش دعوا کنیم. تازه اون ازم معذرت خواهی هم کرد. پس دیگه همه چیز حله.
با این حرفم کلارا کمی ‌آرام شد و ما باهم به اتاق مهمانان رفتیم و بعد از چند ساعت آن‌ها تصمیم گرفتند که برگردند. ما نیز بعد از خداحافظی با آن‌ها رئیس خاندان را بدرقه کردیم و من برای نداشتن برخورد با پدر و مادرم به سرعت به سمت اتاقم قدم برداشتم. وقتی به اتاقم رسیدم به سرعت یاد مسئله مهمی افتادم که باید رسیدگی می‌کردم.
***
با قدم های تند به سمت کتابخانه امارت در حال قدم زدن بودم. باید کتابی که دیشب در حال مطالعه‌اش بودم را تمام می‌کردم. قبل از اینکه بفهمم هیچ قدرت جادویی ندارم هر روز به مطالعه کتاب‌های جادویی می‌پرداختم و تمام آنهایی که داخل کتابخانه بودند را خوانده بودم. کتابخانه داخل امارت به قدری بزرگ بود که حتی کتابخانه شهر هم به آن نمی‌رسید و کتاب های داخلش هر چیزی را درباره طلسم‌ها و وردهای مختلف داشت. حتی کتاب‌هایی داخل آن بودند که روش‌های بسیار قدیمی در جادو را نیز آموزش می‌دادند. به گفته پدرم این کتابخانه را پدربزرگم در هنگام قید حیات درست کرده بود تا افراد خانواده از دانش عظیمش استفاده کنند؛ اما مشکل اصلی این بود که خانواده به خاطر به دست آوردن قدرت زیاد و ملحق شدن به خاندان هانور دیگر به کتابخانه اهمیتی نمی‌دادند و از دانش ارزشمند کتابخانه خود را محروم کرده بودند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
وقتی به کتابخانه رسیدم؛ مستقیم به سمت قفسه آخر رفتم تا کتابی که دیروز در آنجا گذاشته بودم را بردارم. اما وقتی به قفسه رسیدم، به خاطر دیدن گویی که به جای کتاب در آنجا بود متعجب شدم. گویی سیاه رنگ و زیبا که داخلش نقطه‌ای نورانی و به رنگ سفید می‌درخشید. دستم را به طرف گوی دراز کردم تا آن را بردارم؛ ولی همینکه انگشتم به گوی خورد؛ گوی با نور خیره کننده و سفیدی درخشید و ناگهان چیزی داخل گوی ظاهر شد. پرنده‌ای سفید رنگ با دم و کاکلی سیاه رنگ. پرنده واقعا زیبا بود و با چشمان سیاهش که مرا در خودشان غرق می‌کردند درحال تماشای من بود. نمی‌دانستم که آن موجود چه موجودی است؛ اما مطمئن بودم که قدرت بسیار زیادی دارد.
پس از اینکه پرنده مرا از نظر گذراند و خوب بررسی کرد، در آتشی به دو رنگ سیاه و سفید ناپدید شد. بعد از ناپدید شدن او گوی از دستم خارج شد و در هوا معلق شد و بعد از معلق شدن گوی، ناگهان تصویر پدربزرگ جلویم ظاهر شد. او با لبخند به من نگاه کرد و گفت:
- سلام نیک!
از تعجب قدمی به عقب برداشتم. چطور امکان داشت که فردی مرده جلویم ظاهر شود.
- ا… اما شما م… مرده بودید!؟
پدربزرگ خنده‌ای کرد و گفت:
- هاهاه. نترس. من زنده نشدم. این فقط یک تصویر جادوییه که بعد از مرگم برات به ارث گذاشتم. منبع این جادو داخل اون گوی هست.
سپس صورت جادوی تصویر شکل جدی شد و با صدای پدربزرگ شروع به حرف زدن کرد. گویی داشت نامه‌ای را می‌خواند:
نیک عزیزم،
به احتمال زیاد وقتی داری این نامه رو می‌خونی من مرده باشم. خیلی دلم می‌خواست زنده باشم و این حرف‌ها رو خودم بهت بگم. این نامه تنها وصیت نامه من هست که برای تو نوشتم و امیدوارم بعد از اینکه این وصیت نامه رو می‌خونی از دست من عصبانی نباشی.
