• سلام دوستان سایت را می فروشم هر کسی خواست در تلگرام پیام بده
    @milad193
    ثبت نام ورود

برتر مجموعه تیغه‌های جنگنده، (جلد یکم شمشیرزن سیاه) | M.hosseinpour کاربر انجمن رمان ایران

نظرتون درباره رمانم چیه؟

  • عالیه

  • خیلی خوبه

  • خوبه

  • بدنیست

  • افتضاحه


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
9246

نام: شمشیرزن سیاه(جلد اول تیغه های جنگنده)

نویسنده: M.hosseinpour

ژانر: فانتزی

ناظر: @silvermoon

خلاصه :

رشته‌هاي سرنوشت همانند مارهايي جادويي به دنبالم هستند و مرا تعقيب مي‌کنند؛ ولي من تسليم نمي‌شوم و با شمشيرم رشته ‌هاي دربر گيرنده را پاره مي‌کنم و به وسيله نور جادويم، مسير پيش رويم را نمايان مي‌کنم تا برسم به...

آکادمي تيغه‌هاي جنگنده
اینم لینک تاپیک نقد رمانم:

 
آخرین ویرایش:

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
فصل ۱: آغاز داستان...

مقدمه:
دنیای جادو، دنیایی پر از ناشناخته‌ها که پایه و اساس دنیای انسان‌ها را به هم ریخته است. دنیایی که اگر کمی مراقب خودت نباشی توسط افراد قویتر از خودت بلعیده می‌شوی. دنیایی که قدرتش در دست اشراف‌زادگانش است و اگر به چرخ آن‌ها نچرخی تو و خانواده‌ات را با بدترین ترفندها از بین می‌برند و نمی‌گذارند زنده بمانی. این داستان نیز، داستان من است. داستانی از بدبختی‌ها و نا امیدی‌های من که مرا به قویترین جادوگر و شمشیرزن دنیای انسان‌ها تبدیل کردند.

«سال ۱۸۵۰ میلادی، دنیای انسان‌ها، شهری سرسبز در کشور انگلستان.»

- ارباب، ارباب. باید بلند شید دیگه وقت نهار رسیده. اگه خودتونو هرچه سریعتر به اتاق غذا خوری نرسونید؛ پدرتون از دستتون عصبانی میشه.
صدای میونا خدمتکار شخصیم بود که داشت مرا صدا می‌زد. چشمانم را باز کردم. باز هم در کتابخانه خوابم برده بود. رو به میونا کردم و گفتم:
- مگه بهت نگفتم که منو ارباب صدا نکنی؟ من اونقدر لیاقت ندارم که اینطوری منو صدا کنی.
- خواهش می‌کنم اینطور نگید. حتی اگه هیچکدوم از افراد دیگه بهتون احترام نذارن، من همیشه شما رو ارباب خودم می‌دونم.
من میونا را هنگامی که در بازار در حال دزدی کردن بود؛ پیدا کرده بودم. در آن زمان خانواده او به خاطر بیماری از دنیا رفته بودند و او تنها نجات یافته بود که به خاطر گرسنگی دست به دزدی زده بود. به همین خاطر هم نگهبانان می‌خواستند دستانش را قطع کنندکه من او را با خودم به امارت اشرافیمان آوردم و او به خاطر این کارم تا این مقدار به من وفادار بود و احترام می‌گذاشت. کتابی که روی میزبود را بستم و بلند شدم تا به اتاق غذاخوری بروم. در حالیکه به سمت در کتابخانه می‌رفتم به میونا گفتم تا کتاب را سرجایش بگذارد و همراه من بیاید. امروز روز بسیار مهمی برای پدرم بود. چون با رئیس خاندان هانُوِر جلسه داشت و بعد از جلسه نیز باید با او ناهار می‌خورد و هنگام ناهار که باید تمام خانواده حاضر می‌شدند؛ اگر دیر می‌کردم باید برای تنبیه آماده می‌شدم. از طرفی دیگر امروز روز تولد دوازده سالگیم بود. البته در خانواده به قدری منفور بودم که کسی تولدم را هم یادش نبود.
خاندان هانُوِر یکی از خاندان‌های برتر جادوگری در کشور بود و به خاطر اینکه خاندان ما یکی از قویترین زیرمجموعه‌های خاندان هانور بود؛ رئیس خاندان، مارک کایلان هانور برای تصمیمات مهم خاندان از پدرم نیز مشورت می‌گرفت. او یکی از قویترین افرادی بود که تا به حال دیده بودم. کسی که هر وقت می‌دیدمش مو بر تنم سیخ می‌کرد.
 