اولین جیزی که می‌خوام بهت بگم اینه که اسم تو نیکولاس لیوین نیست. بلکه نیکولاس جان دراکولا پسر اول پادشاه خون‌آشام‌ها جان ادوارد دراکولا هستی.
می‌دونم که این برات غیر قابل باوره؛ اما حقیقت داره. هفت سال پیش، وقتی که پنج سال داشتی به خاطر جنگ بین انسان‌ها و خون‌آشام‌ها عالیجناب تو رو به من سپرد تا به این دنیا بیارم و از تو مراقبت کنم تا وقتی که به سن سیزده سالگی رسیدی، برت گردونم به دنیای خودت. من اون موقع تو رو به خانواده خودم آوردم و با استفاده از جادویی باستانی قدرت جادویی عظیمی که داخل بدنت بود رو مهر و موم کردم. فقط با این کار می‌تونستم ازت در برابر انسان‌هایی که قصد نابود کردنت رو داشتن مراقبت کنم. حتی برای اینکه کسی تو رو نشناسه قیافت رو هم تغییر دادم و ذهن پسرم هم دستکاری دادم تا فکر کنه تو هم یکی از بچه‌هاش هستی. من همه این کارها رو کردم تا به گفته عالیجناب عمل کنم و ازت مراقبت کنم‌. پس تا الان به خاطر هر کدوم از سختی‌هایی که به خاطر بیدار نشدنت کشیدی ازت متاسفم.
بعد از این‌ها میراثم رو برات می‌ذارم. اولین ارثی که برات می‌ذارم تمام دانشم در مورد طلسم‌ها و جادو هاست که در مدت دویست سال زندگی به دست آوردمش. این دانش داخل گوی سیاه رنگیه که داخل آخرین قفسه کتابخونه قرار داره. بعد از از بین رفتن مهر و موم جادوت، اولین بار که لمسش کنی؛ تمام اون دانش وارد بدنت می‌شه.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
دومین ارثیه، شمشیر تک دست سیاه رنگیه که به اسم 《نیلوفر سیاه》 شناخته می‌شه. این شمشیر توسط بهترین استاد آهنگر در بین تمام دنیاها، پالمِرا ساخته شده‌. پالمرا در طول تمام عمرش فقط سیزده شمشیر ساخته که هر کدوم از اون شمشیرها قدرت‌های عجیب و خارق‌العاده‌ای دارن. نیلوفر سیاه هم آخرین و سیزدهمین شمشیر ساخته شده توسط پالمراست که تا به حال هیچکس رو به عنوان صاحب خودش قبول نکرده و تا این زمان هیچ* بی ادب نشو *از قابلیت‌های اون اطلاعاتی نداره. در واقع این شمشیر برای من نیست که به کسی بدمش؛ ولی ده سال پیش این شمشیر پیش تو ظاهر شد و به طرز معجزه‌آسایی با تو سازگاری داشت. پس در عمل این شمشیر برای تو بوده و خواهد بود. برای بدست آوردن این شمشیر فقط کافیه از گوی بخوای تا اونو بهت بده.
و در آخر سومین ارثیه‌ای که برات دارم خود گوی سیاه رنگه که با اسم 《سایه روح》شناخته می‌شه. این گوی، یک گوی فضاست که فضایی بی انتها در داخلش داره و برای نگه داشتن وسایلت در داخلش می‌تونی ازش استفاده کنی‌. این گوی قابلیت‌های خیلی زیادی داره که پیدا کردنشون رو به خودت می‌سپارم؛ اما اولین قابلیتش تعیین مالکیت و تبدیل شدنش به حلقست.
بعد از تموم شدن نامه و تعیین مالکیت گوی، جادوی ذخیره شده داخل گوی تو رو به دنیای موازی با این دنیا می‌فرسته‌. اون دنیا جاییه که خانواده واقعیت داخلش قرار دارن. امیدوارم بتونی پیداشون کنی.
دوستدار و پدربزرگ موقتت جولیان لاکلین لیوین.
بعد از پایان نامه تصویر رو به رویم به آرامی محو شد و مرا با بیشماری از سوالاتی که جوابشان را نمی‌دانستم رها کرد. گوی رو به رویم در هوا معلق بود. دلم می‌خواست هرچه زودتر ارثیه‌های پدربزرگ را بگیرم‌ برای همین جلو رفتم و با دندانم انگشتم را زخمی کردم. خون گرمم به آرامی روی گوی ریخته شد و با ریخته شدن خون روی گوی، ناگهان نوری سفید رنگ که منشعش گوی بود، وارد قلبم شد و از طریق رگ‌هایم در تمام نقاط بدنم پخش شد. نمی‌دانستم چه اتفاقی درحال افتادن است؛ ولی نور بدون درد از تمام نقاط بدنم گذشت و با گذشتن آن از هر قسمت بدنم احساس می‌کردم که وزن‌هایی را از روی بدنم بر می‌دارند.
بعد از ناپدید شدن نور که حتی از روی لباسم هم معلوم بود، دیگر حس سنگینی چند وقت پیش را نداشتم و حالا احساس می‌کردم که سرشار از قدرتم. حسی که داشتم همان حسی بود که تمام عمرم منتظرش بودم. حس جریان مانا که در رگ‌هایم حرکت می‌کرد و بدنم را پر از انرژی می‌کرد. از حس دلنشینم دست کشیدم و دستم را روی گوی گذاشتم. با لمس بدنه سرد و سیاه گوی حجوم خاطرات ناشناخته و اطلاعات کاملی درباره طلسم‌ها باعث شد به پشت روی زمین بیفتم. گوی حتی موقعی که افتادم هم از دستم جدا نشد و همینطور به ارسال خاطرات و اطلاعات به داخل ذهنم ادامه داد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
وقتی دریافت خاطرات تمام شد؛ رو به گوی کردم و گفتم:
- شمشیر نیلوفر سیاه رو به من بده!
با گفتن این جمله، شمشیری نازک و دو لبه که مخصوص استفاده با یک دست بود جلویم ظاهر شد. این شمشیر واقعا فوق‌العاده بود. رنگ سیاه و سفیدی که هر لبه‌اش را جدا کرده بودند و نوشته‌هایی با زبانی نامعلوم که رویش نقش بسته بودند؛ جلوه‌ای بسیار شکوهمند به این شمشیر داده بودند. حتی بدون در دست گرفتنش هم می‌توانستم قدرت فوق‌العاده قدرتمندش را حس کنم. همینکه شمشیر را گرفتم به سرعت رشته‌هایی سیاه و سفید به دور مُچم پیچیدند و دست بندی زیبا که درست با طرح‌های شمشیر یکی بود را شکل دادند. با شکل گرفتن دستبند شمشیرم ناپدید شده بود.
حالا نوبت گوی بود. همینکه به فکر حلقه افتادم؛ گوی به سمت انگشت دست راستم آمد و با کوچک شدن روی حلقه‌ای که به وجود آمده بود نشست. حلقه‌ای سیاه رنگ که انسان را داخل خودش غرق می‌کرد. با تبدیل شدن گوی به حلقه ناگهان نوری سیاه رنگ تمام اطرافم را پوشاند و با همان سرعت از بین رفت. با اینکه حتی یک اینچ هم تکان نخورده بودم؛ ولی به خاطر حالت تهوع به سمت راستم خم شدم و هرچه را که خورده بودم را بیرون ریختم. نوری که به چشمانم می‌خورد عجیب بود و از آن مهم تر چمن سبز رنگ زیر پایم. من داخل کتابخانه بودم. به سرعت سرم اا بلند کردم و به اطراف نگاه کردم.
واقعا شگفت انگیز بود. به قدری که باعث سکندری خوردنم شد و باعث شد روی زمین بیفتم. اینجا کتابخانه نبود. من داخل دشتی بسیار بزرگ بودم که داخلش چندین درخت بلند وجود داشت و آسمانی که با دو خورشیدش باعث گرم شدن هوا شده بود. اینجا واقعا دنیایی دیگر بود. درست است انگلستان هرگز دو خورشید نداشت.