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
با اینکه دلم نمی‌خواست برای ناهار خوردن بروم؛ ولی مجبور بودم که اینکار را انجام دهم. من پسر بزرگتر خانواده بودم و امروز که موقع جلسه بود و رئیس خاندان برای یاد گرفتن اداره خاندان، پسرش را نیز با خود به جلسه آورده بود؛ من نیز باید در این جلسه شرکت می‌کردم. اما پدر به جای اینکه مرا به جلسه ببرد، خواهر دوقلویم را که هم سن من بود را به جلسه برده بود و من هم که به خاطر این موضوع ناراحت شده بودم؛ از دیشب تا الان خودم را در کتابخانه حبس کردم و تا دیر وقت مشغول کتاب خواندن شدم.
همه چیز از یک سال پیش شروع شد. تا آن موقع همه در خانواده به عنوان پسر بزرگتر به من احترام می‌گذاشتند و هر چه می‌گفتم برایم انجام می‌دادند. اما همه‌ی این‌ها به خاطر آن روز نحس از بین رفتند.
یکسال پیش، همان روز نحس:
در کمد را بستم و به خودم که لباس مورد علاقه‌ام را پوشیده بودم نگاه کردم. لباسی سفید که به خاطر حاشیه دوزی‌های سیاه رنگش بیشتر به چشم می‌آمد و آستین‌هایش که همانند کلافی نخ سیاه و سفید به هم تنیده شده بودند باعث زیبایی دو چندانش می‌شد. این لباس هدیه پدربزرگم بود. فردی که بیشتر از همه تحسینش می‌کردم و بیشتر از همه دوستش داشتم. امسال درست دو سال از زمان مرگش می‌گذشت و دوریش را برایم سخت‌تر می‌کرد. از فکر پدربزرگ خارج شدم و به سمت در اتاق رفتم. باید هرچه زودتر پیش پدرم می‌رفتم تا با هم به مرکز سنجش نیروی جادویی برویم. امروز روزی بود که من یازده ساله می‌شدم و باید به مرکز سنجش نیروی جادویی می‌رفتم تا در آن‌جا مشخص شود که بیدار شده ام یا نه.
همه‌ی بچه‌هایی که به یازده سالگی می‌رسیدند، نیروی جادوییشان بیدار می‌شد و آن‌ها برای اینکه بفهمند کدام کلاس جادوگری را دارند باید به مرکز سنجش نیروی جادویی می‌رفتند‌. این مرکز با انجام آزمایشاتی به هر فردی می‌گفت که در چه کلاسی قرار دارد. البته بسیاری از افراد عادی و مردم رعیت بودند که دچار بیدار شدگی نمی‌شدند و باید تا آخر عمر معمولی زندگی می‌کردند. افرادی هم که بیدار شده بودند و می‌توانستند از جادو استفاده کنند بعد از رسیدن به سیزده سالگی باید به آکادمی تیغه‌های جنگنده، مدرسه‌ای اسرارآمیز که جایش برای هیچکس معلوم نبود جز افرادی که قرار بود به آنجا بروند، می‌رفتند تا توسط اساتیدی برجسته و بسیار قدرتمند آموزش ببینند. فارق‌التحصیل شدن از این آکادمی می‌توانست شهرت بسیار زیاد و کارهای برجسته برای افراد درست کند؛ چرا که شخصیت‌های بزرگی همچون پادشاه نیز از آن آکادمی فارق‌التحصیل شده بودند.
 
آخرین ویرایش:

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
وقتی به طبقه پایین، جایی که پدر و خواهرم کلارا قرار داشت رسیدم، به آن‌ها صبح بخیر گفتم و به همراهشان برای رفتن به مرکز سنجش از خانه خارج شدیم. جلوی در امارت، کالسکه‌ای چوبی، ساخته شده از چوب گردو ایستاده بود که اسبان بالدار مشکی رنگ در جلویش بسته شده بودند. این کالسکه، کالسکه شخصی پدرم بود که برای رفتن به مکان‌های مهم از آن استفاده می‌کرد.
هنگامی که به کالسکه نزدیک شدیم؛ کالسکه چی در را برایمان باز کرد و ما سوار کالسکه شدیم. داخل کالسکه با رنگ سفید، رنگ شده بود و چرم سیاه صندلی ها که از پوست پلنگ سیاه دوخته شده بود؛ باعث می‌شد داخل کالسکه بسیار زیبا دیده شود. رنگ سیاه و سفید رنگ اصلی خاندانمان بود و اکثرا بیشتر رنگ‌های داخل امارت و وسایل خانوادگیمان به همین رنگ بود. وقتی روی صندلی نشستم به خاطر نرم بودن بیش از حدش، داخلش فرو رفتم و گرمایی که از صندلی حس می‌کردم باعث شد ناخودآگاه آهی بکشم. کلارا که با آهم نگران شده بود گفت:
- چیزی شده؟
سرم را چرخاندم و به کلارا که کنارم نشسته بود نگاه کردم و گفتم:
- نه. فقط به خاطر راحتی این صندلی‌ها یه آه کشیدم.
او خنده کوچکی کرد و گفت:
- از دست تو. همش کارای عجیب غریب می‌کنی.
ما به خاطر دوقلو بودنمان به هم نزدیک بودیم و هوای همدیگر را داشتیم. با تکان خوردن کالسکه متوجه شدم که شروع به حرکت کرده‌ایم. اسب‌های بالدار به خاطر پرواز کردن می‌توانستند با سرعتی ده برابر سرعت اسب‌های معمولی حرکت کنند. پس به همین خاطر زمانی که باید در مدت ده ساعت طی می‌کردیم را در مدت یک ساعت طی کردیم.
با تکان خوردن کالسکه متوجه شدم که رسیده‌ایم. کالسکه چی در را باز کرد و ما با همدیگر از کالسکه پیاده شدیم. روبرویمان ساختمانی بزرگ که شبیه کلیسا بود قرار گرفته بود. ساختمانی با سنگ‌های سفید مرمرین که ساعتی بزرگ و جادویی بالای دروازه‌اش قرار گرفته بود. با نزدیک شدنمان به دروازه، با صدای قیژ بلندی باز شد و توانستم داخل مرکز سنجش را که حدود ده نفر داخلش بودند را ببینم.
وقتی وارد شدیم، نگاه همه به سمت ما چرخیدند که در حال وارد شدن به داخل بودیم. پدرم از دیروز یک قرار ملاقات از ارزیاب گرفته بود. پس بدون اینکه در صف قرار بگیریم مستقیم روی سکو رفتیم تا ما را ارزیابی کنند. ارزیاب رو به ما کرد و با لحن محترمی گفت:
- اوه خوش اومدید جناب لِیوین. اول کدوم یکی از بچه‌هاتون می‌خوان ارزیابی بشن؟
پدر با لبخندی رو به من کرد و گفت:
- خب، به نظرم اول باید نیک بره. اون پسر خانوادست.
منکه دستپاچه شده بودم با کمی مکث به جلو قدم برداشتم و مقابل گوی بزرگ سیاه رنگ که از کریستالی ترکیب شده با کریستال مانا و زمرد سیاه ساخته شده بود ایستادم. ارزیاب جلوی من ایستاده و گفت:
- اول باید دستتون رو بذارید روی گوی و بعد من به شما می‌گم که آیا بیدار شدید یا نه.
 