به خودم آمدم و به اطراف نگاهی انداختم. جلویم جاده باریکی قرار داشت که به سمت شهری که در فاصله پنج کیلومتری بود ختم می‌شد. تصمیم گرفتم اول از همه به سمت شهر بروم. امیدوار بودم حداقل در این دنیای موازی خانواده‌ام از من متنفر نباشند. نامه پدربزرگ درست همانند فرشته نجاتی بود که مرا از آن زندگی نکبت بار بدون جادو نجات داده بود. برای همین آمدن به این دنیا باعث ترسیدن از جداییم از خانواده نشده بود.
دیگر نمی‌خواستم کسی مرا تحقیر کند. برای همین دیگر نباید به کسی اعتماد می‌کردم. اعتماد کردن به دیگران فقط باعث آسیب دیدن دوباره خودم می‌شد. وارد جاده شدم و با قدم‌های آرام به سمت شهر قدم برداشتم.
با اینکه با لمس گوی، جریان مانا در بدنم به حرکت افتاده بود؛ ولی هنوز هیچ جادویی را امتحان نکرده بودم تا از آزاد شدن کامل جادویم مطلع شوم. پس تصمیم گرفتم ابتدایی‌ترین جادویی که به ذهنم می‌رسید را انجام دهم. با این فکر به سرعت چند صد طلسم ابتدایی با روش انجامشان در ذهنم ظاهر شد.
این واقعا شگفت‌انگیز بود. ارثیه‌ای که پدربزرگ برایم به جای گذاشته بود بهتر از هر کتابی بود که تا به حال خوانده بودم. تصمیم گرفتم طلسم 《توپ آتشین》را انجام دهم. با خواندن طلسم به سرعت توپی آتشین روبرویم شکل گرفت و در هوا معلق ماند تا من هدفی را انتخاب کنم تا به سمت آن رود. تخته سنگی که چند متر دورتر بود را انتخاب کردم که ناگهان توپ شعله‌ور با قدرت و سرعتی بسیار زیاد، با تخته سنگ برخورد کرد و باعث منفجر شدنش شد.
نمی‌ توانستم باور کنم. بالاخره توانسته بودم جادو انجام دهم. حالا دیگر پدرم و خانواده‌ام با تحقیر به من نگاه نمی‌کردند. با به یاد آوردن خانواده قبلیم، خوشحالی چند لحظه‌ایم از بین رفت. چرا باز هم به آن‌ها فکر می‌کردم؟ آن‌ها دیگر خانواده من نبودند و باید از ذهنم بیرونشان می‌کردم. ولی نمی‌توانستم اینکار را کنم. کلارا حتی اگر خواهر واقعیم هم نبود من او را به عنوان خواهرم می‌شناختم.
دیگر با شهر بیشتر از یک کیلومتر فاصله نداشتم. پس به سرعتم افزودم و در عرض نیم ساعت خودم را به ورودی شهر رساندم. اینجا دیگر کجا بود؟ شهر با شهرهای دنیای من زمین تا آسمان تفاوت داشت. دور شهر دیواری کشیده شده بود که آن را از خارج شهر جدا می‌کرد. به ورودی نگاه کردم. دروازه‌ای بزرگ در ورودی شهر قرار داشت که حدود ده سرباز از آن مراقبت می‌کردند. سربازان شهر به نظر هیچکدام از جادو استفاده نمی‌کردند و از آن عجیب‌تر زره‌های آن‌ها بود. از کی تا به حال مردم از زره استفاده می‌‌کردند؟ واقعا عجیب بود. فکر کنم تکنولوژی این دنیا بسیار عقب‌تر از دنیای من بود.
با نزدیک شدن به دروازه توانستم چند نفر را ببینم که درحال وارد شدن به داخل شهر بودند. به سمت آن‌ها رفتم تا برای ورود به شهر از آن‌ها کمک بگیرم.