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
قبل از اینکه او این را بگویید هم خودم می‌دانستم؛ زیرا از پنج سالگی خودم را برای این روز ‌آماده کرده بودم و تمام کتاب‌های مربوط به طلسم‌ها و اوراد را که در کتابخانه بود را خوانده بودم.
من به گفته او عمل کردم و دستم را روی گوی بزرگ گذاشتم؛ اما حتی بعد از گذشت دو دقیقه هم هیچ اتفاقی نیفتاد. واقعا شوکه شده بودم. چطور امکان داشتکه بیدار نشده باشم؟
- متوجه نمی‌شم. آخه چرا کار نمی‌کنه؟!
ارزیاب هم واقعا متعجب شده بود که چرا گوی کار نمی‌کند. زیرا حتی افرادی که هنوز بیدار نشده بودند نیز باعث واکنش کوتاهی از گوی می‌شدند. اما این اتفاق برای من نیفتاده بود. او که نگران خراب شدن گوی بود از کلارا درخواست کرد تا جلو بیاید و دستش را روی گوی بگذارد. کلارا به درخواست ارزیاب جلو آمد و دستش را روی گوی گذاشت.
واقعا شگفت انگیز بود. همینکه کلارا دستش را روی کریستال گذاشت؛ کریستال با چنان درخشش خیره کننده‌ای درخشید که باعث شد چشمانم را با دستانم بپوشانم.
- واو. اونو ببین عجب درخششی! تا حالا بیدار شده‌ای رو ندیده بودم که تا این حد قدرتمند باشه. برخلاف برادرش که امتحان کرد زمین تا آسمون فرق می‌کنه.
- آره. به نظرم اون برادره هیچ استعدادی تو جادوگری نداره. واقعا باعث خجالت خاندان لیوینه.
- پدرش چطور اونو تا الان نگه داشته. اون لیاقت اسم لیوین رو نداره‌.
- درسته تمام اعضای خاندان لیوین جادوگر هستند و تا حالا هیچکس مثل اون نداشتن.
حرف‌های اطرافیان باعث ناراحتی و عصبانیتم می‌شد. دلم نمی‌خواست دیگر در اینجا بمانم برای همین به پدرم گفتم:
- پدر شاید هنوز بیدار نشدم. نظرتون چیه بعدا بازم بیایم؟
ارزیاب به سرعت نزدیک پدرم رفت و گفت:
- متاسفم ارباب جوان؛ ولی این امکان پذیر نیست. هر کس که بیدار شده یا هنوز بیدار نشده یک سازگاری کوچک با گوی نشون می‌‌ده؛ اما درون شما هیچ مقداری مانا وجود نداره. پس فکر کنم شما بر خلاف خواهرتون که استعداد خیلی زیاد و کم نظیری در جادو دارن، هیچ استعدادی در جادوگری ندارید.
با این حرف او به معنی واقعی کلمه از درون تهی شدم. پاهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشتند و هر لحظه ممکن بود به زمین بیفتم و بزنم زیر گریه؛ اما نه. اینجا جایش نبود. نباید بیشتر از این پدرم را شرمگین می‌کردم. بدون هیچ حرف دیگری به سمت دروازه قدم برداشتم. نگاه‌های سنگین و خیره دیگران بسیار اذیتم می‌کرد؛ ولی به هیچ کدام اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم. کالسکه جلوی در بود. پس به سمت آن رفتم و داخلش نشستم. کمی بعد از من پدرم و کلارا وارد کالسکه شدند و روی صندلی نشستند. سرم را پایین انداختم. دلم نمی‌خواست به چشمان پدرم نگاه کنم.
- معذرت می‌خوام پدر.
- دیگه حق نداری به من پدر بگی. من دیگه پدرت نیستم. پس دیگه خفه شو.
کلماتی که از دهان پدرم خارج می‌شدند درست همانند ضربات پتکی بودند که پشت سر هم بر سرم فرود می‌آمدند و لحظه‌ای فرصت استراحت نمی‌دادند. می‌توانستم گرمای قطره‌های اشکم که از چشمانم جاری بودند را حس کنم؛ اما دیگر صدایم را در نیاوردم. همینطور که در سکوت اشک مي‌ریختم؛ کلارا کنارم آمد و سرم را به شانه‌اش گذاشت و آرام در گوشم گفت:
-نگران نباش نیک. با همدیگه یه راهی برای بیدار کردن جادوت پیدا می‌کنیم.
 

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
همینطور که به شانه‌های او تکیه داده بودم ساکت ماندم و تا وقتی که به امارت رسیدیم هیچ حرفی نزدم؛ چون دلم نمی‌خواست دوباره دلم بشکند.
وقتی داشتیم از کالسکه پیاده می‌شدیم به وضوح می‌توانستم نگاه‌های تحقیر آمیز پدرم را که روی من ثابت بودند را حس کنم. کلارا تنها کسی بود که از ته دل به او نزدیک بودم و همیشه به من مهربانی می‌کرد. ما همیشه به همدیگر تکیه می‌کردیم و در مشکلات به هم کمک می‌کردیم.
زمان حال:
از آن روز به بعد دیگر هرگز لبخند پدرم را ندیدم و از آن بدتر این بود که دیگر هیچکس به غیر از خواهرم به من اهمیت نمی‌داد و همه حتی خدمتکاران نیز با تحقیر به من نگاه می‌کردند. من هم خیلی کمتر از قبل با دیگران حرف می‌زدم و به غیر از مراسمات مهم حق غذا خوردن با دیگران را نداشتم.
داخل راهرو طویل امارت در حال قدم زدن به سمت سالن غذا خوری بودم. راهرو‌ی مستقیمی که در انتهایش سالن قرار داشت. به علت اینکه به غیر از لباسی که پدربزرگ برایم داده بود، دیگر لباس‌هایم کهنه بودند؛ آن را پوشیده بودم. وقتی جلوی در ایستادم کسی در را برایم باز نکرد. این هم یکی از اهانت‌هایی بود که به خاطر خدمتکارها اتفاق افتاده بود‌‌. اگر قدرتی داشتم؛ می‌توانستم همه‌ آن‌ها را تنبیه کنم. اما به خاطر اینکه خانواده‌ام به من هیچ اهمیتی نمی‌‌دادند. فقط اسما پسر ارباب امارت بودم و همه با تحقیر به من نگاه می‌کردند.
به سمت در رفتم و آن را باز کردم. همه در داخل نشسته بودند. هیچ کس به ورود من اهمیتی نداد، جز کلارا. گویی یکی از خدمتکاران بودم که بود یا نبودم برایشان فرقی نداشت. خیلی دلم می‌خواست برگردم به اتاقم و با هیچ کس حرف نزنم؛ ولی اگر این کار را می‌کردم پدرم به شدت تنبیهم می‌کرد و باعث می‌شدم کلارا ناراحت شود. بدون توجه به اطرافیانم که در حال غذا خوردن بودند به سمت صندلی کنار کلارا رفتم و بعد از سلام و احترام به رئیس خاندان هانور روی صندلی نشستم و مشغول غذا خوردن شدم.
کلارا به آرامی و به گونه ای که دیگران صدایش را نشنوند به من گفت:
- بازم تو کتابخونه خوابت برده بود؟ مگه نمی‌دونی پدر به خاطر دیر کردنت عصبانی می‌شه؟ نا سلامتی تو پسر بزرگ خانواده‌ای.
- آره فقط اسما وگرنه هیچکس به هیچ جاشم نیست که من وجود دارم. مگه ندیدی که هیچ کس درو برام باز نکرد؟
- عیبی نداره من بعدا همشون رو ادب می‌کنم.
از اینکه ببینم کلارا در حال تنبیه کردن خدمتکاران است؛ بسیار خوشحال بودم. او وقتی خدمتکارها را تنبیه می‌کرد، کاری می‌کرد که آنها شخصا از من عذر خواهی کنند و به من احترام بگذارند. ناخودآگاه لبخندی روی صورتم نقش بست.
بعد از اتمام غذا باید پسر رئیس خاندان الیوت مارک هانور را برای گردش در امارت می‌بردیم. برای همین به همراه الیوت به سمت محوطه باز در پشت امارت رفتیم. در تمام مدت به راحتی می‌توانستم نگاه‌های خیره الیوت را روی خودم حس کنم. او یکی از قدرتمندترین بیدار شدگانی بود که در یک سال گذشته بیدار شده بود. به گفته کلارا کلاس جادوگری او شمشیرزن جادویی بود و به خاطر این که میزان مانای او بسیار زیاد بود تبدیل به یکی از جادوگران قدرتمند شده بود. بالاخره بعد از رسیدن به به محوطه پشتی، الیوت دهان باز کرد و گفت:
- من نمی تونم هیچ مانایی داخل تو حس کنم. مگه به سن یازده سالگی نرسیدی؟
 

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
لبخندی زورکی زدم و پاسخ دادم:
- اوه، چرا عالیجناب. من امروز دوازده سالم می‌شه و به خاطر مشکلی هنوز نیروی جادوییم بیدار نشده.
- برای چی؟ یعنی خواهرت هم بیدار نشده؟
- آه، البته که بیدار شده. اون یکی از قدرتمند ترین بیدار شده هاییه که من تا به حال دیدم.
- پس فقط تو نتونستی قدرت جادوییت رو بیدار کنی؟ ولی به نظر قدرتمند میای. تمرینات بدنی انجام می‌دی؟
- بله. من به خاطر نداشتن قدرت جادویی بدنم رو قوی کردم تا حداقل بتونم از خودم مراقبت کنم.
- چه فکر عاقلانه‌ای. من هم هر روز تمرین بدنی انجام می‌دم. می تونی کمی از مهارت‌هات رو به من نشون بدی؟
بعد از شنیدن این حرف کلارا به سرعت مانع او شد و گفت:
- سرورم خواهش می‌کنم اینکار رو نکنید.
- نگران نباش تمام سعیم رو می‌کنم که بهش صدممه نزنم.
کلارا سرش را پایین انداخت و کنار رفت. او زیر زبان گفت:
- ولی من نگرانم که شما آسیب ببینین.
الیوت رو به روی من ایستاد و حالت رزم گرفت. به نظر می‌رسید که برای نبارزه با من بسیار جدی است. برای اینکه باعث ناراحتی‌اش نشوم؛ من هم حالت رزم گرفتم. من برای اینکه بدنم را در مقابل جادو قوی کنم، به مدت یک سال تمام زمانم را برای آموزش هنرهای رزمی صرف کردم و به خاطر تلاش‌های بسیار سختم توانستم در یک سال در هنرهای رزمی بسیار پیشرفت کنم. هر روز برای اینکه در مقابل جادوهای کلارا مقاومت می‌کردم و استقامتم را بالا برده بودم دیگر بیشتر جادوهای مبتدی روی بدنم اثر نداشتند. به چشمان الیوت نگاه کردم و گفتم:
- من بدون هیچ رحمی مبارزه می‌کنم و نمی‌خوام چون شما پسر رئیس خاندانید بهتون آسون بگیرم.
او نیز به من نگاه کرد و گفت:
- البته. من هم به خاطر اینکه تو قدرت جادویی نداری، از جادو برای تقویت خودم استفاده نمی‌کنم.
اینکه او از جادو در مقابل من استفاده نکند یک مزیت بزرگ برای من بود که خودم را به او برسانم. پس بعد از تعظیم کردن به هم شروع به مبارزه کردیم. اولین حرکت را الیوت انجام داد و با لگدی محکم به سمتم حمله کرد. با اینکه با دستم جلوی قدرت لگد را گرفتم؛ اما هنوز هم به قدری قدرت داشت که مرا به سمت عقب هل داد. در جواب حمله او لگدی به شکم او زدم که به عقب خیز برداشت و با جاخالی خودش را از لگدم دور کرد. او واقعا در مباررزه تن به تن مهارت بالایی داشت. باید جدی می‌شدم. با سرعت بالایی به سمتش حرکت کرد و قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد لگدی به شکمش زدم که با لگد من چند متر به عقب پرتاب شد. فکرش را نمی‌کردم که وزنش آنقدر کم باشد که با لگدم چند متر به عقب پرتاب شود. قبل از اینکه بتواند از جایش بلند شود مشتم را به سمتش فرود آوردم؛ ولی ناگهان به خاطر نیرویی جادویی که به شکمم خورد به عقب پرتاب شدم.
 