اسم‌های بکار رفته در این فصل:

میونا: Miona
هانور: Hanover
مارک کایلان هانور: Mark Kaylan Hanover
کلارا: Klara
لِیوین: Leiwin
الیوت مایک هانور: Eliot Mark Hanover
نیکولاس جان دراکولا: Nickolas John Dracula
جان ادوارد دراکولا: John Edward Dracula
پالمرا: Palmera
جولیان لاکلین لیوین: Julian Lakeline Leiwin
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Albatross

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
فصل۲: شروعی دیگر

وقتی به دروازه رسیدم؛ توانستم پیرمرد و دختری جوان که به نظر نوه‌اش بود را ببینم که کنار گاریشان ایستاده بودند و منتظر بودند تا افراد روبه‌رویشان وارد شوند. با توجه به برگه‌هایی که افراد هنگام وارد شدن به سربازان نشان می‌دادند، فهمیدم که برای ورود به داخل شهر اول باید مجوز داشته باشم. باید راهی برای ورود به داخل شهر پیدا می‌کردم برای همین به سمت آن‌ها رفتم و بعد از نزدیک شدن به پیرمرد گفتم:
- ببخشید آقا، من مجوزی برای ورود به داخل شهر ندارم. می‌شه به من بگید که چطور باید وارد شهر بشم؟
- اوه، پس تو از کشور همسایه اومدی؟ آخه هیچکس تو این کشور نیست که مجوز ورود نداشته باشه. تازه لباسات هم با افراد اینجا فرق می‌کنه.
تازه به یاد لباس‌های پدربزرگم افتاده بودم. از بعد از ناهار لباسم را عوض نکرده بودم و لباسم با لباس‌های افرادی که اینجا بودند بسیار فرق می‌کرد. برای پرت کردن حواس پیرمرد گفتم:
- اِاِ، بله. من درست همین امروز با افراد دیگه‌ای وارد کشور شدم؛ ولی به خاطر یک اتفاق از اونا جدا شدم و الان اونا داخل شهر هستن. برای همین باید وارد شهر بشم.
این داستان را از روی کتاب 《 سفر به قاره‌های دور دست》برداشتم و با کمی تغییر این داستان را ساختم. امیدوار بودم که داستانم را باور کرده باشد. به نظر همینطور می‌رسید؛ چون که گفت:
- اگه می‌خوای وارد شهر بشی، باید مجوز ورود داشته باشی و اگه مجوز ورود می‌خوای باید برای هر کشور یک مجوز مخصوص بگیری تا ثابت کنه تو از افراد این کشور هستی؛ ولی اگه می‌خوای راحت‌تر مجوز بگیری می‌تونی تو انجمن ماجراجوها عضو بشی. با مجوز شناسایی ماجراجوها می‌تونی وارد هر شهر یا کشوری که می‌خوای بشی؛ البته برای اینکه عضو انجمن ماجراجویان بشی باید حداقل شونزده سال داشته باشی.
- شونزده؟ ولی من فقط دوازده سالمه.
- این دیگه به خودت بستگی داره؛ ولی من می‌تونم کمک کنم تا از دروازه عبور کنی.
- ممنونم.
پیرمرد طبق گفته‌اش با نگهبان‌ها حرف زد و به خاطر اینکه نگهبان‌ها او را می‌شناختند به حرفش گوش دادند و اجازه ورود به شهر را دادند. پیرمرد واقعاً مهربان بود و حتی چند سکه مسی هم به من داد تا بتوانم با آن‌ها چیزی برای خودم بخرم. او بعد از دادن سکه‌ها و نشان دادن راه انجمن ماجراجویان از من جدا شد و مرا داخل شهر تنها گذاشت.
اول از همه باید یک آهنگری پیدا می‌کردم تا بتوانم چند سفارش بدهم. در خاطراتی که پدربزرگ برایم گذاشته بود توانستم بفهمم که داخل گوی علاوه بر شمشیر، مقدار بسیار زیادی سکه‌های طلا که برای این دنیا بود برایم به ارث گذاشته بود. پس برای خرید تجهیزات مورد نیازم پول به مقدار مناسب داشتم.
بعد از کمی پرس و جو بالاخره توانستم آهنگری بزرگ شهر را پیدا کنم. به گفته افرادی که از آن‌ها پرس و جو کرده بودم، رئیس آهنگری که فردی به اسم لاسوال بود بهترین آهنگر این منطقه شناخته می‌شد و تجهیزاتی که به دست او ساخته می‌شدند خریدارهای بسیار زیادی داشتند.