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
- آآآآخخخخ
درد بسیار زیادی در شکمم حس می‌کردم. به قدری که دستم را روی شکمم گرفته بودم و سرفه می‌کردم. نمی‌دانستم از چه جادویی استفاده کرده است که باعث شده بود خون بالا بیاورم. کلارا به سرعت سمت من آمد و شیشه‌ای که حاوی محلول سرخ رنگی بود را داخل دهانم ریخت. این مزه توت فرنگی وحشی را می‌شناختم. این معجون،معجون شفا بخش منحصر به فردی بود که توسط بهترین معجون ساز پایتخت ساخته شده بود. این معجون قیمت بسیار بالایی داشت و هر سال فقط ده تا از آنها ساخته می‌شد. پدرم برای بیدار شدن کلارا تمام آن ده بطری را در مزایده خریده بود و به او هدیه داده بود. حالا کلارا از چنین معجون کمیابی روی من استفاده کرد.
بعد از خوردن معجون، به سرعت تمام دردهایم از بین رفتند و زخم‌هایم نیز به سرعت ترمیم شدند. الیوت که به خاطر اتفاقی که برای من افتاده بود شوکه شده بود به سرعت به سرعت به سمتم آمد و پرسید:
- اتفاقی برات نیفتاده؟ من... من واقعا نمی‌خواستم از جادو استفاده کنم؛ ولی ناخودآگاهاین اتفاق افتاد. واقعا متاسفم.
- متاسفی؟‌ واقعا فکر می‌کنی احساس تاسف این کارت رو درست می‌کنه؟ اگه اتفاقی برای نیک می افتاد باید چیکار می‌کردیم؟‍‍‍‍‍‍‍!
کلارا وقعا عصبانی شده بود و می‌خواست به الیوت حمله کند. نباید می گذاشتم تا این اتفاق بیفتد؛ چون اگر این اتفاق می‌افتاد باعث می‌شد کل خاندان تقاص پس بدند. برای همین دست کلارا را گرفتم و آرام گفتم:
- کلارا دیگه کافیه. ما نباید باهاش دعوا کنیم. تازه اون ازم معذرت خواهی هم کرد. پس دیگه همه چیز حله.
با این حرفم کلارا کمی ‌آرام شد و ما باهم به اتاق مهمانان رفتیم و بعد از چند ساعت آن‌ها تصمیم گرفتند که برگردند. ما نیز بعد از خداحافظی با آن‌ها رئیس خاندان را بدرقه کردیم و من برای نداشتن برخورد با پدر و مادرم به سرعت به سمت اتاقم قدم برداشتم. وقتی به اتاقم رسیدم به سرعت یاد مسئله مهمی افتادم که باید رسیدگی می‌کردم.
***
با قدم های تند به سمت کتابخانه امارت در حال قدم زدن بودم. باید کتابی که دیشب در حال مطالعه‌اش بودم را تمام می‌کردم. قبل از اینکه بفهمم هیچ قدرت جادویی ندارم هر روز به مطالعه کتاب‌های جادویی می‌پرداختم و تمام آنهایی که داخل کتابخانه بودند را خوانده بودم. کتابخانه داخل امارت به قدری بزرگ بود که حتی کتابخانه شهر هم به آن نمی‌رسید و کتاب های داخلش هر چیزی را درباره طلسم‌ها و وردهای مختلف داشت. حتی کتاب‌هایی داخل آن بودند که روش‌های بسیار قدیمی در جادو را نیز آموزش می‌دادند. به گفته پدرم این کتابخانه را پدربزرگم در هنگام قید حیات درست کرده بود تا افراد خانواده از دانش عظیمش استفاده کنند؛ اما مشکل اصلی این بود که خانواده به خاطر به دست آوردن قدرت زیاد و ملحق شدن به خاندان هانور دیگر به کتابخانه اهمیتی نمی‌دادند و از دانش ارزشمند کتابخانه خود را محروم کرده بودند.
 