 

M.hosseinpour

کاربر شناخته شده
کاربر عادی انجمن
تاریخ ثبت‌نام
3 مارس 2019
ارسالی‌ها
15
پسندها
615
امتیازها
150
محل سکونت
زیر آسمون
وقتی به آهنگری رسیدم، کم مانده بود که از تعجب شاخ در بیاورم. محوطه آهنگری، محوطه‌ای بود با بیش از هزار متر مربع زیر بنا و دو طبقه که منطقه بسیار بزرگی را گرفته بود. به دروازه بزرگ آهنگری نگاه کردم. دروازه‌ای چوبی که در جایی که از وسط نصف می‌شد یک پتک آهنگری و یک انبر حکاکی شده بود. با این علامت به راحتی می‌شد فهمید که اینجا آهنگری است؛ ولی تابلویی بسیار بززگ جلوی دروازه قرار داشت که رویش نوشته بود:

آهنگری بزرگ لاسوال کمبربریج.

به نظر می‌رسید خط این دنیا نیز مانند زبانشان انگلیسی بود.
بعد از باز کردن دروازه بزرگ آهنگری بلافاصله باد گرمی صورتم را نوازش کرد و مانع از دیدن محوطه بزرگ و شلوغ آهنگری شد. واقعا باورم نمی‌شد. داخل آهنگری به قدری بزرگ بود که بیش از دوازده کوره آهنگری داخلش نصب شده بود و بیش از پنجاه نفر در حال کار کردن داخل آهنگری بودند. نمی‌دانستم چطور باید از بین این همه مرد عضله دار و نیرومند، لاسوال را پیدا کنم. برای همین به سمت یکی از افراد به راه افتادم؛ ولی قبل از رسیدن به او با سدی محکم که شبیه دیوار بود برخورد کردم و به پشت روی زمین افتادم.
- آخ
- اینجا جای بازی کردن نیست بچه جون.
- من بچه نیستم. اسمم نیکه و برای سفارش چند تا چیز اومدم.
- ها ها ها ها ها
مرد بزرگ که معلوم بود رئیس کارگاه باشد، شروع به خندیدن کرد و دستش را روی شکمش گذاشت. او آنقدر خندید که افراد دیگر به سمت ما چرخیدند. او با صدای بلند به جمعیت داخل کارگاه گفت:
- شنیدید این بچه چی گفت؟ اون اومده برای سفارش.
بعد دوباره شروع به خندیدن کرد. به همراه او افراد دیگر هم شروع به خندیدن کردند. این کارشان واقعا مرا عصبانی کرده بود، به قدری که باعث شد از عصبانیت سرخ شوم. لاسوال وقتی عصبانیت مرا دید، خنده‌اش را قطع کرد و گفت:
- عصبانی نشو پسر جون. اینجا از افراد زیر شونزده سال سفارش نمی‌گیریم و برای اینکه سفارش بدی باید با بزرگترت بیای. پس دیگه از کارگاه برو بیرون و بذار ما به کارمون برسیم.
بدون حرف دیگری سرم را پایین انداختم و از کارگاه خارج شدم. ناراحت بودم. این واقعا انصاف نبود که به خاطر کمبود سن، باید از کارهایی مثل ثبت نام در انجمن ماجراجویان و سفارش در آهنگری محروم می‌شدم. باید راهی برای اینکه بتوانم قانون شهر را دور بزنم، وجود می‌داشت. به اطرافم نگاه کردم. در وسط بازار بودم و هر* بی ادب نشو *چیزی برای فروش داشت. به خاطر گرسنگی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و به سمت دکه میوه فروشی‌ای که چند متری با من فاصله داشت رفتم. با سکه‌های مسی پیرمرد سه عدد سیب بزرگ خریدم و همینطورکه داشتم آن را می‌خوردم، به سمت پایین بازار به راه افتادم. شهر بسیار شلوغ بود و افراد بسیار زیادی در خیابان‌هایش در حال قدم زدن بودند. باید قبل از اینکه بیشتر خودم را مورد توجه قرار دهم، یک لباس جدید برای خودم می‌خریدم. پس به سمت فروشگاه بزرگی که جلویش افراد زیادی قرار داشتند، رفتم.