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
وقتی به کتابخانه رسیدم؛ مستقیم به سمت قفسه آخر رفتم تا کتابی که دیروز در آنجا گذاشته بودم را بردارم. اما وقتی به قفسه رسیدم، به خاطر دیدن گویی که به جای کتاب در آنجا بود متعجب شدم. گویی سیاه رنگ و زیبا که داخلش نقطه‌ای نورانی و به رنگ سفید می‌درخشید. دستم را به طرف گوی دراز کردم تا آن را بردارم؛ ولی همینکه انگشتم به گوی خورد؛ گوی با نور خیره کننده و سفیدی درخشید و ناگهان چیزی داخل گوی ظاهر شد. پرنده‌ای سفید رنگ با دم و کاکلی سیاه رنگ. پرنده واقعا زیبا بود و با چشمان سیاهش که مرا در خودشان غرق می‌کردند درحال تماشای من بود. نمی‌دانستم که آن موجود چه موجودی است؛ اما مطمئن بودم که قدرت بسیار زیادی دارد.
پس از اینکه پرنده مرا از نظر گذراند و خوب بررسی کرد، در آتشی به دو رنگ سیاه و سفید ناپدید شد. بعد از ناپدید شدن او گوی از دستم خارج شد و در هوا معلق شد و بعد از معلق شدن گوی، ناگهان تصویر پدربزرگ جلویم ظاهر شد. او با لبخند به من نگاه کرد و گفت:
- سلام نیک!
از تعجب قدمی به عقب برداشتم. چطور امکان داشت که فردی مرده جلویم ظاهر شود.
- ا… اما شما م… مرده بودید!؟
پدربزرگ خنده‌ای کرد و گفت:
- هاهاه. نترس. من زنده نشدم. این فقط یک تصویر جادوییه که بعد از مرگم برات به ارث گذاشتم. منبع این جادو داخل اون گوی هست.
سپس صورت جادوی تصویر شکل جدی شد و با صدای پدربزرگ شروع به حرف زدن کرد. گویی داشت نامه‌ای را می‌خواند:
نیک عزیزم،
به احتمال زیاد وقتی داری این نامه رو می‌خونی من مرده باشم. خیلی دلم می‌خواست زنده باشم و این حرف‌ها رو خودم بهت بگم. این نامه تنها وصیت نامه من هست که برای تو نوشتم و امیدوارم بعد از اینکه این وصیت نامه رو می‌خونی از دست من عصبانی نباشی.
اولین جیزی که می‌خوام بهت بگم اینه که اسم تو نیکولاس لیوین نیست. بلکه نیکولاس جان دراکولا پسر اول پادشاه خون‌آشام‌ها جان ادوارد دراکولا هستی.
می‌دونم که این برات غیر قابل باوره؛ اما حقیقت داره. هفت سال پیش، وقتی که پنج سال داشتی به خاطر جنگ بین انسان‌ها و خون‌آشام‌ها عالیجناب تو رو به من سپرد تا به این دنیا بیارم و از تو مراقبت کنم تا وقتی که به سن سیزده سالگی رسیدی، برت گردونم به دنیای خودت. من اون موقع تو رو به خانواده خودم آوردم و با استفاده از جادویی باستانی قدرت جادویی عظیمی که داخل بدنت بود رو مهر و موم کردم. فقط با این کار می‌تونستم ازت در برابر انسان‌هایی که قصد نابود کردنت رو داشتن مراقبت کنم. حتی برای اینکه کسی تو رو نشناسه قیافت رو هم تغییر دادم و ذهن پسرم هم دستکاری دادم تا فکر کنه تو هم یکی از بچه‌هاش هستی. من همه این کارها رو کردم تا به گفته عالیجناب عمل کنم و ازت مراقبت کنم‌. پس تا الان به خاطر هر کدوم از سختی‌هایی که به خاطر بیدار نشدنت کشیدی ازت متاسفم.
بعد از این‌ها میراثم رو برات می‌ذارم. اولین ارثی که برات می‌ذارم تمام دانشم در مورد طلسم‌ها و جادو هاست که در مدت دویست سال زندگی به دست آوردمش. این دانش داخل گوی سیاه رنگیه که داخل آخرین قفسه کتابخونه قرار داره. بعد از از بین رفتن مهر و موم جادوت، اولین بار که لمسش کنی؛ تمام اون دانش وارد بدنت می‌شه.
 