 
موضوعات مشابه
نویسنده موضوع عنوان تالار پاسخ‌ها تاریخ
negin-bay مجموعه اشعار همراز | negin-bay کاربر انجمن رمان ایران اشعار کامل شده 20
silvermoon مجموعه اشعار کامل استاد سهراب سپهری مشاعره 18
dark warrior درحال تایپ مجموعه رمان 6جلدی دژ (جلد اول جسور) | دارک واریر کاربر انجمن رمان ایران آثار درحال تایپ برتر 23
E_hA شعر مجموعه‌ی اشعار شعر نما | کوه یخی کاربر رمان ایران اشعار درحال تایپ 0
~HadeS~ شش مجموعه رنگی فوق العاده مداد رنگی 6
ABELL شعر مجموعه اشعار گل سرخ|Mahrokh کاربر انجمن رمان ایران اشعار درحال تایپ 2
♧~HaavusH _Rad~♧ ترجمه‌ی دومین کتاب از مجموعه «کارآگاه اشتودر»| انجمن رمان ایران جنایی یا پلیسی 0
Delaram درحال تایپ مجموعه داستان کودک حیوانات مزرعه| دلارام کاربر انجمن رمان ایران داستان‌های درحال تایپ 0
Aliansari شعر مجموعه اشعار غم یار |علی انصاری جابری کاربر انجمن رمان ایران اشعار درحال تایپ 19
Aliansari شعر مجموعه اشعار بخت کج |علی انصاری جابری کاربر انجمن رمان ایران اشعار درحال تایپ 40
مجموعه ای از اشعار کودکانه اشعار کودکانه نویسندگان 22
? شعر مجموعه اشعار جوهر خشک شده‌ام| avin._.ar کاربر انجمن رمان ایران اشعار درحال تایپ 7
♧~HaavusH _Rad~♧ مجموعه تصاویر در جشنواره جهانی معماری اخبار پروژه ها 0
محنیل شعر مجموعه اشعار دخترک تنها | نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران اشعار درحال تایپ 19
♧~HaavusH _Rad~♧ مجموعه رمان های نغمه ی یخ و اتش| انجمن رمان ایران تخیلی 0
♧~HaavusH _Rad~♧ مجموعه رمان های كتاب زامبی| انجمن رمان ایران تخیلی 0
♧~HaavusH _Rad~♧ مجموعه رمان های آرتمیس فاول| انجمن رمان ایران تخیلی 0
S شعر مجموعه اشعار احساس ناب | fazel_19کاربر انجمن رمان ایران اشعار درحال تایپ 5
❤F.korea❤ «ظهور اسکای‌واکر»؛ عنوان و تیزر قسمت جدید مجموعه جنگ ستارگان منتشر شد خارجی 0
ღM¡ss☆Fat¡ღ شعر مجموعه اشعار مرگ شادی | ღM¡ss☆Fat¡ღ کاربر انجمن رمان ایران اشعار درحال تایپ 7
Mohadeseh.f عکس نوشته مجموعه دلنوشته ذهن بیمار|محدثه فارسی متفرقه 3
phantom.hive مجموعه لالایی شب‌های‌کودکانه|phantom.hive کاربر انجمن رمان ایران ترانه و لالایی کاربران 1
roro nei30 شعر مجموعه اشعار سایه روشن دل| رضوان نیسی کاربر انجمن رمان ایران اشعار درحال تایپ 7
PsYcHo مجموعه گنجعلی‌خان کرمان 0
ErIhA مجموعه ماه رمضانی (( پدر )) فرهنگی وهنری 0
Kimia_rh مجموعه اشعار سهراب سپهری مشاعره 13
PsYcHo مجموعه امیر چقماق یزد 0
Incisive شمارش معکوس رونمایی* بی ادب نشو *جنگنده ساخت داخل سیاسی 0

موضوعات مشابه

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

مجموعه تیغه‌های جنگنده، (جلد یکم شمشیرزن سیاه) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران
بالا