M.hosseinpour

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3 March 2019
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
609
امتیاز
150
محل سکونت
زیر آسمون
دومین ارثیه، شمشیر تک دست سیاه رنگیه که به اسم 《نیلوفر سیاه》 شناخته می‌شه. این شمشیر توسط بهترین استاد آهنگر در بین تمام دنیاها، پالمِرا ساخته شده‌. پالمرا در طول تمام عمرش فقط سیزده شمشیر ساخته که هر کدوم از اون شمشیرها قدرت‌های عجیب و خارق‌العاده‌ای دارن. نیلوفر سیاه هم آخرین و سیزدهمین شمشیر ساخته شده توسط پالمراست که تا به حال هیچکس رو به عنوان صاحب خودش قبول نکرده و تا این زمان هیچ کس از قابلیت‌های اون اطلاعاتی نداره. در واقع این شمشیر برای من نیست که به کسی بدمش؛ ولی ده سال پیش این شمشیر پیش تو ظاهر شد و به طرز معجزه‌آسایی با تو سازگاری داشت. پس در عمل این شمشیر برای تو بوده و خواهد بود. برای بدست آوردن این شمشیر فقط کافیه از گوی بخوای تا اونو بهت بده.
و در آخر سومین ارثیه‌ای که برات دارم خود گوی سیاه رنگه که با اسم 《سایه روح》شناخته می‌شه. این گوی، یک گوی فضاست که فضایی بی انتها در داخلش داره و برای نگه داشتن وسایلت در داخلش می‌تونی ازش استفاده کنی‌. این گوی قابلیت‌های خیلی زیادی داره که پیدا کردنشون رو به خودت می‌سپارم؛ اما اولین قابلیتش تعیین مالکیت و تبدیل شدنش به حلقست.
بعد از تموم شدن نامه و تعیین مالکیت گوی، جادوی ذخیره شده داخل گوی تو رو به دنیای موازی با این دنیا می‌فرسته‌. اون دنیا جاییه که خانواده واقعیت داخلش قرار دارن. امیدوارم بتونی پیداشون کنی.
دوستدار و پدربزرگ موقتت جولیان لاکلین لیوین.
بعد از پایان نامه تصویر رو به رویم به آرامی محو شد و مرا با بیشماری از سوالاتی که جوابشان را نمی‌دانستم رها کرد. گوی رو به رویم در هوا معلق بود. دلم می‌خواست هرچه زودتر ارثیه‌های پدربزرگ را بگیرم‌ برای همین جلو رفتم و با دندانم انگشتم را زخمی کردم. خون گرمم به آرامی روی گوی ریخته شد و با ریخته شدن خون روی گوی، ناگهان نوری سفید رنگ که منشعش گوی بود، وارد قلبم شد و از طریق رگ‌هایم در تمام نقاط بدنم پخش شد. نمی‌دانستم چه اتفاقی درحال افتادن است؛ ولی نور بدون درد از تمام نقاط بدنم گذشت و با گذشتن آن از هر قسمت بدنم احساس می‌کردم که وزن‌هایی را از روی بدنم بر می‌دارند.
بعد از ناپدید شدن نور که حتی از روی لباسم هم معلوم بود، دیگر حس سنگینی چند وقت پیش را نداشتم و حالا احساس می‌کردم که سرشار از قدرتم. حسی که داشتم همان حسی بود که تمام عمرم منتظرش بودم. حس جریان مانا که در رگ‌هایم حرکت می‌کرد و بدنم را پر از انرژی می‌کرد. از حس دلنشینم دست کشیدم و دستم را روی گوی گذاشتم. با لمس بدنه سرد و سیاه گوی حجوم خاطرات ناشناخته و اطلاعات کاملی درباره طلسم‌ها باعث شد به پشت روی زمین بیفتم. گوی حتی موقعی که افتادم هم از دستم جدا نشد و همینطور به ارسال خاطرات و اطلاعات به داخل ذهنم ادامه داد.
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 3) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

بالا